از هر دستی بدی از همون دست پس ميگيری
✨🍃🌸🍃✨
ﻣﮕـﺮ میﺷﻮﺩ
قلبی ﺭﺍ بشکنی
ﻭ قلبت شکسته ﻧﺸـﻮد ؟!
ﻣﮕﺮ میﺷﻮﺩ
چشمی ﺭﺍ ﮔﺮﯾﺎﻥ کنی
ﻭ ﭼﺸﻤﺖ ﮔﺮﯾـﺎﻥ ﻧﺸﻮﺩ ؟!
ﻣﮕﺮ میﺷﻮﺩ
ﺫهنی ﺭﺍ ﭘﺮﯾﺸﺎﻥ کنی
ﻭ ﺫهنت ﭘﺮﯾﺸـﺎﻥ ﻧﺸﻮﺩ ؟!
ﻣﮕﺮ میﺷﻮﺩ
ﺍﺣﺴﺎسی ﺭﺍ ﺑﺴﻮﺯﺍنی
و ﺍﺣﺴﺎست ﺳﻮخته ﻧﺸﻮﺩ؟!
ﻣﮕــﺮ ﻣﯽ ﺷـــﻮﺩ . . . ؟!!
بیشتر مواظب باش
این دنیا بیقانون نیست!
از خیر و شر، هرچه که به این دنیا داده باشی، روزی به طرف خودت باز میگردد.
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
سلام و خسته نباشید واقعا خیلی کانال عالی دارید
میخوام یه خاطره مال ۳۳سال پیش و اینو بدونید که هیچ کاری پیش خدا بی جواب نمیماند
پدرم راننده ماشین سنگین بود بعد از چند سال صاحب یه دختر و بعد از ده سالی میشه صاحب یه پسر که من هستم سه چهار سال بعد یه پسر دیگه مادرم اسرا میکنه که دیگه ماشین سنگین بفروش یه سواری بخر مسافر کشی میکنی از این حرفها اون زمان بابام شب روز تو جاده بود کم یادم هست خلاصه راصی میشه بعد از این سفر ماشین بفروشه تو راه که داره میاد تو یه روستای میزنه به یه بچه ای سه چهار سال وقتی میبنه کسی نیست فرار میکنه به گفته خودش نه بیمه داشته نه معاینه فنی تو جاده دوتاش تمام میشن میگه برسم شهر خودم میگیرم خلاصه پیش هیچ کسی نمیگه ماشین میفروشه پیکان میگیره بعد از شیش یا هفت سال تصمیم میگیرن برن سفر من شیش سالم بود دادش کوچیکم نزدیک ۴سال خواهرم بزرگ بود خلاصه رفتیم دور زدیم چند شهری رفتیم ده روزی گشتیم کم پیش یادم هست برگشتیم به سمت خونه اونموقع کرمانشاه بودیم تو همون روستا ماشین خراب شد به گفته بابام گفت بخدا قسم اصلا یادم نیومد این همون روستا هست یه پیر مرد میاد میبینه ماشین درست نمیشه یه قطعه میخوادبابام بلد بود پیر مرد میگه پچهات بیان خونه من شما برو از شهر قطعه بیار بابام به مامان میگه بریم اگه دیدی خانواده خوبی بودن اشاره بده خلاصه رفتیم یه چای خوردیم مامان اشاره میکنه که خانواده خوبی هستن بابا رفت از شهر قطعه بیاره یه بچه ۴ یا ۴نیم سالش بود داشتن ما رفتیم بازی مشغول بازی بودیم یه دفعه یه صدای اومد الان میدونم صدای ترمز ماشین بود نگاه کردم دیدم یه خاور بود زده بود دادش فقط اینو یادمه همه جا شده بون خون اون پیر مرود همه با صدای ترمز و یه صدای دیگه خیلی بد بود اومدن بیرون خلاصه پیرمرد راننده آورد تو فکر کنم خواست فرار کنه نزاشت همه روستا جمع شدن مامان هم پسر غرق خون که سرش مشخص نبود تو بغلش گریه میکرد داد میزد بابا میاد میبینه همه دم در جمع شدن اهالی روستا نمیدونن این بابای بجه هست میپرسه میگن ماشین زده به بچه مهمانشان اومد تو داد زد زد تو صورتش اون پیر مرد خیلی مهربان بود خیلی آرومش کرد آورد تو گفت آقا نزدیک ده پونزده سال پیش یه از خدا بی خبر زد به پسر این آقای که الان زده به پسر شما ولی راننده نامردی کرد فرار میکنه ولی الان من نزاشتم پسرم فرار کنه اون پچه نوه من بود الان هم این شما این پسر من الان یکی میفرستم پاسگاه تا بیان ببرنش تا این حرفها را زد وقتی به بابا نگاه کریم دیدیم داره میلرزه دندونش رو هم نمیستاد میزد رو صورتش فقط میگفت خدایا منو ببخش ببخش پیر مرد بازم آرومش کرد گفت چیه چرا اینجوری میکنی پسرم عمدی که نزده الانم یکی میره گزارش میده بابا گفت نه کسی نمیخواد بره این حق من بود الان دلم آروم شد گفتن چی میگی گفت اون راننده نامرد من بودم دست خودم نبود از ترس داشتم میمردم اولش وایسادم انگار یکی تند تند میگفت برو منم رفتم رسیدم کرمانشاه به خودم اومدم جبار کردم دیگه کار از کار گزشته بود پیش هیچ کس نگفتم حتا زنم الانم اومدم تو این روستا اصلا نفهمیدم این همونجاست دقیق همون جای که زده بود به اون بچه بابای همون بچه زده بود به بچه اون میگه آقا الان شما هر کاری میکنید صلاح و اختیار دارید خلاصه با هم کنار میان همه اون خانواده حتا اونکه زده بود به پسرش بامون اومدن کرمانشاه خاکسپاری همه چی تمام شده سه یا چهار روز نزاشت برن اون موقع یه دختر داشتن که الان زن من هست وخواهر من هم عروس اون خونه شد خیلی با هم خوب خوش هستیم همگی هم اونا هم ما این هست که هیچ کار ی چه خوب چه بد بدون جواب نمیماند پیش اوستا کریم
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
📖 داستان کوتاه
جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا میکرد. رفتن و ردپای آن را. و آدمهایی را می دید که به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند. جغد اما می دانست که سنگ ها ترک می خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شکنند و دیوارها خراب می شوند. او بارها و بارها تاجهای شکسته، غرورهای تکه پاره شده را لابلای خاکروبه های کاخ دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فکر می کرد شاید پرده های ضخیم دل آدمها، با این آواز کمی بلرزد.
روزی کبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را که شنید، گفت: بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگین شان می کنی. دوستت ندارند. می گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.
قلب جغد پیر شکست و دیگر آواز نخواند.
سکوت او آسمان را افسرده کرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان کنگره های خاکی من! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟ دل آسمانم گرفته است.
جغد گفت: خدایا! آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند.
خدا گفت: آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدمهای عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشه ای! و آن که می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد. دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست.
اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ.
جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره های دنیا می خواند و آنکس که می فهمد، می داند آواز او پیغام خداست و حقیقت واقعی جهان
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #توحید #پارت37 به هما گفتم توروخدا مواظبشون باش چون جون من به شماها بسته است……ا
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#توحید
#پارت38
بسختی لعیا رو بزرگ میکردیم..مطمئن بودم هما کارشو درست انجام میده ولی کجای کار میلنگید.؟؟خودم هم نمیدونستم…گذشت و لعیا شش ماهه شد اما همچنان ریز و ضعیف…..یه روز لعیا وسط اتاق یه تشت گذاشت تا لعیا رو حموم کنه…من هم کمکش میکردم چون لعیا نمیتونست بشینه و حتما نیاز بود دو نفره حمومش کنیم…من کاسه کاسه آب میریختم و هما هم میشست…خودم شاهد بودم که هما خیلی اروم و ملایم به بدن بچه لیف میکشید اما یهو لعیا شروع به جیغ کشیدن وگریه کرد…گریه هایی وحشتناکی که قلبمو تیر میزد…گریه هاش خیلی شدید و غیر طبیعی بود…منو هما هر دو وحشت زده بچه رو از تشت بیرون اوردیم و لای حوله پیچیدیم…اما همچنان گریه کرد تا صورتش کبود شد…دلم به شور افتاد….بچه رو از لعیا گرفتم و با حوله گذاشتم روی زمین و شروع کردم به بررسی بدنش…میترسیدم دنده هاش از محل جوش باز شده باشه..اروم و نوازش وار روی دنده هاش کشیدم ودیدم که مشکلی نداره ولی همچنان گریه میکرد و شدت گریه هاش بیشتر بیشتر میشد…..
🌷🍃🌷
🌷🍃
🌷
✅ #زن_ها به توجه نیاز دارند.
در زندگی زناشویی، اندازه کاری که یک زن انجام میدهد مهم نیست. مشکل از جایی شروع میشود که زن احساس میکند کسی به او توجهی ندارد. وقتی مردها یاد بگیرند که چگونه باید به احساسات و نیازهای عاطفی همسرشان توجه کنند، زنها نیز احساس آرامش خواهند کرد و از زندگی مشترکشان لذت خواهند برد.
وقتی زن از زندگیاش لذت میبرد و قدر زحمات شوهرش را میداند، مرد هم در کمک به همسرش از چیزی دریغ نکرده و از اینکه میتواند نیازهای همسرش را برآورده و او را خوشحال کند، لذت میبرد.
#سیاست_های_زنانه
🔵 بچه، هم مال شماست هم مال شوهرت...
🔵 همون اول همسرتون رو در بزرگ کردن ني ني سهيم کنين، حتي اگر همسرتون اصلا اهل کمک کردن در کارهاي خونه نيست ولي اين دفعه پاي بچه وسطه و فرق مي کنه اينجوري فقط بار بچه رو دوش شما نيست و دوما اينکه مي فهمن که شما هم دارين زحمت مي کشين.
👈مثلا دارين آماده مي شين که برين مهموني. خطاب به ني ني و در واقع خطاب به باباي ني ني بگين :
"باباجون مامان دست تنهاست، مياي کمک کني من لباس هامو بپوشم؟"
👈يا مثلا اگر نصفه شب بچه بيدار مي شه و گريه ميکنه انتظار نداشته باشين که همسرتون خودش خودبه خود بيدارشه و کمک تون کنه.
🔵به خصوص اگه خوابش سنگينه. خودتون شوهرتون رو به يه بهانه اي بيدار کنين؛ طوري که حس کنه کمک اون باعث مي شه بچه ساکت بشه. مثلا بيدارش کنين و بگين :
❌ " عزیزم زحمت مي کشي يه ليوان آب ولرم با چند تا حبه قند بياري؟ بچه ساکت نمي شه ....."
❌ يا مثلا بگين :" عزيزم بچه بغلمه ميشه برق و روشن کنی؟
#روشهاي_وابسته_كردن_شوهر
❤️شما خواسته قلبی مرد خود را برآورده می کنید
💚بسیاری از زنان چیز زیادی در مورد «خواسته های قلبی» مرد خود نمی دانند. آرزویی که مردها با همه وجود به آن اعتقاد دارند: یافتن یک قدرت پایدار و خواستنی در شریک عاطفی خود …
💚چیزی که شما آن را برای همیشه داشته باشید چیزی نیست جز اینکه برای خودتان ارزش و احترام قائل باشید.
💚اما شما چطور می توانید این احترام به نفس را در خود ایجاد کنید؟ نخستین قدم توجه به خود و خواسته های خود است.
💚زن ها عموما عادت کرده اند ابتدا به خواسته های مرد خود رسیدگی کنند و انصافا در این مسیر نیز با همه وجود تلاش می کنند. آنها تصور می کنند هر چه بیشتر به مرد توجه و نیازهایشان را برآورده کنند، در رقابت جلب توجه او و داشتن محبتش، برنده خواهند بود.
💚اما این کارها دقیقه نتیجه عکس دارند. برخلاف تصور عموم، کلید دوباره شعلهور کردن احساسات مردان، دست برداشتن از اینگونه نگرانی ها، تحلیل ها و توجه ها است. کمی بی خیال این بشوید که او چرا اکنون همچون روزهای نخست مرا دوست ندارد و چرا به من آن توجه اولیه را نمی دهد.
💚این نگرانی ها سم هستند. ذهن خود را تا این اندازه محدود نکنید. به مسایل دیگر هم فکر کنید. به خودتان، به نیازهایتان، به داشتن رابطه اجتماعی گسترده، دایره دوستان خود را توسعه دهید.
💚به خود اجازه دهید آدم های دیگر را نیز ببینید. زندگی کردن را بیاموزید. همه زندگی در یک مرد خلاصه نمی شود.
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
#عادت_مردونه_همسرونه
🍀چه جالب فکرمیکردم فقط شوهرمن اینطوریه.همسرمنم تا نرم نمیتونه بخوابه.صدبار صدام میزنه دیرنکنی نمیخوادظرف بشوری بذار فردا.فقط بیا بخواب.همین که میرسم دستشو یا پاشو میندازه روم سه سوته خوابش میبره. تامیام دربرم برم به کارام برسم بیدار میشه.خیلی خوابش سبکه تاصبح اون پاهای استخونیشو میندازه روم.نیست منم لاغرم استخونامون روهم دیگه وای پام له میشه ولی ازترس اینکه تکون بخورم بیدارمیشه تاجایی که میتونم تحمل میکنم بعدکافیه یه تکون کوچولو بخورم بیداره.اینم بگم من بدنم از درون یخه ازسرما استخون میترکونم ولی ازبیرون مثل کوره آتیشه.همسروپسرمم گرماییی.واسه همین همسرم فقط به گذاشتن یه قسمت از پاش روی من بسنده میکنه.اگرم بغلم کنه سه سوته پرتم میکنه اونور از بس گرمش میشه.فکرشو بکنید یکی مون اون سرتشک یکی این سر وپاهامون روهمدیگه.مثل یه هفت میشه خوابیدنامون😂 آقا روتختم نمیخوابه بس گرمایی فقط لحاف تشک پنبه ای که اونم دم در پهنش میکنه وهی لحافومیده کنار مبکشه روش پاشم از تشک میندازه بیرون یخ میکنه میپره منو بغل میکنه باز شوتم میکنه اونور تشک باز میره بیرون از لحاف و روزازنو روزی ازنو فیلمی داریم شبا🤣