eitaa logo
❤️هم دلی❤️
13.4هزار دنبال‌کننده
10.5هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
⛔️ انواع " عشق های ناسالم " ؛ ❤️‍🔥عاشق احساساتی این افراد عاشق “عاشق بودن” هستند. آنها به سادگی به روی زیبا با جذابیتهای ظاهری دیگر دل میبندند و سپس با از بین رفتن یا تغییر کردن این ظواهر، مایوس میشوند. به خاطر داشته باشید که عشق واقعی نباید با کم شدن موی سر معشوق رو به نقصان بگذارد و احساسات عاشقانه نباید با پختگی رابطه، کمرنگ شود. ❤️‍🔥عاشقی با معیارهای ذهنی متعدد این افراد ملاکهایی برای عاشق شدن دارند که برایشان بسیار مهم است و قصد تغییر دادن آن را هم ندارند. آنها حتی در رابطه زناشویی نیز همسر خود را تحت فشار شدیدی قرار میدهند تا مطابق با استانداردهای ایشان عمل کند. ❤️‍🔥عاشق وسواسی این عاشق، عاشقی است که میخواهد تمام اوقات خود را با معشوقش بگذراند و حتی پس از گذشت سالها، مدام نگران رابطه و زندگی زناشویی خود است. داشتن چنین همسری میتواند طاقت فرسا بوده و یا به خاطر اوج و فرودهای شخصیتی، موجب ناراحتی روحی طرف مقابل شود. ❤️‍🔥عاشق ایثارگر عده ای مستعد ورود در رابطه ای هستند که در آن بیش از آنچه به دست می آورند، از خود مایه میگذارند. گاهی احساس میکنند که این رابطه به کلی یک طرفه شده است. یک نفر با از خود گذشتگی مدام در تلاش جلب رضایت و برآورده ساختن نیازهای دیگری است و هیچ زمانی برای مراقبت از “خود” کنار نگذاشته است. ❤️‍🔥عاشق “بازی” این دسته، عاشق دوران ناز و عشوه و به دست آوردن دل معشوق هستند. برای آنها تعقیب و گریز ابتدای یک رابطه بسیار جذاب تر است. آنها از یک رابطه طولانی مدت به سرعت خسته میشوند و دوباره به فکر “شیطنت” می افتند. ❤️
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برای لاغرشدن چکار کردی؟ رژیم گرفتی؟باشگاه رفتی؟میخوای عمل کنی؟ لطفا این کلیپ رو ببین و با این روشی که معرفی کردن بدون دردسر توی خونه وزن کم کن👌🏻 از الان شروع کنی تا عید 15 کیلو کم میکنی😍 لینک سایت اصلی سفارش این پودر جلبک لاغری با تخفیف ویژه👇🏻👇🏻👇🏻 https://landing.saamim.com/ecxjB https://landing.saamim.com/ecxjB
🌸🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃 روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد … 🌸🍃🍃🍃
💕روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد … یک پدر روحانی او را دید و گفت : حتما گناهی انجام داده ای! یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت! یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد! یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!! یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت! یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد! یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند! یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است! یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!! سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد…! آنکه می تواند، انجام می دهد و آنکه نمی تواند، انتقاد می کند. """جرج برناردشاو""""
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #بیراهه #پارت188 حسابی کفری شدم چون این حق بچه های من بود که آقا میخواست کنه تو
🤝♥️ کلی با عنایت چونه زدن و آخر سر هم احمد مجاب نشد و عنایت هم اشاره ای به من کرد و توی کوچه دم رفتنش گفت نگران نباش یه کاریش میکنیم. خلاصه به خاطر اون شرایط وخیم اقتصادی و برای اينکه بچه هام کمبودی نداشته باشن، تصمیم گرفتم خودم برم سرکار تا فرجی بشه و ببینم عنایت میخواد چیکار برام کنه و صد البته خودمم راضی به طلاق بودم چون بچه هام دیگه بزرگ شده بودن و مطمن بودم پروانه اصلا الان نمیتونه بچه هام رو نگه داره پس میتونستم ببرمشون. به همین خاطر  از در و همسایه و دوستان سراغ  کار گرفتم که خیلی زود یه کار توی یه فروشگاه لوازم خانگی به عنوان فروشنده پیدا کردم و رفتم سرکار ولی مشکل من اینجا ساعتش بود که از صبح باید میرفتم تا پنج عصر و بچه های کوچیکم رو کسی نبود نگه داره که اینجا امید زندگیم، پسر خوش قلبم به دادم رسید و گفت مامان نگران آبجی ها نباش من میتونم ازشون مراقبت کنم! تا اینو گفت اشک توی چشمام جمع شد و یهویی بغلش کردم! امید الان فقط ده سالش بود ولی شد همه کاره زندگی من! از نگهداری بچه ها گرفته تا جارو زدن و حتی غذا درست کردن. پسرم حتی عصرا که من از سر کار  برمیگشتم به فکر منم بود و حتی چایی هم دم میداد میگفت تا مادرم خستگی در کنه! امید عزیز ترین شخص زندگی منه. خلاصه سفت و سخت مشغول کار شدم و با اینکه حقوقم کم بود اما سعی میکردم مدام وام بگیرم و تو فکر این بودم توی روستا های اطراف تهران خونه بخرم و از سهم الارث پدری هم چیز کمی بهم رسیده بود که با پول پیش خونه و طلاهام و پس اندازم امیدوار بودم بتونم کاری کنم. قربون خدا برم که هیچگاه کارش شبیه بنده هاش نیست! من توی همون موقعیت توی قرعه کشی بانک برنده شدم و یه پول خوبی دستم رو گرفت که باهاش سریع یه پراید دست دوم خریدم و رفت زیر پای احمد و از اون طرف مابقی پول رو با بقیه پولها توی اطراف تهران خونه کوچکی خریدم و زدم به نام خودم. دیگه داشتم به روند عادی شده زندگیم می‌رسیدم و تقریبا از فکر اون زنک کمی رها شده بودم که زمزمه هایی به گوشم خورد که عنتر خانم هم دبه کرده که چطور برای سارا خونه خریدی منم خونه میخوام و یه روز با احمد اومده بودن تهران که برن دنبال خونه و من تا دیدمش توی ماشینم سریع رفتم جلو در خونه و با اخم گفتم پروانه خانم سلام؟ ببخشید، اما ماشین من بیمه نداره میترسم اتفاقی براتون بیافته من پول دیه ندارم! لطفا پیاده شید!
🍃🍃🍃🍃🍃🍂🍃 بی او نمیشود.... 🍃🍃🍂🍃
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃 آقاجان چای اش را هُرتی کشیدوگفت:«تلفن که نداشتیم،مجبور بودیم یکی دو ساعتی در صف بایستیم تا نوبتمان شودشانس آوردیم تلفن آن ها به راه بودنوبت به ما که میرسیدازاسترس سکه مگر در آن خط باریک می افتادبه زورو صلوات می انداختیم تووشماره رامیگرفتیم هی سلام و صلوات که خدایابه حقِ پنج تن خودش برداردبعد یک هو صدای دلخراشی از آن سوی تلفن بله بفرماییدی میگفت که بند بند استخوانت بریزد پای شلوارت!قطع میکردیم دوباره میگرفتیم این مردم هم که با سکه هایشان کم مانده بودشیشه های آن قوطی کبریت را پایین بیاورند»وچای ته مانده در استکان را داخل نعلبکی ریخت ک قند را طبق عادت قدری داخل چای زدوادامه داد:«خودش گوشی را برداشت مادربزرگت را میگویم بعد از پنج شش بار احوالپرسی گفتم:ماه مُنیر جان می آیم هابخدا صد بار هم پدرت جوابم کند می آیم ماه منیر جان نروی هااو هم با صدای نازک نارنجی اش میگفت منتظریم بی شما که نمیشودبعد پدرش یک هو سر میرسیدو قطع میکرددوستت دارم ما هم میماند ته گلویمان تا خیس بخورد برای سری بعدمیبینی که آخرش هم مال خودمان شدبه قول خودش بی ما که نمیشودبی او هم نمیشد»خانم جان سرخ و سفید شد و لبخندی زدکه معلوم بود قند در دلش آب شده آقا جان گفت:«ماه منیر آنجا کنارپنجره یک بسته داری دامنِ گلداراز همان ها که دوست داری‌بپوش ببینم قد و قواره اش مناسبت هست یا نه»«آقا جان لبخندی به من زد و گفت:قِلقِ دوست داشتنش را بلدم!راستی دختر جان قربانِ شکلِ ماهت تو هم خواستی عاشق شوی پایش بمانی ها الکی که نیست‌بی او نمیشود جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
👤وودی آلن: برای شناخت بهتر آدم ها، کافیه یک بار بر خلاف میلشون عمل کنی....! 👤جان لنون: در مدرسه از من پرسیدند وقتی بزرگ شدی می خواهی چه کاره شوی، پاسخ دادم: خوشحال!گفتند: سوال را درست متوجه نشدی گفتم: شما زندگی را درست متوجه نشده اید! 👤گابریل گارسیا مارکز: باید یاد بگیریم تا وقتی از عشق کسی مطمئن نشده ایم، با او خاطره ایی نسازیم! چرا که تاوان خاطرات،جنون است و بس...! 👤تولستوی: کسی که اعتقاد دارد دیگران باید مشکلاتش را حل کنند، همانند کسـی است که برای گذر از رودخانه منتظر است تا آب آن خشک شود!!! 👤استفان کینگ: هیولاها واقعی ان، ارواح هم واقعی ان،اونا در وجود ما هستن و گاهی وقتا برنده میشن!!! 👤رسول يونان: فقط من می دانم، فقط تاریکی می داند ماه چقدر روشن است، فقط خاک می داند دست های آب چقدر مهربان، معنی دقیق نان را فقط آدم گرسنه می داند، فقط من می دانم تو چقدر زیبایی.. 👤هاروکی موراکامی: هیچ وقت یکی را با تمام وجودت دوست نداشته باش، یک تکه از خودت را نگهدار برای روزهایی که هیچ کس را به جز خودت نداری..! 👤اوغوز آتای: دوست داشتن بعضی آدمها مثل اشتباه بستن دکمه های پیراهن است، تا به آخرش نرسی نمی فهمی که از همان اول اشتباه کرده ای... 👤میلان کوندرا: هیچوقت راجع به خودت زیاد حرف نزن؛ چون خیلی زود گندش در میاد. ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #بیراهه #پارت189 کلی با عنایت چونه زدن و آخر سر هم احمد مجاب نشد و عنایت هم اشا
🤝♥️ احمد و پروانه هاج و واج داشتن منو نگاه میکردن که با جدیت و مصمم روی حرفم وایساده بودم! دیگه بس بود رنجی این همه سال کشیده بودم! من ماشین به نام خودم خریده بودم که احمد خان باهاش بره سر کار و بیاد یا بچه هام رو جابجا کنه نه اینکه برای عنتر خانم بشه راننده شخصی. پروانه بهش برخورد و احمد هم پیاده شد و اروم منو کشوند کنار که بابا سارا آبروم رو نبر این زن با پولی که داره میگه میخوام تو روستا های اطراف تهران بگردم و خونه بگیرم منم که نمیتونم همش با تاکسی خودش و دوتا بچه کوچیک رو جابجا کنم! نگاهی نافذ به صورتش کردم و با جدیت گفتم نه! لطفا بگو از ماشین من پیاده شه که دیگه دعوا داشت بالا میگرفت و احمد هم دید داره جلو در و همسایه ابروش میره با خشم سوار ماشین شد و به سرعت پا روی گاز گذاشت و رفت! اصلا از کارم پشیمون نبودم و باید خیلی زودتر این رفتار رو نشون میدادم! این زن خودش رو آویزون زندگی من کرده بود و دیگه تا اینجاش رو به خاطر بچه هام تحمل کردم ولی بقیه راه رو نه! مطمن بودم احمد دیگه دل و دماغ نداره با اون ماشین بره دنبال خونه بگرده و همین طور هم شد و حدودای ساعت یازده شب اومد خونه در حالی خسته بود و البته شرمنده. منم اصلا محلش ندادم و رفتم آشپزخونه براش غذا بیارم که اومد پیشم و من من کنان گفت سارا ببخش دیگه عصبی بودم و از طرفی تو که میدونی من الان فقط به خاطر نورا و نغمه با پروانه ادامه میدم که به همون خاطر مجبور شدم همین امروز ببرمشون قم! با تعجب نگاش کردم که با من من گفت پروانه لج کرد و گفت من دیگه خونه نمیخوام و راستش خیلی دلش شکست که تو اونطور برخورد کردی... بی خیال در حالی داشتم غذا توی بشقاب میکشیدم گفتم اصلا مهم نیست! دل شکسته من این سالها رو ندیدی حالا دل اونو میبینی؟! سریع بشقاب رو بردم توی سالن گذاشتم روی سفره و برگشتم سمتش و گفتم ببین نگران ماشین نباش به خاطر سه تا بچم که باید ببریشون این ور اون ور و مدرسه ماشین زیر پای خودت باشه اما احمد فقط به خاطر بچه هام! نه بچه های اون زن! بچه های اون به من هیچ ربطی ندارن! اون روزی روی زندگی من سوار شد باید فکر اینجاش رو میکرد! احمد دید دیگه حریف من نمیشه چیزی نگفت و رفت شام خورد و سریع هم رفت خوابید! مدتی دیگه ام گذشت و من نمیدیدم احمد زیاد بره قم سر بزنه تا قبل از جریان ماشین، تقریبا دو هفته ای یه بار میرفت و یه شب می موند و برمی‌گشت اما این بار تقریبا یک ماهی موندگار شد که اصلا نپرسیدم و دوست نداشتم حتی بهش فکر کنم که یه روز احمد با من من گفت سارا من و پروانه داریم از هم جدا میشیم!