eitaa logo
❤️هم دلی❤️
13.4هزار دنبال‌کننده
10.4هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #بیراهه #پارت178 این روند چند بار دیگه ام ادامه داشت و من چیزی نمی‌رسیدم چون م
🤝♥️ یه چند روزی موندیم و یه خونه توی همون بلوک پروانه پیدا کردم که طبقه همکف بود ولی من راضی بودم. توی این چند روزی هم من اونجا بودم دیگه همسایه های پروانه منو میشناختن و گفتم که شده بودیم نقل محافل و داستان ما دوتا هوو براشون جذاب بود که هی بشینن و تعریف کنن تا اینکه روز آخر که می‌خواستیم بریم و بنگاه قولنامه رو احمد امضا بزنه از در  که خارج شدم همسایه رو به رویی پروانه بیرون اومد و با خوشروئی احوالپرسی کرد و گفت هووت زایید؟ با تعجب و منگی گفتم آره دیگه! بچه اش الان نزدیک یک ساله است! با نیشخندی گفت ای ساده! اون بازم بارداره مگه نمیدونستی؟! تا اینو گفت انگار پتک زدن به سرم آخه زندگیم داشت روی آرامش میگرفت و این بچه جدید لابد میشد قوز بالا قوز! سریع از زن همسایه خدا حافظی کردم و خودم رو به احمدی رسوندم که بی خیال و تند تند داشت میرفت سمت بیرون. گفتم احمد این زنه همسایه پروانه چی میگه؟! احمد هم بی حوصله گفت چی میگفت؟! من چه بدونم؟! گفتم راسته پروانه حامله است؟! سکوت کرد و این سکوتش مهر تایید بود بر گفتار من اما انگار دوست نداشتم باور کنم به همین خاطر گفتم احمد؟! احمد؟! که برگشت سمتم و با بی حوصلگی گفت اره زنک بیشعور باز حامله شده! به زحمت آب دهن قورت دادم و گفتم مگه میشه از خودش باردار شده باشه؟! حتما با اطلاع تو بوده! نوچی از روی کلافگی کرد و گفت ولم کن سارا تو یکی حالم خرابه! نمیدونم چمه از وقتی این زنک وارد زندگی مون شده یه روز اروم ندارم دست به هرچی میزنم برام بد درمیاد واقعا نمیدونم بد قدمه چیه که اینقدر من رو به هم ریخته ... بعد نیم نگاهی به صورت پرسشگر من کرد و متوجه شد توجیه خوبی نیست بنابراین پوفی از روی کلافگی کشید و گفت ببین چهار ماه پیش که داشتیم می رفتیم روستا بهم گفت یک ماهه بارداره و الکی گفت قرص هامو بدجور خوردم اما مطمنم دروغ میگه چون میخواد با بچه منو جذب خودش کنه به همین خاطر کلی باهاش دعوا کردم و گفتم قرار ما فقط یه بچه از تو بود چون واقعا تو خرج همین چهارتا موندم ولی تو ناجنسی کردی و باردار شدی و حالا که اینطوره باید بری و س...قطش کنی که مخالفت کرد و منم اصرار کردم که مثلا بالاخره راضی شد اما چند روز بعد که زنگ زدم گفت احمد نمیدونی چی شده؛ همین امروز میخواستم برم برای سق...ط ولی یه دختر بچه از تراس طبقه سوم افتاده توی تراس طبقه دوم و الحمدلله چیزیش نشده ولی خوب مادرش چه براش بی تابی میکرد و منم اینو نشونه از طرف خدا دیدم و سق...ط نکردم و گفتم نگهش می‌دارم هر طور که شده باشه!
روزے زنـے از شوهرش پرسید، فردا چه مـےڪنـے؟ شوهرڪَفت: اڪَر هوا آفتابـے باشد به مزرعه مـے روم و اڪَر بارانـے باشد به ڪوهستان مـے روم و علوفه مـےچينم. همسرش ڪَفت: بڪَو "ان شاءالله" شوهرش ڪَفت: ان شاءالله ندارد فردا يا هوا آفتابيست يا بارانـے!! از قضاءشوهره فردا ڪه بیرون رفت در ميان راه به راهزنان رسيد و اوراڪَرفتند وحسابـے ڪتڪ زدند و هرچه داشت با خود بردند.مرد نه به مزرعه رسيد و نه به ڪوهستان رفت به خانه برڪَشت و در زد. همسرش ڪَفت: ڪيست؟ شوهره ڪَفت: ان شاءالله منم!!! اللّه متعال مـےفرمایند 🔻 وَلَا تَقُولَنَّ لِشَيْءٍ إِنِّي فَاعِلٌ ذَٰلِكَ غَدًا و هرگز درباره ی هیچ چیز نگو : «من فردا آن را انجام می دهم» إِلَّا أَن يَشَاءَ اللَّهُ ۚ وَاذْكُر رَّبَّكَ إِذَا نَسِيتَ وَقُلْ عَسَىٰ أَن يَهْدِيَنِ رَبِّي لِأَقْرَبَ مِنْ هَٰذَا رَشَدًا مگر اینکه اللّه بخواهد، و هرگاه فراموش کردی(و إن شاء الله نگفتی) پروردگارت را به خاطر بیاور، و بگو : امیداورم که پروردگارم مرا به راهی روشن تر از این هدایت کند ♥سوره ڪهف آیه ۲۳_٢۴♥ درهرڪاروقولـے ڪه خواستـے انجام بدےان شاءاللّه بڪَو
🍃🍃🍃🍃🍃🍂🍃 افکار دیگران... 🍃🍃🍃🍂🍃
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ایمان به غیب بالاترین مرحله ایمان است 🪴آنجا که مانند موسی میان دشمنت و رود خروشان می‌مانی اما اطمینان داری که خداوند را می‌گشاید. 🪴همان جا که مانند مریم آماج تهمت‌ها می‌شوی اما ایمان داری که خداوند نجاتت می‌دهد. 🪴آنجا که مانند نوح سال‌ها مسخره و اذیت می‌شوی اما به خداوند حکیم ایمان داری‌. 💎درست است گاهی همه چیز تیره و تار است اما دلت که به نور خدا روشن شده باشد راه زندگی هم سراسر نور و آرامش می‌شود به خداوند اعتماد کنیم این بزرگترین درس زندگی است. 🪴إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ فَاسْتَجَابَ لَكُمْ أَنِّي مُمِدُّكُمْ بِأَلْفٍ مِنَ الْمَلَائِكَةِ مُرْدِفِينَ (به یاد آرید) هنگامی که استغاثه و زاری به پروردگار خود می‌کردید، پس دعای شما را اجابت کرد که من سپاهی منظم از هزار فرشته به مدد شما می‌فرستم. 📙انفال/۹ ✨✨✨
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #بیراهه #پارت179 یه چند روزی موندیم و یه خونه توی همون بلوک پروانه پیدا کردم که
🤝♥️ احمد اینها رو گفت و معلوم نبود این جریان بچه آوردن پروانه تا کی ادامه پیدا میکرد و حسابی به همم ریخت ولی سعی کردم بر خودم مسلط باشم هرچند واقعا نمیشد و از فکرش بیرون نمی اومدم. خونه رو قولنامه کردیم و رفتیم روستا که وسایل رو جمع کنیم و با کمال تعجب دیدیم گله ما نیست که احمد از سینا پرسید و اونم گفت بازار راکده یه روز فروختمش به یه دلال گفته یه ماه دیگه پول رو میریزم حسابت!‌ احمد با تعجب گفت چیکار کردی؟!‌ مرد حسابی من الان پولم رو میخوام تو میگی دادی به مردک نمیدونم چیکاره مفت مفت گله رو برده؟!‌ سینا هم انگار بهش برخورده باشه گفت عوض تشکرته داداش؟!‌ میگیم طرف آشنای خودمه و باهاش همیشه معامله میکنم و بهش اعتماد دارم... احمد پرید تو حرفش و گفت سینا من نمیدونم؛ من گله ام رو به تو فروختم و از تو میخوامش فهمیدی؟!‌ سینا هم حق به جانب گفت باشه بابا حالا جوش نزن برای مال دنیا و با کف دست زد به کمر احمد و سمت خونه هدایتش کرد . خیلی زود وسایل ضروری رو بار نیسان سینا زدیم و احمد می‌روندش و مابقی وسایلم رو گذاشتم همونجا و درشم قفل کردم و راهی تهران شدیم. ولی از اون تاریخ یک ماه دیگه ام گذشت و خبری از پول ما نشد که نشد و این دوست احمد هم مدام گیر میداد پول من چی شد و احمد هم به سینا روزانه زنگ میزد و اونم ننه من غریبم بازی درمی‌آورد که تقصیر من نیست دلاله میگه هنوز نفروخته و از این حرفا که احمد میگفت پس بگو گله منو بیاره ضررش رو هم میدم اما هربار سینا یه طوری می پیچوند که دیگه شک مون داشت به یقین تبدیل میشد که سرمون کلاه هم رفته. تو این گیر و دار که ذهنم حسابی مشغول بود یه روز صبح یکی زنگ زد خونه ام و تا صدای زنگ رو شنیدم شور به دلم افتاد و سریع جواب دادم و ای کاش جواب نمی‌دادم و با خبری که پشت گوشی بهم دادن حس کردم دارم می میرم ولی چه میشد کرد حالا باید رخت عزا تن میکردیم.
یـاد خـوبـان 🌸 نه حساب اسـت 🌸 که فرامـوش شـود 🌸 نـه چراغ اسـت کـه 🌸 خاموش شود و نـه سـال اسـت کـه🌸 به آخر برسد جویباریست زمحبت 🌸 که همیشه جاریست 🌸 شبتون دل انگیز🌸
تقویم نجومی اسلامی ✴️ شنبه 👈 15 دی / جدی 1403 👈3 رجب 1446👈4 ژانویه 2025 🕌 مناسبت های دینی و اسلامی. 🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴 🏴شهادت امام علی بن محمد الهادی علیهما السلام(254 هجری قمری). 🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴 🌙⭐️ احکام دینی و اسلامی. 📛صبح روز اول هفته را صدقه آغاز کنید. 📛 امور مشارکتی و ازدواج و دیدارهای سیاسی خوب نیست‌ 📛برای پیوستن به کانال تقویم نجومی اسلامی و دریافت تقویم هر روز کافی است کلمه "تقویم همسران "را در تلگرام یا ایتا و سروش جستجو کنید و به ما بپیوندید. 🚘مسافرت:  مسافرت همراه صدقه خوب است. 👶 مناسب زایمان و نوزاد عمرش دراز است. 💑مباشرت امشب شب یکشنبه : دلیل خاصی وارد نشده است. 🔭 احکام و اختیارات نجومی. 🌓 امروز قمر در برج حوت و از نظر نجومی روز مناسبی برای امور زیر است: ✳️بذر افشانی. ✳️آغاز امور اموزشی. ✳️دادن سفارش جنس. ✳️دعوت گرفتن از افراد. ✳️آغاز درمان و معالجه. ✳️از شیر گرفتن کودک. ✳️و دیدار بزرگان نیک است. 🟣امور کتابت ادعیه و حرز و نماز و بستن آن خوب نیست. 💇💇‍♂  اصلاح سر و صورت. طبق روایات، (سر و صورت) در این روز از ماه قمری ، باعث طول عمر می شود.(ولی احترام روز شهادت را نگه دارید). 💉💉 حجامت: فصد زالو انداختن خون_دادن یا در این روز از ماه قمری، باعث ضعف مغز می شود. 😴😴 تعبیر خواب امشب: خواب و رویایی که شب یکشنبه دیده شود تعبیرش از آیه ی 4 سوره مبارکه "نساء"  است. و اتوا النساء صدقاتهن نحله... و از مفهوم و معنای آن استفاده می شود که خواب بیننده یا ازدواج کند یا مال زیادی و یا هدیه ای به او برسد و شما مطلب خود را بر آن قیاس کنید. کتاب تقویم همسران صفحه  ۱۱۶ 💅 ناخن گرفتن. شنبه برای ، روز مناسبی نیست و طبق روایات ممکن است موجب بیماری در انگشتان دست گردد. 👚👕دوخت و دوز. شنبه برای بریدن و دوختن، روز مناسبی نیست آن لباس تا زمانی که بر تن آن شخص باشد موجب مریضی و بیماری اوست.(این حکم شامل خرید لباس و پوشیدن نمی شود) 🙏🏻 استخاره: وقت در روز شنبه: از طلوع آفتاب تا ساعت ۱۰ و بعداز اذان ظهر تا ساعت ۱۶ عصر. 📿 ذکر روز شنبه ،یارب العالمین ۱۰۰ مرتبه 📿 ذکر بعد از نماز صبح ۱۰۶۰ مرتبه که موجب غنی و بی نیاز شدن میگردد. 💠 ️روز شنبه طبق روایات متعلق است به (ص). سفارش شده تا اعمال نیک و خیر خود را در این روز به پیشگاه مقدس ایشان هدیه کنیم تا ثواب دوچندان نصیبمان گردد.
🍳سلام صبحتون بخیر ☕️ 🖤شهادت امام هادی علیه السلام برهمه شما عزیزان‌ تسلیت🖤 🖤🖤🖤
🌿🌺﷽🌿🌺 💚شمایی که وسواس فکری داری ، شمایی که یک عمر با باورهای منفی و مخرب زندگی کردی که مثلا من هیچی نمیشم ، استعداد ندارم و ... شمایی که همیشه نگرانی این مطالب و بخون 👇 کار ذهن مقاومته و چون عادت کرده به این باورها ، در زمان تغییر طبیعیه که مقاومت میکنه، اولین راهکارش اینه که بدون کوچکترین توجه به اون صدا ، بی وقفه و بدون هیچ اختلالی فقط تکرار کنی که 🤍 : ” من درپناه امن خداوندی و در آرامش کامل هستم.” و یکبار برای همیشه باهاش حرف بزن و با خودت کنار بیای.بپرس چرا فکر میکنی در حالت استرس، امنیت داری؟ مگر نه اینکه خداوند مالک و خالق من هست؟ مگر نه اینکه نیروی برتر جهان ، خداوند از رگ گردن به من نزدیک تره ؟ مگر نه اینکه من مخلوق و معشوق خداوند هستم؟ مگر نه اینکه خداوند درونم همیشه و همه جا مراقب و محافظ من هست ؟ مگر نه اینکه هیچ برگی از درخت نمی افته مگر به اذن خدا؟ خوب پس استرس و نگرانی چرا؟ چرا باید فکر خودمو مشغول چیزایی کنم که هیچوقت اتفاق نمیفته یا اگر بیفته برای رشد و ارتقای من هست . مگر نه اینکه خداوند جز خیر و خوبی برای بندگانش نمیخواد؟ 💚خوب پس این وسوسه های شیطانی که همش دروغ و ناحقه، و میخواد تو رو ناراحت و مضطرب ببینه، رو برای همیشه کنار بزار.و خداوند رو بر تخت پادشاهی قلبت قرار بده و ایمانت رو جایگزین ترس ها و استرس هات کن✌️ فراموش نکن 💚 با خدا همه چیز ممکن هست و اگر کسی خدا رو داشته باشه، یعنی همه چیز داره. جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #بیراهه #پارت180 احمد اینها رو گفت و معلوم نبود این جریان بچه آوردن پروانه تا
🤝♥️ پشت گوشی، زن علیرضا بود که با صدای گرفته و بغض زده گفت سارا خواهر زود بیایین بابا حالش خوب نیست! تا اینو گفت حس کردم جلو چشمم سیاهی میره من توی دنیا از همه بیشتر پدرم رو دوست داشتم چون واقعا مرد خوبی بود و نه فقط من بلکه همه مون عاشقش بودیم حتی مادرم؛ زمانی من احمد رو انتخاب کردم و جواب مثبت دادم، با توجه به اون ابراز عشق های احمد نسبت به خودم، همش توی ذهنم برای خودم تصور می‌کردم عشق احمد به من از سبک عشق پدرم به مادرم هست، پدر و مادر من به واقع مثل لیلی و مجنون بودن و با عشق به هم رسیده بودن و همیشه نوع دوست داشتن و ابراز محبشون برای ما الگو بود ولی حالا باید خودم رو برای دنیای بدون پدرم آماده میکردم! هرچند سمانه گفت بابا حالش خوب نیست و بیایید اما حدس میزدم پدرم فوت کرده باشه و نخوان بهم بگن! اخ از اون روز و اون درد! هیچگاه نتونستم فراموشش کنم روزی رو که پدر عزیزم از بینمون رفت و برای همیشه داغش رو روی دلم گذاشت. خیلی زود با داداشا و خواهرم که تهران بودیم و رفتیم شهرستان و متاسفانه حدسم درست بود و بابای عزیزم آسمونی شده بود. اما درد و رنج من اون لحظه فقط همین نبود و با ورود پروانه در حالی دست دخترش توی دستش بود و همراه احمد اومدن مراسم و سیل نگاه های ترحم آمیز مردم سوی من روانه شد ضجه هام اوج گرفت. پروانه شاید ده دقیقه هم توی مراسم ننشست و کسی هم زیاد تحویلش نگرفت ولی من دردم زیاد بود و دیدن اون توی اون مراسم باعث شد که منی که تا حالا با صدای پایین گریه میکردم حالا ضجه بزنم و به حال خرابم بنالم. سر هفتم بابا با حال خراب اومدم تهران و تا چهلم پدرم نتونستم برم ولی از درون افسرده بودم و در حالی مدتی بود به خاطر وضعیت جدید زندگیم حالم کمی بهتر شده بود اما حالا انگار دوباره برگشته بودم به روزایی که دوست داشتم مدام گریه کنم و این وسط حوادث دیگه ای هم قوز بالا قوز شده بود و یکیش همون بحث پول گله بود که سینا با وقاحت سر احمد کلاه گذاشت و زیر بار نمی‌رفت و تا احمد چیزی میگفت در جواب با ناراحتی میگفت خودمم گول زده و چیکار کنم و از این حرفا و کار به جایی کشید که دوست احمد که پول بهش داده بود ، مدام طلب پولش رو میکرد و روزانه بهش زنگ میزد یا میرفت محل کارش و احمد هم هرروز با حال خراب می اومد خونه و دست آخر هم اینکه بالاخره اتفاقی نباید می افتاد، رخ داد و یارو شکایت احمد رو کرد و ما مجبور شدیم ماشین رو بفروشیم و بقیه رو هم با حقوق احمد خرد خرد پرداخت کنیم و انگار دوباره برگشتیم سر نقطه صفر!
🟡 ازدواج با کدام پول؟ 🟢 ازدواج یارانه پنهان دارد! 🔹 خداوند در ازدواج آثار و برکاتی قرار داده است که چه بسا با محاسبات مادی و اندازه گیری‌های بشری به چشم و حساب نیاید اما واقعیت ازدواج چون یارانه پنهانی است که هم آرامش می‌آورد و هم باعث رشد می‌شود هم مال و امکانات زندگی افزایش می یابد، با ازدواج است که انسان هم به وصال می‌رسد، هم آینده را می‌سازد.