*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
دلیل پرتوقع بودن فرزندان
پر توقع بودن والدین
پر توقع بودن والدین قطعاً یکی از علل پر توقع شدن فرزندان است. هنگامی که فرزندان شاهد رفتارهای والدین خویش هستند پر توقع بودن را یاد میگیرند و آنها را الگوی خود قرار میدهند. به عنوان نمونه هنگامی که پدر خانواده از غذای تدارک دیده همسرش ایراد میگیرد و دائم غر میزند و تشکر و قدردانی نمیکند، یا مادر خانواده از لوازم و میوههای خرید کرده همسرش ایراد میگیرد، همه این مسائل به صورت غیر مستقیم بر روی فرزند تأثیر گذاشته و پر توقع بودن و ناسپاسی را در وی میپروراند.
پاداشهای بیجا
در پاداش دادن باید به چند نکته توجه کرد. اول این که پاداشها مناسب با عملکرد و اندازه رفتار فرزند باشد. به عنوان مثال می گویید چنانچه غذایت را بخوری، به شهر بازی می رویم و هرچه خواستی می توانی سوار شوی و استفاده کنی، یا این که اگر در ریاضی نمره خوبی بگیری، برایت کامپیوتر شخصی می خرم و...
این پاداشهای بزرگ که تناسبی با کار فرزند ندارد، او را متوقع بار می آورد. دوم این که پاداشها باید گوناگون باشد. به عنوان مثال برای پاداش به بچه، مدام برایش خوراکی نخرید. گاهی پاداش می تواند رفتن به مهمانی باشد. گاهی بازی کردن با او و گاهی هم خرید خوراکی یا وسایل بازی.
محبّتها و پشتیبانیهای افراطی و نابهجا
بی شک باید به فرزندان محبّت کرد و شما نقش یک والد حمایتگر را باید بازی کنید اما باید بسیار مواظب باشیم که این محبّتها و حمایت ها، افراطی و نابه جا نباشد. مثلا آنها باید یاد بگیرند کارهای شخصی شان را خود انجام دهند و در منزل مسئولیتهایی را قبول کنند و به عهده بگیرند.
گاهی والدین از سر دلسوزی و محبّت! کودکان را بی مسئولیت بار می آورند و کارهای شخصی کودکان را هم خود انجام می دهند. پدر به فرزندش میگوید: «برو نان بخر» مادر میگوید: «نه هوا سرد است، بچه ام سرما میخورد. بچه ام خسته است. گناه دارد! خودم میروم؟!» گاهی هم والدین بدان جهت که پسرم یا دخترم، درس و کنکور دارد کوچکترین مسئولیتی به او نمی دهند و حتی سینی آب و غذا و آب میوه برای فرزندشان می برند و می آورند.
روشن است که چنین حمایتها و محبتهای بیجا و افراطی، اولاً اعتماد به نفس کودکان را خراب میکند و آنها را وابسته بار میآورد، ثانیا آرام آرام، این انتظار و توقع برای آنها به وجود می آید که سایرین کارهای آنها را انجام دهند.
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
#همسرانه
💠 گاه اختلاف زن با شوهرش بر سر خریدی است که مرد انجام داده است. مثلاً چرا فلان چیز مهم را نخریدی؟ چرا فلان مارک یا جنس را نخریدی؟ چرا زیاد یا کم خریدی؟ چرا میوه یا سبزی خراب گرفتی و ...
💠 در حالیکه با یک تدبیر ساده میتوان جلوی این اختلافات جزئی را که عامل سردی روابط میشود گرفت.
💠 خانمها دقّت کنند در لیست خرید شفاهی یا مکتوب خود موارد ضروری و اولویّتدار را مشخص کنند. مقدار خرید فلان جنس را تعیین کنند مثلاً یک کیلو یا دو کیلو. اگر نوع مارک براشون مهم است آن را مشخص کنند.
💠 خانمها حتماً پس از خرید توسط مردشان زبان تشکّر داشته باشند تا اگر خواستند پیشنهاد یا گلایهی کوچکی کنند مردشان عصبانی نشود.
💠 همان ابتدای ورود همسر لازم نیست ایرادات خرید را بگویید بعد از قدردانی و رفع خستگی و شرایط مناسب با زبان نرم و گشادهرویی خواسته خود را بیان کنید.
💠 مرد نیز از انتقاد همسرش نسبت به خرید وی، استقبال کند و با صبوری و محبّت به خواستهی همسر خود احترام بگذارد
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #توحید #پارت47 یه روز که لعیا از نظر ظاهری سالم بود و شکستگی هم نداشت بغلش کردم
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#توحید
#پارت48
چاره ایی نداشتم ،کتابهای مدرسه رو تهیه کردم و توی خونه مشغولش کردم…لعیا واقعا یه نخبه بود و مطالب رو روی هوا میگرفت اما افسوس که معلم نداشت…مهر ماه شد و دوباره تصمیم گرفتم ببرمش مدرسه….باز بغلش کردم و راه افتادم…توی مدرسه هر چی اصرار کردم قبول نکردند….سریع یه کتاب از روی میز برداشتم و گذاشتم جلوی لعیا و یه جمله ی سختشو انتخاب کردم و گفتم:لعیا جان بابا!!!این جمله رو بخون….اونموقع لعیا ۵/۵سالش بود و تونست به راحتی و خیلی واضع جمله رو بخون…وقتی دیدم مدیر و معاون متعجب نگاه میکنند سریع تیر اخر رو زدم و گفتم:خانم!!!خودم هر روز میارم مدرسه وخودم میبرم….کلا مسئولیت نگهداریش پای خودم و شما در قبال سلامتی و نگهداریش هیچ مسئولیتی نداشته باشید….حتی براتون کتبی مینویسم و امضا میکنم….بخدا هوش واستعداد این بچه تو خونه حیف میشه اون روز اینقدر اصرار کردم و تعهد دادم تا بالاخره گفتند بصورت آزمایشی یک هفته بیار تا بعد نظر قطعی رو اعلام کنیم…..
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
💞داستان واقعی و عبرت آموز از یک قاضی مصری
یک قاضی با ایمان مصری به نام محمد عریف در کتابی که خودش نوشته بود یک رویداد واقعی از خودش را تعریف میکند:
15 سال پیش وقتی وکیل دادگستری بودم یک روز صبح میرفتم سر کار و تا شب به خانه برنمی گشتم. جلو درب محل کارم یادم افتاد که چند برگه مهم را خانه جا گذاشتم و فورا سوار ماشینم شدم و به خانه برگشتم تا برگه ها را بردارم.
وقتی وارد خانه شدم دیدم یک مرد غریبه با زنم همبستر شده و نمیدانستم چکار کنم. خودم وکیل بوم و قوانین را خوب میدانستم و اگر آن مرد را میکشتم هیچ شاهدی نداشتم.
تصمیم گرفتم با مرد هیچ کاری نکنم و به او گفتم: از خانه من برو بیرون و من این کار را به خدا می سپارم.
آن مرد هم رفت بیرون و کمی به من خندید. یعنی به عقل من میخندید که باهاش هیچ کاری نکردم.
او رفت و به زنم گفتم: وسایلت را جمع کن تا تو را به خانه ی پدرت ببرم و از هم جدا می شویم. سوار ماشین شدیم و به راه افتادیم.
خانه پدر زنم تو یک شهر دیگر بود و تو راه فقط به آن موضوع فکر می کردم و بغض گلویم را گرفته بود تا به آنجا رسیدیم.
من کار خودم را به خدا سپرده بودم و نخواستم آبروی زنم را ببرم و به خانواده ی زنم گفتم: ما دیگر به درد هم نمیخوریم و میخواهیم از هم جدا شویم.
خانواده ی زنم میگفتن: شما تا حالا با هم مشکل نداشتید و از این حرفها. و من هم تاکید میکردم که به درد هم نمیخوریم و باید از هم جدا بشویم.
وقتی از خانه می آمدم بیرون زنم به من گفت: واقعا درود بر شرفت تو خیلی بزرگی که آبرویم را نبردی. من هم بهش گفتم: برو و توبه کن از کاری که کردی.
خلاصه از هم جدا شدیم و مدتها فکرم درگیر آن قضیه بود و همیشه وقتی توی تلویزیون یا خیابان یا محل کارم کسی را می دیدم که میخندید یاد آن مرد می افتادم که موقع رفتن به من میخندید.
بعد از مدتی دوباره ازدواج کردم و یک زن با تقوا، با ایمان نصیبم شد. سالها گذشت و بعد از 15 سال من قاضی دادگستری شدم.
یک روز یک پرونده ی قتل آمد جلو دستم و مرد قاتل را داخل آوردند.
به نظرم میرسید که آن مرد را جایی دیده ام و بعد از کلی فکر کردن یادم افتاد که همان مرد است که با زن قبلیم همبستر شده بود. ولی او مرا نشناخت.
بهش گفتم: ماجرا را برایم تعریف کن که چرا مرتکب قتل شدی.
گفت: جناب قاضی رفتم خانه دیدم یک مرد غریبه با همسرم همبستر شده و نتوانستم جلو خودم را بگیرم و با چاقو کشتمش.
گفتم: شاهد داری؟
گفت: نه
گفتم: اگر راست میگویی پس چرا زنت را هم نکشتی؟
گفت: زنم زود از خانه فرار کرد.
گفتم: نباید می کشتیش چون قانون میگوید که باید 3 شاهد ماجرا را می دیدند.
گفت: جناب قاضی اگر این اتفاق برای شما می افتاد آن مرد را نمی کشتی؟
گفتم: نه، در زمان خودش قاضی هم بوده که این اتفاق برایش افتاده و با مرد هیچ کاری نداشته.
آن موقع بود که یادش افتاد من آن وکیل 15 سال پیش هستم که با زنم همبستر شده بود و باهاش کاری نکردم.
گفتم: من آن روز کار خودم را به خدا سپردم و من الان با نوک خودکارم حکم اعدامت را صادر میکنم.
و طبق قانون باید آن مرد اعدام میشد و من حکم اعدامش را صادر کردم.
"به در هر خانه ای بزنی فردا در خانه ات را میزنند "
✾࿐༅✧❤️✧ ༅࿐✾
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌿🌺﷽🌿🌺
💚اجازه ندهید کلمات دیگران باعث دردتان شوند.
سخنان دیگران باعث رنجش تان شوند.
اعمال دیگران زنجیرهایی برای زندانی کردن تان شوند.
نابینایی دیگران هدف تان را پنهان کند.
ناباوری دیگران عشق تان را لکه دار کند.
اجازه دهید
کلماتتان باعث قوت قلب دیگران شود
الهام بخش شان باشد و مسیرشان را روشن کند.
اعمال تان زنجیرهای دیگران را باز کند.
دست هایتان چشم بند را از دید دیگران کنار بزند.
عشق تان یک نمونه ی درخشان برای دیگران باشد، الهام بخش باورشان شوید.
و در پایان اجازه دهید محبت شما نمایشی از محبت خدا باشد...
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
چقدر دلم یه آدم هم تراز خودمو میخواد
یه آدم رفیق با کتاب
یه کسی که موقعیت اجتماعیش نزدیک خودم باشه
یه آدم که شجریان و چاوشی گوش کنه
یه نفر که عاشق سفر باشه
ارتباطات اجتماعیش خوب و بجا باشه
یه نفر که باخنده هام بخنده
و علت ازم نخواد
یه نفر که بفهمه وقتی از ادب و متانت و شخصیت میگم یعنی چی
که به اندازه من روی استفاده از کلمات و جملات توجه داشته باشه
یه نفر که اسم چارچوب هامو نذاره محدودیت
که رشد و پیشرفتش براش ارزشمند باشه
همه هم و غمش پول و مسائل جنسی نباشن
احساس میکنم کسی منو نمیفهمه و واقعا احساس تنهایی میکنم
دلم میخواد تکیه کنم
واقعا دلم میخواد تکیه کنم
ولی این آدمای دور من فقط بلدن بگن دوستت دارم
دوستت دارمی بدون شناخت از روی دیدن چهار تا جذابیت
تلاش بیخود ادعای عاشقی
دلم واقعا آدم زندگی خودمو میخواد
بهم نگید کمال گرا نگید ایده آل پسند
یه نگاه به خودم میکنم و این معیارا رو میگم
من نمیتونم با کسی که اینهمه ازم فاصله داره درست هم کلام شم چه برسه به ارتباط عاطفی
واقعا دلم برای کسی که بتونم باهاش بی دغدغه اینهمه فاصله فکری و ادراکی حرف بزنم لک زده
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☃️شبتون معطر،
♥️به بوی مهربانی خدا،
❄️یاد خدا همیشه در ذهنتان
☃️الهی دلتون شاد،
♥️و قلب مهربان تان
❄️همیشه تپنده باد ..
☃️شب خوبی
♥️در کنار عزیزانتون داشته باشید
❄️شبتون بخیر و شادی
🆔:♡••