eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.1هزار دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌙 تقویم نجومی پنجشنبه ۲۲ آبان ۱۴۰۴ ۲۲ جمادی‌الاول ۱۴۴۷ – ۱۳ نوامبر ۲۰۲۵ امروز روزی پربرکت، پرانرژی و خوش‌یُمن در تقویم نجومی اسلامی است. در این روز، بسیاری از کارها و فعالیت‌ها از نظر احکام دینی و نجومی مطلوب بوده و انجام آن‌ها باعث برکت، سلامتی و موفقیت خواهد شد. 🕌 مناسبت‌ها و احکام دینی امروز از دیدگاه روایات اسلامی، روزی فرخنده و مناسب برای انجام امور دینی، دیدار مؤمنان و انجام کارهای خیر است. توصیه شده تا اعمال نیک خود را در این روز به نیت قربت و رضایت خداوند انجام دهید تا ثواب آن چندین برابر گردد. 🌟 کارهای مناسب امروز پنجشنبه روز بسیار شایسته‌ای است و انجام بسیاری از فعالیت‌ها در این روز نتایج مثبتی دارد، از جمله: ✅ خرید و فروش کالا و معاملات مالی ✅ صید، شکار و دام‌گذاری ✅ دیدار دوستان و بزرگان ✅ آغاز کارهای خیر و اجتماعی 👶 زایمان در این روز خوش‌قدم و مبارک است و فرزندی با سرنوشت نیک به دنیا می‌آید. 🤒 بیماری که در این روز آغاز شود، معمولاً زود درمان می‌یابد و رو به بهبودی می‌رود. 🚘 سفر در روز پنجشنبه نیکوست و مسافر از سلامت، برکت و سود بهره‌مند می‌شود. 🔭 احکام و اختیارات نجومی 🌗 قمر در برج سنبله است؛ بر اساس احکام نجوم اسلامی، این وضعیت آسمانی برای امور زیر بسیار مطلوب است: ✳️ خرید زمین، باغ و املاک کشاورزی ✳️ آغاز ساخت‌وساز و بنایی ✳️ عقد قراردادها و نوشتن قولنامه ✳️ آموزش و تدریس ✳️ ارسال کالا یا محصول به مشتری همچنین کتابت ادعیه، نوشتن احراز و حکاکی و نماز برای بستن حرز در این روز بسیار نیکو و پراثر است. 💑 احکام مباشرت و ازدواج 👩‍❤️‍👨 مباشرت در هنگام زوال ظهر موجب سلامتی جسم و روح است و بنا بر روایت، فرزندی عاقل، سیاستمدار و سالم به دنیا خواهد آمد. 💫 مباشرت در شب جمعه (پس از نماز عشاء) نیز فرزندی سخنور، باهوش و خوش‌بیان به همراه خواهد داشت. 💇 اصلاح مو و محاسن بر اساس روایات، اصلاح موی سر یا صورت در این روز از ماه قمری توصیه نمی‌شود، زیرا ممکن است باعث فقر و بی‌پولی گردد. 💉 حجامت، فصد و خون دادن در روز پنجشنبه انجام حجامت، فصد یا خون دادن بسیار مفید است و موجب قوت دل و آرامش درونی می‌شود. 😴 تعبیر خواب شب جمعه خواب‌هایی که در شب جمعه دیده می‌شوند، تعبیرشان مطابق با آیه ۲۳ سوره «مؤمنون» است: "وَ لَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحًا إِلَى قَوْمِهِ فَقَالَ یَا قَوْمِ..." مفهوم این آیه چنین است که خواب‌بیننده از شخص بزرگی خیر و برکتی دریافت می‌کند یا به دیگران نصیحتی سودمند می‌رساند، گرچه ممکن است ابتدا باور نکنند. 💅 ناخن گرفتن پنجشنبه برای گرفتن ناخن روزی بسیار خوب و پرخاصیت است. این کار موجب رفع درد چشم، افزایش سلامتی بدن و بهبود حال عمومی انسان می‌شود. 👕 دوخت و دوز لباس بریدن یا دوختن لباس نو در این روز مبارک است. طبق روایت، شخصی که در این روز لباسی برای خود بدوزد، اهل علم و دانش خواهد شد و از برکت آن لباس بهره‌مند می‌گردد. 🕰 وقت استخاره بهترین زمان برای انجام استخاره در روز پنجشنبه عبارت است از: از طلوع فجر تا طلوع آفتاب از ساعت ۱۲ ظهر تا هنگام عشاء آخر (پایان روز) ✨ اذکار روز پنجشنبه ذکر روز پنجشنبه: «لا اله الا الله الملک الحق المبین» (۱۰۰ مرتبه) ذکر بعد از نماز صبح: «یا رزاق» (۳۰۸ مرتبه) تکرار این اذکار باعث افزایش روزی، برکت در زندگی و گشایش در امور مادی و معنوی می‌شود. 💠 منسوب بودن روز پنجشنبه در تقویم روایی، پنجشنبه به نام امام حسن عسکری علیه‌السلام است. مستحب است اعمال نیک و خیر خود را در این روز به نیت آن حضرت انجام دهید تا ثواب مضاعف نصیب شما گردد. 🌿 جمع‌بندی پنجشنبه، ۲۲ آبان ۱۴۰۴ روزی است سرشار از برکت، آرامش و فرصت‌های مثبت. از نظر احکام نجومی و دینی، این روز برای بسیاری از امور دنیوی و معنوی نیکوست و اگر با نیت خیر و یاد خدا همراه باشد، نتیجه‌ای درخشان به بار خواهد آورد. ❓ سوالات متداول درباره تقویم نجومی پنجشنبه آیا امروز برای شروع کار یا معامله مناسب است؟ بله، پنجشنبه یکی از بهترین روزها برای آغاز کسب‌وکار، معامله و خرید و فروش است. آیا سفر در روز پنجشنبه توصیه می‌شود؟ بله، مسافرت در این روز موجب سلامتی، برکت و موفقیت در مسیر می‌شود. آیا اصلاح مو یا ریش در این روز خوب است؟ خیر، در روایات آمده است که اصلاح مو در این روز باعث کاهش روزی می‌شود. آیا زایمان در این روز خوش‌یمن است؟ بله، زایمان در این روز مبارک بوده و فرزند آینده‌ای روشن و پر خیر دارد. کدام ساعت برای استخاره بهتر است؟ از طلوع فجر تا طلوع آفتاب و همچنین از ظهر تا شب بهترین زمان‌های استخاره هستند.
🌷سلام صبح زیباتون بخیر و شادی 🌷دوستان مهربون 💗آدینه تون شاد ، ان شاءالله 🌷قلبتون لبریزاز مهربانی 💗وجودتون سرشاراز سلامتی 🌷زندگی تون 💗پراز عشق و محبت 🌷همراه با عاقبت بخیری 💗آدینه تون پراز 🌷خوشی در کنار عزیزانتون
💞 رابطه‌ی زوجی مثل ریشه‌های یک درخته. اگر این ریشه‌ها سالم و محکم باشن، شاخه‌ها و برگ‌ها (بچه‌ها و کل خانواده) بهتر رشد می‌کنن. نکته: زوج باید اولویت اول همدیگه باشن. نه به این معنا که بچه‌ها یا خانواده‌ دیگه مهم نیستن، بلکه وقتی پیوند زوجی قوی باشه، همه‌ی اعضای خانواده احساس امنیت می‌کنن. 🔑 تمرین ساده: هفته‌ای یک قرار دونفره بذارین، حتی کوتاه. نه برای خرید، نه برای کارهای خونه؛ فقط برای بودن با هم. ✨ وقتی زن و شوهر کنار هم متحد باشن، خانواده تبدیل به پناهگاهی امن برای همه افراد خانواده میشه. جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🔹همسرانه 🔰 ۶ روش کاملا عملی برای حل دعوا بین زوجین: گام اول: از اینکه همیشه حق با شماست دست بکشید گام دوم: به طرف مقابل خود فضای بیان دیدگاه بدهید گام سوم: باید همیشه با آرامش صحبت کنید گام چهارم: فقط در جهت پیدا کردن راه حل صحبت کنید گام پنجم: شفافانه راه حل های بالقوه را بیان کنید گام ششم: به سمت راه حلی که به نفع هر دو طرف باشد پیش بروید ❤️
قانون انتظار میگه: منتظر هر چی باشی وارد زندگیت میشه. پس دائم با خودت تکرار کن: من امروز منتظر عالی ترین اتفاق ها هستم... ⠀ ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #سرگذشت_دیبا #قسمت_نودویک نگاهم به جهان افتاد که آروم خوابیده بود.زیرلب
سرگذشت سرگذشت نگاهی به جمال انداختم.اونقدر خورده بود که خوابش حسابی سنگین بود و حالا حالاها بیدار نمیشد.به آرومی پرده رو زدم کنار و توی حیاطو نگاه کردم.پرنده هم پر نمیزدتصمیممو گرفته بودم.باید میرفتم و ازاین عمارت دور میشدم تا بتونم کنارِ پسرم جهان یه زندگی آروم بسازم.اروم در کمدو باز کردم و‌چنددست لباس خودم و جهان رو توی بقچه ریختم و محــکم گره زدم کیسه ی پــولی که داشتمو به گردنم انداختم.چشمم به بقچه ی لباس های جمشید افتاد که گوشه ی کمد افتاده بود دستی بهش کشیدم.دلم میخواست باخودم ببرمشون اما نمیتونستم و دستم با جهان و بقچه ی لباس های خودمون پر بود هوا خیلی سرد بود.بافت کــلفتی تـن کردم و پتوی بزرگی رو دور جهان پیچیدم.رفتم سمت در و با زورو بدبختی قفلی پشت درو باز کردم.برگشتم سمت جهان و توی بغـلم گرفتمش و توی دست دیگه ام بقچه رو گرفتم خیلی ترسیده بودم.هرلحظه امکان داشت جمال بیدار بشه یا جهان گریه کنه و بقیه رو بیدار کنه.به ارومی از پله ها رفتم بیرون زمین یخ زده بود.به ارومی قدم برمیداشتم که مبادا زمین بخورم.سوزِ سرمای زمستون اونم سوزِصبحگاهی انقدر زیاد بود که دندونام به هم میخورد و میلرزیدم.اما این تصمیمی بود که گرفته بودم و باید تا اخرش میرفتم.نه مقصدی داشتم‌ و نه جایی برای رفتن فقط تنها چیزی که میدونستم این بود که این عمارت دیگه جای موندن برای من نبود و‌ باید ازاین عمارت میرفتم.اروم اروم رفتم سمت در بزرگ عمارت.پشت در چوبی عمارت،تخـته بزرگی گذاشته شده بود.نمیدونستم میتونم درو باز کنم یانه اما باید بدون سروصدا تلاشمو میکردم.نفس نفس میزدم و از سوزِ سرما صورتم میسوخت.پتو رو‌کشیدم روی صورت جهان تا سرما نخوره.خداروشکر خواب بود وگرنه صدای گریه اش کلِ عمارت رو بیدار میکرد.جهان رو گذاشتم روی پله ی جلوی در دلم به حال بچه ام میسوخت هوای به اون‌سردی و روی زمین سرد.سرمو به سمت آسمون گرفتم وگفتم:خدایا کمکم کن.تخـته خیلی بزرگ بود باید همه ی زورمو میزدم.با ترس با اطرافم نگاه کردم هوا داشت روشن میشد و‌میترسیدم کسی منو ببینه.همه ی زورمو جمع کردم و دستای سردمو به تخـته تکیه دادم و فشـار دادم.همه ی زورمو جمع کردم و دستای سردمو به تخـته تکیه دادم و فشـار دادم.با صدای بلندی تخـته از در جدا شد با صدایی که تخـته ایجاد کرد ممکن بود کسی بیدار شده باشه و هرلحظه امکان داشت یکی منو ببینه.بدون معطلی درو باز کردم و‌جهانو از روی زمین برداشتم و با قدم هایی تند به راه افتادم.نمیدونستم به کدوم سمت برم و فکرم به جایی نمیرسید.تنها جایی که داشتم خونه اقام بود.اما اولین جایی که جمال میرفت سراغم اونجا بود.چاره ای نداشتم توی اون صبحٍ سردِ زمستون باید به اونجا پناه میبردم تا بعد فکری بکنم.تند تند قدم برمیداشتم و همه ی جونم از سرما میلرزید و دستام کبود شده بود.نگران جهان بودم که مبادا مریض بشه.خوب محکم بغـلش کردم تا از گرمای وجودم گرم بشه.همش پشت سرم رو نگاه میکردم و ترسِ این رو داشتم که کسی پشت سرم اومده باشه و گیرم بندازه و دوباره منو به عمارت برگردونه.کوچه های خلوت روستا توی اون صبحِ سرد ترس رو به جونم انداخته بود و هرنفسم پراز نگرانی بود بعداز کمی پیاده روی نزدیک خونه اقام رسیدم که یادم از مریم و هاشم افتاد.خونه شون نزدیک خونه اقام بود و اونجاهم میتونست جای مناسبی باشه.مریم خواهرِ جمال بود و کمتر کسی شـک میکرد که من به اونجا پناه برده باشم.اولین جایی که اونا میگشتن خونه اقام بود.راهمو به سمت خونه ی هاشم کج کردم.چنددقیقه بعد پشت در خونه شون بودم دودل بودم برای در زدن.نفس نفس زنان به اطرافم نگاه کردم و دستمو گذاشتم روی کوبه ی در چندتا ضربه با کوبه به در زدم.منتظر موندم اما جوابی نشنیدم.دوباره محکمتر ضربه زدم که با ضربه ی دوم صدای مریم و هاشم رو توی حیاط شنیدم.چه خبره؟کیه اینموقع صبح؟انشالله که خیر باشه.در باز شد و هاشم با دیدن من توی اون وضعیت خشکش زد سرشو از در اورد بیرون و اطراف رو نگاه کرد تا مطمئن بشه کسی اون اطراف نیست با نگرانی گفت:بیا داخل،بیا.اخه تو اینجا چیکار میکنی؟وارد حیاط شدم و مریم با دیدن من محـکم زد روی صورتش و لـبشو گزید.خدا مرگم بده دیبا تو اینموقع اینجا چیکارمیکنی؟با دیدن مریم و هاشم زدم زیرگریه و حرف زدن برام سخت شده بود.مریم جهان از بغـلم گرفت و گفت:بیا داخل تا گرم بشی ببینم چه خاکی به سرمون شده.کنارِ چراغ نفتی نشستم و دستای کبودمو که از سرما مثل چوب شده بود نزدیک چراغ کردم.جهان چشماشو باز کرده بود و به من نگاه میکرد کمی که گرم شدم به بچه ام شیر دادم تا گرم بشه.به لپای سفیدش دست زدم،سرد بود و از سرما به سـرخی میزد بهمن کنار کـرسی خواب بود.پاهامو بردم زیر لحاف کرسی تا گرم بشه.از سرما همه ی جونم درد گرفته بود.
♥️🍃 🌸 یه وقت هایی که می خواین با همسرتون صحبت کنین و یا انتقادی بکنین و میدونین که ممکنه ناراحت بشه، بهش بگین که: "فقط می خوام باهات درد و دل کنم که خالی بشم، فقط گوش کن. ناراحت نشی ها، حسم رو دارم می گم. می دونم که منظوری نداشتی و تقصیر تو نبود'ولی...." اینجوری هم اینکه امکان ناراحت شدن اونها کمتر میشه و هم شما حرف هاتون رو بهشون زدین ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🍃🍃🍃🍃🍂🍃 شایسته ترین دختر.... 🍃🍂🍃
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃 📜داستان شاهزاده و دختر خدمتکار سال ها پیش در چين باستان شاهزاده ای تصميم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند . وقتي خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد به شدت غمگين شد. چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسی نداری ، نه ثروتمندی و نه خيلی زيبا . دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ، اما فرصتی است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم . روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت : به هر يک از شما دانه ای می دهم ، کسی که بتواند در عرض 6 ماه زيباترين گل را برای من بياورد ، ملکه آينده چين می شود . دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت . سه ماه گذشت و هيچ گلی سبز نشد ، دختر با باغبان های بسياری صحبت کرد و راه گل کاری را به او آموختند ، اما بی نتيجه بود ، گلی نروييد... روز ملاقات فرا رسيد ، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار زيبايی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند . لحظه موعود فرا رسيد شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود . همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلی سبز نشده است . شاهزاده توضيح داد : اين دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراطور می کند : گل صداقت ... همه دانه هايی که به شما دادم عقيم بودند ، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود... جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli