روزے زنـے از شوهرش پرسید، فردا چه مـےڪنـے؟
شوهرڪَفت: اڪَر هوا آفتابـے باشد به مزرعه مـے روم و اڪَر بارانـے باشد به ڪوهستان مـے روم و علوفه مـےچينم.
همسرش ڪَفت: بڪَو "ان شاءالله"
شوهرش ڪَفت: ان شاءالله ندارد فردا
يا هوا آفتابيست يا بارانـے!!
از قضاءشوهره فردا ڪه بیرون رفت در ميان راه به راهزنان رسيد و اوراڪَرفتند وحسابـے ڪتڪ زدند و هرچه داشت با خود بردند.مرد نه به مزرعه رسيد و نه به ڪوهستان رفت به خانه برڪَشت و در زد. همسرش ڪَفت: ڪيست؟
شوهره ڪَفت: ان شاءالله منم!!!
اللّه متعال مـےفرمایند 🔻
وَلَا تَقُولَنَّ لِشَيْءٍ إِنِّي فَاعِلٌ ذَٰلِكَ غَدًا
و هرگز درباره ی هیچ چیز نگو :
«من فردا آن را انجام می دهم»
إِلَّا أَن يَشَاءَ اللَّهُ ۚ وَاذْكُر رَّبَّكَ إِذَا نَسِيتَ وَقُلْ عَسَىٰ أَن يَهْدِيَنِ رَبِّي لِأَقْرَبَ مِنْ هَٰذَا رَشَدًا
مگر اینکه اللّه بخواهد، و هرگاه فراموش کردی(و إن شاء الله نگفتی) پروردگارت را به خاطر بیاور، و بگو : امیداورم که پروردگارم مرا به راهی روشن تر از این هدایت کند
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #بیراهه #پارت174 خونه آتیش میگیره و احمد هم که توی حیاط بوده سریع میاد بالا و
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#بیراهه
#پارت175
اما اون لحظه من به این فکر نمیکردم که خانم هووی منه و اینی به دنیا اومده میشه رقیب بچه های من فقط به این فکر کردم که نباید یه زن تنها رو اینطور رها کرد حتی اگه اون زن هوویی باشه که بسیار بد کرده به من.
سریع رفتم و لباس برای بچه خریدم و تنش کردم. دختره تقریبا مثل خود پروانه بود، یه دختر قد بلند و لاغر با همون قیافه ولی پوست روشن.
همراه بچه رفتم پیش خانم توی بخش که تا منو دید گل از گلش شکفت و با مهربونی گفت دستت درد نکنه خواهر! و مدام خواهر خواهرش بلند بود.
من چیزی نمیگفتم و به امورات بچه مشغول بودم که زن هایی که اونجا پیش ما بودن همه رو به پروانه میگفتن وای چه خواهر خوبی داری!
توی دلم فقط حسرت و دلشکستگی بود ولی بروز نمیدادم و همش با خودم تکرار میکردم سارا تو با خدا معامله کردی و چه خوبه اون معامله.
مدتی بیمارستان بودم احمد یکی دو بار سر زد و بار اول وقتی وارد شد دوتا دسته گل همراهش بود که پروانه ذوق زده فک کرد یکی برای خودش یکی هم برای نوزاده اما احمد سریع گفت یکی هم برای سارا جان گرفتم که حسابی باد عنتر خالی شد.
خلاصه رسیدیم خونه و من مجبور شدم تا روز بعد که مادر عنتر میاد پیشش بمونم و لحظه به لحظه میدیدم عرق شرم رو توی صورت احمد ولی خود کرده را تدبیر نیست.
روز بعد مادر پروانه اومد و کلی از من تشکر کرد که بی میل جواب دادم و رفتم خونه خودم و دیگه سراغشون رو نگرفتم.
چند روز بعد جشن اسم گذاری برای بچه گرفتن و احمد اسمش رو نورا گذاشت و قشنگ میدیدم حلمای مظلوم من حسادت میکنه به اون بچه و خوب حقم داشت ولی احمد زود متوجه شد و اونم بغل کرد بنابراین از احمد یواشکی خواهش کردم زیاد نورا رو خونه من نیاره چون بچه ام حلما خیلی حساس بود احمد هم الکی قولکی داد که مطمن بودم روش واینمیسه و همینطور هم شد و روزایی پروانه و نورا می اومدن خونه من حال حلما خراب بود ولی احمد تا میدید اینطوری هست سریعا حلما رو تحویل میگرفت.
خلاصه مدتی دیگه ام گذشت و رفتار عنتر رو روز به روز بدتر شده بود و به احمد روز به روز داشت ازش دور تر میشد و به نسبت همونقدر به من نزدیکتر. آخه دیگه مثلا حالا بچه آورده بود و به قول معروف جاپاش محکم تر شده بود و میخواست روی واقعی خودش رو بیش از پیش نشون بده ولی نمیدونست با این کارهاش به خودش ظلم میکنه تا اینکه دعوا هاشون بیشتر شد و احمد کمتر میرفت خونه اش و اگه هم میرفت سریع برمیگشت و دیگه سوگلی خانم داشت از مرحله سوگلی بودن به مرحله پایین تر سقوط میکرد.
تا اینکه یه روز احمد اومد و خود به خود حرف رو پیش کشید که اره شغل اینطوری فایده نداره و درآمدم کمه و ...
🍃به جای خسته نباشید؛ بگوییم : خدا قوت
🍃بجای دروغ نگو؛ بگوییم : راست میگی؟
🍃به جای لعنت بر پدر کسی که اینجا آشغال بریزد؛ بگوییم: رحمت بر پدر کسی که اینجا آشغال نمی ریزد
🍃 به جای پدرم درآمد؛ بگوییم : خیلی راحت نبود
🍃به جای بدرد من نمی خورد؛ بگوییم : مناسب من نیست
🍃گاهی خدا آنقدر صدای کلماتت را دوست دارد که سکوت میکند تا تو بارها برایش حرف بزنی پس زیبا سخن بگوییم
⚘|❀ ❀|⚘
تنبیه زن باهوش برای شوهر بی وفایش
چند وقت پیش شوهرم تو کارش ترفیع گرفت و یه سری کارمند خانم هم زیر دستش شدن.
یواش یواش بهونه گیری هاش به من شروع شد،میگفت چرا اینجوری لباس می پوشی،😐 چرا چاقی،😢چرا رنگ پوستت تیرست😔 ،چرا صدات کلفته،😳و هزار تا بهونه که هیچوقت به زبون نمی آورد.
و مدام گاهی به شوخی و گاهی به جدی حرف از زن دوم میزد..
یه شب که اومد خونه و باز بهونه گیری هاش شروع شد بهش گفتم من راضیم که ازدواج دوم داشته باشی
وقتی شنید یکم تعجب کرد و چشماش برق زد،ولی طوری رفتار کرد که من نفهمم که خوشحاله از پیشنهاد من.
گفت واقعا این جوری میخوای،گفتم آره
اونم قبول کرد و گفت پس خودت برام خواستگاری برو.
قبول کردم،شوهرم مثل بچه ها شده بود،نمی تونست خوشحالیش را پنهان کنه.
مثل اینکه فقط منتظر حرف من بود.
یکی را بهم معرفی کرد و گفت ایشون زن لایقیه و بنظرم همه مواردی که من میخوام را داره.
گفتم باشه مشکلی ندارم ،فقط قبل از اینکه برم جلو
یه شرطی دارم.
سریع گفت چه شرطی
گفتم
ما دو تا بچه داریم یه دختر و یه پسر که خودت میدونی تربیت این بچه ها با منه.
گفت آره خب
گفتم من شرطم را میزارم قبول کردی همین الان می رم و با خانم مورد پسند شما صحبت میکنم.
شوهرم قبول کرد
بهش گفتم
پسرت را جوری تربیت میکنم که چشمش دنبال همه دخترهای توی خیابون باشه.
و دخترت رو جوری تربیت میکنم که وقتی بزرگ شد خودش را هزار رنگ کنه و توجه همه مردها را به سمت خودش جلب کنه.
وقتی شرط های منو شنید صورتش سرخ شد،خجالت کشید و سرش را به زیر انداخت.
گفتم قبوله
هیچی نگفت.سرش هنوز پایین بود،وقتی سرش را آورد بالا گفت شرمندتم
منو ببخش.حواسم نبود دارم چکار میکنم. منو به خودم آوردی.دیگه هیچ وقت ندیدم شوهرم از من ایراد بگیره.
نتیجه اخلاقی: همیشه نیاز نیست برای این که به همسرتون بفهمونید از یکی از اخلاق هاش خوشتون نمیاد شروع به مخالفت شدید کنید و داد و بیداد کنید.
با سیاست رفتار کنید ،اول آرامش خودتون را بدست بیارید و در مورد مشکل تون فکر کنید،حتی اگر راهکاری به ذهنتون نرسید افرادی هستند که کمکتون کنند،افرادی مثل یک مشاور و کسی که تجربه های زیادی داره.
لازم نیست به صورت مستقیم به همسرتون نکات منفی اخلاقش را متذکر بشید چون مطمئنا با جبهه گیری و مقاومت همسرتون مواجه میشید .
فقط فکر کنید و به بهترین راهکار برای عوض شدن زندگیتون دست پیدا کنید.
به امید فردایی بهتر
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
این متن قشنگه بخونید ...
🤍 وقتی یکیو دوست داری ...
اشکشو در نیار ...
با اشکاش از چشماش میوفتی ...
💜 ازش فاصله نگیر ...
اگه سرد شه دیگه درست نمیشه ...
🤍 باهاش قهر نکن ...
بی تو بودن رو یاد میگیره ...
💜 تهدیدش نکن ...
دعواش نکن ...
میره پشته یکی دیگه قایم میشه !
اون آدم پناهش میشه ...!!
🤍 اگه دوستش داری ...
همونجوری که هست دوستش داشته باش ،
سعی نکن عوضش کنی!!
💜 اگه دوستش داری ...
اشتباهاتشو به روش نیار ... آدم جایز و الخطاست...!!
🤍 بذار یاد بگیره دنیاش و زندگیش تویی !؟؟
نذار بره جای دیگه ازدست تو گریه کنه اون موقعست که دیگه تو ، توی قلبش
جایی نداری....
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #بیراهه #پارت175 اما اون لحظه من به این فکر نمیکردم که خانم هووی منه و اینی به
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#بیراهه
#پارت176
تا اینکه یه روز احمد اومد و خود به خود حرف رو پیش کشید که اره شغل اینطوری فایده نداره و درآمدم کمه و فردا روزی بچه هام بزرگ شدن نیاز به رسیدگی بیشتر دارن و از این حرفا و آخر سر گفت یکی از دوستام بهم پیشنهاد داده سرمایه از من کار از تو برو روستا دامداری بزن و سود نصف نصف!
احمد اینها رو با ذوق تعریف میکرد و منتظر تایید من بود که با بی میلی گفتم کجا بریم احمد؟! از بس من از روستا دل خوشی دارم که حالا برم؟! احمد هم باز ادامه داد که نه فلانه و چنان اما من فقط یه حرف داشتم اونم اینکه رفتن توی خونه پدر شوهرم برام سخت بود و دوست داشتم توی روستا خونه جدا بگیرم که باز فشار روانی روم نباشه اما احمد زیر بار نرفت و گفت اشتباه نکن سارا! خونه بابا طویله توش هست، حیاطش بزرگه، گله سینا هم هست اونم تجربه داره میتونه کمکمون کنه و از این حرفا و اینقور گفت که تقریبا راضی شدم اما نگران بودم و گفتم شغل اینجا چی؟! نیشخندی زد و گفت اینقدر اینجا کارم خوب بوده که ده سالم برم باز برگردم بگم میخوام بیام سر کارم با جون و دل قبول کنن! کمی فکر کردم؛ دیگه مینا و ماندانا خواهر شوهرای مجردم شوهر کرده بودن و توران و شاهین هم خودشون خونه جدا کرایه کرده بودن و من اگه میرفتم کلا چنتا اتاق با سرویس جدا نصیبم میشد.
ولی چون هنوز خیلی دو دل بودم برای تصمیم استخاره زدم و خیلی خوب اومد و ما باز راهی روستا شدیم بدون اینکه احمد به پروانه خبر بده خونه رو بار زدیم سمت روستا و پروانه خانم هم چون با احمد قهر بودن خودش موند و دخترش توی همون خونه.
اصلا برام مهم نبود چی به سرش میاد و احمد هم و همچنین علاقه ای انگار دیگه بهش نداشت ولی بازم وجدانم اجازه نداد و وسط راه به احمد گفتم حالا کاش به زنت میگفتی داریم میریم روستا بشنوه ناراحت میشه! که همونطور که داشت رانندگی میکرد گفت به جهنم! بشه که بشه! سوار زندگی من شده باید بکشه! باید بدونه من همینم که هستم! والا!
دیگه دیدم اوضاع بیخ پیدا کرده بحث رو ادامه ندادم ولی مطمن بودم حسابی زدن به تیپ و تاپ هم.
خلاصه رسیدیم روستا و خیلی زود همه چی رو ردیف کردیم و سینا فوری اومد پیشمون و اول خوشامد گفت بعد که فهمید احمد اونطور پروانه رو بی خبر گذاشته اومده خنده ای کرد و گفت اره دیگه! باید بدونه زندگی خراب کردن مکافات داره و حالا به بعد باید بکشه!
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #بیراهه #پارت176 تا اینکه یه روز احمد اومد و خود به خود حرف رو پیش کشید که اره
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#بیراهه
#پارت177
بعد رو کرد سمت من و گفت سارا خواهر، ببین دوباره اومدی توی این خونه، ازت انتظار دارم با سوگل(زنش) مثل دوتا خواهر باشید و دیگه کسی صدامون رو نشنوه باشه؟! با بی میلی گفتم آخه برادر من کی بدی کردم که حالا بخوام...
پرید تو حرفم و با اخم و سر به زیر ولی با لحنی ملایم گفت میدونم خوبی خواهر اما ممکنه پیش بیاد...
خلاصه با نصیحت سینا اولین لرز به جونم افتاد ولی سعی کردم صبور باشم و حالا که داشتم مجدد زندگیم رو جمع میکردم و احمد داشت متوجه اشتباهش میشد، نمیخواستم تنشی توی زندگیم باشه چون بیشتر از همه حلما حساس بود و حتی وقتی کسی صداش رو بلند میکرد بچه ام میترسید و مضطرب میشد.
چند روزی اونجا بودیم که گوشی اتاقم زنگ خورد و وقتی جواب دادم دیدم پروانه است که اون ور گوشی مثل ابر بهار گریه میکنه که چرا رفتید؟ حالا که رفتید چرا بی خبر رفتید؟ احمد قهر بود تو چرا نگفتی و از این حرفا که با بی میلی گفتم خودت زن احمد هستی دیگه! میشناسیش! چیکار میکردم؟ ازش میترسیدم و این حرفا و عنتر خانم قطع کرد ولی معلوم بود حسابی خورده تو برجکش ولی برای من خوب بود این دوری و دوستی چون نمیدیدمش و روان خودم و بچه هام آسوده تر بود.
خیلی زود احمد گله رو خرید و از پول مقداری اضافه اومد که احمد داد دست من و با مهربونی گفت مال خودت عشقم! هرچی دوست داشتی بخر و منم کم نمیزاشتم برای زندگیم و هر ماشینی می اومد خیابون و چیزی میفروخت بهش سر میزدم و شده بود یه تیکه جنس میخریدم و اینقدر ساده بودم که نمیدونستم باید این چیزا رو از جاری حسود مخفی کنم و همین شد که دعوا باز توی خونه سینا بلند شد که چرا احمد اینقدر به سارا اعتماد داره که عنان خرج و مخارج زندگیش رو داده اون و تو با من اینطور نیستی!
این حسادت ها و بحث ها رنجم میداد و بدتر یادآور خاطرات تلخم از این خونه میشد و دیگه کم و بیش سعی میکردم روزا بیشتر برم پیش مادرم و مادرمم برعکس همه که با شرایط زندگی من تقریبا کنار اومده بودن(چون خودم الکی میگفتم راضی هستم) مادرم همچنان تاکید داشت طلاق بگیرم و به این خفت ادامه ندم که قبول نمیکردم و همچنان مصر به ادامه بودم تا اینکه چهار ماهی گذشت و احمد گفت بریم تهران! گفتم چرا؟ گفت میخوام به پروانه خرجی بدم! با تعجب گفتم خوب بریز به حسابش! نیشخندی زد و نوچی کرد و گفت باید دستی برسونم بهش! تعجب کردم آخه دلیلی نداشت این کار ولی خوب که فکر کردم حس کردم احمد میخواد با این روش تحقیرش کنه و بگه حتی پولم دستی بهت میدم.
رفتیم تهران و احمد بردم نزدیک خونه پروانه و پولی گذاشت کف دستم گفت این رو بده همسایه بگو بده به پروانه.