بچه ها . .
پایان بزنم چنلو ... ؟
دلم واسه ممبرای رمانه قبلی تنگ شده ..
پیویم پر ، ناشناس پر ...🙂✨💔
نمیشه برگردیم همون موقع 🙂؟
•شب داستان زندگی ماست𓂃 ֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪
•گاهی پرنور𓂃 ֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪
•گاهی کمنور می شود𓂃 ֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪
•اما بـه خاطر بسپار𓂃 ֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪
•هر آفتابی غروبی دارد𓂃 ֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪
•و هر غروبی طلوعی𓂃 ֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪
•«بـه امید طلوع آرزوهایتان»
•شبتون بخیر•👀🎀🤍
لف ؟ نه لطفااا😶🥺
پیام نبینم❌
صبح به ما میآموزد𐙚
که باور داشته باشیم𐙚
روشنایی با تاریکی معنا مییابد.𐙚
و خوشبختی𐙚
با عبور ازسختیها زیباست𐙚
سلامعشقام👀🎀𐙚
صبحتون بخیر💆🏻♀️💓𐙚
╭───── • ◆ • ─────╮
᮫᜔݁ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ׅ𝐍𝐚𝐛𝐳𝐞 𝐙𝐞𝐧𝐝𝐞𝐠𝐢ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ᮫᜔ׅ
𝐏𝐚𝐫𝐭 : ⁶
آوا : بله اوکیه ...
• چ....چقد آشناست واسم...
چشماش...
حرفاش ...
صداش...
همه ی اینها شبیهِ ..
بیخیالش 🙂💔
رفتم پیشِ خانومِ کیانی ..
کیانی : سلام خب ببین باید ...(اتمام توضیحات)
آوا: بله اوکیه ...
ـ دستی به لباسم کشید ..
کیانی : داخل این شرکت لازم نی کلاس
بزاری لباسای مارک بپوشی دختره ..
آوا : به خودم مربوطه عزیزم..
کیانی : اومم ، باشِ
آوا : نشستم پشتِ سیستم و مشغول کار شدم ..
که آقای صالحی با دوتا قهوه وارد اتاق شد...
از سر جام بلند شدم
آوا : سلام آقای صالحی..
حامی : سلام آواخانوم ..
بفرمایید قهوه ، حتما خیلی خسته شدید ...
آوا : عی بابا ، چرا زحمت کشیدید ، ممنونم..
حامی : خب ، چطوره ؟ از کارتون راضی هستید ؟
آوا : بله بله ، کاملا راضیم..
حامی : خیلیهم خوب ..
کمکم میتونید تشریف ببرید ..
خسته نباشید
آوا : اها ، ممنونم ، همچنین...
ـــ وسایلمو جمع کردم ..
نگاهی به اتاق صالحی انداختم .
خالی بود ..
داشتم به درو دیوار نگاه میکردم که ...
𝐏𝐚𝐢𝐚𝐧𝐞 𝐏𝐚𝐫𝐭𝐞 ⁷
@hamimsana
╰───── • ◆ • ─────╯
_ 𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑨𝒗𝒂𝒚𝒆 𝒅𝒆𝒍_ نفور
╭───── • ◆ • ─────╮ ᮫᜔݁ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ׅ𝐍𝐚𝐛𝐳𝐞 𝐙𝐞𝐧𝐝𝐞𝐠𝐢ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ᮫᜔ׅ 𝐏𝐚𝐫𝐭 : ⁶ آوا : بله
میشنوم :🙂
کویر ؟ اینهمه ناراحتم کردید اینم روش🙃
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_pandsgq&btn=ن᮫᜔݁ب᮫᜔݁ض᮫᜔݁ز᮫᜔݁ند᮫᜔݁گ᮫᜔݁ی