eitaa logo
داستان بچه های مدرسه
1.2هزار دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
927 ویدیو
8 فایل
آیدی مدیرکانال در پیام رسان ایتا @salamhamvatan
مشاهده در ایتا
دانلود
حکایت کرده اند که مردی الاغی خرید و پالان و خورجینی ، روی آن گذاشت و به همسرش گفت : " ای زن ، خوشحال باش که ما هم از امروز مَرکب داریم ، دیگر هرچه بخواهی از بازار شهر برایت می خرم ، حالا بگو چه می خواهی ؟ " زن خوشحال شد و از شوهر خواست که برای او میوه و پارچه و چیزهای دیگر بخرد . مرد به بازار رفت و ساعتی بعد مانده و ذله و با رنگ پریده برگشت . زن پرسید : " چی شد ؟ خندان رفتی و گریان برگشتی ؟ " مرد الاغش را گوشه حیاط رها کرد و گفت : " من دیگر به بازار نمی روم . " زن گفت :" چرا ؟ مگر بازار شهر مار و عقرب دارد ؟ " مرد تکرار کرد : " گفتم که دیگر به بازار نمی روم ." زن نگران شد که چه شده و چرا شوهرش به بازار نمی رود . یک روز به او گفت : " امروز می خواهم با هم به بازار برویم . " مرد گفت : " حتی اگر تو هم به بازار بیایی ، من دیگر به آن جا نمی روم ". زن گفت : " چرا ؟ و آن قدر اصرار کرد تا عاقبت یک روز با هم راهی بازار شدند . نزدیک دهانه بازار ، مرد افسار الاغش را به تنه درختی بست و آنها داخل بازار شدند . از چند دکان چیزهایی خریدند و خواستند سراغ الاغشان بروند که سر و صدایی شنیدند . نگاه کردند و دیدند که الاغ درمیان جمعیت بازار ، به این طرف و آن طرف می دود و مردم می خندند . الاغ در حال فرار به آدمها تنه می زد و چیزهایی را که دستشان بود ، به زمین می انداخت . بعضی ها هم داد می زدند : " این الاغ بی صاحب ، مال کیست ؟ " مرد هرچه را که خریده بود ، به همسرش داد و گفت : " همین جا باش تا من الاغ را بگیرم ." او این را گفت و در وسط بازار شروع به دویدن کرد . الاغ که از سر و صدای مردم وحشت کرده بود ، تندتر از مرد می دوید . مرد آن قدر دنبال الاغ رفت تا آن را گرفت و برگشت . وقتی کنار همسرش رسید ، به او گفت : " دیدی چه شد ؟ فهمیدی برای چه به بازار نمی آمدم ؟ " زن خیلی خونسرد گفت : " این که چیزی نیست ، تازه همه اش تقصیر تو بود ." مرد گفت : " تقصیر من ؟ " زن گفت : " بله ، نه بازار تقصیری داشت ، نه الاغ زبان بسته، الاغ هرکس ممکن است فرار کند و مردم بخندند ، ولی تو بلد نیستی . " مرد با تعجب پرسید : " چی بلد نیستم ؟ " زن گفت : " بستن الاغ را . افسار الاغ را محکم ببند . مگر نشنیده ای که می گویند : " اگر خواهی که بر ریشت نخندند بفرما تا خرت محکم ببندند . " از آن پس اگر کسی کارهایش را از همان آغاز درست انجام ندهد و باعث شود که مردم او را سرزنش کنند ، این ضرب المثل حکایت ِ حال او می شود کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلاس آموزشی نحوه استفاده از سلاح مادران دنیا 🤣😁 کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
هدایت شده از .
🛰 امروز ۳ ماهواره ایرانی به فضا پرتاب می شود 🔻طلوع۳؛ سنگین ترین ماهواره ایرانی 🔻ظفر ۲؛ پیشرفته‌ترین ماهواره دانشگاهی ایران به همت دانشمندان دانشگاه علم و صنعت 🔻کوثر؛ ماهواره جدید با تمرکز بر تصاویر ماهواره‌ای و پایش کشاورزی خداقوت به دانشمندان ایرانی🔥 🟥 || @talangor_aums1
💎 امام باقر علیه‌السلام: 🔹 اِتَّبِع مَن يُبكيكَ وهُوَ لَكَ ناصِحٌ، ولا تَتَّبِع مَن يُضحِكُكَ وهُوَ لَكَ غاشٍ. 🔸 از كسى كه تو را به گريه مى اندازد، ولى خيرخواه توست، پيروى كن و از كسى كه تو را مى خنداند، ولى با تو نيرنگ مى كند ، پيروى منما . 📎 الکافی، ج۲، ص۶۳۸، ح۲
شخصی برای اولین بار یک کلم دید. اولین برگش را کند، زیرش به برگ دیگری رسید و زیر آن برگ یه برگ دیگر و ... با خودش گفت : حتما یک چیز مهمیه که اینجوری کادو پیچش کردن ...! اما وقتی به تهش رسید و برگ‌ها تمام شد متوجه شد که چیزی توی اون برگ‌ها پنهان نشده، بلکه کلم مجموعه‌ای از این برگهاست ... ❤️ داستان هم مثل همین کلم هست! ما روزهای زندگی رو تند تند ورق میزنیم و فکر میکنیم چیزی اونور روزها پنهان شده، درحالیکه همین روزها آن چیزیست که باید دریابیم و درکش کنیم ...و چقدر دیر میفهمیم که بیشتر غصه‌هایی که خوردیم، نه خوردنی بود نه پوشیدنی، فقط دور ریختنی بود...! زندگی، همین روزهاییست که منتظر گذشتنش هستیم ... کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
🌷سفره‌ی بزرگی پهن می‌کنند، از این سر حسینیه تا آن سر. نیروهای افغانستانی، ایرانی و پاکستانی نشسته‌اند کنار هم، جمعشان وقتی جمع می‌شود که فرمانده هم می‌آید و با آن‌ها هم‌غذا می‌شود. دست همه توی یک سفره می‌رود، از فرمانده گرفته تا نیروهای بسیجی. فرمانده سلیمانی ترجیح می‌دهد غذایش را کنار نیروهایش نوش جان کند تا اين‌که سر سفره‌ی رنگین و خلوتی بنشیند. 🌷یک سینی گذاشته بودیم وسط، حلقه زده بودیم دورش. داشتیم جمعیتی غذا می‌خوردیم که حاجی سلیمانی هم آمد. جا باز کردیم نشست. لقمه به لقمه با ما از همان سینی غذا برداشت و خورد، کنار سینی یک بطری کوچک آب معدنی بود. تا نیمه آب داشت. بطری را برداشت. درش را باز کرد و تا جرعه آخر خورد. انگار نه انگار که یکی قبلاً از آن خورده. 🌷ما رزمنده عراقی بودیم حاجی هم فرمانده ایرانی‌مان، همه کنار هم یک نوع غذا خوردیم؛ عرب و عجم، رزمنده و فرمانده. 🌹خاطره ای به یاد سردار دل‌ها، سپهبد شهید حاج قاسم سلیمانی 📚 کتاب "سلیمانی عزیز" صفحه ۷۰ کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
16.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مراحل ساخت چوب کبریت 🤩 کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
🌸مولی علی(ع) زیانکار کسی است که عمر خود را ساعت به ساعت بیهوده از دست می‌دهد. بحار:78:152
زمستان سال ۱۳۸۸ بود. کشور در پی انتخابات، روزهای پرالتهابی را پشت سر می‌گذاشت. گروهی که نتیجه را نپذیرفته بودند، با همراهی رسانه‌های خارجی، کشور را در آستانه یک فتنه بزرگ قرار داده بودند. هدف آنها چیزی کمتر از متزلزل کردن ارکان نظام نبود. در چنین روزهایی، رهبر انقلاب در خطبه‌های نماز جمعه، با صلابت و هوشیاری، پرده از نقشه دشمنان داخلی و خارجی برداشتند. و اینجا بود که معجزه مردم به وقوع پیوست. در نهم دی ماه، مردم ایران یکپارچه و با بصیرتی مثال‌زدنی، به ندای ولایت پاسخ دادند. خیابان‌های شهرهای مختلف، به ویژه تهران، لبریز از مردان و زنان، جوان و پیر، سیل خروشانی شد که تنها یک شعار داشتند: حمایت از نظام و رهبری. حضور میلیونی و خودجوش آنها، مانند موجی عظیم، تمام محاسبات و نقشه‌های چندساله دشمنان را در هم کوبید و فتنه را در نطفه خاموش کرد. این روز، در تاریخ انقلاب اسلامی به عنوان روز بصیرت ثبت شد؛ روزی که مردم با هوشیاری و وفاداری خود، بار دیگر ثابت کردند که نگهبانان اصلی انقلاب هستند. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
«یاسمن» زنی بود که پس از سال‌ها زندگی در خارج، به خانه قدیمی پدری در روستا بازگشته بود. در اتاق زیرشیروانی، آینه قدیمی و بزرگی را پیدا کرد که قاب زیبایی داشت، اما سطح آن ترک خورده و تار بود. با دیدن تصویر مخدوش خود در آن، خاطرات شکست‌ها و ناکامی‌های زندگی به ذهنش هجوم آورد. تصمیم گرفت آن را دور بیندازد. در لحظه آخر، آینه را در نور متفاوت عصرگاه نگه داشت. نور خورشید از پشت شیشه شکسته عبور کرد و هزاران نقطه نورانی رقصان روی دیوارهای تاریک اتاق پخش کرد؛ گویی کهکشانی در آن فضای کوچک متولد شده است. یاسمن آینه را برنداشت. آن را در همان جا گذاشت تا هر عصر، نور را به خانه بیاورد. «آن روز فهمید که برخی چیزها وقتی مستقیم نگاه می‌کنی، فقط زشتی و شکست را نشان می‌دهند. اما اگر بگذاری نور از درون همان شکاف‌ها بگذرد، می‌توانند جهانی از زیبایی بیافرینند. بصیرت، تغییر جهت نگاه است؛ از بازتاب خود، به سوی تابش نور.» کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam