🔹 چطور یک زن ناخواسته شوهرش را در مسیر خیانت قرار میدهد؟!!!
👈 نخست لازم است بدانید، آمار نشان میدهند خانمهایی که مورد خیانت همسرشان با دوستان و آشنایان نزدیک به همان خانم اتفاق افتاده کم نیست. مثلا رابطهی شوهر با خواهر خانم؛ دوست خانم؛ همکار خانم؛ دختر خاله و...
❎ حال چطور یک زن خود زمینه خیانت شوهر را فراهم میکند؟!!!
👈 برخی از زنان، در جمعهای خودمانی و زنانه؛ در مورد هر چیزی از زندگی خصوص خود با یکدیگر صحبت میکنند، حتی از رابطهی جنسی خود و همسرشان...!
👈 مثلا میگویند همسر من فلان رفتار را دوست دارد، فلان رنگ لباس را دوست دارد. یا میگویند شوهرم از من فلان خواستهی جنسی را دارد؛ اما من انجام نمیدهم!!!
👈 این زنان براحتی دارند عواملی که باعث تحریک جنسی شوهرشان میشود را در اختیار دیگران قرار میدهند! براحتی دارند خواستههایی که شوهرشان دارد و آنها تامین نمیکنند را در اختیار دیگران قرار میدهند. آنهم کسانی که شوهر وی را میشناسند و با وی در ارتباط هستند. حال رابطه نزدیک یا رابطه دور در حد سلام و احوالپرسی
👈 حال فقط کافیست یکی از این زنان که در ان جمع حضور دارند، از شوهر این خانم خوشش بیاید یا به زندگی آنها حسادت کند. با اطلاعاتی که بدست آورده که شوهر این خانم چه خواستههایی دارد که همسرش تامین نمیکند؛ براحتی میتواند از این روش زمینه اغوا کردن آن مرد را فراهم کند. فقط کافیست آن مرد کمی لغزش داشته باشد!!!
👈 لذا خانمها در جمعهای زنانه، حتی برای خواهر، رازهای زناشویی خود را فاش نکنند و در خصوص اتفاقاتی که در اتاق خوابشان روی میدهد؛ با کسی صحبت نکنند.
✅ همانقدر که نباید قدرت خدا را دست کم بگیرید، نباید وسوسههای شیطان را هم دست کم بگیرید...!
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
💚گنجشکی به خدا گفت: لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگیم، سر پناه بی کسیام بود، طوفان تو آن را از من گرفت! کجای دنیای تو را گرفته بودم؟
🍃خدا در جواب گفت: ماری در راه لانه ات بود. تو خواب بودی، باد و باران را گفتم لانه ات را واژگون کند، آنگاه تو از کمین مار پر گشودی.
چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنیام برخواستی🍃
💌 وَعَسَىٰ أَن تَكْرَهُوا شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ وَعَسَىٰ أَن تُحِبُّوا شَيْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَّكُمْ وَاللَّهُ يَعْلَمُ وَأَنتُمْ لَا تَعْلَمُونَ
💌 ﻭ ﺑﺴﺎ ﭼﻴﺰﻱ ﺭﺍ ﺧﻮﺵ ﻧﺪﺍﺭﻳﺪ ﻭ ﺁﻥ ﺑﺮﺍﻱ ﺷﻤﺎ ﺧﻴﺮ ﺍﺳﺖ ، ﻭﺑﺴﺎ ﭼﻴﺰﻱ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻳﺪ ﻭ ﺁﻥ ﺑﺮﺍﻱ ﺷﻤﺎ ﺑﺪ ﺍﺳﺖ ; ﻭﺧﺪﺍ [ﻣﺼﻠﺤﺖ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻫﻤﻪ ﺍﻣﻮﺭ] ﻣﻰ ﺩﺍﻧﺪ ﻭ ﺷﻤﺎ ﻧﻤﻰ ﺩﺍﻧﻴﺪ .(سوره بقره ٢١٦)
❤️هم دلی❤️
من توحید هستم…..متولد سال ۴۳یکی از روستاهای شمالی کشورمون…….
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#توحید
#پارت1
من توحید هستم…..متولد سال ۴۳یکی از روستاهای شمالی کشورمون…….یعنی ۵۸سال رو تموم کردم و وارد ۵۹سالگی شدم…
مامان سه پسر پشت سر هم بدنیا اورد که سومی من هستم…..بعد از پسرا خدا سه تا دختر هم پشت سر بهش داد…..سرگذشت من از سال ۶۰شروع میشه…زمانیکه ۱۶ساله بودم…زندگی ما از طریق کشاورزی و پرورش چند تا گاو و گوسفند میگذره….وقتی من شانزده ساله بودم داداش بزرگم (تقی) ازدواج کرد و با خانمش داخل یکی از اتاقهای خونه ی ما زندگیشو شروع کرد….داداش دومی (تورج)هم بالافاصله بعداز ازدواج برادر بزرگه با دختر عمو نامزد کرد…..انگار که خیلی وقت بود خاطر خواه دخترعمو شده بود اما به گفته ی مامان آسیاب به نوبت……برای همین صبر کرد تا تقی ازدواج کنه بعد عشق خودشو آشکار کنه..منو خواهرام مجرد بودیم……درست بعداز نامزدی تورج برای اولین خواهرم خواستگار اومد….مامان خوشحال شد و با خنده گفت:انگار بخت همتون یهو داره باز میشه….زود من به شوخی گفتم:آسیاب به نوبت بود پس من چی؟؟مامان اروم زد پشتم و لبخند گفت:نوبت تو هم میشه پسرم،صبور باش
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✍از دالایی لاما پرسیدند:
چه چیزی درباره انسان او را متعجب
می سازد؟
او پاسخ داد:
انسان برای بدست آوردن پول
سلامتی اش را از دست می دهد و
بعد پولش را از دست می دهد
تا دوباره سلامتی اش را بدست آورد و
بعد آنقدر مضطرب آینده می شود که
زمان حال را از دست می دهد نتیجه
آنکه نه در زمان حال زندگی می کند و
نه آینده ...
او آنگونه زندگی می کند که انگار هیچگاه
مرگ را تجربه نخواهد کرد، و سرانجام
مرگ را تجربه می کند در حالی که هیچگاه
زندگی نکرده است !!
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #توحید #پارت1 من توحید هستم…..متولد سال ۴۳یکی از روستاهای شمالی کشورمون…….یعنی
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#توحید
#پارت2
پسر کدخداخواستگار خواهرم تهمینه بود .مامان و بابا خیلی خوشحال و راضی بودند آخه از نظر دارایی و مالی خیلی وضعشون خوب و بهتر از همه ی اهالی روستا بود…اما هر بار که از تهمینه میپرسند:پسر کد خدا رو میخواهی یا نه؟؟تهمینه سکوت میکرد و حرفی نمیزد.….انگار که راضی نباشه ولی بخاطر بابا اینا ساکت میمونه…گذشت تا اینکه یه روز همراه بابا رفتیم دشت برای چیدن علف…..کارم که تموم شد سوار اسب شدم و در حالی تو اوج لذت اسب سواری بودم بسمت خونه روندم…خوب یادمه و هیچ وقت فراموش نمیکنم…..اون روز نسیم بهاری به صورتم میخورد و روحمو نوازش میداد،دغدغه ایی بجز به ثمر رسوندم زمینهای کشاورزمونو نداشتم…..آزاد و رها بودم و خودمو به باد سپرده بودم و لذت میبرم،به رودخونه که رسیدم به سرعت در راستای رودخونه که صدای دلنشین آب روحمو شاد میکرد به طرف خونه تاختم….مست صدای آب و باد و پرنده ها بودم که یهو چشمم خورد به دو تا دختر که کنار رودخونه قدم میزدند…..
#سیاست_های_زنانه
فرض كنين سطل اشغالتون پرشده و از
همسرتون میخواین كه اونو خالی كنه.
«عزيزم اشغال رو ببر بيرون.»
مرد پس از شنيدن اين جمله اول احساس مقاومت
ميكنه بعد جذابيتتون برای لحظه ای براش كم ميشه!
به همين خاطر سريع خودش رو به كاری
سرگرم میکنه و ميگه: باشه ميبرم.
انرژي زنانه شما در اين موقع انقدر جذاب
نبوده كه از جاش بلند بشه. پس بهتره بگین:
«عزيزم؛ بوی خيلی بدی توي آشپزخونه
مياد فكر كنم سطل اشغال پر شده✓»
حالا ميبينيم كه آقاي خانه خيلي مطيع و آرام به
دنبال حل مشكلي كه همسرش رو آزار ميده ميره!
«خوب زندگي كردن سخت نيست ، فقط تكنيك هاي
خاص خودش رو داره.
💫دهقان و پیرمرد
🕊دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پیرمرد خوشحال شد و گوشه های دامن را گره زد و رفت!
در راه با پرودرگار سخن می گفت:
( ای گشاینده گره های ناگشوده، عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای )
در همین حال ناگهان گره ای از گره هایش باز شد و گندمها به زمین ریخت!
او با ناراحتی گفت:
من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز!
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود؟
نشست تا گندمها را از زمین جمع کند، در کمال ناباوری دید دانه ها روی ظرفی از طلا ریخته اند!
ندا آمد که:
✨تو مبین اندر درختی یا به چاه
✨تو مرا بین که منم مفتاح راه
✨✨✨