eitaa logo
داستان بچه های مدرسه
1.2هزار دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
919 ویدیو
7 فایل
آیدی مدیرکانال در پیام رسان ایتا @salamhamvatan
مشاهده در ایتا
دانلود
حضرت امام جعفر صادق علیه السلام فرمودند: مـا خاندانى هستـيم كه مـردانگى مـا گذشت از كسى است كه به ما ستم كرده است. 📚امالى صدوق، صفحه‌ی ۲۳۸
از بخشنده‌ ای پرسیدند که از آن‌ چه به نیازمندان می‌ بخشی، در باطن خود احساس خودپسندی و خرسندی می‌ کنی؟ گفت هرگز. گفتند چرا؟ گفت چون بخشش من مانند بخشش غذا از کفگیر است که در دست آشپز و طباخ است. به ظاهر غذا از کفگیر می‌ ریزد اما دهنده‌ غذا طباخ است، کفگیر چگونه احساس بخشندگی و خرسندی کند؟ 📚 منبع: بهارستان، عبدالرحمن جامی https://eitaa.com/hamkalam
🍁پادشاهی که به شکار می رفت، در بیرون شهر دیوانه ای را دید که سگی را نزد خود نشانده و با آن حیوان مأنوس است. پادشاه به وزیر خود گفت: تأمل کن تا کمی با این دیوانه شوخی کنیم و بدین وسیله شاد شویم. وزیر گفت: قربان! می ترسم بی ادبی کند و خاطر مبارک شما را آزرده نماید. پادشاه گفت: باکی نیست و سپس نزد دیوانه آمدند. پادشاه گفت: ای آزاد مرد! تو بهتری یا سگ تو؟ دیوانه در جواب گفت: قربانت گردم! سگ، هرگز از فرمان این گدا (خودم) سرپیچی نمی کند. پس شاه و گدا اگر از فرمان خدا اطاعت کنند، البته از سگ بهترند و چنانچه نافرمانی نمایند، سگ از هر دوی آنها بهتر خواهد بود. پادشاه نتوانست پاسخی بگوید و راه خود در پیش گرفت و رفت. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷 رجزخوانی حسین طاهری در حضور رهبر انقلاب دیروز پدرها همه رفتند به میدان امروز پسرها همه در خط شهیدان کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴🎥 پزشکیان در سازمان ملل تصاویر شهدای حملات رژیم صهیونیستی را در دست گرفت
بسم‌الله الرحمن الرحیم سُئِلَ رَسُولُ اللّهِ صلي الله عليه و آله عَنْ اَحَبِ النّاسِ اِلَى اللّهِ؟ قالَ: اَنْفَعُ النّاسِ للِنّاسِ. / امام صادق (ع) 👈 از رسول خدا سئوال شد، محبوب‌ترين مردم در پيشگاه خدا كيست؟ پيامبر صلی الله عليه و آله فرمود: كسى كه بيشترين سود و خدمت را به مردم عرضه نمايد. 📚 بحارالأنوار ، ج ۷۳ ، ص ۳۳۹ @hamkalam -------------------------
زیبایی انسان در چیست؟ روزی شاگردان نزد حکیم رفتند و پرسیدند: استاد زیبایی انسان در چیست؟ حکیم دو کاسه کنار شاگردان گذاشت و گفت: به این دو کاسه نگاه کنید، اولی از طلا درست شده و درونش زهر است و دومی کاسه‌ای گِلی و درونش آب گواراست؛ شما کدام را انتخاب می‌کنید؟ شاگردان جواب دادند: کاسه گلی را. حکیم گفت: آدمی نیز همچون این کاسه است. آنچه که آدمی را زیبا می‌کند درون و اخلاقش است. ✅ باید سیرتمان را زیبا کنیم نه صورتمان را. -------------------------- کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam --------------------------
نادر شاه کبیر درحال قدم زدن در باغش بود که باغبان خسته و ناراضی نزد وی رفت و گفت : پادشاه فرق من با وزیرت چیست ؟! من باید اینگونه زحمت بکشم و عرق بریزم ولی او در ناز و نعمت زندگی میکند و از روزگارش لذت میبرد !!! نادر شاه کمی فکر کرد و دستور داد باغبان و وزیرش به قصر بیایند ... هر دو آمدند و نادر شاه گفت :  در گوشه باغ گربه ای زایمان کرده بروید و ببینید چند بچه به دنیا آورده !!!! هردو به باغ رفتند و پس از بررسی نزد شاه برگشتند و گزارش خودرا اعلام نمودند ... ابتدا باغبان گفت :  پادشاها من آن گربه ها را دیدم سه بچه گربه زیبا زایمان کرده .... سپس نوبت به وزیر رسید وی برگه ای باز کرد و از روی نوشته هایش شروع به خواندن کرد : پادشاها من به دستور شما به ضلع جنوب غربی باغ رفتم و در زیر درخت توت آن گربه سفید را دیدم، او سه بچه به دنیا آورده که دوتای آنها نر و یکی ماده است، نرها یکی سفید و دیگری سیاه و سفید است بچه گربه ماده خاکستری رنگ است. حدودا یک ماهه هستند من بصورت مخفی مادر را زیر نظر گرفتم و متوجه شدم آشپزهرروز اضافه غذاها را به مادر گربه ها میدهد و اینگونه بچه گربه ها از شیر مادرشان تغذیه میکنند. همچنین چشم چپ بچه گربه ماده عفونت نموده که ممکن است برایش مشکل ساز شود !!! نادر شاه روبه باغبان کرد و گفت این است که تو باغبان شده ای و ایشان وزیر .... کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam
890.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی زبان انگلیسی بلد نیستی😂 کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
طلبکاری که مدتها سر دوانده شده بود برای وصول طلبش عزم جزم کرد و خنجر برهنه ای برداشت و به سراغ بدهکارش رفت تا طلبش را وصول کند. بدهکار چون وضع را وخیم دید گفت: چه به موقع آمدی که هم اکنون در فکرت بودم تا کل بدهی را یکجا تقدیمت کنم. چون طلبکار را با زبان کمی آرام کرد دستش را گرفت و گوسفندانی را که از جلوی خانه اش میگذشتند نشانش داد و گفت: ببین در هر رفت و برگشت این گوسفندان، چیزی از پشمشان به خار و خاشاک دیوارهای کاه گلی این گذر گیر کرده و از همین امروز من شروع به جمع آوری آنها میکنم. بقدر کفایت که رسید آنها را شسته و به رنگرز میدهم تا رنگ کند و بعد از آن زن و بچه ام را پای دار قالی مینشانم تا فرشی بافته و به بازار برده فروخته و وجه آن را دو دستی تقدیم تو میکنم. طلبکار از شنیدن این مهملات از فرط خشم به خنده افتاد و بدهکار هم چون خنده او را دید گفت: مرد حسابی طلب سوخته رو به این راحتی زنده کردی، تو نخندی من بخندم....؟ کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam