روزی ابن سینا از جلو دکان آهنگری می گذشت که کودکی را دید. آن کودک از آهنگر مقداری آتش می خواست. آهنگر گفت: ظرف بیاور تا در آن آتش بریزم. کودک که ظرف همراه نداشت، خم شد و مشتی خاک از زمین برداشت و در کف دست خود ریخت. آن گاه به آهنگر گفت: آتش بر کف دستم بگذار.
ابن سینا، از تیزهوشی او به شگفت آمد و در دل بر استعداد کودک شادمان شد. پس جلو رفت و نامش پرسید. کودک پاسخ داد: نامم بهمن یار است و از خانواده ای زرتشتی هستم. ابن سینا او را به شاگردی گرفت و در تربیتش کوشید تا اینکه او یکی از حاکمان و دانشمندان نام دار شد و آیین مقدس اسلام را نیز پذیرفت.
بهمنیار را مفسر فلسفه ابن سینا و مروّج فلسفه در قرن پنجم دانستهاند.
او کتاب التعلیقات ابن سینا را جمع آوری کرده و در" التحصیل" فلسفه او را شرح کرده است.
ابن سینا در نامهای به بهمنیار او را به دلیل اهتمام به تحصیل علم تحسین کرده است.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
میلاد حضرت علی اکبر (ع) و روز جوان
شعبان ماه سراسر سروری است که در آن میلاد اولیای بزرگ دین اسلام رقم خورده است.
یکی از روزهای این ماه عزیز، ولادت گهربار نمود رخ احمد و چهره محمدی، یعنی علیاکبر (ع) است.
وی که به زیبایی به پیامبر (ص) نسبت داده شده و فرزند ابی عبداللهالحسین (ع) و لیلا است، در یازدهم شعبان، سال ۴۳ قمری در مدینه منوره دیده به جهان گشود.
امام حسین (ع) در کربلا فرمودهاند: خدایا شاهد باش بر این قوم که برایشان نمایان ساختم جوانی را که شبیهترین مردم است به رسول تو که هرگاه مشتاق زیارت نبی خدا میشدیم به او نگاه میکردیم.»
حضرت علیاکبر در کربلا حدود ۲۵ سال داشت. برخی راویان سن ایشان را ۱۸ سال و ۲۰ سال هم گفتهاند؛ او اولین شهید عاشورا از بنىهاشم بود.
شجاعت و دلاورى حضرت علىاکبر (ع) و رزمآورى و بصیرت دینى و سیاسى او، در سفر کربلا بویژه در روز عاشورا تجلى کرد.
--------------------------
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
--------------------------
#مناسبت
752.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی سرکلاس از معلم عقب می مونی 😂🤣😅😂
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
هر ماشینی که می خواست وارد دربار شود رنگ آن باید مشکی می بود. و حتما یک سرنشین می داشت. او باید دم در ورودی از ماشین پیاده می شد و کلاهش را بر می داشت. لباس ملاقات می پوشید و وقتی وارد اتاق می شد می ایستاد تا اجازه نشستن بیابد. حتی وضع طوری بود که چند ساعت قبل به فرد آداب ملاقات را یاد می دادند.
اما حضرت امام سوار ماشین سفید رنگی شد و به درب کاخ که رسید گفت: «روح الله از طرف آیت الله العظمی بروجردی».
نگهبان گفت: «باید از ماشین پیاده شوید». امام گفت: «پس بر می گردم».
نگهبان هم بالاجبار درب را باز کرد. و ماشین تا دم در کاخ رفت.
با همان وضعیت و بدون تغییر لباس داخل شدند و روی صندلی شاه نشستند! شاه که وارد شد صندلی نبود و مجبور شد بایستد تا صندلی بیاورند.
به شاه گفت: «آیت الله بروجردی فرمودند که قاتلین بهائیان ابرقو باید آزاد شوند».
شاه گفت: «شاه مشروطه چنین کاری از دستش بر نمی آید». دوباره پیام آیت الله را تکرار کرده بلند می شوند و می روند.
هیبت امام شاه را گرفته بود و همان روز فرمان آزادی قاتلان بهائیان صادر شد.
منبع: حاشیه های مهمتر از متن، ص ۴۸ و ۴۹؛ به نقل از: خاطرات آیت الله مسعودی خمینی،
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
#امام-خمینی
کشاورزی نزد امیرکبیر به شکایت آمد که
توپخانه را از روی کِشت من بردند و کل
محصولم از بین رفت.
امیر ابتدا خسارات او را داد و بعد از توپچی
بازخواست کرد .توپچی گفت : شاه با سوار
زیاد رسید و تعجیل فرمود ، جاده هم تنگ
بود و من مجبور شدم توپها را از مسیر
کشت ببرم ، امیر با عصبانیت گفت :
تو بسیار غلط کردی مگر مال پدرت بود ؟
شاه اگر میخواهد لایق شاهی باشد نیم
ساعت صبر کند آنگاه بگذرد نه اینکه زرع
رعیّت را نابود و عموم ایرانیان را از زراعت
و عدالت ناامید سازد !! ...
آنگاه توپچی را سیاستی سخت نمود
که غیرت کشاورزان به آبادی املاک و
زمینشان شد.
کانال داستان بچههای مدرسه👇
@hamkalam
24.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️ فیلم مستند کمیاب و زیبا
حتما تا آخر ببینید
«دیو چو بیرون رود فرشته درآید»
📺تصاویر تلویزیون ایران در روز ١١ و ١٢ بهمن🇮🇷
🎬تصاویر آماده شدن مردم و تمیز کردن خیابانها
#دهه_فجر #ورود_امام_خمینی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
هدایت شده از KHAMENEI.IR
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌷 رهبر انقلاب: فتنه اخیر شبیه کودتا بود که سرکوب شد. ۱۴۰۴/۱۱/۱۲
🖥 Farsi.Khamenei.ir
💎ملانصرالدین برای خرید پاپوش نو راهی شهر شد. در راستهی کفش فروشان انواع مختلفی از کفشها وجود داشت که او میتوانست هر کدام را که میخواهد انتخاب کند. فروشنده حتی چند جفت هم از انبار آورد تا ملا آزادی بیشتری برای تهیه کفش دلخواهش داشته باشد. ملا یکی یکی کفشها را امتحان کرد، اما هیچکدام را باب میلش نیافت. هر کدام را که میپوشید ایرادی بر آن وارد میکرد. بیش از ده جفت کفش دور و بر ملا چیده شده بود و فروشنده با صبر و حوصلهی هرچه تمام به کار خود ادامه میداد. ملا دیگر داشت از خریدن کفش ناامید میشد که ناگهان متوجهی یک جفت کفش زیبا شد!
آنها را پوشید. دید کفشها درست اندازهی پایش هستند. چند قدمی در مغازه راه رفت و احساس رضایت کرد. بالاخره تصمیم خود را گرفت. میدانست که باید این کفشها را بخرد. از فروشنده پرسید: قیمت این یک جفت کفش چقدر است؟ فروشنده جواب داد: این کفشها، قیمتی ندارند! ملا گفت: چه طور چنین چیزی ممکن است، مرا مسخره میکنی؟ فروشنده گفت: ابدا، این کفشها واقعا قیمتی ندارند، چون کفشهای خودت است که هنگام وارد شدن به مغازه به پا داشتی!
این داستان زندگی اکثر ما انسانهاست، همیشه نگاهمان به دنیای بیرون است. ایدهآلها و زیباییها را در دنیای بیرون جست و جو میکنیم. خوشبختی و آرامش را از دیگران میخواهیم. فکر میکنیم مرغ همسایه غاز است. خود کمبینی و اغلب خودنابینی باعث میشود که خویشتن را به حساب نیاورده و هیچ شأنی برای خود قائل نباشیم. ما چنان زندگی میکنیم که گویی همواره در انتظار چیز بهتری در آینده هستیم. در حالی که اغلب آرزو میکنیم ای کاش گذشته برگردد و بر آن که رفته حسرت میخوریم. پس تا امروز، دیروز نشده قدر لحظهٔ « حال » را بدانیم تا برای آینده جای حسرت باقی نگذاریم.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam