eitaa logo
•𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯•پایان‌موقت.
409 دنبال‌کننده
394 عکس
26 ویدیو
0 فایل
داستان یک شب..💙. داستان یک شبی که سر آغاز یک داستان طولانی‌ست🌀. شما فقط اینجا یه رمان رو نمیخونین! داستان یک زندگی را تجربه میکنین🌚. با ما همراه باشید!🌬. Start:1404/11/22 📝𝟬𝟵𝟭 | "عضو جمعیت نویسندگان📖" | Me؟ @Pv_Zeynabe
مشاهده در ایتا
دانلود
•𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯•پایان‌موقت.
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯💙. 𝗣𝗮𝗿𝘁☁️:14 𝗙𝗮𝘀𝗹🌀:1 𝗛𝗮𝗺𝗶☁️. خودش بود..همون دختره..پشماممم😭..الان بهترین موقعیت بود
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯💙. 𝗣𝗮𝗿𝘁☁️:15 𝗙𝗮𝘀𝗹🌀:1 𝗔𝗿𝗮𝗱🤍. حرف عادل باعث شد برگردم سمت النی..رفتم سمتش و کنارش نشستم..اخه چرا؟چرا پریدی جلو من دختر!چرا مگه نمیدونی تو همه دنیامی..از پیشم نمیری دیگه درسته!... •موقعیت:بیمارستان• آراد:آقای دکتر خوبه؟ دکتر:متاسفام ولی هوشیاریشون خیلی کمه..باید صبر کنین.. آراد:ی‌یعنی چی! دکتر:خون خیلی زیادی ازشون رفته...خوشبختانه تونستیم جلوی خون ریزی رو بگیریم ولی به خاطر خون ریزی شدیدی که داشتن هوشیاری پایینی دارن،ولی نگران نباشین خیلی سریع خوب میشن.. آراد:م..منونم.. 𝗔𝗿𝗮𝗱🤍. اشک هام همینجوری میریختن.. روی صندلی نشستم و سرم رو بین دست هام قرار دادم..که صدای زنگ گوشیم اومد... اراد:الو..جانم مامان.. الینا:سلام پسر خوبی؟ اراد:خوبم..بگو الینا:پسر از النی خبر داری؟ اراد:م..امان النی خوبه الان خوابه بیدار شد زنگت میزنم(قطع کردم) حامی:جانااااا جانا:هاااان حامی:پاشو ببرمت دانشگاههه جانا:چشممممم🦦 جانا:بریم من حاضرم حامی:باشه برو کفشتو بپوش من الان میام جانا:باشه حامی:بریم؟ جانا:اوم بریم •موقعیت:دانشگاه• جانا:دستت درد نکنه خدافظ🤓 حامی:قربونت مواظب باش خدافظ 𝗛𝗮𝗺𝗶☁️. جانا پیاده شد و رفت منم زنگ زدم به فرید. حامی:سلاممممم خوبییییی فرید:سلام داش قربونت تو خوبی؟ 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱🌀.