╭ ╼━╾ ୨ ꕨ ୧ ╼━╾ ╮
│𞥊 . ︨✩ 𝂅 𝂅 ׄ ⎯ㅤִㅤ੭
│ ֶ֢ 𔔁 ۫ ིྀᩘ 𝆺𝅥ㅤ𝆭 ˚ ִ
┊┊ ࣪ 𖠎ꤪ。 𝑚𝑦 𝑚𝑎𝑡ℎ 𝑡𝑒𝑎𝑐ℎ𝑒𝑟🕯️🩰>
╰╯. 𝑝𝑎𝑟𝑡 : ²⁵ ֶָ֢.้⌯
<موقعیت~[شبپ..ارتی]
~حانا»
حدودا ساعت ¹¹ صبح بود و
ساعت ¹⁹ مهمون..ی شروع میشد
رفتم دوش گرفتم ، موهامو خشک کردم
روتینمو انجام دادم ..
لباسمو پوشیدم؛میکاپ هم کردم
تا با هستی بریم لباس بگیریم..
ـــــ
صبا: هووو،کجا به سلامتی؟
حانا: میخوام با هستی برم بیرون
آراد : عووو ، رفیق دیگه ای نداری ؟
همش هستی ، هستی
حانا: به تو چه آخهههه
ـــــ
رفتم دنبال هستی و باهم
رفتیم پاساژ..
چند تا مزون رفتیم لباساش خوب
نبود ..
بالاخره از یه لباس خوشمون اومد
پرو کردیم و تقریباً هر کردوممون
ساعتای ¹⁵ رسیدیم خونه
ناهار بیرون خوردیم
آنقدر خسته بودم یه چرت
نیم ساعته زدم ..
بعدش پاشدم سه و نیم بود
یکم خوراکی برداشتم خوردم
یکمم داخل گوشی گشتم
یواش یواش پاشدم آماده شم
یه میکاپ نسبتا غلیظ ، لباسامم پوشیدم
موهامم لَخت بود گذاشتم باز باشه
اکسسوری هایی که حامی واسم گرفت
رو انداختم
قرار بود هستی بیاد دنبالم بریم..
یه نگاه داخل آینه کردم
حانا : اوفففففف ، چه دختری
ندزدنم یه وقت (آروم)
<اینجانب بسیار از خود راضی
می باشد😂 >
ꨴޯޯޯޯޯ᰷ެֵֵֵֵֵ᷎᷎᷎᷎᷎᷎᷃᷃᷃᷃᷃᷃ ᷼𑂴 ᰷ ۪ 𑂴ꪴຼִ
ॱ۟ ݂ ‿ຼִꨵ ٜ.
‿᷼ᤳᮢ֑ ݂ https://eitaa.com/hamimsana 𝇁݁֙ܰꨳ ֑᷼‿ᩞ
𝑝𝑎𝑖𝑎𝑛𝑒 𝑝𝑎𝑟𝑡𝑒 : ²⁵ ୧୨
~🕯️🩰>
꒷⏝꒷۰ ֶָ ׁ🕯 ˖˙꒷⏝꒷۰
╭ ╼━╾ ୨ ꕨ ୧ ╼━╾ ╮
│𞥊 . ︨✩ 𝂅 𝂅 ׄ ⎯ㅤִㅤ੭
│ ֶ֢ 𔔁 ۫ ིྀᩘ 𝆺𝅥ㅤ𝆭 ˚ ִ
┊┊ ࣪ 𖠎ꤪ。 𝑚𝑦 𝑚𝑎𝑡ℎ 𝑡𝑒𝑎𝑐ℎ𝑒𝑟🕯️🩰>
╰╯. 𝑝𝑎𝑟𝑡 : ²⁶ ֶָ֢.้⌯
هستی زنگ زد زد داشتم میرفتم
پایین که آراد گفت...
آراد : کجا ، چرا این ریختی
این لباسا چیه ...!؟
حانا : چ..چیزه ت..تولد هستیه
دارم میرم خونشون
آراد : وای به حالت اگه بفهمم
پسر اونجا بوده
حانا : ن..نه جمعمون دخترونس
<که حامی مشکوک نگام کرد>
از همه خداحافظی کردم...
داشتم کفشهامو میپوشیدم
که حامی اومد بغل دستم...
حامی: حواست به خودت باشه
داری جایه خطرناکی میری(اروم)
حانا : خطرناک ؟ برو بابا
خدافظظظظ
حامی : کاری بود زنگ بزن
ـــــ
رفتم پایین..
هستی: ج...ونننننن
چه جی....گریییییییی
حانا : بعله دیگه 😌
هستی : من چطور شدم؟!
حانا : عالی شدی بچه
هستی : خب بزن بریم
حانا: اگه آراد بفهمه سر به تنم
نمیزاره...
هستی: هوف،هیچی نمیشه
حانا : امیدوارم
ꨴޯޯޯޯޯ᰷ެֵֵֵֵֵ᷎᷎᷎᷎᷎᷎᷃᷃᷃᷃᷃᷃ ᷼𑂴 ᰷ ۪ 𑂴ꪴຼִ
ॱ۟ ݂ ‿ຼִꨵ ٜ.
‿᷼ᤳᮢ֑ ݂ https://eitaa.com/hamimsana 𝇁݁֙ܰꨳ ֑᷼‿ᩞ
𝑝𝑎𝑖𝑎𝑛𝑒 𝑝𝑎𝑟𝑡𝑒 : ²⁶ ୧୨
~🕯️🩰>
꒷⏝꒷۰ ֶָ ׁ🕯 ˖˙꒷⏝꒷۰
╭ ╼━╾ ୨ ꕨ ୧ ╼━╾ ╮
│𞥊 . ︨✩ 𝂅 𝂅 ׄ ⎯ㅤִㅤ੭
│ ֶ֢ 𔔁 ۫ ིྀᩘ 𝆺𝅥ㅤ𝆭 ˚ ִ
┊┊ ࣪ 𖠎ꤪ。 𝑚𝑦 𝑚𝑎𝑡ℎ 𝑡𝑒𝑎𝑐ℎ𝑒𝑟🕯️🩰>
╰╯. 𝑝𝑎𝑟𝑡 : ²⁷ ֶָ֢.้⌯
•حانا ~
رسیدیم به همون آدرس
یه عمارت خیلی بزرگ و شیک بود
رفتیم داخل ، کلی دختر و پسر نشسته
بودن ، و صدای آهنگ روح و روانِ آدمو
از تنش جدا میکرد
شهریار اومد پیشوازمون..
شهریار: خوش اومدید..
حانا : م...ممنونم
هستی:مرسییی
~رفتیم نشستیم که واسمون
نوش...یدنی آوردن
و از اونجایی که اصلا اهلش
نبودم بر نداشتم ...
کمکم داشتن میرفتن وسط
ولی ما پ../..ارت./..ن./.ر نداشتیم
و سرجامون نشستیم..
چند دقیقه گذشت که یه پسره
اومد پیشم ...
پسره : افتخار میدید
حانا : نه ، بفرمایید لطفا
پسره : نشد دیگه ...
ـ دستمو گرفت و بلندم کرد
حانا : چی...چیکار میکنی ولم کن
پسره : کار خاصی نمیکنم خانوم
کوچولو...
داشت منو به زور میبرد پشت عمارت
که یهو یکی دستمو گرفت و منو به سمت
خودش کشید ، منم پرت شدم تو بغل/ش
رومو برگردوندم ..
از دیدن کسی تو بغ//لش بودم
شُکه شدم...
حانا : ......
ꨴޯޯޯޯޯ᰷ެֵֵֵֵֵ᷎᷎᷎᷎᷎᷎᷃᷃᷃᷃᷃᷃ ᷼𑂴 ᰷ ۪ 𑂴ꪴຼִ
ॱ۟ ݂ ‿ຼִꨵ ٜ.
‿᷼ᤳᮢ֑ ݂ https://eitaa.com/hamimsana 𝇁݁֙ܰꨳ ֑᷼‿ᩞ
𝑝𝑎𝑖𝑎𝑛𝑒 𝑝𝑎𝑟𝑡𝑒 : ²⁷ ୧୨
~🕯️🩰>
꒷⏝꒷۰ ֶָ ׁ🕯 ˖˙꒷⏝꒷۰
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رمآنِ استادِ ریاضیِ من𐙚>>💘
ـــــــــــــــ
نه تنها یك رمآن ..
بلکه تخیلاتی گوگولیمگولی𐙚؛
که شما رو به رویاهاتون میبره𐙚 😶🌫️
ـــــــــــــــ
هم غمگینه𝜗 !🦦💔
هم شاده!🦦💘
ـــــــــــــــ
نفرتی که قراره به عشق تبدیل شه𝜗𝜚💖
ــــــــــــــ
بکوبون رو پیوستن خوشگل خانوم 🎀
ـ~
https://eitaa.com/hamimsana
ـــــــــــــ
ناشناسمون:
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_hebpy6l&btn=استاد.ریاضی.من
ــــــــــــــ
زاپاس:
https://eitaa.com/joinchat/428213828C8123dee84c
بچه ها اگه پارت بدم ، فردا یه پارت میدماا🤓
ولی اگه پارت ندم فردا ۲،۳ تا میدم
واییییی ناشناسو ترکوندید😭🛐😂
دمتون گرم خدایی
تیکه تیکه میشم براتون🛐😭😭