3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زندگی میگذره .گاهی باب دلت
گاهی بر خلاف ارزوهات ...
گاهی خوشحالی و درگیر آدمای زندگیت ...!
گاهی میفتی تو گرفتاریات که فقط خدا یادت میاد
یاد بگیریم که زندگی چه باب دلمون بود
چه برخلاف آرزوهامون ،
یادم بمونه یکی
به اسم "خُدا" همیشه هوامونو داره...
"زندگی،
مثلِ نخ کردن سوزن است.
گاهی بلد نیستی چیزی را بدوزی،
اما چشم هایت آن قدر
خوب کار می کند که همان بار اول سوزن را نخ میکنی.
اما هرچقدر پخته تر می شوی،
هرچقدر با تجربه تر میشوی،
هرچقدر بیشتر یاد می گیری
که چگونه بدوزی،
چگونه پینه بزنی،
چگونه زندگی کنی؛
تازه آن وقت چشمانت دیگر سو ندارد!...
زندگی همیشه یک چیزی اش کم است...
مشکل اینجاست،
وقتی که هم بلدی بدوزی
هم چشم هایت سو دارند؛
تازه آن موقع می فهمی،
نه نخ داری،
نه سوزن."
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
توصیههایی برای #همسران
رازهای دوام یک زندگی چیست؟
💞 اعتماد و اطمینان زن و شوهر نسبت به هم
💞 داشتن صداقت، پذیرش، سعه صدر و انصاف
💞 مسئولیتپذیری زن و مرد در زندگی مشترک
💞 صبر و بردباری و دوری از قهرهای طولانی
🔸ازدواج، بزرگترین و مهمترین حادثه زندگی هر انسانه، به طوری که احساس موفقیت و یا شکست هر یک از زوجین میتونه سرنوشتساز باشه. به همین جهت، ازدواج باید بر پایه اصولی صحیح صورت بگیره تا موجبات رشد و شکوفایی افراد و در نتیجه جامعه رو فراهم کنه.
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #بیراهه #پارت190 احمد و پروانه هاج و واج داشتن منو نگاه میکردن که با جدیت و مص
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#بیراهه
#پارت191
اما مصطفی باز با اخم گفت چی میگی علیرضا؟! وضعیت روحی و روانی بچه های سارا رو نمیشناسی؟! نمیدونی یه روز اون بابای فلان فلان شده شون رو نبینن ضجه میزنن؟! اگه این راست باشه که چه بهتر! احمد هرچند خطاکاره ولی پدر بچه های سارا هست و اگه سر به راه بشه و اون زن رو حذف کنه از زندگیش دیگه مشکل کمتر میشه حداقلش اینه که فشار روانی روی خواهر مظلوم ما کمتر میشه. خلاصه کلی بحث کردن و عنایت هم گفت فعلا با این حرفی زده به روش نیار شاید بازی جدیدش باشه و بخواد خونه و ماشین رو هم از چنگت دربیاره ! اما من دیگه اون سارای ساده نبودم و حالا که بچه هام بالنده شده بودن و خودمم در اصطلاح دستم توی جیب خودم بود، دیگه در اصطلاح دور دور من بود و نباید کوتاه می اومدم. احمد هم قشنگ واضح بود توی حچلی گیر کرده که نه راه پیش داره نه راه پس و زیادم قم نمیرفت و وقتی هم میرفت زود برمیگشت و وقتی هم برمیگشت حسابی داغون و بی حوصله بود. طبق قراری با داداشا داشتم اصلا به روش نیاوردم ولی کم کم متوجه شدم جریان طلاق جدی هست و با فهمیدن ایم قضیه بعد از این همه سال برای اولین بار لبخند روی لبم نشست! هرچند تلخ، هرچند دیر، هرچند خاطرات غیر قابل جبران توی ذهنم مرور میشد اما بالاخره خودش نقطه امیدی بود. تا اینکه رسید روز موعود و احمد رفت محضر و خطبه طلاق عنتر خانم خونده شد و همونطور که موذیانه سوار زندگی من شده بود دیدم حقیرانه رفت و تقریبا تمام مهریه اش رو هم بخشید.
احمد هم اصلا ناراحتی، پشیمونی یا افسوسی توی جبینش مشاهده نمیشد و اتفاقا انگار روز عروسیش هست و تقریبا زندگی ما برگشت به روال سابق البته تقریبا.
اون زندگی هرگز نمیتونست برگرده به زمانی من عاشق احمد بودم و حاضر بودم براش جونمم فدا کنم، حالا من زنی بودم که ظلم دیده، بی مهری دیده، دلشکستگی دیده، بی پولی و فقر دیده، حس ترحم دیده و از همه مهم تر بچه هام بودن که روان سالمی نداشتن!
پای عنتر از زندگی من تا حدی کوتاه شد و احمد هم تقریبا دو هفته ای یکبار میرفت قم دیدن بچه ها و یه سری میبردش و میگردوندشون و بعد هم برمیگشت تهران و البته این وسط مشکلاتی هم داشت، زنگ های گاه و بیگاهش به احمد که تقاضای خرجی برای دختراش میکرد، یا اینکه گهگاه ناله میکرد احمد کم به طفل معصوم هام سر میزنه و از این دست حرفا و بازم حقوق احمد که کفاف زندگی خودمون رو نمیزد ولی با تمام توان سعی میکردم کار کنم که چیزی برای بچه هام کم نزارم.
❣ فهم خواسته های همسر ❣
👈یکی دیگر راه هایی که باعث جذب هرچه بیشتر همسرمان می شود این است که جویای خواسته ها ونیازهای همسرمان شویم.
به طور مثال از همسر خود جویا شویم که دوست دارد با چه اسمی او را صدا بزنیم یا چطور با او سخن بگوییم.
با این کار به همسرتان پیام عشق و محبت ارسال می کنید و آتش عشق را در قلب او شعله ور می کنید.
❤️
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
💞داستان واقعی و عبرت آموز از یک قاضی مصری
یک قاضی با ایمان مصری به نام محمد عریف در کتابی که خودش نوشته بود یک رویداد واقعی از خودش را تعریف میکند:
15 سال پیش وقتی وکیل دادگستری بودم یک روز صبح میرفتم سر کار و تا شب به خانه برنمی گشتم. جلو درب محل کارم یادم افتاد که چند برگه مهم را خانه جا گذاشتم و فورا سوار ماشینم شدم و به خانه برگشتم تا برگه ها را بردارم.
وقتی وارد خانه شدم دیدم یک مرد غریبه با زنم همبستر شده و نمیدانستم چکار کنم. خودم وکیل بوم و قوانین را خوب میدانستم و اگر آن مرد را میکشتم هیچ شاهدی نداشتم.
تصمیم گرفتم با مرد هیچ کاری نکنم و به او گفتم: از خانه من برو بیرون و من این کار را به خدا می سپارم.
آن مرد هم رفت بیرون و کمی به من خندید. یعنی به عقل من میخندید که باهاش هیچ کاری نکردم.
او رفت و به زنم گفتم: وسایلت را جمع کن تا تو را به خانه ی پدرت ببرم و از هم جدا می شویم. سوار ماشین شدیم و به راه افتادیم.
خانه پدر زنم تو یک شهر دیگر بود و تو راه فقط به آن موضوع فکر می کردم و بغض گلویم را گرفته بود تا به آنجا رسیدیم.
من کار خودم را به خدا سپرده بودم و نخواستم آبروی زنم را ببرم و به خانواده ی زنم گفتم: ما دیگر به درد هم نمیخوریم و میخواهیم از هم جدا شویم.
خانواده ی زنم میگفتن: شما تا حالا با هم مشکل نداشتید و از این حرفها. و من هم تاکید میکردم که به درد هم نمیخوریم و باید از هم جدا بشویم.
وقتی از خانه می آمدم بیرون زنم به من گفت: واقعا درود بر شرفت تو خیلی بزرگی که آبرویم را نبردی. من هم بهش گفتم: برو و توبه کن از کاری که کردی.
خلاصه از هم جدا شدیم و مدتها فکرم درگیر آن قضیه بود و همیشه وقتی توی تلویزیون یا خیابان یا محل کارم کسی را می دیدم که میخندید یاد آن مرد می افتادم که موقع رفتن به من میخندید.
بعد از مدتی دوباره ازدواج کردم و یک زن با تقوا، با ایمان نصیبم شد. سالها گذشت و بعد از 15 سال من قاضی دادگستری شدم.
یک روز یک پرونده ی قتل آمد جلو دستم و مرد قاتل را داخل آوردند.
به نظرم میرسید که آن مرد را جایی دیده ام و بعد از کلی فکر کردن یادم افتاد که همان مرد است که با زن قبلیم همبستر شده بود. ولی او مرا نشناخت.
بهش گفتم: ماجرا را برایم تعریف کن که چرا مرتکب قتل شدی.
گفت: جناب قاضی رفتم خانه دیدم یک مرد غریبه با همسرم همبستر شده و نتوانستم جلو خودم را بگیرم و با چاقو کشتمش.
گفتم: شاهد داری؟
گفت: نه
گفتم: اگر راست میگویی پس چرا زنت را هم نکشتی؟
گفت: زنم زود از خانه فرار کرد.
گفتم: نباید می کشتیش چون قانون میگوید که باید 3 شاهد ماجرا را می دیدند.
گفت: جناب قاضی اگر این اتفاق برای شما می افتاد آن مرد را نمی کشتی؟
گفتم: نه، در زمان خودش قاضی هم بوده که این اتفاق برایش افتاده و با مرد هیچ کاری نداشته.
آن موقع بود که یادش افتاد من آن وکیل 15 سال پیش هستم که با زنم همبستر شده بود و باهاش کاری نکردم.
گفتم: من آن روز کار خودم را به خدا سپردم و من الان با نوک خودکارم حکم اعدامت را صادر میکنم.
و طبق قانون باید آن مرد اعدام میشد و من حکم اعدامش را صادر کردم.
"به در هر خانه ای بزنی فردا در خانه ات را میزنند "
✾࿐༅✧❤️✧ ༅࿐✾
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #بیراهه #پارت191 اما مصطفی باز با اخم گفت چی میگی علیرضا؟! وضعیت روحی و روانی
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#بیراهه
#پارت192
این روند زندگی من به همین ترتیب سپری شد تا زمانی که دیگه هشت سال از آخرین باری من پروانه رو دیدم میگذره و توی این فاصله اتفاقات زیادی افتاد که خیلی هاشون از حوصله داستان خارجه ولی باید بگم که احمد کماکان به بچه های عنتر سر میزنه و بسیار زیاد هم دوستشون داره و همین حسادت دخترای منو برانگیخته.
امید پسرم، یا بهتر بگم امید زندگیم، فوق العاده پسر صبور و با درایتی هست و مایه افتخار من ولی مطمنم هیچگاه فراموش نمیکنه چطور با من برخورد شد هرچند این مقوله رو به روی خودش نمیاره و میریزه توی خودش و حالا سربازه. آتوسا دختر اول من که اونم پا به پای حلما و امید رنج کشیدن های منو دید شده دختری خودساخته و اما حلما! دختر خوشگل و مهربون من که توی کودکی بسیار ستم دید و من نادانسته شیر غم به خوردش دادم و از همون کودکی شخصیت فوق العاده حساس و زود رنجی داشت و اتفاقا بسیار بسیار هم محتاط و محافظه کار هست و با اینکه تو دوره کودکی رابطه صمیمانه ای با پروانه داشت اکنون ازش بیزاره و خیلی خجالت میکشه که از فامیل کسی ازش درباره خواهر های ناتنی اش بپرسه! بسیار حساسه که کسی از دوستانش متوجه بشه باباش قبلا روی مادرش هوو آورده و الان دوتا خواهر ناتنی داره . حتی یکبار یکی از خانم های همسایه سابقمون توی مدرسه دیدش و جلوی دوستاش ازش درباره پروانه و بچه هاش پرسید که حلما اونقدر حالش بد شد که تا یک هفته مدرسه نرفت و اینقدر روی روانش تاثیر گذاشته بود که وسط زمستون مجبور شدیم خونه عوض کنیم و به محله دیگه ای بریم. حتی مجبور شدیم بچه ام رو ببریم پیش روانپزشک کودک و بهش دارو دادن و بچه معصوم من به خاطر خطاهای پی در پی احمد از همون کودکی روی به خوردن دارو آرود.
این روند به همین ترتیب ادامه دار شد تا چند ماه قبل یه روز آتوسا به احمد گفت بابا من برای درسم نیاز یه لپ تاپ دارم و احمد هم بیخیال در حالی داشت فوتبال میدید گفت فعلا پول ندارم! آتوسا گفت آخه خیلی لازم دارم! احمد جوابی نداد که حلما خشمگین شد و با حرص گفت بابا پس چطور برای توله های عنتر خانم پول داری؟! احمد تا اینو شنید با خشم کتابی روی مبل بود رو سمتش پرت کرد که بهش برخود نکرد و همه شوکه شدیم از این حرکت! آخه احمد هیچگاه و هیچگاه روی بچه هاش دست بلند نکرده بود.
از همه بیشتر حلما با بهت نظاره گر حالت چهره غضبناک احمد بود که با این فرم صورت در برابر خودش غریبه بود؛ احمد با خشم ادامه داد اون دوتا دختر خواهرای تو هستن بچه! ادب نداری و اینطور از خواهرات بد میگی