eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.1هزار دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸علائم راهنمایی زندگی ارام و شاد 🚫 بوق زدن ممنوع: یعنی مسائل و مشکلاتت را دائما جار نزن و برای  دیگران تعریف نکن ،زیرا اگر دوستت باشد غمگین میشود و اگر دشمنت بشنود شاد می شود ! 🚫خطر جاده لغزنده است: یعنی وقتی ناسپاس هستی, وقتی توهین و فحاشی می کنی, انتقاد، قضاوت و تحقير و مقايسه و سرزنش مي كني، باید مراقب باشی زیرا تو در جهانی قرار داری که هر عملی عکس العمل خودش را دارد. 🚫 پیچ خطرناک: یعنی سرعت خود را کم کنید!!! زندگی هم به کمی شوخ طبعی ،استراحت و تفریح نیاز دارد. 🚫با نور بالا حرکت نکنید: یعنی هرگز تصور نکن که همیشه حق به جانب توست. اطمینان داشته باش وقتی ماشین مقابل, همسرت است, نتواند خوب ببیند, تو پیروز نیستی؛ چون با تو تصادف می کند! 🚫 خطر سقوط بهمن: یعنی در جاده زندگی مدام پرخاش نکن. قهر نکن. نق نزن.تو با صدای خطاهای کوچکت باعث می شوی خرده برف ها به هم امیخته و به تدریج به بهمنی بزرگ تبدیل شوند و در نهایت زیر همان خرده برفها در تاریکی و تنهایی  مدفون شوی. 🚫 سبقت گرفتن در خوبی آزاد: یعنی تا می توانی در خوبی ،زیبایی،مهربانی ،محبت و عشق  از دیگران سبقت بگیر « والسابقون السابقون اولئک المقربون». 🚫جاده دو طرفه است: یعنی به دیگران بیندیش و ببین چه خواسته ای دارند . یکه تازی و فقط به فکر خود بودن, ممنوع! منصف باش. 🚫به محل پانصد متر مانده: یعنی گاهی همه مشغله هایت  را  تعطیل کن و برای چند لحظه فقط خودت باش و خدا ...و با او آرام بگیر. 🌸الا بذکر  الله تطمئن القلوب ‌‌‌❤️
❤️هم دلی❤️
سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #سرگذشت_دیبا #قسمت_هشتادونهم توی اون لحظه اگر حرفی میزدم تفِ سربالا بود
سرگذشت ازوقتی که اونروز باهاش دردودل کردم رفتارِ جمال تغییر کرده بود.همش توی خودش بود‌ همون چندکلمه حرفی هم که گاهی باهام میزددیگه نمیزدنمیدونستم توی سرش چی میگذره اماهرچی که بود من راضی بودم.ازاینکه اینقدرکم میدیدمش وباهاش هم کلام نمیشدم،نه تنهاناراحت نبودم بلکه خوشحال هم بودم.روبه رو شدن با جمال و هم کلام شدن باهاش برای من یکی از سختترین کارهای دنیا بود.من با جمال عقد کردم تا به مقصود خودم برسم و کنارِ پسرم بمونم و مجـبور نباشم بدون پسرم از عمارت برم و حالا که به هدفم رسیدم دیگه چیزی برام مهم نبود.نه جمال و نه هیچکس دیگه ای توی این عمارت.زندگی چقدر منو عوض کرده بود بی احساس و بی روح مث یک سنگ.مثل هرشب قبل از اومدن جمال،جهان رو‌ شیر دادم و توی گهواره اش خوابوندمش.چراغ رو خاموش کردم و روی تخت درازکشیدم.شب از نیمه گذشته بود و جمال هنوز به اتاق برنگشته بود.اما برای من اهمیتی نداشت.پتو رو روی خودم کشیدم و به پهلو درازکشیدم.گهواره درست کنار تخـت بود و میتونستم صورت جهان رو ببینم.باعشق نگاهش کردم وزیرلب گفتم:خدایا شکرت آروم گهواره رو تکون دادم تا خواب جهان سنگین بشه و منم بتونم بخوابم.با تکون هایی که گهواره میخورد منم چشمامو بستم و خوابم برد.هنوز خوابم سنگین نشده بود که صدای باز و بسته شدن در به گوشم خورد.فهمیدم جمال برگشته.بیدار بودم اما چشمامو باز نکردم،نمیخواستم مجبور بشم باهاش هم کلام بشم.صدای انداختن قفلی پشت در رو شنیدم تپش قلب گرفتم.هیچوقت جمال قفلی در رو نمی انداخت.صدای نفس هاش باهمیشه فرق داشت.تندتر و طولانی تر هر لحظه ضربان قلبم بالاتر میرفت.به سختی نفس میکشیدم و استـرس بدی به جونم افتاده بود اما جرئت نمیکردم چشمامو باز کنم.اونشب همه ی کارهای جمال عجیب بود حتی صدای نفس هاش.جرئت نمیکردم چشمامو باز کنم و خودمو به خواب زده بودم.چنددقیقه ای فقط از دور صدای نفس زدن میشنیدم.انگار یه جا بی حرکت ایستاده بود.نورِ مهتاب کمی اتاقو روشن کرده بود و اگر چشمامو باز میکردم مطمئنا منو میدید.ترجیح دادم چشمامو بسته نگه دارم تا جمال بخوابه.لحظه ای حس کردم صدای نفس هاش داره نزدیک تر میشه.نزدیک و نزدیک تر حس میکردم خیلی به تخت نزدیک شده.حتی سنگینی سایه اش رو حس میکردم.قلبم داشت از سینه میزد بیرون و نفسم توی سیـنه حبس شده بود.وحـشت زده چشمامو باز کردم.چیزی که میدیدمو باور نمیکردم.نورِ مهتاب روی صورت جمال افتاده بود.واضح میتونستم ببینمش.موهاش پریشون و به هم ریخته بود و کمی از موهاش روی پیشونیش ریخته بود.صورتش خـیس بود و چشماش از سـرخی انگار ازش خون میچکید.نفس نفس میزد و خیره به من نزدیک تخـت ایستاده بود.حس میکردم قلبم داره توی دهنم میزنه.حلقه ی اشک توی چشمام نشسته بود و نیم خیز شده بودم و از ترس نمیتونستم هیچ حرکتی کـنم.نفسم به سختی بیرون میومد و از ترس لـبام میلرزید.چیزی‌که توی ذهنم میگذشتو باور نمیکردم.اون موقع ازشب جمال بااین حال بالا سرِ من چیکار میتونست داشته باشه؟سعی کردم خودمو قوی نشون بدم و با صدایی نسبتا بلند گفتم:شما اینجا چیکار میکنین؟جمال موهای روی پیشونیشو کنار زد و گفت دیـــبــا از اینکه اینطوری اسممو صدا زد حسِ بدی بهم دست داد.نفسش بوی ا* میداد و معلوم بود بد م* کـرده.توی حالِ خودش نبود به وحشــت افتاده بودم‌و‌ لـرزش دستام امونمو بریده بود.دستامو‌ مشت کـردم تا بتونم لــرزشش رو کنترل کنم.جمال سرشو نزدیک تر کرد و میخواست چیزی بگه که محــکم با مـشت به قفـسه ی سـیـنه اش کوبیدم.از درد اخی گفت و کمی ازم دورشد.از فرصت استفاده کردم و بدون معطلی دویدم سمت در.قفل در اونقدر سفت بود که نتونستم بازش کنم و تا خواستم جیییع بزنم دستشو گذاشت جلوی دهنم.هرچقدر سعی میکردم دستشو از جلوی دهنم بردارم نمیتونستم و فقط دست و پـا میزدم.اونقدر سعی و تلاش کردم که دستشو از جلوی دهنم بردارم که از نفس افتادم و بی حال همونجا جلوی در افتادم.جمال با صدایی دورگه‌ گفت دیبا من کاری باهات ندارم.قول میدم که کاری به کارت نداشته باشم اگه بشینی و به حرفام گوش بدی.سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم تا دستشو از جلوی دهنم برداره.به آرومی و اکـراه دستشو از دهنم جدا کرد صورتم خـیسِ اشک بود و گلوم پراز بغض.لـبام میلـرزید و‌ نمیتونستم لـب باز کنم.اونقدر م* و پاتــیل و پرزور بود که هرکاری از دستش بربیاد میترسیدم جیییع بزنم و بلـایی سرم بیاره و‌توی بیهوشی کارشو انجام بده.جمال که سکوت منو دید به حالت م* ای گفت:آفرین دختر خوب حالا بلند شو‌برو روی تخت بشین میخوام امشبو‌تا صبح باهم حرف بزنیم.هزارجور فکرو خیال از ذهنم رد شد.بااون حالش هر کاری از دستش برمیومد چطور میتونستم بهش اعتماد کنم؟اما چاره چی بود؟با ترس از جام بلند شدم.زانوهام میلرزید و جونی نداشت
💟 زنها گاهی وقتها حرف می زنند و می گویند ، فقط برای اینکه شنیده شوند و حس کنند کسی هست که برایش مهم هستند . زنی که به سکوت می رسد کم توقع نیست . نمونه نیست . قانع نیست . به این نتیجه رسیده که حرف زدنش مساویست با قضاوت یا هیاهو .... هیچ گاه از سکوت ادامه دار یک زن خوشحال نباشید . زن ساکت ، یا مرده ای ست در درون یا آتش زیر خاکستر... 👠·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
💫یک روایت عاشقـانہ💍 مراسم‌عقدانجام‌شد.✨ بعدازمراسم‌آقاعبداللھ‌خواسٺ ‌تابامن‌حرف‌بزند. 'اولین‌برخورد زندگی‌مشترکمان‌بود.♡'🌿 قبل‌ازصحبٺ‌ازمن‌خواست‌تایک ‌مهربرایش‌بیاورم.چون‌روحیه ایشان‌رامیشناختم‌ازباب‌شوخی‌ گفتم: "مهر؟مهربرای‌چی؟مگرحاج آقاتااین‌موقع‌نمازشان‌رانخوانده اند؟" دیدم‌حال‌عجیبی‌دارد.نگاهی بھ‌من‌کردوگفت:"حالاشمایک‌مهر بیاورید."امامن‌دست‌بردارنبودم. گفتم:"تانگوییدمهربرای‌چه‌می خواهید،نمیآورم."گفت:"میخواهم‌ نمازشکر بخوانم‌وازاینکہ‌خداوند چنین‌همسری‌بہ‌من‌داده‌ازاو تشکرکنم."دیگرحرفی‌نزدم.رفتم و بادوجانمازبرگشتم.❣🌱 •بھ‌ روایٺ‌ همسر شهید عبداللھ‌ه میثمی
♦️همسر وابسته به مادر 🔹️رکن اصلی زندگی این است که از خانواده خودمان جدا شویم و در زندگی مشترک و جدیدمان دلبستگی و وابستگی ایجاد کنیم اما معمولا فرد وابسته به خانواده در این شرایط دچار اضطراب و استرس می شود و قدرت تصمیم گیری درستی ندارد چون هنوز آمادگی ازدواج نداشته و از روی احساسات این کار را انجام داده است.
💭واقعیت هایی که باید در مورد رابطه بدونیم! 📌یه رابطه رو حرف زدن خراب نمیکنه حرف نزدنه که تمومش میکنه! 📌عشق باعث تداوم یه رابطه نمیشه تعهد، احترام، شخصیت، سواد عاطفی در کنار داشتن حس خوب عشقه که باعث میشه ادامه پیدا کنه 📌گفتن انتظارات و ناراحتی ها رابطه رو به پایان نمیرسونه گفتن اینکه خودش باید بفهمه ناراحتی و‌انتظاراتمو تموم میکنه.... 📌یه رابطه رو بحث و دعوا به زوال نمیکشونه چون اینا توی هر رابطه ای هست کم شدن محبت و توجه باعث تموم شدنش میشه..... 📌بی تفاوتی و کم توجهی باعث بیشتر شدن شوق و عشق نمیشه حرکات کوچیک که حامل پیام تو برام مهمیه که سلامت یه رابطه رو تعیین میکنه ❤️
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃 تا برق قطع نشود قدر داشتن برق را نمی دانیم . تا شوفاژ خراب نشده و آب گرم هست نمی فهمیم دوش گرفتن چه موهبتی می تواند باشد . تا وقتی تنمان سلامت است نمی فهمیم ‌یک دندان خراب ، یک سردرد تخیلی ، یک دیسک کمر ناقابل می‌توانند چه روزگاری از آدم سیاه  بکنند . تا وقتی شب کار‌نباشید نمی فهمید گذاشتن سر روی بالش چقدر رویایی و لذتبخش است . تا وقتی پدر و مادر هستند نمی فهمیم خشم و غیظ و قهرشان هم چقدر دوست داشتنیست . برای حس کردن خوشبختی شاید خیلی امکانات‌نیاز نباشد . فکر کردن به این که فقط تو  از بین میلیون ها موجود ریز کله گنده ی دم دار شانس زندگی کردن پیدا کرده ای ، خودش می‌تواند یک قوت قلب بزرگ باشد . فکر‌کردن به اینکه زندگی هرچند سخت و هرچند کوتاه به تو فرصت بودن داد و  آن میلیون های دیگر حتی همین فرصت کوچک را هم نداشتند اگر لبخند به لب نیاورد ولی ما را کمی فکری که می تواند بکند . بعد شاید بشود از چیزهای کوچک زندگی ، از چیزهای خیلی کوچک مثل یک لامپ روشن بالای سر ، یک دوش آب گرم ، یک تن سالم ، یک خواب راحت و یک‌خانواده بیشتر لذت برد . بله آدمی قدر داشته هایش را تا وقتی که دارد نمی داند و هیچ بعید نیست ما آدم های همیشه ناراضی ، ما خدایگان نک و ناله ، ما رهروان هیچ وقت نرسیده به سرمنزل مقصود ، وقتی قدر ( زندگی) را بفهمیم که دیگر زنده بودنی در‌کار نیست  . 👤بابک اسحاقى جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌼دموکراسی این نیست که مرد از سیاست بگوید و کسی به او اعتراض نکند! دموکراسی این است که زن از عشق بگوید و کسی چپ چپ نگاه نکند ... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #سرگذشت_دیبا #قسمت_نود ازوقتی که اونروز باهاش دردودل کردم رفتارِ جمال تغ
سرگذشت نگاهم به جهان افتاد که آروم خوابیده بود.زیرلب گفتم خدایا من و این طــفل معـصوم رو نجات بده.لـبه ی تحت کنار گهواره نشستم.وقتی کنارجهان بودم حسِ خوبی داشتم و‌احساس امنیت بهم دست میدادجمال هنوز کنار در ایستاده بود و به من نگاه میکردبا نشستن من جمال با قدم هایی اروم به سمت من میومد و با هر قدم دلِ من هُــری میریخت جمال نزدیکم شد و کنارم لبه ی تخـت نشست.خودموکمی جمع کردم تا بهش نخورم.ازهرنفسش بوی ا* بلند میشد و‌حالمو بد میکرد.محکم گهواره رو چسبیده بودم و از حرکت بعدی جمال ترس داشتم.بعداز چندثانیه سکوت آهی کشید ‌و گفت امشب م* کـردم که بتونم توی عالم م* ای ودیوانگی حرفامو بهت بزنم.امشب میخوام شبِ من وتوباشه.با هر جمله چندثانیه مکث میکرد و جمله ی بعدی رو میگفت.اصلا حالش خوب نبود و انقدخورده بودداشت هزیون میگفت سرشوبالاآوردو نگاهم کردمن سرموپایین انداختم تانگاهم به نگاهش نیفته.میترسیدم ازاینکه ناخواسته نگاهم به نگاهش بیفته و کاری ازش سربزنه و بی اختیارجسمــم روتسخیر کنه.جمال عرقِ روی پیشونیش رو‌ با آستینش پاک کردوادامه دادمن میخوام امشب اقرار کنم.اقراربه چیزی که چندوقته همه ی فکروذهن و‌کلِ زندگیمودرگیرکرده.آهی کشیدو‌گفت:اقراربه عشقِ تو به عشقِ تو دیبا با شنیدن این حرف حس کردم قلبم از تپیدن ایستاد.نمیتونستم حرف هایی رو که داشتم با گوش خودم میشنیدم باور کنم.ترسِ بدی به جونم افتاده بود و نمیدونستم باید چه عکس العملی نشون بدم.جمال محـکم زدروی پـاش‌ و گفت:این دل صاحب مُرده چندوقته که عاشق شده.از وقتی که خطبه ی عقدت به اسمم خونده شددلم مـال توشد.وقتی موهای خیستو توی این اتاق پریشون کردی.منم پریشونت شدم.اما چه کنم که دل معشوقم با من نیست.زیرچشمی نگاهش کردم.قطره های اشک از گوشه ی چشمش میچکید.باور نمیکردم که جمال خان داره گریه میکنه.چشمای ســرخشو به سمتم تاب داد وگفت:من عاشقت شدم دیبا از عشقت خواب و خوراک ندارم.از عشقت دیوونه شدم و وقتی دلِ تو با من نیست روز و‌شبم سیاهه.نمیفهمیدم این حرفارو داره توی عالم م* میزنه یا واقعا حقیقت داره.هرچیزی که بود داشت عذابم میداد.نمیتونستم حرفِ عشقو از زبـون هیچ مرد دیگه ای جز جمشید بشنوم.وقتی جمال اقرار به عشق به من میکرد حس میکردم قلبم داره خورد میشه.قلب من مـالِ توئه دیبا قلب توهم باید برای من بشه.جمله ی اخرش تیرخلاصی بود برای قلب شکسته ام باید.چطور میتونست به زور از من عشق بخواد؟توی شـرایطی بودم که نه راه پس داشتم نه راه پیش همه ی روزهای قبل و کارهای جمال توی ذهنم مرور شد.این همه از خود گذشتگی و مهربونی نمیتونست فقط از سرِ لطف باشه.جمال داشت توی عالم م* به حقیقتی انکار ناپذیر اقرار میکرد.این عشق حقیقتی محض بود حقیقتی که قبل از این من‌ نمیتونستم بببینم.اونقدر ذهن و قلبم درگیره جمشید بود که حتی لحظه ای متوجه ی عشقی که جمال به من میداد نشده بودم.اما حالا همه چیز داشت توی ذهنم مرور میشد.فهمیدن این حقیقت چقدر برام دردناک بود تا دم دم های صبح جمال فقط حرف میزد و‌گریه میکرد اما من مثل تکه سنگی بی روح نشسته بودم و گوش میدادم.نه کلمه ای حرف زدم و‌نه جوابی به این عشق ناخوانده دادم.فقط غـرقِ در سکوت بودم و‌سکوت.هوا داشت روشن میشد و خواب از چشمام رفته بود.جمال روی تخـت ولو شد و‌باهمون حالت م* زیرلب چیزی میگفت تااینکه‌خوابش برد.اونشب،شبِ سختی بود برای من اون عشقِ یک طرفه هیچ‌جوره به نفع من و‌زندگیم‌ نبود‌ حالا که جمال به این عشق اقرار کرده بود مطمئنا منو هم مجبور میکرد تــن به این عشق بدم.عشقی که حتی سر سوزنی توی قلبم براش جا نداشتم.خواب از چشمام رفته بود و به چشمم‌نمیومد.صدای خروپف جمال توی اتاق پیچیده‌بود توی اتاق راه میرفتم و هزار جور و فکرو خیال و تصمیم توی ذهنم میومدو میرفت.کاش هیچوقت جمال این عشقو مطرح نمیکرد هیچوقت کاش میذاشت توی خیالات خودم باآرامش توی اون اتاق زندگی میکردم.اما دیگه تحمل اون اتاق و عشقی قرار بود توی اون اتاق از طرف جمال جاری بشه نداشتم.نمیتونستم با قلبم و احساسم کنار بیام.من آدمِ گرفتن عشق از کسِی دیگه و دادن عشقی دروغین نبودم نه.اونجا دیگه جای من نبود.فکری اومد توی ذهنم که هیچ جوره نمیتونستم از ذهنم بیرونش کنم.تصمیمی بزرگ که معلوم نبود چه عواقبی ممکنه داشته باشه.اما من دیگه چیزی برای ازدست دادن نداشتم.باید چـنگ به راهی میزدم که شاید دلم کمی اروم بشه.من دیگه اونجا آروم و قرار نداشتم.باید میرفتم و خودمو از دست این عمارت و آدمهاش راحت میکردم.هوا هنوز گرگ و میش صبحگاهی بود.عمارت خلوت و خالی از ادم بود.همه خواب بودن و بهترین فرصت برای رفتن از عمارت. ازاین تصمیم قلبم به وجد اومده بود.هرچند نمیدونستم چی در انتظارمه.این تصمیم یهویی قلبمو به تپش مینداخت.
🍃🌸🍃 🥰برای صبورتر شدن و برای مهربانی و مهر و محبت بین اعضای خانواده گلاب قرآنی در غذاها بریزید . 🍃🌸
🍃🍃🍃🍃🌸 به اینصورت که بعد از اینکه غذا پخت و اماده شد و زیر غذا را خاموش کردید قبل از اینکه بخواهید غذا را در ظرف بریزید و سر سفره ببرید چند قطره ای گلاب قرانی در ظرفی که غذا در آن پخته اید بریزید . همچنین برای مهربانی بین اعضای خانواده به غذاهای مشترک ۱۰۰۱ مرتبه یاودود بگویید و فوت کنید.. از گلاب قرانی در طول روز و موقع خواب به صورت خود اسپری کنید و به فضای داخلی خانه هم گلاب اسپری کنید . ( منظور دیوارهای خانه هست نه کف زمین تا موجب بی احترامی نشود ) . 👈 شیوه قرانی کردن گلاب : بر روی گلاب یک بار سوره یس صافات الرحمن بخوانید و به آن فوت کنید ، این گلاب قرانی میشود . 👈 گلاب قرانی هم برای صبر و مهر و محبت ‌مفید هست و هم برای دفع شیاطین از اشخاص خیلی موثر هست . 👈برای محبت بین همسران و محبت بین خانواده و محبت بین مردم حرز سوره زمر و یا حرز اوفاق محبت بسیار موثر هست.برای تهیه حرزها به لیست حرزها مراجعه فرمایید . جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌹در این شب زیبا از خـدای مهربان ✨براتون یک حـس قـشنگ 🌹یک شـادی بی دلیل ✨یک نـفس عطر خــدا 🌹دنیا دنیا آرزوهای خوب ✨و آرامـش خـواسـتـارم 🌹شبتون بـخیـر و زیبـا