زندگی عمریست که اجل در پی
آن می تازد
هرکس غم بیهوده خورد می بازد
هر که را بینی به فال بخت خود
ناراضی است
کودک و پیر و جوان را شکوه از
این قاضی است
روزگاران از ازل این بوده و این
نیز هست
🌱بی خیال زندگی کن
زندگی یک بازی است....🌱
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃 قشنگه بخونید
میخوام بهت بگم :
وقتی هستی همه چیز فرق داره…
همه چیز قشنگتره…
خوشیا طولانیترن، غما کمترن…
خندههامون بیشتره،شنیدن چرت و پرتامون شیرینه...
ساندویچهای ارزون کنار خیابون خوشمزهترن..
خیابونا واسه من قشنگترن،آدما خوشحالترن…
میخوام بگم فارغ از جا و مکان با تو همه چی خوبه…
همه چی…!
پ.ن: خاطرات خیلی عجیب هستند...
گاهی اوقات میخندیم به روزهایی که گریه میکردیم، و گاهی گریه میکنیم به یاد روزهایی که میخندیدیم
**· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #سرگذشت_دیبا سرگذشت #قسمت_نودودو نگاهی به جمال انداختم.اونقدر خورده بود ک
سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#سرگذشت_دیبا
#قسمت_نودوسه
هاشم و مریم با نگرانی و چشم هایی خواب الود به من چشم دوخته بودن.منتظر بودن حرفی بزنم و حضورمو توی اون ساعت از روز توی خونه شون توضیح بدم.حرف برای گفتن زیاد بود اما نمیدونستم از کجا شروع کنم نمیدونستم کدومو بگم هاشم که سکوتمو دید زبون باز کردو گفت:عمه نمیخوای حرف بزنی؟مردیم از نگرانی،نصفه عمر شدیم بخدا.جهان رو که خوابش برده بود زیر پتوی کرسی روی زمین خوابوندم و آهی کشیدم.اون عمارت دیگه جای من و پسرم نبود.امروز صبح ازاونجا فرار کردم.هاشم و مریم با تعجب به هم نگاه کردن و بعد به من نگاه کردن و یک صدا گفتن:فــرار کردی؟!ترس رو میتونستم از چشمای هردوشون بخونم به نشون ی تایید سرموتکون دادم و سرموپایین انداختم هاشم صداشو کمی پایین اورد و گفت:آخه چرا فـرار؟چه اتفاقی افتاده که فــرارو به قرار ترجیح دادی؟تو که با جمال خان عقد کردی وداشتی زندگیتو میکردی.اب دهنمو قورت دادم و گفتم:توضیحش برام سخته.فقط میخوام بدونین دلیلم برای فــرار اونقدر قانع کننده هست که ترجیح دادم همه ی پلای پشت سرمو خـ.ـراب کنم و ازاون عمارت لهنتی بیام بیرون.تنها جایی که دیرتر بهش شـک میکنن اینجاست برای همین به شما پناه اوردم.خواهش میکنم چندروز بهم پناه بدین.تا ببینم باید چیکار کنم و جایی برای زندگی دور از اینجا پیدا کنم.به زودی از اینجا میرم میدونستم مریم و هاشم از بودن من اینجا و عواقبی که ممکنه پناه دادن به من داشته باشه وحــشت دارن.اما اونا قابل اعتماد ترین آدمایی بودن که داشتمو میتونستم بهشون پناه ببرم.هاشم کمی خودشو جابجا کرد و گفت:اما اگه جمال خان بفهمه ما به شما پناه دادیم و بهشون خبر ندادیم که شما اینجایین حتما برامون دردسر میشه.بااطمینان گفتم؛خواهش میکنم بهم اعتماد کنین.من به زودی بدون اینکه کسی بفهمه اینجا بودم،ازاینجا میرم.مریم و هاشم بااکراه قبول کردن من چندروزی اونجا بمونم تا جای امـنی برای زندگی پیداکنم.جایی که جمال خان و اعضای عمارت نتونن منو پیدا کنن.لحظات خیلی سختی رو میگذروندم و هیچچیز قابل پیش بینی نبود.نمیدونستم چه اتفاقی قراره بیفته و چه بلایی قراره سرمن و جهان بیاد.اما هرچی که باشه بهتره ازموندن توی عمارت و تحمل کردن اون زندگی اجــباری.دوسه روزی از اومدنم به خونه مریم و هاشم گذشته بود که یک روز صبح با صدای ضربه های محکمی که به در میخورد چشمامو باز کردم.ترسِ بدی به جونم افتاد و ضربه هایی که به در میخورد هرلحظه بیشتر و محکمتر میشد.جهانو که بغـلم خوابیده بود توی بغـل گرفتم و گوشه ی دیواری تکیه دادم.از پنجره ی توی اتاق میتونستم بیرونو ببینم.مریم و هاشم سراسیمه وارد حیاط شدن و صورتشون پراز ترس بود.با باز شدن در چشمم به آقام افتاد.لحظه ای دلم اروم گرفت اما پشت سرش خانم بزرگ رو دیدم که دستشو به کمر زده بود و وارد حیاط شدن.قلبم جوری میزد که حس میکردم الانه که از تپیدن بایسته.همه ی غم دنیا لحظه ای روی سرم خراب شد و حال بدی که داشتم وصف ناشدنی بود.بعداز اقام و خانم بزرگ،جمال و عزیز هم از در اومدن داخل و با دیدن همشون توی حیاط خونه ی هاشم به زور نفس میکشیدم.اقام سرِ هاشم داد کشید و گفت:تو عقل نداری پسر؟این چه کاری بوده که شماها کردین؟مریم گریه میکرد و نمیدونست چیکار کنه.بهمن هم ترسیده بود و جـییغ میکشید توی حیاط همهمه ای به پا شده بود و هرکسی چیزی میگفت.دلم میخواست توی اون لحظه بـمیرم وبا بقیه رو برو نشم.خانم بزرگ لبخند کجی به لـب داشت و با حالتی تحقیر آمیز و پیروزمندانه به اطراف نگاه میکرد.جهانو توی بغـل گرفته بودم وگوشه ای کِز کرده بودم.جهان تنها چیزی بود که اگه از من میگرفتن حتما میمـردم.اقام و خانم بزرگ به سمت در هـجوم اوردن ودرهای خونه محــکم به هم کوبیده شد.چشمامو بستم و اشک راهشو پیدا کرد.هم ترسیده بودم و هم حسِ شکست بهم دست داده بود.نمیدونستم اونااز کجا بو بردن که من اینجام.آخه چطورممکنه به همین راحتی جای منو فهمیده باشن.مریم حسابی گریه و زاری میکردوابرازپشیمونی میکرد.جمال برادرش بود درسته ناتـنی بود اما بازم برادرش بودو باپنهان کردن من توی خونه اش به برادرش خیانت کرده بود.عذاب وجدانی همه ی وجودمو گرفته بود.نه تنها پل های پشت سر خودمو خراب کـردم.هاشم و مریمِ بی گــناه رو هم توی دردسرانداختم.معلوم نبود چه بلایی سرشون میارن و چه تـنبیهی براشون درنظر میگیرن.علاوه بربدبختی خودم،نگرانِ زندگی اوناهم بودم.زندگی و آرامشی که من باعث به هم خوردنش شده بودم.باورودوسروصدای بقیه توی اتاق جهان از خواب پریدوشروع کـرد به گریه کــردن.همه ی بدنم قفل کـرده بودونمیتونستم تکون بخورم.اقام جلو تر از همه با عـصبانیت وارد اتاق شد و به سمت من حــمله ور شد و میخواست منو زیر بارِ کتک بگیره که هاشم و جمال خان مانعش شدن.
🌷🌷🌷
🌹#حکایت_کوتاه
🌷عقابی بر بچه گوسفند حمله آورد و او را به چنگال صید کرده و ربود.
🌷کلاغی که شوق تقلید داشت، این احوال را دید.
خواست که زور خود بر گوسفندی بیازماید ولیکن پنجهاش در پشم گوسفند چنان اسیر ماند که بیچاره خود را از آن خلاص دادن نتوانست.
🌷شبان آمد و او را اسیر یافته، بگرفت و به خانه برد تا از بهر بازیچه به فرزندان خود دهد.
🌷چون فرزندان شبان کلاغ را دیدند، از پدر خود پرسیدند که این پرنده چه نام دارد؟
🌷راعی گفت این پرندهایست که پیش از یک ساعت خود را عقاب تصور کرده بود، اکنون خوب دانسته باشد که کلاغ بیشه است حماقت پیشه.
🌷آدمی را باید که در کاری که مافوقِ استطاعت او باشد قدم ننهد و اگر نهد، هم از سرانجام آن نومید شود و هم مصدر تضحیک ابنای روزگار.
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
خیلی قشنگه 🌸🌱🌸🌱🌸🌱
. اتوبوس مدرسه
مدرسهای دانشآموزان را با اتوبوس به اردو میبرد. در مسیر حرکت، اتوبوس به یک تونل نزدیک میشود که نرسیده به آن تابلویی با این مضمون دیده میشود: «حداکثر ارتفاع سه متر»
ارتفاع اتوبوس هم سه متر بود، ولی چون راننده قبلاً این مسیر را آمده بود با کمال اطمینان وارد تونل میشود، اما سقف اتوبوس به سقف تونل کشیده میشود و پس از به وجود آمده صدایی وحشتناک در اواسط تونل توقف میکند.
پس از آرام شدن اوضاع مسئولین و راننده پیاده شده و از دیدن این صحنه ناراحت میشوند. پس از بررسی اوضاع مشخص میشود که یک لایه آسفالت جدید روی جاده کشیدهاند که باعث این اتفاق شده و همه به فکر چاره افتادند؛ یکی به کندن آسفالت و دیگری به بکسل کردن با ماشین سنگین دیگر و .... اما هیچ کدام چارهساز نبود تا اینکه پسربچهای از اتوبوس پیاده شد و گفت: «راه حل این مشکل را من میدانم!»
یکی از مسئولین اردو به پسر میگوید: «برو بالا پیش بچهها و از دوستانت جدا نشو!»
پسربچه با اطمینان کامل میگوید: «به خاطر سن کم مرا دست کم نگیرید و یادتان باشد که سر سوزن به این کوچکی چه بلایی سر بادکنک به آن بزرگی میآورد.»
مرد از حاضرجوابی کودک تعجب کرد و راه حل را از او خواست. بچه گفت: «پارسال در یک نمایشگاه معلممان یادمان داد که از یک مسیر تنگ چگونه عبور کنیم و گفت که برای اینکه دارای روح لطیف و حساسی باشیم باید درونمان را از هوای نفس و باد غرور و تکبر و طمع و حسادت خالی کنیم و در این صورت میتوانیم از هر مسیر تنگ عبور کنیم و به خدا برسیم.»
مسئول اردو از او پرسید: «خب این چه ربطی به اتوبوس دارد؟»
پسربچه گفت: «اگر بخواهیم این مسئله را روی اتوبوس اجرا کنیم باید باد لاستیکهای اتوبوس را کم کنیم تا اتوبوس از این مسیر تنگ و باریک عبور کند.»
پس از این کار اتوبوس از تونل عبور کرد.
خالی کردن درون از هوای کبر و غرور و نفاق و حسادت رمز عبور از مسیرهای تنگ زندگی است.
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌷🌷🌷
🔹این متن بسیـار زیــبا
ارزش هزار بار خواندن رو داره
🌸خداوند نمیپرسد
چه ماشینی سوار می شدید
بلکه میپرسد
چند پیاده را سوار کردید؟
🌸خداوند نمیپرسد
مساحت منزلتان چقدر بوده
بلکه میپرسد .
در آن خانه به چند نفر خوش آمد گفتید
🌸خداوند نمیپرسد .
در کمد خود چه لباسهایی داشتید
بلکه میپرسد
به چند نفر لباس پوشاندید .
🌸خداوند نمیپرسد .
بیشترین حقوق دریافتی شما چقدر بوده است،
بلکه میپرسد
برای بدست آوردن آن چقدرشخصیت خود را کنترل دادید .
🌸خداوند نمیپرسد
عنوان شغلی شما چه بود ،
بلکه می پرسد
چقدر سعی کردید با بیشترین توانتان بهترین کار را انجام دهید .
🌸خداوند نمیپرسد .
که در همسایگی چه کسی زندگی می کردید،
بلکه می پرسد
چه رفتاری با همسایگانتان داشتید .
🌸خداوند نمیپرسد
چند دوست داشتید،
بلکه میپرسد
با دوستانتان چگونه رفتار کردید .
در مورد رنگ پوستتان نمیپرسد ،
بلکه از شخصیت شما سئوال می کند
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #سرگذشت_دیبا #قسمت_نودوسه هاشم و مریم با نگرانی و چشم هایی خواب الود به
سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#سرگذشت_دیبا
#قسمت_نودوچهار
ترسیده بودم و مثل گنجشکی بی پناه گوشه ای پر پر میزدم خانم بزرگ لبخند پیروزمندانه ای میزد و دست به کمـر وسط اتاق ایستاده بود به بدنش پیچ و تابی داد وگفت:از قدیم گفتن جای آینه بالای بخاریِ،جای گیوه جلوی در!از هموناولشم جات توی عمارت نبود خوب خودت جایگاهتو فهمیدی و پا به فـرار گذاشتی.با این حرف اقام دوباره سعی کرد به سمتم حمله ور بشه و داد میزد بی آبروم کـردی دختر چطور توی روستا سر بلند کنمو بگم دخترم،زنِ خان از عمارتش فرار کرده بیچارت میکنم دختره ی بی حـیا.باشنیدن این حرف ها اشک میریختم و هق هق میکردم.عزیز همونطور که گریه میکرد جهانو از توی بغـلم گرفت و سعی کرد آرومش کنه.حس و حالِ بدی فضارو پرکرده بود جمال بی حرکت ایستاده بود و حرفی نمیزد فقط سعی میکرد آقامو آروم کنه.جمال حتی نگاهمم نمیکرد انگار دیگه منو حتی لایق نگاه خودش نمیدونست.ازاینکه همه منو مقـصر میدونستن و سرزنشم میکردن حالم بد شده بود.هیچکس حتی ازم نپرسید که چی بهت گذشت که این تصمیمو گرفتی.خانم بزرگ جهانو از توی بغـل عزیز بیرون کشید و محـکم توی بغل گرفت و گفت نمیزارم یادگار جمشیدم زیر دست همچین مادری بزرگ بشه و رفت سمت در با گریه خودمو به زور بلند کردم و به سختی تونستم روی خود پـاهام بایستم.دویدم سمت خانم بزرگ و داد زدم:بچمو بهم برگردون بچمو کجا میبری؟خانم بزرگ بدون توجه به من با قدم هایی تند از اتاق رفت بیرون.هرچی گریه کردم و التماس کردم جهانو ازم دور کـردن و نذاشتن دوباره توی بغـلم بگیرمش.با بیرون رفتن خانم بزرگ جمال هم رفت سمت در قبل از بیرون رفتن برگشت سمتِ من و با ناراحتی نگاهم کرد و گفت:میگم خطبه ی طلاق رو بخوانن کاغذ طلاق رو برات میفرستم از اون به بعدم فقط هفته ای یکبار میتونی بیاری پسرت رو ببینی.گریه امونمو بریده بود وبغضِ سنگینِ توی گلوم راه نفسمو بسته بود.خدایا این چه مصیبتی بود که به سرم اومد.میزدم توی صورتم و میگفتم جهانمو نبرین پشت سر ماشینشون دویدم اما خیلی دیر شده بود.صدای جهان توی گوشم بود وداغ دلم روتازه میکرد وسط حیاط نشستم وسرمو بین دستام گرفتم و زار میزدم خدایا همه چیزمو ازم گرفتی،شوهرمو، زندگیمو،حالا هم پسرمو پاره ی تــنمو.بقیه هم پا به پای من اشک میریختن آقام سرزنشم میکرد و منو مایه ی بی آبروییش میدونست.کاش میفهمید چه روزایی رو گذروندم و چه چیزایی توی دلمه که هیچکس حتی سرسوزنی ازش نمیدونه.اقام سرشو تکون میداد و با چشم هایی که از عـصبانیت سرخ شده بود خونه ی مریم و هاشمو ترککرد.من باعث همه ی این بدبختیا شده بودم.من دل همه رو به درد اورده بودم سرمو بالا اوردم و گفتم:خدایا جونمو بگیر اما عزیزانمو اینطور غصه دار نکن.درحال گریه کردن بودم که لحظه ای چشمم به خدمتکارِ خونه ی مریم و هاشم افتاد.زنی جوان و سبزه رو بود که سرشو پایین انداخته بود و داشت زیرچشمی به من نگاه میکرد.تنها کسی که این چندروزه اخیر توی خونه ی هاشم و مریم رفت و آمد میکرد همین زن بود.فقط این خدمتکار بود که میتونست خبرِ پنهان شدن من توی خونه ی مریم و هاشم رو به عمارت ببره.همونطور که نگاهش میکردم از جام بلند شدم و رفتم سمتش.متوجه من شد و با تررس نگاهم میکرد حرکاتش و رفتارش پراز تررس و نگرانی بود.دستاشو به هم گره کـرده بود و زیرچشمی بهم نگاه میکرد.نزدیکش شدم و دستموگذاشتم زیرچونه اش وسرشو بالا اوردم همه باتعجب بمن نگاه میکردن.حتما فکر میکردن دیوونه ای چیزی شدم اما من دیوونه نشده بودم.مطمئن بودم اوندختر خبرِ اینجا بودن منو به عمارت رسونده.اینقدر به مریم و هاشم اعتماد داشتم که حتی لحظه ای فکرم سمت اونا نرفت فقط این زن بود که توی این خونه بهش اعتماد نداشتم.تا قبل ازاین اصلا متوجهش نبودم و حتی به ذهنم هم خطـور نکرد یه خدمتکار بتونه منو بفروشه وهمه چیزو خراب کنه.سرشو بالا آوردم و گفتم:حتما پول خوبی بابت خبرکشی میگیری مگه نه؟چشماش دو دومیزد وبه لکنت افتاده بود.منمن کنان گفت؛چه خبرکـشی خانم؟دستمو به قفسه سینه اش کوبیدم ومحـکم هلش دادم وگفتم.میدونم باهات چیکار کنم خبرکـشِ خدانشناس.به گریه افتاده بود و میدونست که دیگه انکار کردن بی فایدست باگریه گفت:غلط کردم خانم منواز کار بیکار نکنین.خانم بزرگ منو مجبور به خبر بردن میکرد حالا فهمیدم همه ی آتـیش ها از گور کی بلند میشه مریم داد زد وسایلتو جمع کن و از این خونه برو،زنیکه ی نمک نشناس.حیف خوبیایی که ما به تو وخانوادت کردیم.خدمتکار التماس میکرد ومریم که حالا فهمیده بود خانم بزرگ ازهمه چیزِ خونه اش خبر داره داد میزد؛من خدمتکار نمیخوام فقط برو.مثل دیوونه ها توی حیاط راه میرفتم و انقدر از دوری جهان گریه کرده بودم اشکام خشک شده بود.
🌷🌷🌷
⛔️ انسانیت چهار چوب دارد
صمیمیت نباید که به وقاحت تبدیل شود.
شجاعت نباید که با جسارت اشتباه گرفته شود.
صراحت نباید که به فضاحت کشیده شود.
آداب باید که رعایت شود.
حرمت ها باید که نگه داشته شود.
مرزها باید که شناخته شود.
چهار چوب ها باید که دانسته شود.
قاعده ها که فراموش شود، اصول که گم شود،
حریم ها که شکسته شود، نه شهر باقی می ماند و نه شهروند و نه شهریار...
وقتی کسی را نداریم که به ما درس اخلاق بیاموزاند، هر کدام باید که کتابِ خودآموز اخلاق را از طاقچه انسانیت بر داریم و بخوانیم و تکرار کنیم که انسان کیست ؟ و اگر خواست انسان بماند چه ها باید بکند!
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌷🌷🌷
💗چهره ی زن ها آینه ی تمام قدِ مَردِ زندگیشان است.یک زن هر دوستت دارمی
را که نمی شنود یک خطِ کوچک می شود زیر چشمانش ...
💗و هر قدر معشوقه اش دل آزرده ترش می کند پرنده های آسمانِ پیشانی اش
بیشتر و بیشتر می شود..
💗زن هایی که در اوج میانسالی هنوز هم زیبایند..زاده ی دستِ مردانِ ماهر ِصورتگری اند که بهترین اثرِ هنریِ عمرشان را با "عشق" آفریده اند و بالعکس.
💗زنهایی که زیبایی شان در اوجِ جوانی یکباره ناپدید می شود یک اثرِ هنریِ ناکام ؛زاده ی دست ِ مردانِ ناشیِ صورتگری اند
که عشق را فقط در ابعادِ نگاه کوچک خود جستجو می کنند
💗همه ی زن ها زیبا متولد می شوند اما همه ی زن ها زیبا نمی میرند..باور کن عشق برای زن همان اکسیر جوانیست...
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli