قانون انتظار میگه:
منتظر هر چی باشی
وارد زندگیت میشه.
پس دائم با خودت تکرار کن:
من امروز
منتظر عالی ترین
اتفاق ها هستم...
⠀
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #سرگذشت_دیبا #قسمت_نودویک نگاهم به جهان افتاد که آروم خوابیده بود.زیرلب
سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#سرگذشت_دیبا سرگذشت
#قسمت_نودودو
نگاهی به جمال انداختم.اونقدر خورده بود که خوابش حسابی سنگین بود و حالا حالاها بیدار نمیشد.به آرومی پرده رو زدم کنار و توی حیاطو نگاه کردم.پرنده هم پر نمیزدتصمیممو گرفته بودم.باید میرفتم و ازاین عمارت دور میشدم تا بتونم کنارِ پسرم جهان یه زندگی آروم بسازم.اروم در کمدو باز کردم وچنددست لباس خودم و جهان رو توی بقچه ریختم و محــکم گره زدم کیسه ی پــولی که داشتمو به گردنم انداختم.چشمم به بقچه ی لباس های جمشید افتاد که گوشه ی کمد افتاده بود دستی بهش کشیدم.دلم میخواست باخودم ببرمشون اما نمیتونستم و دستم با جهان و بقچه ی لباس های خودمون پر بود هوا خیلی سرد بود.بافت کــلفتی تـن کردم و پتوی بزرگی رو دور جهان پیچیدم.رفتم سمت در و با زورو بدبختی قفلی پشت درو باز کردم.برگشتم سمت جهان و توی بغـلم گرفتمش و توی دست دیگه ام بقچه رو گرفتم خیلی ترسیده بودم.هرلحظه امکان داشت جمال بیدار بشه یا جهان گریه کنه و بقیه رو بیدار کنه.به ارومی از پله ها رفتم بیرون زمین یخ زده بود.به ارومی قدم برمیداشتم که مبادا زمین بخورم.سوزِ سرمای زمستون اونم سوزِصبحگاهی انقدر زیاد بود که دندونام به هم میخورد و میلرزیدم.اما این تصمیمی بود که گرفته بودم و باید تا اخرش میرفتم.نه مقصدی داشتم و نه جایی برای رفتن فقط تنها چیزی که میدونستم این بود که این عمارت دیگه جای موندن برای من نبود و باید ازاین عمارت میرفتم.اروم اروم رفتم سمت در بزرگ عمارت.پشت در چوبی عمارت،تخـته بزرگی گذاشته شده بود.نمیدونستم میتونم درو باز کنم یانه اما باید بدون سروصدا تلاشمو میکردم.نفس نفس میزدم و از سوزِ سرما صورتم میسوخت.پتو روکشیدم روی صورت جهان تا سرما نخوره.خداروشکر خواب بود وگرنه صدای گریه اش کلِ عمارت رو بیدار میکرد.جهان رو گذاشتم روی پله ی جلوی در دلم به حال بچه ام میسوخت هوای به اونسردی و روی زمین سرد.سرمو به سمت آسمون گرفتم وگفتم:خدایا کمکم کن.تخـته خیلی بزرگ بود باید همه ی زورمو میزدم.با ترس با اطرافم نگاه کردم هوا داشت روشن میشد ومیترسیدم کسی منو ببینه.همه ی زورمو جمع کردم و دستای سردمو به تخـته تکیه دادم و فشـار دادم.همه ی زورمو جمع کردم و دستای سردمو به تخـته تکیه دادم و فشـار دادم.با صدای بلندی تخـته از در جدا شد با صدایی که تخـته ایجاد کرد ممکن بود کسی بیدار شده باشه و هرلحظه امکان داشت یکی منو ببینه.بدون معطلی درو باز کردم وجهانو از روی زمین برداشتم و با قدم هایی تند به راه افتادم.نمیدونستم به کدوم سمت برم و فکرم به جایی نمیرسید.تنها جایی که داشتم خونه اقام بود.اما اولین جایی که جمال میرفت سراغم اونجا بود.چاره ای نداشتم توی اون صبحٍ سردِ زمستون باید به اونجا پناه میبردم تا بعد فکری بکنم.تند تند قدم برمیداشتم و همه ی جونم از سرما میلرزید و دستام کبود شده بود.نگران جهان بودم که مبادا مریض بشه.خوب محکم بغـلش کردم تا از گرمای وجودم گرم بشه.همش پشت سرم رو نگاه میکردم و ترسِ این رو داشتم که کسی پشت سرم اومده باشه و گیرم بندازه و دوباره منو به عمارت برگردونه.کوچه های خلوت روستا توی اون صبحِ سرد ترس رو به جونم انداخته بود و هرنفسم پراز نگرانی بود بعداز کمی پیاده روی نزدیک خونه اقام رسیدم که یادم از مریم و هاشم افتاد.خونه شون نزدیک خونه اقام بود و اونجاهم میتونست جای مناسبی باشه.مریم خواهرِ جمال بود و کمتر کسی شـک میکرد که من به اونجا پناه برده باشم.اولین جایی که اونا میگشتن خونه اقام بود.راهمو به سمت خونه ی هاشم کج کردم.چنددقیقه بعد پشت در خونه شون بودم دودل بودم برای در زدن.نفس نفس زنان به اطرافم نگاه کردم و دستمو گذاشتم روی کوبه ی در چندتا ضربه با کوبه به در زدم.منتظر موندم اما جوابی نشنیدم.دوباره محکمتر ضربه زدم که با ضربه ی دوم صدای مریم و هاشم رو توی حیاط شنیدم.چه خبره؟کیه اینموقع صبح؟انشالله که خیر باشه.در باز شد و هاشم با دیدن من توی اون وضعیت خشکش زد سرشو از در اورد بیرون و اطراف رو نگاه کرد تا مطمئن بشه کسی اون اطراف نیست با نگرانی گفت:بیا داخل،بیا.اخه تو اینجا چیکار میکنی؟وارد حیاط شدم و مریم با دیدن من محـکم زد روی صورتش و لـبشو گزید.خدا مرگم بده دیبا تو اینموقع اینجا چیکارمیکنی؟با دیدن مریم و هاشم زدم زیرگریه و حرف زدن برام سخت شده بود.مریم جهان از بغـلم گرفت و گفت:بیا داخل تا گرم بشی ببینم چه خاکی به سرمون شده.کنارِ چراغ نفتی نشستم و دستای کبودمو که از سرما مثل چوب شده بود نزدیک چراغ کردم.جهان چشماشو باز کرده بود و به من نگاه میکرد کمی که گرم شدم به بچه ام شیر دادم تا گرم بشه.به لپای سفیدش دست زدم،سرد بود و از سرما به سـرخی میزد بهمن کنار کـرسی خواب بود.پاهامو بردم زیر لحاف کرسی تا گرم بشه.از سرما همه ی جونم درد گرفته بود.
9.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❌ شوهرم هر روز خونه مامانشه 😠.
🎙#دکتر_سعید_عزیزی
♥️🍃
🌸 یه وقت هایی که می خواین با همسرتون صحبت کنین
و یا انتقادی بکنین و میدونین که ممکنه ناراحت بشه،
بهش بگین که:
"فقط می خوام باهات درد و دل کنم که خالی بشم،
فقط گوش کن.
ناراحت نشی ها،
حسم رو دارم می گم.
می دونم که منظوری نداشتی
و تقصیر تو نبود'ولی...." اینجوری هم اینکه امکان ناراحت شدن اونها کمتر میشه و هم شما حرف هاتون رو بهشون زدین
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
📜داستان شاهزاده و دختر خدمتکار
سال ها پیش در چين باستان شاهزاده ای تصميم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند .
وقتي خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد به شدت غمگين شد. چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسی نداری ، نه ثروتمندی و نه خيلی زيبا .
دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ، اما فرصتی است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم .
روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت : به هر يک از شما دانه ای می دهم ، کسی که بتواند در عرض 6 ماه زيباترين گل را برای من بياورد ، ملکه آينده چين می شود .
دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت .
سه ماه گذشت و هيچ گلی سبز نشد ، دختر با باغبان های بسياری صحبت کرد و راه گل کاری را به او آموختند ، اما بی نتيجه بود ، گلی نروييد...
روز ملاقات فرا رسيد ، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار زيبايی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند .
لحظه موعود فرا رسيد شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود .
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلی سبز نشده است . شاهزاده توضيح داد : اين دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراطور می کند : گل صداقت ...
همه دانه هايی که به شما دادم عقيم بودند ، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود...
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️🍃❤️
#سیاست_های_همسرداری
تهیه نیاز های همـسر
موقع برگشت به خونه، بهش تلفن بزن و بگو:عزيزم چيزی احتياج داری که سر راهم بخرم؟
آقايان لطفاً نترسيد که ممکنه خيلی سفارش بده!
زماني که اين همه مهر و صميميت شما را ببينه
خودش ملاحظه تون رو ميکنه و اکثراً میگه چيزی نمی خوام
اگر خانمت قبل از خروج از خونه لوازم مورد نياز رو واست ليست کرده سعی کن براش تهيه کنی
در موقع بازگشت به منزل، منتظرته ...
اگر شما به طور مثال بگی که اینقدر کار واسم پيش آمد که اصلاً يادم رفت. فوق العاده ناراحت و نگران میشه و احساس ميکنه که براش ارزش و اهميت قائل نشدی
زندگی صميمانه و زيباتری خواهی داشت اگر به گفته ها و نيازهای همسرت توجه کنید
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
زندگی عمریست که اجل در پی
آن می تازد
هرکس غم بیهوده خورد می بازد
هر که را بینی به فال بخت خود
ناراضی است
کودک و پیر و جوان را شکوه از
این قاضی است
روزگاران از ازل این بوده و این
نیز هست
🌱بی خیال زندگی کن
زندگی یک بازی است....🌱
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃 قشنگه بخونید
میخوام بهت بگم :
وقتی هستی همه چیز فرق داره…
همه چیز قشنگتره…
خوشیا طولانیترن، غما کمترن…
خندههامون بیشتره،شنیدن چرت و پرتامون شیرینه...
ساندویچهای ارزون کنار خیابون خوشمزهترن..
خیابونا واسه من قشنگترن،آدما خوشحالترن…
میخوام بگم فارغ از جا و مکان با تو همه چی خوبه…
همه چی…!
پ.ن: خاطرات خیلی عجیب هستند...
گاهی اوقات میخندیم به روزهایی که گریه میکردیم، و گاهی گریه میکنیم به یاد روزهایی که میخندیدیم
**· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #سرگذشت_دیبا سرگذشت #قسمت_نودودو نگاهی به جمال انداختم.اونقدر خورده بود ک
سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#سرگذشت_دیبا
#قسمت_نودوسه
هاشم و مریم با نگرانی و چشم هایی خواب الود به من چشم دوخته بودن.منتظر بودن حرفی بزنم و حضورمو توی اون ساعت از روز توی خونه شون توضیح بدم.حرف برای گفتن زیاد بود اما نمیدونستم از کجا شروع کنم نمیدونستم کدومو بگم هاشم که سکوتمو دید زبون باز کردو گفت:عمه نمیخوای حرف بزنی؟مردیم از نگرانی،نصفه عمر شدیم بخدا.جهان رو که خوابش برده بود زیر پتوی کرسی روی زمین خوابوندم و آهی کشیدم.اون عمارت دیگه جای من و پسرم نبود.امروز صبح ازاونجا فرار کردم.هاشم و مریم با تعجب به هم نگاه کردن و بعد به من نگاه کردن و یک صدا گفتن:فــرار کردی؟!ترس رو میتونستم از چشمای هردوشون بخونم به نشون ی تایید سرموتکون دادم و سرموپایین انداختم هاشم صداشو کمی پایین اورد و گفت:آخه چرا فـرار؟چه اتفاقی افتاده که فــرارو به قرار ترجیح دادی؟تو که با جمال خان عقد کردی وداشتی زندگیتو میکردی.اب دهنمو قورت دادم و گفتم:توضیحش برام سخته.فقط میخوام بدونین دلیلم برای فــرار اونقدر قانع کننده هست که ترجیح دادم همه ی پلای پشت سرمو خـ.ـراب کنم و ازاون عمارت لهنتی بیام بیرون.تنها جایی که دیرتر بهش شـک میکنن اینجاست برای همین به شما پناه اوردم.خواهش میکنم چندروز بهم پناه بدین.تا ببینم باید چیکار کنم و جایی برای زندگی دور از اینجا پیدا کنم.به زودی از اینجا میرم میدونستم مریم و هاشم از بودن من اینجا و عواقبی که ممکنه پناه دادن به من داشته باشه وحــشت دارن.اما اونا قابل اعتماد ترین آدمایی بودن که داشتمو میتونستم بهشون پناه ببرم.هاشم کمی خودشو جابجا کرد و گفت:اما اگه جمال خان بفهمه ما به شما پناه دادیم و بهشون خبر ندادیم که شما اینجایین حتما برامون دردسر میشه.بااطمینان گفتم؛خواهش میکنم بهم اعتماد کنین.من به زودی بدون اینکه کسی بفهمه اینجا بودم،ازاینجا میرم.مریم و هاشم بااکراه قبول کردن من چندروزی اونجا بمونم تا جای امـنی برای زندگی پیداکنم.جایی که جمال خان و اعضای عمارت نتونن منو پیدا کنن.لحظات خیلی سختی رو میگذروندم و هیچچیز قابل پیش بینی نبود.نمیدونستم چه اتفاقی قراره بیفته و چه بلایی قراره سرمن و جهان بیاد.اما هرچی که باشه بهتره ازموندن توی عمارت و تحمل کردن اون زندگی اجــباری.دوسه روزی از اومدنم به خونه مریم و هاشم گذشته بود که یک روز صبح با صدای ضربه های محکمی که به در میخورد چشمامو باز کردم.ترسِ بدی به جونم افتاد و ضربه هایی که به در میخورد هرلحظه بیشتر و محکمتر میشد.جهانو که بغـلم خوابیده بود توی بغـل گرفتم و گوشه ی دیواری تکیه دادم.از پنجره ی توی اتاق میتونستم بیرونو ببینم.مریم و هاشم سراسیمه وارد حیاط شدن و صورتشون پراز ترس بود.با باز شدن در چشمم به آقام افتاد.لحظه ای دلم اروم گرفت اما پشت سرش خانم بزرگ رو دیدم که دستشو به کمر زده بود و وارد حیاط شدن.قلبم جوری میزد که حس میکردم الانه که از تپیدن بایسته.همه ی غم دنیا لحظه ای روی سرم خراب شد و حال بدی که داشتم وصف ناشدنی بود.بعداز اقام و خانم بزرگ،جمال و عزیز هم از در اومدن داخل و با دیدن همشون توی حیاط خونه ی هاشم به زور نفس میکشیدم.اقام سرِ هاشم داد کشید و گفت:تو عقل نداری پسر؟این چه کاری بوده که شماها کردین؟مریم گریه میکرد و نمیدونست چیکار کنه.بهمن هم ترسیده بود و جـییغ میکشید توی حیاط همهمه ای به پا شده بود و هرکسی چیزی میگفت.دلم میخواست توی اون لحظه بـمیرم وبا بقیه رو برو نشم.خانم بزرگ لبخند کجی به لـب داشت و با حالتی تحقیر آمیز و پیروزمندانه به اطراف نگاه میکرد.جهانو توی بغـل گرفته بودم وگوشه ای کِز کرده بودم.جهان تنها چیزی بود که اگه از من میگرفتن حتما میمـردم.اقام و خانم بزرگ به سمت در هـجوم اوردن ودرهای خونه محــکم به هم کوبیده شد.چشمامو بستم و اشک راهشو پیدا کرد.هم ترسیده بودم و هم حسِ شکست بهم دست داده بود.نمیدونستم اونااز کجا بو بردن که من اینجام.آخه چطورممکنه به همین راحتی جای منو فهمیده باشن.مریم حسابی گریه و زاری میکردوابرازپشیمونی میکرد.جمال برادرش بود درسته ناتـنی بود اما بازم برادرش بودو باپنهان کردن من توی خونه اش به برادرش خیانت کرده بود.عذاب وجدانی همه ی وجودمو گرفته بود.نه تنها پل های پشت سر خودمو خراب کـردم.هاشم و مریمِ بی گــناه رو هم توی دردسرانداختم.معلوم نبود چه بلایی سرشون میارن و چه تـنبیهی براشون درنظر میگیرن.علاوه بربدبختی خودم،نگرانِ زندگی اوناهم بودم.زندگی و آرامشی که من باعث به هم خوردنش شده بودم.باورودوسروصدای بقیه توی اتاق جهان از خواب پریدوشروع کـرد به گریه کــردن.همه ی بدنم قفل کـرده بودونمیتونستم تکون بخورم.اقام جلو تر از همه با عـصبانیت وارد اتاق شد و به سمت من حــمله ور شد و میخواست منو زیر بارِ کتک بگیره که هاشم و جمال خان مانعش شدن.