eitaa logo
داستان بچه های مدرسه
1.3هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
900 ویدیو
7 فایل
آیدی مدیرکانال در پیام رسان ایتا @salamhamvatan
مشاهده در ایتا
دانلود
در داستان حضرت یوسف اگر قدری دقت کنیم، دو بار کلمه قمیص یا پیراهن آمده است. پیراهن یوسف را برادرانش نقشه کشیدند و غرق خون کردند اما یادشان رفت پاره کنند و وقتی به نزد پدر برای شهادت دادن به گناه خود آوردند و گفتند: گرگ برادرمان را خورده است و ما بی‌گناهیم! پیراهن شاهد نشد و پدرشان فهمید دروغ می‌گویند. در داستان دیگر با این‌که پیراهن یوسف وقتی از پشت پاره شد یوسف دنبال سند بی‌گناهی خود نبود ولی خدا پیراهن را سند بی‌گناهی یوسف کرد. پس بدانیم، خدا از هرچه بخواهد برای بی‌گناهی بنده مؤمنش از خلایقش سند درست می‌کند.
امام علی علیه السلام: اهل دنیا چون کاروانی باشندکه هنوز بارانداز نکرده، کاروانسالارشان بانگ برمی دارد که بار بندند و بروند قسمتی از حکمت 415 نهج البلاغه
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👏 یک وقتایی تکبیر و صلوات جواب نیست ...
💎امیر المومنین عليه السلام: ⚜اُذكُرُوا اللّه َ ذِكراً خالِصاً تَحْيَوا بِهِ أفضَلَ الحياةِ ، و تَسلُكُوا به طُرُقَ النجاةِ. ⚜خدا را خالصانه ياد كنيد، تا بهترين زندگى را داشته باشيد و با آن راه نجات را بپوييد. 📚بحارالانوار، ج۷۸، ص۳۹، ح۱۶
مرد خسیسی، خربزه‌ای خرید تا به خانه برای زنِ خود بِبَرد. در راه به وسوسه افتاد که قدری از آن بخورد، ولی شرم داشت که دست خالی به خانه رود ... عاقبت فریب نَفس، بر وی چیره شد و با خود گفت، قاچی از خربزه را به رسم خانزاده‌ها می‌خورم و باقی را در راه می‌گذارم، تا عابران گمان کنند که خانی از اینجا گذشته است و چنین کرد ... البته به این اندک، آتش آزِ او فرو ننشست و گفت گوشت خربزه را نیز می‌خورم تا گویند خان را چاکرانی نیز در مُلازِمت بوده است و باقی خربزه را چاکران خورده‌اند ... سپس آهنگ خوردن پوست آن را کرد و گفت : این نیز می‌خورم تا گویند خان اسبی نیز داشته است ... و در آخر تُخم خربزه و هر آن چیز که مانده بود را یکجا بلعید و گفت : " اکنون نَه خانی آمده و نَه خانی رفت است! " ✍️ 📚 امثال و حکم https://eitaa.com/hamkalam
زن فقیری که خانواده کوچکی داشت، با یک برنامه رادیویی تماس گرفت و از خدا درخواست کمک کرد. مرد بی ایمانی که داشت به این برنامه رادیویی گوش می داد، تصمیم گرفت سر به سر این زن بگذارد. آدرس او را به دست آورد و به منشی اش دستور داد مقدار زیادی مواد خوراکی بخرد و برای زن ببرد. ضمنا به او گفت: وقتی آن زن از تو پرسید چه کسی این غذا را فرستاده، بگو کار شیطان است. وقتی منشی به خانه زن رسید، زن خیلی خوشحال و شکرگزار شد و غذاها را به داخل خانه کوچکش برد. منشی از او پرسید: نمی خواهی بدانی چه کسی غذا را فرستاده؟ زن جواب داد: نه، مهم نیست. وقتی خدا امر کند، حتی شیطان هم فرمان می برد. https://eitaa.com/hamkalam
پیش از آنکه سقراط را محاکمه کنند از وی پرسیدند: بزرگترین آرزویی که در دل داری چیست؟ پاسخ داد: بزرگترین آرزوی من این است که به بالاترین مکان آتن صعود کنم و با صدای بلند به مردم بگویم: ای دوستان، چرا با این حرص و ولع بهترین و عزیزترین سال های زندگی خود را به جمع ثروت و سیم و طلا می گذرانید، در حالیکه آنگونه که باید و شاید در تعلیم و تربیت اطفالتان که مجبور خواهید شد ثروت خود را برای آنها باقی بگذارید، همت نمی گمارید. https://eitaa.com/hamkalam
430.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بنده خدا از ترس پا به فرار گذاشت😃😆😆😆 کانال داستان بچه‌های مدرسه @hamkalam
در کتاب الانوار النعمانیه آمده است، روزی جوانی نزد حضرت موسی ع آمد و گفت: ای موسی ع خدا را از عبادت من چه سودی می رسد؟ که چنین امر و اصرار بر عبادت اش دارد؟ حضرت موسی ع گفت: یاد دارم در نوجوانی از گوسفندان شعیب نبی چوپانی می کردم. روزی بز ضعیفی بالای صخره ای رفت که خطرناک بود و ممکن بود در پایین آمدن از آن صخره اتفاقی بر او بیفتد. با هزار مصیبت و سختی به صخره خود را رساندم و بز را در آغوش گرفتم و در گوشش گفتم: ای بز ، خدا داند این همه دویدن من دنبال تو وصدا کردنت برای برگشتن به سوی من، به خاطر سکه ای نقره نیست که از فروش تو در جیب من می رود. می دانی موسی ع از سکه ای نقره که بهای نگهداری و فروش تو است، بی نیاز است. دویدن من به دنبال تو و صدا کردنت به خاطر ، خطر گرگی است که تو نمی بینی و نمی شناسی و او هر لحظه اگر دور از من باشی به دنبال شکار توست. ای جوان بدان که خدا را هم از عبادت من و تو سود و زیانی نمی رسد، بلکه با عبادت می خواهد از او دور نشویم تا در دام شیطان گرفتار آییم. وَ مَنْ‌ يَعْشُ‌ عَنْ‌ ذِکْرِ الرَّحْمٰنِ‌ نُقَيِّضْ‌ لَهُ‌ شَيْطَاناً فَهُوَ لَهُ‌ قَرِينٌ‌ و هر کس از یاد خدا روی‌گردان شود شیطان را به سراغ او میفرستیم پس همواره قرین اوست (زخرف 36) https://eitaa.com/hamkalam
روز هفتم ماه که شاه به قصر فیروزه می‌ رفت، چند نفر سرباز که حراست آنجا را می‌ کردند را دید بدون مقدمه فرمودند اگر کسی بیاید و بخواهد اسباب اینجا را ببرد و این سربازها هم مجبور به دفاع و تیراندازی شوند، آیا از عهده آنها بر می‌ آیند؟ حکم شده بود آنها را حاضر کرده بودند. اولا تفنگ را نمی‌ توانستند پُر کنند. ثانیا تفنگ‌ ها خالی نمی‌ شد. اگر هم می‌ شد، به نشانه نمی‌ خورد. 📚 منبع: روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه، ایرج افشار https://eitaa.com/hamkalam