👈 امپراطور در حال قدم زدن در باغش بود که باغبان خسته و ناراضی نزد وی رفت و گفت: امپراطور! فرق من با وزیرت چیست؟!
من باید اینگونه زحمت بکشم و عرق بریزم ولی او در ناز و نعمت زندگی میکند و از روزگارش لذت میبرد!
امپراطور کمی فکر کرد و دستور داد باغبان و وزیرش به قصر بیایند.
هردو آمدند و امپراطور گفت: شنیده ام برخی از سربازان به جای تمارین روزانه در گوشه شمال شرقی باغ جمع می شوند و وقت گذارنی می کنند و بروید و این موضوع را بررسی کنید.
آنها رفتند و یک هفته بعد برگشتند.
ابتدا باغبان گفت: امپراطور خبر درست است. من آن ها را دیدم آن ها حدودا هفت هشت نفر هستند. آن ها باید توبیخ شوند.
نوبت به وزیر رسید، وی شروع کرد از روی نوشته اش به خواندن: نتایج بررسی من این است:
دو دسته سرباز در دو بخش باغ جمع می شوند و با یکدیگر گفتگو می کنند.
این دو دسته رقیب یکدیگر هستند.
هر روز این اتفاق رخ نمی دهد در روزهایی که افسر آنان فرد خاصی است این اتفاق می افتد.
این سربازان، جزو بهترین و دلاورترین سربازان شما هستند و آینده خوبی دارند اما با مافوق خود به خاطر بی لیاقتی مشکل دارند.
در ضمن من پی برده ام که آنان به گفتگوهای بیهوده مشغول نیستند بلکه به تحلیل نیروهای دشمن داخلی و خارجی مشغول هستند.
پیشنهاد می کنم:
1⃣ افسر مذکور برکنار شود.
2⃣ یکی از آن افراد به افسری برگزیده شود.
3⃣ به همه آنان تذکر داده شود که از این پس اگر مشکلی وجود دارد از طرق قانونی و نه سرپیچی مساله را حل کنند.
امپراطور رو به باغبان کرد و گفت: این است که تو باغبان شدهای و ایشان وزیر...
🔎⭕️ تحلیل داستان:
گزارش وزیر با باغبان سه تفاوت اساسی داشت:
🔸 اول اینکه همه جانبه بود (بررسی هر چهار گوشه باغ) و نه صرفا بر یک نقطه خاص (شمال شرقی باغ)
🔸 دوم اینکه علت محور بود (بررسی کرد که دلیل اینکه آن سربازان تمرد می کنند چیست؟)
🔸 سوم اینکه معطوف به راه حل بود (یک راه حل منطقی پیشنهاد کرد که هم این مساله حل شود و هم ریشه این گونه مسایل ضعیف ترشود)
https://eitaa.com/hamkalam
#کلام_نور
💎 امیرالمومنین عليه السلام:
🔸 أكرِهْ نفسَكَ على الفَضائلِ، فإنَّ الرذائلَ أنتَ مَطبوعٌ علَيها.
🔹 نفس خود را به پذيرش فضايل مجبور كن؛ زيرا رذيلت ها در نهاد تو سرشته شده است.
📎غررالحکم، ح ۲۴۷۷
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کوچیک و بزرگ نداره، مهربونی تو ذات آدماست ❤️
مردی در خساست در سمرقند، زبانزد عاموخاص بود. روزی غلامی خریده بود که بعد از دو روز او را آزاد کرد. مردم شهر از این سخاوت او در حیرت ماندند و به دنبال علت این کار بودند.
مرد خسیس گفت: روزی به غلام گفتم مرغی سر ببرد تا با هم میل کنیم. من گفتم یک پای مرغ برای هر دویمان کافی است. دیدم او نصف یک پای مرغ را در دیگ گذاشته است و از من صرفهجوتر (خسیستر) است. غذا حاضر شد، گفتم غذا را بیاور، درب خانه را ببند (تا کسی مهمان نیاید)
غلام گفت: ای ارباب همیشه اول درب را میبندیم (تا مطمئن شویم مهمان دیگر نمیتواند بیاید) بعد سفره را باز میکنیم.
من کاری از این غلام یاد گرفتم که از این به بعد انجام میدهم و قیمت آزادی غلام در برابر این آموزش (خساست) او، برای من چیزی نبود. من مدیون او در زندگیام شدم. او راه بیشتر ثروتمند شدن را به من یاد داد.
@hamkalam
ازشیخ هادی نجم آبادی پرسیدند :
کدام موسیقی حرام است ؟
جواب داد :
آن موسیقي حرام است که ازصدای کشیده شدن کفگیر بر ته دیگ پلو همسایه غنی برخيزد و به گوش اطفال گرسنه همسایه فقیر برسد
9.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از زیباییهای پنهان طبیعت
@hamkalam
روزی در یک هوای سرد ارباب به نوکرش گفت برو بیرون ببین اگر باران می بارد لباس مناسب تر بپوشم . نوکر تنبل ، در جواب گفت : بیرون رفتن ندارد گربه مان تازه از بیرون آمده اگر بدنش خیس بود بدان که باران می بارد .
ارباب دوباره گفت : می خواهم پارچه ای برای میزبانم ببرم ، برو وسیله ای بیاور که دو زرع ازین پارچه را ببرم . نوکر گفت : دم گربه نیم زرع است ، چهار تا دم گربه می شود ۲ زرع . ارباب عصبانی شد و گفت : لااقل برو سنگ یک منی بیاور تا با آن گندم وزن کنم . نوکر تنبل جواب داد : که من گربه را بارها کشیدم درست یک من است گربه را به جای سنگ استفاده کن .
ارباب بسیار عصبانی شد و گربه را از خانه بیرون انداخت و گفت : ” خیالت راحت شد حالا برو هم سنگ و هم وسیله اندازه گیری پارچه را بیاور و هم ببین باران می بارد یا نه ” .
به همین دلیل است که هر وقت کسی بخواهد تنبلی کند به او می گویند : ” برای او دم گربه نیم زرع است “
@hamkalam
تاجری در روستایی، مقدار زیادی محصول کشاورزی خرید و میخواست آنها را با ماشین به انبار منتقل کند.
در راه از پسری پرسید: «تا جاده چقدر راه است؟»
پسر جواب داد: «اگر آرام بروید حدود ده دقیقه کافی است. اما اگر با سرعت بروید نیم ساعت و یا شاید بیشتر.»
تاجر از این تضاد در جواب پسر ناراحت شد و به او بد و بیراه گفت و به سرعت خودرو را به جلو راند.
اما پنجاه متر بیشتر نرفته بود که چرخ ماشین به سنگی برخورد کرد و با تکان خوردن ماشین، همه محصولها به زمین ریخت.
تاجر وقت زیادی برای جمع کردن محصول ریخته شده صرف کرد و هنگامی که خسته و کوفته به سمت خودرواش بر میگشت یاد حرفهای پسر افتاد و وقتی منظور او را فهمید بقیه راه را آرام و بااحتیاط طی کرد.
شاید گاهی باید آرام تر قدم برداریم تا به مقصد برسیم.
«برای كسی كه آهسته و پيوسته راه میرود، هيچ راهی دور نیست.»
@hamkalam
♨️امَّن یُّجیبُ المُضطَرَّ اِذا دَعاهُ وَ یَکشِفُ السُّوءَ
کیست آن کسی که مضطرین و گرفتاران را هنگامی که او را میخوانند اجابت میکند و گرفتاری او را برطرف میکند؟
#طوفان_الاقصی
#شکست_غیر_قابل_ترمیم