❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #بیراهه #پارت187 تا اینکه یه روز خواهر اخریم زنگ زد و گفت مادرم حالش بد شده و
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#بیراهه
#پارت188
حسابی کفری شدم چون این حق بچه های من بود که آقا میخواست کنه توی شکم پروانه!
بهش زنگ زدم که اول جواب نداد و بعد گفت خیلی زود میام تهران و خودم با اون مرده حساب میکنم و همین طور هم شد و آقا اصلا اونجا نموند چون همونطور که قبلا گفتم اصلا دیگه از عنتر زده شده بود بنابراین اومد و اول کلی منت کشی کرد و منم واقعا از دستش عصبی بودم ولی سعی کردم بازم ببخشم که احمد گفت کار جدید پیدا کرده توی جای دیگه چون از اون شغل قبلی اش درومده بود و مدتی که پول هفتصد تومن رو برده بود قم برای خانم، همون زمان بیکاری اش بود و همین حرصم میداد چون بیکار شده بود و با اینکه چک داشت ولی ناچار شده بود بره پول حساب رو برداره برای خانم بفرسته و بچه های منم اینجا برای خرجی در سختی باشن.
تحمل این وضع برام تقریبا غیر ممکن شده بود؛ من نیاز به پول داشتم و درآمد احمد خیلی کم بود و حالا با دوتا خونه و زندگی و زن و بچه اصلا از پسش برنمی اومد بنابراین یه روز که برادر بزرگم اومد بهم سر بزنه گفت اوضاع چطوره و احمد هم گفت خیلی خوبه، سارا جان هم خیلی راضیه! با خشم گفتم من راضی ام؟! چطور این حرفو میزنی احمد؟! و اونجا بود که دیگه چون به خرخره ام رسیده بود تمام حرف ها و کارهایی احمد گفته و کرده بود این سالها ریختم روی دایره! این سالها که این همه رنج من کشیده بودم هیچگاه نخواستم همه درد هام رو به خانواده ام بگم چون مطمن بودم خانواده ام منو از احمد جدا میکردن و من بدون بچه هام می مردم ولی اون روز دیگه نتونستم صبر کنم و گفتم و گفتم طوری که دهن عنایت باز مونده بود و احمد هم حرفی نداشت بزنه و در سکوت گل های قالی رو نظاره میکرد. حرف های من که تموم شد، عنایت با طمانینه ولی جدی رو به احمد گفت ببین داداش، احمد آقا! این همه سال خواهر ما کنار شما بود و اینطور رازدار بوده و چیزی نگفته پس میدونی حتما که شبیه این زن توی دنیا کم پیدا میشه ولی برادر من، حقیقتی غیر قابل انکار هست و اونم اینکه تو با این حقوق کارگری و شغلی که ثابت نیست نمیتونی از پس خرج دو خونه و زندگی بربیایی! پس یه زن رو باید طلاق بدی! ما هم اصراری نداریم خواهرمون رو نگه داری، بیا و رضایت بده و با دل خوش خواهر ما رو طلاق بده و برو پیش دختر خاله ات و به خوبی و خوشی زندگی کن بچه ها رو هم بده سارا نگه میداره! فقط گاه گاهی بیا به بچه هات سر بزن!
احمد رنگش سرخ شده بود ولی خودش رو کنترل کرد و رو به عنایت گفت ولی داداش من دوتا زنم رو دوست دارم و از دوتاشون هم بچه دارم! نمیتونم رهاشون کنم!
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
📖 این داستان فوووووق العادس
دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ،موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره .
روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند .
نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت .او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :
میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟
یک دفعه کلاس از خنده ترکید ...
بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند .
اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای درمیان همه و از جمله من پیدا کند
اما بر عکس من ، تو بسیار زیبا و جذاب هستی .
او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد
و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند .
او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود . به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و ... .
به یکی از دبیران ، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود .
آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد
مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا ! و حق هم داشت .
آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود
سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم
و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم .
پنج سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم ، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش میدانستم
و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت:
برای دیدن جذابیت یک چیز ، باید قبل از آن جذاب بود !
در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم . دخترم بسیار زیبا ست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند
روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست ؟
همسرم جواب داد :من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم .
و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید.
تئودور داستایوفسکی
عظمت در دیدن نیست
عظمت در چگونگی دیدن است🍀
┅┄┅┄┅┄◜🔥🍷◞┄┅┄┅┄┅
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
⛔️ انواع " عشق های ناسالم " ؛
❤️🔥عاشق احساساتی
این افراد عاشق “عاشق بودن” هستند. آنها به سادگی به روی زیبا با جذابیتهای ظاهری دیگر دل میبندند و سپس با از بین رفتن یا تغییر کردن این ظواهر، مایوس میشوند. به خاطر داشته باشید که عشق واقعی نباید با کم شدن موی سر معشوق رو به نقصان بگذارد و احساسات عاشقانه نباید با پختگی رابطه، کمرنگ شود.
❤️🔥عاشقی با معیارهای ذهنی متعدد
این افراد ملاکهایی برای عاشق شدن دارند که برایشان بسیار مهم است و قصد تغییر دادن آن را هم ندارند. آنها حتی در رابطه زناشویی نیز همسر خود را تحت فشار شدیدی قرار میدهند تا مطابق با استانداردهای ایشان عمل کند.
❤️🔥عاشق وسواسی
این عاشق، عاشقی است که میخواهد تمام اوقات خود را با معشوقش بگذراند و حتی پس از گذشت سالها، مدام نگران رابطه و زندگی زناشویی خود است. داشتن چنین همسری میتواند طاقت فرسا بوده و یا به خاطر اوج و فرودهای شخصیتی، موجب ناراحتی روحی طرف مقابل شود.
❤️🔥عاشق ایثارگر
عده ای مستعد ورود در رابطه ای هستند که در آن بیش از آنچه به دست می آورند، از خود مایه میگذارند. گاهی احساس میکنند که این رابطه به کلی یک طرفه شده است. یک نفر با از خود گذشتگی مدام در تلاش جلب رضایت و برآورده ساختن نیازهای دیگری است و هیچ زمانی برای مراقبت از “خود” کنار نگذاشته است.
❤️🔥عاشق “بازی”
این دسته، عاشق دوران ناز و عشوه و به دست آوردن دل معشوق هستند. برای آنها تعقیب و گریز ابتدای یک رابطه بسیار جذاب تر است. آنها از یک رابطه طولانی مدت به سرعت خسته میشوند و دوباره به فکر “شیطنت” می افتند.
❤️
هدایت شده از گسترده | تبلیغات برند🎖
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برای لاغرشدن چکار کردی؟
رژیم گرفتی؟باشگاه رفتی؟میخوای عمل کنی؟
لطفا این کلیپ رو ببین و با این روشی که معرفی کردن بدون دردسر توی خونه وزن کم کن👌🏻
از الان شروع کنی تا عید 15 کیلو کم میکنی😍
لینک سایت اصلی سفارش این پودر جلبک لاغری با تخفیف ویژه👇🏻👇🏻👇🏻
https://landing.saamim.com/ecxjB
https://landing.saamim.com/ecxjB
💕روزی مردی داخل چاله ای افتاد
و بسیار دردش آمد …
یک پدر روحانی او را دید و گفت :
حتما گناهی انجام داده ای!
یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!
یک یوگیست به او گفت :
این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!!
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!
یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!
یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!
یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد…!
آنکه می تواند، انجام می دهد و آنکه نمی تواند، انتقاد می کند.
"""جرج برناردشاو""""
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #بیراهه #پارت188 حسابی کفری شدم چون این حق بچه های من بود که آقا میخواست کنه تو
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#بیراهه
#پارت189
کلی با عنایت چونه زدن و آخر سر هم احمد مجاب نشد و عنایت هم اشاره ای به من کرد و توی کوچه دم رفتنش گفت نگران نباش یه کاریش میکنیم.
خلاصه به خاطر اون شرایط وخیم اقتصادی و برای اينکه بچه هام کمبودی نداشته باشن، تصمیم گرفتم خودم برم سرکار تا فرجی بشه و ببینم عنایت میخواد چیکار برام کنه و صد البته خودمم راضی به طلاق بودم چون بچه هام دیگه بزرگ شده بودن و مطمن بودم پروانه اصلا الان نمیتونه بچه هام رو نگه داره پس میتونستم ببرمشون. به همین خاطر از در و همسایه و دوستان سراغ کار گرفتم که خیلی زود یه کار توی یه فروشگاه لوازم خانگی به عنوان فروشنده پیدا کردم و رفتم سرکار ولی مشکل من اینجا ساعتش بود که از صبح باید میرفتم تا پنج عصر و بچه های کوچیکم رو کسی نبود نگه داره که اینجا امید زندگیم، پسر خوش قلبم به دادم رسید و گفت مامان نگران آبجی ها نباش من میتونم ازشون مراقبت کنم! تا اینو گفت اشک توی چشمام جمع شد و یهویی بغلش کردم! امید الان فقط ده سالش بود ولی شد همه کاره زندگی من! از نگهداری بچه ها گرفته تا جارو زدن و حتی غذا درست کردن. پسرم حتی عصرا که من از سر کار برمیگشتم به فکر منم بود و حتی چایی هم دم میداد میگفت تا مادرم خستگی در کنه! امید عزیز ترین شخص زندگی منه.
خلاصه سفت و سخت مشغول کار شدم و با اینکه حقوقم کم بود اما سعی میکردم مدام وام بگیرم و تو فکر این بودم توی روستا های اطراف تهران خونه بخرم و از سهم الارث پدری هم چیز کمی بهم رسیده بود که با پول پیش خونه و طلاهام و پس اندازم امیدوار بودم بتونم کاری کنم.
قربون خدا برم که هیچگاه کارش شبیه بنده هاش نیست! من توی همون موقعیت توی قرعه کشی بانک برنده شدم و یه پول خوبی دستم رو گرفت که باهاش سریع یه پراید دست دوم خریدم و رفت زیر پای احمد و از اون طرف مابقی پول رو با بقیه پولها توی اطراف تهران خونه کوچکی خریدم و زدم به نام خودم.
دیگه داشتم به روند عادی شده زندگیم میرسیدم و تقریبا از فکر اون زنک کمی رها شده بودم که زمزمه هایی به گوشم خورد که عنتر خانم هم دبه کرده که چطور برای سارا خونه خریدی منم خونه میخوام و یه روز با احمد اومده بودن تهران که برن دنبال خونه و من تا دیدمش توی ماشینم سریع رفتم جلو در خونه و با اخم گفتم پروانه خانم سلام؟ ببخشید، اما ماشین من بیمه نداره میترسم اتفاقی براتون بیافته من پول دیه ندارم! لطفا پیاده شید!
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
آقاجان چای اش را هُرتی کشیدوگفت:«تلفن که نداشتیم،مجبور بودیم یکی دو ساعتی در صف بایستیم تا نوبتمان شودشانس آوردیم تلفن آن ها به راه بودنوبت به ما که میرسیدازاسترس سکه مگر در آن خط باریک می افتادبه زورو صلوات می انداختیم تووشماره رامیگرفتیم هی سلام و صلوات که خدایابه حقِ پنج تن خودش برداردبعد یک هو صدای دلخراشی از آن سوی تلفن بله بفرماییدی میگفت که بند بند استخوانت بریزد پای شلوارت!قطع میکردیم دوباره میگرفتیم این مردم هم که با سکه هایشان کم مانده بودشیشه های آن قوطی کبریت را پایین بیاورند»وچای ته مانده در استکان را داخل نعلبکی ریخت ک قند را طبق عادت قدری داخل چای زدوادامه داد:«خودش گوشی را برداشت مادربزرگت را میگویم بعد از پنج شش بار احوالپرسی گفتم:ماه مُنیر جان می آیم هابخدا صد بار هم پدرت جوابم کند می آیم ماه منیر جان نروی هااو هم با صدای نازک نارنجی اش میگفت منتظریم بی شما که نمیشودبعد پدرش یک هو سر میرسیدو قطع میکرددوستت دارم ما هم میماند ته گلویمان تا خیس بخورد برای سری بعدمیبینی که آخرش هم مال خودمان شدبه قول خودش بی ما که نمیشودبی او هم نمیشد»خانم جان سرخ و سفید شد و لبخندی زدکه معلوم بود قند در دلش آب شده آقا جان گفت:«ماه منیر آنجا کنارپنجره یک بسته داری دامنِ گلداراز همان ها که دوست داریبپوش ببینم قد و قواره اش مناسبت هست یا نه»«آقا جان لبخندی به من زد و گفت:قِلقِ دوست داشتنش را بلدم!راستی دختر جان قربانِ شکلِ ماهت
تو هم خواستی عاشق شوی پایش بمانی ها الکی که نیستبی او نمیشود
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli