رازهایی در مورد زنان
👈هنگامی که زنی بداند فقط اوست که راه به قلب شریک زندگیش دارد، در عرش سیر خواهد کرد.
👌یک زن هرگز مشکلاتش را دسته بندی نمیکند، در صورتی که زمانی که غمگین و ناراحت باشد تمامی مشکلاتش از کوچک و بزرگ به دلش هجوم می.آورند.
👈یک زن هنگامی سکوت می کند که دردهای نهفته در دلش بسیار عمیق است و یا اینکه به مرد مقابلش آنقدر اعتماد ندارد که سخن دل با او بگوید.
👈وقتی مردی با دلسوزی و توجه به مشکلات زن گوش می سپارد و از ارائه راه حل می پرهیزد، احساس عشق و بلوغ را در او دو چندان میکند.
👈مردان و زنان در برابر فشارهای عصبی واکنش های متفاوتی از خود نشان می
دهند. در اینگونه مواقع زن نیازمند نزدیکی و درک طرف مقابلش می باشد، در صورتی که مرد به تنهایی احتیاج دارد.
👈هنگامی که اظهارات و اعمال زنی بیهوده تلقی می
گردد، او برای مطرح شدن شروع به ابراز نظریات مخالف و عدم توافق میکند.
👈به جرات می توان گفت به جز در موارد انگشت شماری، هیچ چیز بیش از سخن گفتن بر علیه یک زن به او آسیب نمی رساند.
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #توحید #پارت30 آخر شب دیدم خاله ها ی هما با مامانش منو نگاه میکنند و درگوشی حر
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#توحید
#پارت31
از اون شب دیگه یا هما خونه ی ما بود یا من خونه ی اونا،زمان جنگ بود و برای جبهه نیرو میخواستند و چون من عاشق ایران بودم چهار ماه بعداز عقدمون داوطلب عازم جبهه شدم،دوری از هما برامخیلی سخت بود ..اون هم بیشتر از من بی تابی میکرد ولی دفاع از کشور از نظر من دفاع از ناموس بود و باید تحمل میکردم.هر ۴۰روز یکبار ،،یکهفته مرخصی میومدم و خانواده و هما رو میدیدم و برمیگشتم.بالاخره سال ۶۵منو هما به اصرار پدر هما عروسی کردیم و مثل برادرام توی یکی از اتاقهای خونه ی بابا زندگی مشترکمون شروع شد…شش سال گذشت…در طول این شش سال خدا بهم یه دختر و یه پسر داده بود و سومی هم تو راه بود.برادرام هم هر کدوم ۲-۳تا بچه داشتند اما تهمینه یه دونه بچه داشت و طفلک دیگه نتونسته بود باردار بشه،خیلی دوا ودرمون کرد ولی نتونست یه بچه دیگه بیاره بگذریم….من از زندگیم راضی بودم و در آمد کشاورزی هم خوب بود و کلی پس انداز کرده بودم تا زودتر یه خونه بسازم و مستقل بشم…..برادرام هم در حال ساخت خونه برای خودشون بودند………..
تلنگر
مردی وارد خانه شد و دید همسرش گریه می کند. ازاو علت را جویا شد، همسرش گفت گنجشکهایی که بالای درخت هستند وقتی بیحجابم به من نگاه می کنند و شاید این امر معصیت باشد!
مرد بخاطر عفت و خداترسی همسرش پیشانیش را بوسید و تبری آورد و درخت را قطع کرد.
پس از یک هفته روزی زود از کارش برگشت و همسرش را در آغوش فاسقش آرمیده یافت!
شوهر زن فقط وسایل مورد نیازش را برداشت و از آن شهر گریخت...
به شهر دوری رسید که مردم آن شهر در جلوی کاخ پادشاه جمع شده بودند. وقتی از آنها علت را جویا شد، گفتند؛
از گنجینه پادشاه دزدی شده!
در این میان مردی که بر پنجه ی پا راه میرفت از آنجا عبور کرد.مرد پرسید او کیست؟
گفتند: این شیخ شهر است و برای اینکه خدای نکرده مورچهای را زیر پا له نکند، روی پنجه ی پا راه می رود!
آن مرد گفت بخدا دزد را پیدا کردم مرا پیش پادشاه ببرید.و او به پادشاه گفت؛
شیخ همان کسی است که گنجینه تورا دزدیده است!
شیخ پس از بازجویی به دزدی اعتراف کرد!
پادشاه از مرد پرسید:
چطور فهمیدی که او دزد است؟!
مرد گفت: «تجربه به من آموخت وقتی در احتیاط افراط شود و در بیان فضیلت زیاده روی شود بدان که این سرپوشی است برای یک جرم
🍃🍃🍃🌸🍃🌸🍃
👈زندگی را طلاق ندهید👇
این یعنی اینکه خودتون رو از خوشی های دنیا و زندگی , محروم نکنید.
در مقابل مشکلات , تسلیم نشید و زانوی غم بغل نگیرید.
خودتون رو دوست داشته باشید و به خودتون و خواسته هاتون احترام بذارید.
یادتان باشد بهترین دوست شما
"تصویرهای ذهنی خوب شما از خودتان " است.
دیگران را دوست بدارید حتی کسانی که با شما همراه و هم عقیده نیستند.
از کسی متنفر نباشید که روزگارتان رنگ تنفر نگیرد و سیاهی جذب نکند.
از هیچ کس توقعی نداشته باشید که جز دلگیری پیامدی به همراه ندارد. یادتان باشد که شاید کسی هم از شما توقعی داردو شما نمیدانید.
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
همه بخوانند..
کسانی که مهریه بالا برای خانمشان قرار
میدهند به جامعه ضرر میزنند، خیلی از
دخترها درخانه میمانند، خیلی از پسرها
بی زن میمانند، به خاطر اینکه این چیزها
وقتی در جامعه رسم شد و عادت شد ؛ به
جای مَهرُ و السّنّة به جای اینکه مهر پیغمبر (ص) سنت باشد، وقتی مهر جاهلی سنت شد، اوضاع، اوضاع جاهلی خواهد شد .
_ مقاممعظمرهبری🌹
🌸🍃🌹
❤️
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #توحید #پارت31 از اون شب دیگه یا هما خونه ی ما بود یا من خونه ی اونا،زمان جنگ ب
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#توحید
#پارت32
همیشه غروب با دست و پای گلی و لباسهای عرق کرده از زمینهای کشاورزی برمیگشتم خونه(کار کشاورزی واقعا سخت و طاقت فرساست) و تا از در حیاط وارد میشدم دختر و پسرم با سرعت می دویدند سمت من….خیلی ذوق داشتم و بچه هامو میپرستیدم…خلاصه بچه ی سوم هم بدنیا اومد و خدا بهم یه دختر خوشگل و ظریفی داد….اسمشو لعیا گذاشتیم اما نمیدونم چرا لعیا اروم و قرار نداشت و همش گریه میکرد….مادرامو به هما میگفتند:حتما سردی میخوری و بچه سردیش میشه…چایی نبات بخور تا شیرت گرم شه….یه سره دست هما چایی نبات بود تا شاید گریه های لعیا کمتر بشه اما کار ساز نبود و گریه امون بچه رو بریده بود..،تصمیم گرفتیم ببریم شهر پیش دکتر… هر دکتری بردیم متوجه ی درد این بچه نشدند و همچنان در حال گریه کردن بود….گذشت و لعیا یک ماهه شد….یه روز اینقدر گریه کرد و کرد تا کبود شد..بقدری از حال بچه ناراحت شدم که زود به هما گفتم:بلند شو….بلندشو …..حاضر شو که بچه هلاک شد…..باید ببریمش تهران پیش دکتر…..،…