🌷🌷🌷
🌹#حکایت_کوتاه
🌷عقابی بر بچه گوسفند حمله آورد و او را به چنگال صید کرده و ربود.
🌷کلاغی که شوق تقلید داشت، این احوال را دید.
خواست که زور خود بر گوسفندی بیازماید ولیکن پنجهاش در پشم گوسفند چنان اسیر ماند که بیچاره خود را از آن خلاص دادن نتوانست.
🌷شبان آمد و او را اسیر یافته، بگرفت و به خانه برد تا از بهر بازیچه به فرزندان خود دهد.
🌷چون فرزندان شبان کلاغ را دیدند، از پدر خود پرسیدند که این پرنده چه نام دارد؟
🌷راعی گفت این پرندهایست که پیش از یک ساعت خود را عقاب تصور کرده بود، اکنون خوب دانسته باشد که کلاغ بیشه است حماقت پیشه.
🌷آدمی را باید که در کاری که مافوقِ استطاعت او باشد قدم ننهد و اگر نهد، هم از سرانجام آن نومید شود و هم مصدر تضحیک ابنای روزگار.
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
خیلی قشنگه 🌸🌱🌸🌱🌸🌱
. اتوبوس مدرسه
مدرسهای دانشآموزان را با اتوبوس به اردو میبرد. در مسیر حرکت، اتوبوس به یک تونل نزدیک میشود که نرسیده به آن تابلویی با این مضمون دیده میشود: «حداکثر ارتفاع سه متر»
ارتفاع اتوبوس هم سه متر بود، ولی چون راننده قبلاً این مسیر را آمده بود با کمال اطمینان وارد تونل میشود، اما سقف اتوبوس به سقف تونل کشیده میشود و پس از به وجود آمده صدایی وحشتناک در اواسط تونل توقف میکند.
پس از آرام شدن اوضاع مسئولین و راننده پیاده شده و از دیدن این صحنه ناراحت میشوند. پس از بررسی اوضاع مشخص میشود که یک لایه آسفالت جدید روی جاده کشیدهاند که باعث این اتفاق شده و همه به فکر چاره افتادند؛ یکی به کندن آسفالت و دیگری به بکسل کردن با ماشین سنگین دیگر و .... اما هیچ کدام چارهساز نبود تا اینکه پسربچهای از اتوبوس پیاده شد و گفت: «راه حل این مشکل را من میدانم!»
یکی از مسئولین اردو به پسر میگوید: «برو بالا پیش بچهها و از دوستانت جدا نشو!»
پسربچه با اطمینان کامل میگوید: «به خاطر سن کم مرا دست کم نگیرید و یادتان باشد که سر سوزن به این کوچکی چه بلایی سر بادکنک به آن بزرگی میآورد.»
مرد از حاضرجوابی کودک تعجب کرد و راه حل را از او خواست. بچه گفت: «پارسال در یک نمایشگاه معلممان یادمان داد که از یک مسیر تنگ چگونه عبور کنیم و گفت که برای اینکه دارای روح لطیف و حساسی باشیم باید درونمان را از هوای نفس و باد غرور و تکبر و طمع و حسادت خالی کنیم و در این صورت میتوانیم از هر مسیر تنگ عبور کنیم و به خدا برسیم.»
مسئول اردو از او پرسید: «خب این چه ربطی به اتوبوس دارد؟»
پسربچه گفت: «اگر بخواهیم این مسئله را روی اتوبوس اجرا کنیم باید باد لاستیکهای اتوبوس را کم کنیم تا اتوبوس از این مسیر تنگ و باریک عبور کند.»
پس از این کار اتوبوس از تونل عبور کرد.
خالی کردن درون از هوای کبر و غرور و نفاق و حسادت رمز عبور از مسیرهای تنگ زندگی است.
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌷🌷🌷
🔹این متن بسیـار زیــبا
ارزش هزار بار خواندن رو داره
🌸خداوند نمیپرسد
چه ماشینی سوار می شدید
بلکه میپرسد
چند پیاده را سوار کردید؟
🌸خداوند نمیپرسد
مساحت منزلتان چقدر بوده
بلکه میپرسد .
در آن خانه به چند نفر خوش آمد گفتید
🌸خداوند نمیپرسد .
در کمد خود چه لباسهایی داشتید
بلکه میپرسد
به چند نفر لباس پوشاندید .
🌸خداوند نمیپرسد .
بیشترین حقوق دریافتی شما چقدر بوده است،
بلکه میپرسد
برای بدست آوردن آن چقدرشخصیت خود را کنترل دادید .
🌸خداوند نمیپرسد
عنوان شغلی شما چه بود ،
بلکه می پرسد
چقدر سعی کردید با بیشترین توانتان بهترین کار را انجام دهید .
🌸خداوند نمیپرسد .
که در همسایگی چه کسی زندگی می کردید،
بلکه می پرسد
چه رفتاری با همسایگانتان داشتید .
🌸خداوند نمیپرسد
چند دوست داشتید،
بلکه میپرسد
با دوستانتان چگونه رفتار کردید .
در مورد رنگ پوستتان نمیپرسد ،
بلکه از شخصیت شما سئوال می کند
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #سرگذشت_دیبا #قسمت_نودوسه هاشم و مریم با نگرانی و چشم هایی خواب الود به
سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#سرگذشت_دیبا
#قسمت_نودوچهار
ترسیده بودم و مثل گنجشکی بی پناه گوشه ای پر پر میزدم خانم بزرگ لبخند پیروزمندانه ای میزد و دست به کمـر وسط اتاق ایستاده بود به بدنش پیچ و تابی داد وگفت:از قدیم گفتن جای آینه بالای بخاریِ،جای گیوه جلوی در!از هموناولشم جات توی عمارت نبود خوب خودت جایگاهتو فهمیدی و پا به فـرار گذاشتی.با این حرف اقام دوباره سعی کرد به سمتم حمله ور بشه و داد میزد بی آبروم کـردی دختر چطور توی روستا سر بلند کنمو بگم دخترم،زنِ خان از عمارتش فرار کرده بیچارت میکنم دختره ی بی حـیا.باشنیدن این حرف ها اشک میریختم و هق هق میکردم.عزیز همونطور که گریه میکرد جهانو از توی بغـلم گرفت و سعی کرد آرومش کنه.حس و حالِ بدی فضارو پرکرده بود جمال بی حرکت ایستاده بود و حرفی نمیزد فقط سعی میکرد آقامو آروم کنه.جمال حتی نگاهمم نمیکرد انگار دیگه منو حتی لایق نگاه خودش نمیدونست.ازاینکه همه منو مقـصر میدونستن و سرزنشم میکردن حالم بد شده بود.هیچکس حتی ازم نپرسید که چی بهت گذشت که این تصمیمو گرفتی.خانم بزرگ جهانو از توی بغـل عزیز بیرون کشید و محـکم توی بغل گرفت و گفت نمیزارم یادگار جمشیدم زیر دست همچین مادری بزرگ بشه و رفت سمت در با گریه خودمو به زور بلند کردم و به سختی تونستم روی خود پـاهام بایستم.دویدم سمت خانم بزرگ و داد زدم:بچمو بهم برگردون بچمو کجا میبری؟خانم بزرگ بدون توجه به من با قدم هایی تند از اتاق رفت بیرون.هرچی گریه کردم و التماس کردم جهانو ازم دور کـردن و نذاشتن دوباره توی بغـلم بگیرمش.با بیرون رفتن خانم بزرگ جمال هم رفت سمت در قبل از بیرون رفتن برگشت سمتِ من و با ناراحتی نگاهم کرد و گفت:میگم خطبه ی طلاق رو بخوانن کاغذ طلاق رو برات میفرستم از اون به بعدم فقط هفته ای یکبار میتونی بیاری پسرت رو ببینی.گریه امونمو بریده بود وبغضِ سنگینِ توی گلوم راه نفسمو بسته بود.خدایا این چه مصیبتی بود که به سرم اومد.میزدم توی صورتم و میگفتم جهانمو نبرین پشت سر ماشینشون دویدم اما خیلی دیر شده بود.صدای جهان توی گوشم بود وداغ دلم روتازه میکرد وسط حیاط نشستم وسرمو بین دستام گرفتم و زار میزدم خدایا همه چیزمو ازم گرفتی،شوهرمو، زندگیمو،حالا هم پسرمو پاره ی تــنمو.بقیه هم پا به پای من اشک میریختن آقام سرزنشم میکرد و منو مایه ی بی آبروییش میدونست.کاش میفهمید چه روزایی رو گذروندم و چه چیزایی توی دلمه که هیچکس حتی سرسوزنی ازش نمیدونه.اقام سرشو تکون میداد و با چشم هایی که از عـصبانیت سرخ شده بود خونه ی مریم و هاشمو ترککرد.من باعث همه ی این بدبختیا شده بودم.من دل همه رو به درد اورده بودم سرمو بالا اوردم و گفتم:خدایا جونمو بگیر اما عزیزانمو اینطور غصه دار نکن.درحال گریه کردن بودم که لحظه ای چشمم به خدمتکارِ خونه ی مریم و هاشم افتاد.زنی جوان و سبزه رو بود که سرشو پایین انداخته بود و داشت زیرچشمی به من نگاه میکرد.تنها کسی که این چندروزه اخیر توی خونه ی هاشم و مریم رفت و آمد میکرد همین زن بود.فقط این خدمتکار بود که میتونست خبرِ پنهان شدن من توی خونه ی مریم و هاشم رو به عمارت ببره.همونطور که نگاهش میکردم از جام بلند شدم و رفتم سمتش.متوجه من شد و با تررس نگاهم میکرد حرکاتش و رفتارش پراز تررس و نگرانی بود.دستاشو به هم گره کـرده بود و زیرچشمی بهم نگاه میکرد.نزدیکش شدم و دستموگذاشتم زیرچونه اش وسرشو بالا اوردم همه باتعجب بمن نگاه میکردن.حتما فکر میکردن دیوونه ای چیزی شدم اما من دیوونه نشده بودم.مطمئن بودم اوندختر خبرِ اینجا بودن منو به عمارت رسونده.اینقدر به مریم و هاشم اعتماد داشتم که حتی لحظه ای فکرم سمت اونا نرفت فقط این زن بود که توی این خونه بهش اعتماد نداشتم.تا قبل ازاین اصلا متوجهش نبودم و حتی به ذهنم هم خطـور نکرد یه خدمتکار بتونه منو بفروشه وهمه چیزو خراب کنه.سرشو بالا آوردم و گفتم:حتما پول خوبی بابت خبرکشی میگیری مگه نه؟چشماش دو دومیزد وبه لکنت افتاده بود.منمن کنان گفت؛چه خبرکـشی خانم؟دستمو به قفسه سینه اش کوبیدم ومحـکم هلش دادم وگفتم.میدونم باهات چیکار کنم خبرکـشِ خدانشناس.به گریه افتاده بود و میدونست که دیگه انکار کردن بی فایدست باگریه گفت:غلط کردم خانم منواز کار بیکار نکنین.خانم بزرگ منو مجبور به خبر بردن میکرد حالا فهمیدم همه ی آتـیش ها از گور کی بلند میشه مریم داد زد وسایلتو جمع کن و از این خونه برو،زنیکه ی نمک نشناس.حیف خوبیایی که ما به تو وخانوادت کردیم.خدمتکار التماس میکرد ومریم که حالا فهمیده بود خانم بزرگ ازهمه چیزِ خونه اش خبر داره داد میزد؛من خدمتکار نمیخوام فقط برو.مثل دیوونه ها توی حیاط راه میرفتم و انقدر از دوری جهان گریه کرده بودم اشکام خشک شده بود.
🌷🌷🌷
⛔️ انسانیت چهار چوب دارد
صمیمیت نباید که به وقاحت تبدیل شود.
شجاعت نباید که با جسارت اشتباه گرفته شود.
صراحت نباید که به فضاحت کشیده شود.
آداب باید که رعایت شود.
حرمت ها باید که نگه داشته شود.
مرزها باید که شناخته شود.
چهار چوب ها باید که دانسته شود.
قاعده ها که فراموش شود، اصول که گم شود،
حریم ها که شکسته شود، نه شهر باقی می ماند و نه شهروند و نه شهریار...
وقتی کسی را نداریم که به ما درس اخلاق بیاموزاند، هر کدام باید که کتابِ خودآموز اخلاق را از طاقچه انسانیت بر داریم و بخوانیم و تکرار کنیم که انسان کیست ؟ و اگر خواست انسان بماند چه ها باید بکند!
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌷🌷🌷
💗چهره ی زن ها آینه ی تمام قدِ مَردِ زندگیشان است.یک زن هر دوستت دارمی
را که نمی شنود یک خطِ کوچک می شود زیر چشمانش ...
💗و هر قدر معشوقه اش دل آزرده ترش می کند پرنده های آسمانِ پیشانی اش
بیشتر و بیشتر می شود..
💗زن هایی که در اوج میانسالی هنوز هم زیبایند..زاده ی دستِ مردانِ ماهر ِصورتگری اند که بهترین اثرِ هنریِ عمرشان را با "عشق" آفریده اند و بالعکس.
💗زنهایی که زیبایی شان در اوجِ جوانی یکباره ناپدید می شود یک اثرِ هنریِ ناکام ؛زاده ی دست ِ مردانِ ناشیِ صورتگری اند
که عشق را فقط در ابعادِ نگاه کوچک خود جستجو می کنند
💗همه ی زن ها زیبا متولد می شوند اما همه ی زن ها زیبا نمی میرند..باور کن عشق برای زن همان اکسیر جوانیست...
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
خیلی قشنگه 🌸🌱🌸🌱🌸🌱
🌷🌷🌷
داستان کوتاه
زماني در بچگي باغ انار بزرگی داشتيم
اواخر شهريور بود، همه فاميل اونجا جمع بودن .اون روز تعداد زيادي از كارگران بومي در باغ ما جمع شده بودن براي برداشت انار، ما بچه ها هم طبق معمول مشغول بازي كردن و خوش گذروندن بوديم! بزرگترين تفريح ما در اين باغ، بازي گرگم به هوا بود اونم بخاطر درختان زياد انار و ديگر ميوه ها و بوته اي انگوري كه در اين باغ وجود داشت، بعضی وقتا ميتونستي، ساعت ها قائم شی، بدون اينكه كسی بتونه پيدات كنه! بعد از نهار بود كه تصميم به بازي گرفتيم، من زير يكی از اين درختان قايم شده بودم كه ديدم يكی از كارگراي جوونتر، در حالی كه كيسه سنگينی پر از انار در دست داشت، نگاهی به اطرافش انداخت و وقتی كه مطمئن شد كه كسی اونجا نيست، شروع به كندن چاله اي كرد و بعد هم كيسه انارها رو اونجا گذاشت و دوباره اين چاله رو با خاك پوشوند، دهاتی ها اون زمان وضعشون خيلی اسفناك بود و با همين چند تا انار دزدي، هم دلشون خوش بود!با خودم گفتم، انارهاي مارو ميدزي! صبر كن بلايي سرت بيارم كه ديگه از اين غلطا نكنی، بدون اينكه خودمو به اون شخص نشون بدم به بازي كردن ادامه دادم، به هيچ كس هم چيزي در اين مورد نگفتم!غروب كه همه كار گرها جمع شده بودن و ميخواستن مزدشنو از بابا بگيرن، من هم اونجا بودم، نوبت رسيد به كارگري كه انارها رو زير خاك قايم كرده بود، پدر در حال دادن پول به اين شخص بود كه من با غرور زياد با صداي بلند گفتم: بابا من ديدم كه علي اصغر، انارها رو دزديد و زير خاك قايم كرد! جاشم میتونم به همه نشون بدم، اين كارگر دزده و شما نبايد بهش پول بدين!پدر خدا بيامرز ما، هيچوقت در عمرش دستشو رو كسی بلند نكرده بود، برگشت به طرف من، نگاهی به من كرد، همه منتظر عكس العمل پدر بودن، بابا اومد پيشم و بدون اينكه حرفی بزنه، یه سيلی زد تو صورتم و گفت برو دهنتو آب بكش، من خودم به علی اصغر گفته بودم، انارها رو اونجا چال كنه، واسه زمستون! بعدشم رفت پيش علی اصغر، گفت شما ببخشش، بچس اشتباه كرد، پولشو بهش داد، 20 تومان هم گذاشت روش، گفت اينم بخاطر زحمت اضافت! من گريه كنان رفتم تو اطاق، ديگم بيرون نيومدم!كارگرا كه رفتن، بابا اومد پيشم، صورت منو بوسيد، گفت ميخواستم ازت عذر خواهی كنم! اما اين، تو زندگيت هيچوقت يادت نره كه هيچوقت با آبروي كسی بازي نكنی... علی اصغر كار بسيار ناشايستي كرده اما بردن آبروي انسانی جلو فاميل و در و همسايه، از كار اونم زشت تره!شب علی اصغر اومد سرشو انداخته پايين بود و واستاده بود پشت در، كيسه اي دستش بود گفت اينو بده به حاج آقا بگو از گناه من بگذره!كيسه رو که بابام بازش كرد، ديديم كيسه اي كه چال كرده بود توشه، به اضافه همه پولايي كه بابا بهش داده بود...
امام علی (علیه السلام) به مالک اشتر: ای مالک! اگر شب هنگام کسی را در حال گناه دیدی، فردا به آن چشم نگاهش مکن شاید سحر توبه کرده باشد و تو ندانی
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
خیلی قشنگه 🌸🌱🌸🌱🌸🌱
🌷🌷🌷
مراقب چشم زخم باشیم
خونه ها پر شده از بیماریها و مشکلات...
طلاق مرگ و میر و دلیل اون خود ماییم
تعجب نکنید
خواهران و برادرانم....
نیازی نیست دیگران بدونند که آیا من در زندگی مشترکم با همسر خود خوشبختم یا نه!
نیازی نیست از غذا یا نوشیدنی خود عکس بگیریم آن را برای گروهها بفرستیم
حتی اگر همسرمون یه دونه شکلات واسمون میاره،از اون عکس میگیریم و میفرستیم گروه و زیرش مینویسیم؛ ای تاج سرم ازت ممنونم❤
برادرم خواهرم...
شاید دختر مجردی دم بخت باشد و به خاطر شرایط زندگی خواستگار نداره...
شاید پسری وضعیت مالی مناسب فعلا برای ازدواج نداره...
حواسمونو جمع کنیم کسی آه نکشه...
که آه یه انسان دلشکسته عرش رو به صدا درمیاره
نیازی نیست مردم بدونن کجا رفتی و از کجا داری میای
جزییات زندگی ما واسه دیگران مشخص شده!
دنیای مجازی
واسه این ساخته نشده که ما بیاییم شرایط زندگیمون رو به رخ دیگران بکشیم...
چون هر مردی وسعش نمیرسه به زنش هدیه بده....
خواهرم مراقب باش
هرکسی توانایی اینو نداره که مسافرت بره...
هرکسی نمیتونه به رستوران بره و هر ماه یه ست لباس بخره....
یه خانوم میاد جهیزیه 700,800 میلیونی دخترش رو فیلم میگیره میزاره توی دنیای مجازی که چشم همه درآد...
هیچ فکر کردید شاید دختری پدر نداره یا پدر داره ولی مادر نداره که واسه جهیزیه اش سنگ تموم بزاره...
یا شاید پدری دستش به دهنش نمیرسه...
میخوایم به کی فخر بفروشیم با این کارامون...
خدا عالمه فقر فرهنگی داریم شاید...
خواهران و برادرانم ما اهمیت توکل بر خدا رو انکار نمیکنیم...
رازهای زندگی و خونتون رو پیش خودتون نگه دارید...
میایم توی گروهها جوک میزاریم...
دوست دخترم زنگ زده بیا خونمون من تنهام...
و هزاران پست مشابه دیگر که داریم با زبون بی زبونی به نوجوونا و جوونا میگیم که این کارا عیب نیست...
کم کم داریم
با این جوکها نشون میدیم که عفت و عصمت دختر یه مسئله بی ارزشه که هر پسری از راه برسه دخترامون باید خودشونو در اختیارش قرار بدن...
حواسمون باشه که توی گروه ها دخترای کم سن و سال هم هستن که شاید فکر کنن دنیای بیرون از فضای مجازی هم باید اونطوری باشن
کسی داشت راه میرفت پایش به سکه ای خورد فکر کرد طلا است نور کافی هم نبود،کاغذی را آتش زد که ببیند چه بوده دید یک سکه 25 تومنی است بعد متوجه شد کاغذی که آتش زده پنجاه هزار تومانی بوده است
گفت:
چی را برای چی آتش زدم!
واقعا این زندگی غالب ما انسانهاست...
ما چیزهای بزرگ را برای چیزهای بسیار کوچک آتش میزنیم...
و خودمان هم خبر نداریم از هر کسی که تو هر گروهی این متن رو میخونه و قبولش داره خواهش میکنم انتشار بده تا یادمون نره داریم چیکار می کنیم و حواسمون نیست خواهشا فرهنگ غلط رو با جوک هامون تو جامعه رواج ندیم...
خیلی دختران و پسران سن پایین الان در تلگرام هستن لطفا سعی کنیم با کمک یکدیگر جامعه ای پاک را ترویج کنیم.
در انتشار این پیام لطفا کوتاهی نکنید 🌺
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃
🌹 #مجردها_بدانند
💢چهار اصل ساده که باعث می شود در زمان آشنایی متوجه شوید فرد مقابل واقعا قصد ازدواج دارد یا خیر‼️
1 - فردی که قصد ازدواج دارد در دوره آشنایی، تقاضاهای نامشروع نمی کند.
2 - فردی که قصد ازدواج دارد، این ارتباط را از خانواده اش پنهان نمی کند.
3 - فردی که قصد ازدواج دارد، زمان آشنایی را بیش از اندازه طولانی نمی کند.
4 - فردی که قصد ازدواج دارد علاوه بر معرفی شخصیت خود، سعی می کند از طرف مقابل و خانواده اش شناخت پیدا کند و تنها به تبادل احساسات و بیان جملات عاشقانه و عاطفی بسنده نمی کند.