❤️هم دلی❤️
سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #سرگذشت_دیبا #قسمت_نودوچهار ترسیده بودم و مثل گنجشکی بی پناه گوشه ای پر
سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#سرگذشت_دیبا
#قسمت_نودوپنج
هرکسی گوشه ای توی حیاط نشسته بود و به جایی خیره شده بود.عزیز پی آقام رفت و من فعلا جرئت نمیکردم بخوام به خونه ی اقام برم.باید جایی برای موندن پیدا میکردم رفتم توی اتاق تا وسایلم رو جمع کنم و از خونه ی مریم و هاشم برم.بیشتر ازاین نمیتونستم اینجا بمونم و آرامشو زندگیشونو به هم بزنم.مشغول جمع کردن لباسا و بقچه پیچ کـردنشون بودم.چشمم به لباس های جهان افتاد که شسته بودم و لبه ی پشتی کنار چراغ انداخته بودم تاخشک بشه.لباسای کوچولوشو توی دستم گرفتم و بوسیدم.بو میکشیدم و قلبم براش پر میکشید یعنی بچه ام الان در چه حاله؟خوابیده یا بیداره؟شاید داره از گرسنگی گریه میکنه.آخه اون که به جز شیر من چیزی نمیخوره.به پهنای صورت گریه میکردم انگار از دست دادن و گریه دو خط نوشت زندگی و سرنوشت من بودن.لباس هارو بقچه پیچ کردم و روسری بزرگی رو انداختم روی سرم که مریم و هاشم وارد اتاق شدن سرمو پایین انداختم و گفتم خیلی شرمندتونم.من بهتون قول داده بودم که اتفاقی نمیفته.اما حالا بااین اتفاقی که افتاد نمیدونم قراره چه تصمیمی برای شما گرفته بشه.شما داشتین زندگیتون رو میکردین.این من بودم که ارامش زندگیتونو گرفتم و باعث دردسر شدم.مریم نزدیکم شد و گفت این حرفو نزن دیبا.ماهممون یه خانواده ایم من و هاشم یادمون نمیره که وقتی من توی زیرزمین خونه ی اقات پنهان شده بودم چطور هوامونو داشتی و چقدر بهمون کمک کردی تا ما به این ارامش امروز برسیم.من و هاشم این زندگی و ارامش و حتی بهمنو مدیون کمک های توییم.پس نزن اینحرفارو تا جایی که بتونیم هرکار از دستمون بربیاد برات انجام میدیم.دست مریمو توی دستم گرفتم و فـشار دادم و بامهربونی نگاهش کردم.تاهمین الانشم شما خیلی به من کمک کردین،من دیگه دارم از اینجا میرم.هاشم سراسیمه اومد سمتم و گفت بری؟کجا بری؟میرم یه جایی برای موندن پیدا کنم عزیزم.مریم با دلخوری گفت مگه من و هاشم مــردیم که تو پی جایی برای موندن بگردی؟فعلا همینجا بمون،تا آبا از آسیاب بیفته.فعلا نه میتونی به عمارت بری و نه خونه ی آقات.پس همینجا بمون شاید فرجی بشه با اکراه گفتم اما هاشم نذاشت حرفمو تموم کنم و گفت:اما نداره فعلا همینجا میمونی تا ببینیم چی پیش میاد از مریم و هاشم ممنون بودم که اینطور پناهِ بی پناهیم شدن توی خونه شون موندگار شدم کاری از دستم برنمیومد.فقط میتونستم منتظرِکاغذ طلاق باشم.باکاری که کردم هم از عمارت رونده شدم و هم پسرمو ازم گرفتن با دیدن بهمن یادِ جهان می افتادم دلم براش یه ذره شده بود یعنی پسرم چطور داره بدونِ من سر میکنه؟کسی مواظبش هست؟خوب ازش نگهداری میکنن؟تنها امیدم به وجود عزیزه و جواهر بود جهان فقط پیش اونا آروم بود.اونا هم جهانو خیلی دوست داشتن و خوب ازش نگهداری میکردن.چندروزی ازاون ماجرا گذشت و من خودمو توی خونه ی مریم و هاشم زنـدانی کرده بودم.نه جایی میرفتم و نه زیاد با کسی حرف میزدم.اونقدر لاغر شده بودم که اگر کسی منو میدید نمیشناخت نه میلی به غذا خوردن داشتم و نه خوابیدن.در طول شب یک ساعت هم نمیتونستم درست بخوابم و فکرو خیال دیوونه ام کرده بود کارم شده بود گریه و گریه ساعت ها توی حیاط مینشستم و به در حیاط خیره میموندم تا بلاخره کسی خبری ازم بگیره یا خبری از پسرم برام بیاره اما نه انگار هیچ خبری نبود.گاهی ساعت ها اتفاقات اونروز رو توی ذهنم بارهاوبارها مرور میکردم و صدای گریه ی جهان توی گوشم میپیچید.دیگه از دست روی دست گذاشتن خسته شده بودم و باید کاری میکردم.مثل همیشه توی حیاط به دیوار کاهگلی تکیه داده بودم و مشغول تماشای بازی بهمن بودم که در به صدا دراومد دلم انگار خبر کرده بود که امروز بلاخره خبری میشه ازصبح دلم روشن بود.سراسیمه خودمو رسوندم پشت در و درو باز کردم.مردی رو پشت در دیدم که سرش رو با پارچه ای بسته بود.قبلا توی عمارت دیده بودمش برای جمال خان کار میکرد دلم روشن شد پس حتما خبری از عمارت برای من آورده اونم منو میشناخت.از نگاهش میخواندم که میدونه من دیباام زیرلب سلامی کرد و بدون اینکه منتظر سلام من بمونه گفت جمال خان فرمودن امروز میتونین برای دیدار با بهادرخان به عمارت بیاین با شنیدن این حرف انگار دنیارو به من داده بودن.از خوشحالی درو محکم به هم کوبیدم و دویدم سمت خونه فریاد میزدم مریم مریم، مریم با ترس از مطبخ اومد بیرون و گفت بـله توی بغـلم گرفتمش و محکم فشارش دادم و گفتم امروز قراره برای دیدن جهان به عمارت برم.مریم از خوشحالی چشماش برق زد سراز پا نمیشناختم و با خوشحالی دویدم سمت اتاق تا اماده ی رفتن بشم میخواستم بهترین لباسمو برای دیدن پسرم بپوشم.ازاینکه خبررسان جهانِ منو بهادر خطاب کرد دلم کمی گرفت اما مهم نبود نمیخواستم حال خوبِ وصالو خراب کنم.مهم اینه من میدونم اسم پسرم جهانِ.
18.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در این شب زیبـا مےسپارمتان به
اون ڪسـے ڪـہ تـو دیـار بـے ڪسے بین همہ ی دلـواپسے هـا مـونـس 🍃
و هـمدممـان اسـت
شبتون در پناہ خـدا🍃
تقویم نجومی اسلامی
✴️ جمعه 👈23 آبان / عقرب 1404
23 جمادی الاول 1447👈14 نوامبر 2025
🌙⭐️ احکام دینی و اسلامی.
❇️ امروز روز خوبی برای امور زیر است:
✅خواستگاری عقد ازدواج.
✅بردن جهاز عروس و حجله آرایی.
✅جابجایی و نقل و انتقال.
✅مسافرت.
✅امور زراعی و کشاورزی.
✅خرید و فروش.
✅و دیدار با بزرگان و ارحام خوب است.
🚘مسافرت: مسافرت خوب و سودمند است.
👶زایمان خوب و نوزاد زیبا و محبوب مردم و روزی دار است.
👩❤️👨مباشرت امروز:
مباشرت پس از فضیلت نماز عصر مستحب و فرزند حاصل دانشمندی مشهور گردد و شهرتش جهانگیر شود. ان شاءالله.
🔭 احکام و اختیارات نجومی.
🌓 امروز قمر در برج سنبله و از نظر نجومی روز مناسبی برای امور زیر است:
✳️خرید باغ و مرزعه و زمین کشاورزی.
✳️آغاز بنایی و خشت بنا نهادن.
✳️ارسال جنس به مشتری.
✳️قرارداد و قولنامه نوشتن.
✳️خرید مسکن و آپارتمان.
✳️و تعلیم و تدریس و امور آموزشی نیک است.
🟣نگارش ادعیه و حرز حکاکی و برای نماز حرز و بستن آن خوب است.
👩❤️👨 انعقاد نطفه و مباشرت.
مباشرت امشب شب شنبه: سندی مبنی بر کراهت یا استحباب وارد نشده است و مباح است.
💇💇♂ اصلاح سر و صورت.
طبق روایات، #اصلاح_مو (سر و صورت) در این روز از ماه قمری ، باعث روبراه شدن امور می شود.
💉💉 حجامت.
فصد زالو انداختن یا #حجامت در این روز از ماه قمری ،باعث شادی دل می شود.
😴😴 تعبیر خواب امشب:
خواب و رویایی که شب شنبه دیده شود تعبیرش از آیه ی 24 سوره مبارکه " نور" است.
یوم تشهد علیهم السنتهم...
و از مفهوم و معنای آن استفاده می شود که خواب بیننده را با شخصی دعوا یا خصومتی پیش آید که خصم او بر وی غلبه پیدا کند و یا خواب بیننده علیه او شاهد و دلیل بیاورد و بر خصم خویش غالب گردد. و شما مطلب خود را بر آن قیاس کنید.
✂️ ناخن گرفتن.
جمعه برای #گرفتن_ناخن، روز بسیار خوبیست و مستحب نیز هست. روزی را زیاد ، فقر را برطرف ، عمر را زیاد و سلامتی آورد.
👕👚 دوخت و دوز.
جمعه برای بریدن و دوختن، #لباس_نو روز بسیار مبارکیست و باعث برکت در زندگی و طول عمر میشود...
✴️️ وقت استخاره.
در روز جمعه از اذان صبح تا طلوع آفتاب و بعد از زوال ظهر تا ساعت ۱۶ عصر خوب است.
❇️️ ذکر روز جمعه.
اللّهم صلّ علی محمّد وآل محمّد وعجّل فرجهم ۱۰۰ مرتبه
✳️️ ذکر بعد از نماز صبح ۲۵۶ مرتبه #یانور موجب عزیز شدن در چشم خلایق میگردد.
💠 ️روز جمعه طبق روایات متعلق است به #حجة_ابن_الحسن_عسکری_عج. سفارش شده تا اعمال نیک و خیر خود را در این روز به پیشگاه مقدس ایشان هدیه کنیم تا ثواب دوچندان نصیبمان گردد
📚
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صبح که میشود
دنبالِ اتفاقاتِ خوب بگرد
دنبالِ آدمهایِ خوبی
که حالِ خوبت را
با نگاهشون و لبخندشون
به روزگارت سنجاق کنی
یک روزِ خوب، اتفاق نمیافتد
ساخته میشود...
صبح بخیر🌞
🔺🔹🔻🔸🔺
#طنز
🔺پیر مردی با چهرهای نورانی وارد یک مغازه طلا فروشی شد.
فروشنده با احترام از پیرمرد نورانی استقبال کرد.
پیرمرد گفت: من عمل صالح تو هستم...
مرد زرگر قهقههای زد و با تمسخر گفت: درست است که چهرهای نورانی دارید اما هرگز گمان نمیکنم عمل صالح چنین هیبتی داشته باشد.!!
در همین حین یک زوج جوان وارد مغازه شدند و سفارشی دادند.
مرد زرگر از آنها خواست که تا او حساب و کتاب میکند در مغازه بنشینند.
با کمال تعجب دید که خانم جوان رفت و در بغل پیرمرد نورانی نشست ، با تعجب از زن سوال کرد که چرا آنجا تو بغل پیرمرده نشستی؟!!
خانم جوان با تعجب گفت کدام پیرمرد ؟حال شما خوب است!!؟ از چه سخن می گوئید؟ کسی اینجا نیست. و با اوقات تلخی گفت : بالاخره این قطعه طلا را به ما می دهی یاخیر؟
مرد طلا فروش با تعجب و خجالت طلای زوج جوان را به آنها داد و مبلغ را دریافت کرد. و زوج جوان مغازه را ترک کردند.
پیرمرده رو به زرگر کرد و گفت: غیر از تو کسی مرا نمیبیند و این فقط برای صالحین و خواص محقق می شود.
دوباره مرد و زن دیگری وارد شدند و همان قصه تکرار شد.
پیرمرد به زرگر گفت من چیزی از تو نمیخواهم . این دستمال را به صورتت بمال تا روزیت بیشتر شود .
زرگر با حالت قدسی و روحانی دستمال را گرفت و بو کرد و به صورت مالید و نقش بر زمین شد .
پیرمرد و دوستانش هرچه پول و طلا بود برداشتند و مغازه را جارو زدند...😂
🔺بعد از ۴ سال پیرمرد با غل و زنجیر و اسکورت پلیس وارد مغازه شد.
افسر پلیس شرح ماجرا را از پیرمرد و زرگر سوال کرد و آنها به نوبت قصه را باز گفتند.
افسر پلیس گفت برای اطمینان باید دقیقا صحنه را تکرار کنید و پیرمرد دستمال را به زرگر داد و زرگر مالید و نقش بر زمین شد و اینبار شیخ و پلیس و دوستان دوباره مغازه را جارو زدند.
😂😂😱😂😂
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
°✺°🌺⚜°✺°🌺⚜°✺°🌺⚜°
#داستان_زیبایی_از_دزدی_خیاط
🔰قصهگويي در شب، نيرنگهاي خياطان را نقل ميكرد كه چگونه از پارچههاي مردم ميدزدند.
عده زيادي دور او جمع شده بودند و با جان و دل گوش ميدادند. نقال از پارچه دزدی بيرحمانه خياطان ميگفت. در اين زمان تركي از سرزمين مغولستان از اين سخنان به شدت عصباني شد و به نقال گفت: اي قصهگو در شهر شما كدام خياط در حيلهگري از همه ماهرتر است؟ نقال گفت: در شهر ما خياطي است به نام «پورشش» كه در پارچه دزدي زبانزد همه است.
ترك گفت: ولي او نميتواند از من پارچه بدزدد. مردم گفتند : ماهرتر و زيرک تر از تو هم فريب او را خوردهاند. خيلي به عقل خودت مغرور نباش. ترك گفت: نميتواند كلاه سر من بگذارد.
🔰حاضران گفتند ميتواند. ترک گفت: سر اسب عربي خودم شرط ميبندم كه اگر خياط بتواند از پارچه من بدزدد من اين اسب را به شما ميدهم ولي اگر نتواند من از شما يک اسب ميگيرم. ترک آن شب تا صبح از فكر و خيال خياط دزد خوابش نبرد. فردا صبح زود پارچه اطلسی برداشت و به دكان خياط رفت.
با گرمی سلام كرد و استاد خياط با خوشرویی احوال او را پرسيد و چنان با محبت برخورد كرد كه دل ترک را به دست آورد. وقتي ترک بلبلزباني خياط را ديد پارچه اطلس استانبولی را پيش خياط گذاشت و گفت از اين پارچه برای من يك لباس جنگ بدوز، بالايش تنگ و پاينش گشاد باشد. خياط گفت: به روي چشم! صدبار ترا با جان و دل خدمت ميكنم. آنگاه پارچه را اندازه گرفت، در ضمن كار داستانهايي از اميران و از بخششهاي آنان ميگفت. و با مهارت پارچه را قيچي ميزد.
🔰 ترک از شنيدن داستانها خندهاش گرفت و چشم ريز بادامی او از خنده بسته ميشد. خياط پارهای از پارچه را دزديد و زير رانش پنهان كرد. ترک از لذت افسانه، ادعای خود را فراموش كرده بود. از خياط خواست كه باز هم لطيفه بگويد. خياط حيلهگر لطيفه ديگری گفت و ترک از شدت خنده روي زمين افتاد. خياط تكه ديگری از پارچه را بريد و لای شلوارش پنهان كرد. ترک براي بار سوم از خياط خواست كه باز هم لطيفه بگويد. باز خياط لطيفه خنده دار تری گفت و ترک را كاملاً شكارخود كرد و باز از پارچه بريد.
🔰بار چهارم ترک تقاضای لطيفه كرد خياط گفت: بيچاره بس است، اگر يك لطيفة ديگر برايت بگويم قبايت خيلي تنگ ميشود. بيشتر از اين بر خود ستم مكن. اگر اندكي از كار من خبر داشتي به جاي خنده، گريه ميكردي. هم پارچهات را از دست دادي هم اسبت را در شرط باختي.
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
واي بر زل زدگان !!
زُل زدن مایه ی آزار است زُل نزنیم؛ به زن چاق توی پراید ، به النگوهای طلایی ردیف توی دستش .
به زن و شوهری که توی خیابان بحث می کنند ، به مرد دست و پا شکسته ی عصا به دست ، به ویلچرنشینش حتی ؛ با ماسک و بی ماسک .
به زن و شوهر با اختلاف سنی زیاد ، که دست همدیگر را گرفته اند و راه می روند ، به دوست داشتنشان زل نزنیم ؛ به درز پاره ی لباس ، به صورت سوخته و پوست جمع شده ، به زن زیبا ، به مرد زشت ، به زنی که دوربین به دست از زمین و زمان عکس می گیرد ، به تنهایی زنی که برای خودش گُل می خرد ؛
به مردی که راه می رود و زیر لب با خودش حرف می زند . به گدا ، به دیوانه ؛ به دیوانه ها هم زل نزنیم ، بگذاریم آرام برای خودشان لبخند بزنند ، بخندند
بگذاریم آنکه دلش گرفته و اشک می ریزد هم با خیال راحت گریه کند ، زل نزنیم ، زل زدن مایه ی آزار است .
کاش مجلس قانونی وضع می کرد و زُل زدن را جرم اعلام می کرد .
کاش سر در هر مدرسه ای می نوشتند وای بر زُل زنندگان ...
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
💎در زمان قدیم دو برادر بودند که هر دو خوب و با خدا بودند.یکی چوپان بودو دیگری در بازار شهر طلا فروشی داشت.بعد از چندین سال برادرچوپان برای بازدید وصله رحم به شهر آمده به مغازه برادر خود رفت وقتی مغازه برادر دید که بسیار شیک و مرتب بود، به اوگفت:
برادرتو چرا این کار را انتخاب کرده ای زیرا اینجا محل رفت آمد شیطان ها است و مشکل است در اینجا انسان با خدا و پرهیزگار باشد.
مرد زرگر روکرد به مرد چوپان و گفت:تو حالا چندین سال است فقط گوسفند دیده ای کوه و بیابان حالا چه کار غیر عادی می توانی انجام دهی.چوپان که در بتزار غربالی خریده بود اون را پر از آب کرد و گداشت کنار مغازه برادر و گفت:
ببین من آب را در غربال نگه میدارم از بس که در بیابان ریاضت کشیدم و ذکر خدا گفتم.مرد زرگر هم با خونسردی تکه آتشی از کوره طلا سازی برداشت و داخل پنبه ای گذاشت و کنار غربال گذاشت وگفت:
برادر جان ماهم در این مغازه و بازار بیدین نبوده ایم حالا خواهشمندم چند لحظه ای در مغازه من بنشین نا من برم آن طرف بازار برم و برگردم.
مرد چوپان مدتی ؛در مغازه طلا فروشی نشست یک دفعه زنی آمد و گفت این آقای زرگر کجا هستند چوپان گفت:خواهرم چه کار داری؟
زن گفت:این دست بندی که من دیروز خریدم خیلی برام تنگ است. چوپان گفت: کدام دستبند؟
زن ناگهان دست خود را از زیر چادر در آورد و گفت: این دست بند چوپان بیچاره تا به دست سفید و گوشتی زن نگاه کرد همه
چیز را فراموش کرد و خیره خیره دست زن نگاه کرد ناگاه برادرش سر رسید و گفت: ای برادر چرا آب دیگر درغربال نیست؟
و آتش روی پنبه هست؟
برادر چوپان بر سر خود زد و گفت:خاک بر سر من که در بیابان و کنج عژلت به دنبال عبادت و ریاضت بودم.
👌هرگاه در آزادی کامل و در کنار مردم به زندگی و کسب روزی پرداختیم و به اصطلاح آب از غربال مان نریخت ،کارمان درست است و ما نمی توانیم همه ی جامعه را محدود کنیم یا کنج عرلت بگیریم که یک وقت دلمان نلرزد
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #سرگذشت_دیبا #قسمت_نودوپنج هرکسی گوشه ای توی حیاط نشسته بود و به جایی خی
سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#سرگذشت_دیبا
#قسمت_نودوشش
بهترین لباسمو پوشیدم و اماده ی رفتن به عمارت شدم.مریم که متوجه شد قراره پیاده برم چادری بهم داد تا بندازم روی سرم و بااون لباس آراسته توی روستا ظاهر نشم.چادر رو به سر کردم و با عجله راه افتادم دل توی دلم نبود که زودتر برسم و جهانمو ببینم.پشت درعمارت رسیدم چادرموکمی جلوتر کشیدم.استرس بدی وجودمو گرفته بودو نمیدونستم چطور قراره بامن رفتار کنن و جهان بعداز این چندروز هنوزم شـیر منو میخوره یانه.حسِ دیدن جهان بعداز چندروز قلبم رو داشت تیکه تیکـه میکرد.حس عجیبی داشتم سعی کردم خودمو کنترل کنم.نفس عمیقی کشیدم و وارد عمارت شدم.در عمارت باز بود چشمم به جمال افتاد که روی تخـت توی حیاط نشسته بود و معلوم بود که منتظر اومدن منه بادیدن من از جـاش بلند شد و جلوی تخت ایستاد.نگاهش مثل همیشه بود و هیچ تنفری توی رفتارو نگاهش نمیدیدم.اما من ازش خجالت میکشیدم.سرمو پایین انداختم و زیرلب سلامی کردم.جمال بدون اینکه جواب سلاممو بده گفت بهادر توی اتاقمونه.سرمو بالا آوردم و باتعجب نگاهش کردم.ازاینکه اون اتاقو اتاقمون خطاب میکرد حسِ عجیبی بهم دست داده بود.نمیدونستم ازاون شب چیزی یادش هست یانه.اما نگاهش هنوز هم مثل همون شب بود همونطور که سعی میکردم مستقیم بهش نگاه نکنم گفتم:هرچی منتظرِ کاغذِ طلاق شدم خبری نشد خطبه ی طلاق رو خواندین؟نیشخندی زد و گفت انگار خیلی عجله داری برای خواندنخطبه ی طلاق دستپاچه شده بودم چادرمو روی سرم مرتب کردم وگفتم فکر میکردم چون فرارِ من باعث بی آبروییتون شده خیلی زودتر ازاینا طلاقم میدین.جمال بااین حرف حالت صورتش کاملا عوض شد.حالتی متأسف به خودش گرفت وگفت اونروز که از خواب بیدار شدم و تو رفتهبودی یادِ شب قبلش افتادم اونقدر خورده بودم و م* بودم که حتی یادم نمیاد چه حرفی زدم.کمی مکث کرد وگفت یا چه کاری کردم هیچکس نمیدونه اونشب چه اتفاقی افتاده جز تو.میتررسم کاری کرده باشم که فر_ارِ تو منطقی بوده باشه ومن باعث همه ی این اتفاقات شده باشم.این چندروز توی غارِ تنهایی خودم بودم تا شاید بتونم به یاد بیارم اونشب چه اتفاقی افتاده.اما همه چیز برام گنگو نامفهمومه و ازاون شب چیزی یادم نمیاد سرمو پایین انداختم وگفتم؛من برای دیدن جهان دیگه طاقت ندارم باید هرچه زودتر ببینمش.اینحرفو زدم ومنتظر نموندمتا جوابی بده وبه سمت اتاق راه افتادم چادرم رو از سر برداشتم و دلم برای دیدن جهان تاب نداشت.پشت در رسیدم و درو به عجله باز کردم.عزیزه کنار گهواره نشسته بود و داشت جهان رو تکون میداد تا بخوابه دویدم سمت گهواره و عزیزه از جـاش بلند شد و گوشه ای ایستاد.جهان به من نگاه میکرد و میخندید دلم برای خنده اش یه ذره شده بود توی آغوش گرفتمش و محـکم فشارش دادم.بوی تـنش عشق رو به وجودم تزریق کرد بارها و بارها بوسیدمش و توی دستام گرفتمش و چندباری دورش دادم.از ته دل میخندیدم وخوشحالی میکردم.چه شیرین بود حسِ وصال مادر به پسری که همه ی جونش بود.عزیزه با لبخند نگاهمون میکرد ازاینکه عزیزه مسئول نگهداری جهان بود خیالم راحت شده بود.همونطور که جهان بغـلم بود رفتم سمت عزیزه و دستشو توی دستم گرفتم و فـشار دادم و گفتم ازت ممنونم که مواظب پسرم بودی عزیزه ازت ممنونم عزیزه از خجالت گونه اش سرخ شد.خدمتکارای توی عمارت عادت نداشتن کسی ازشون تشکر کنه و وقتی کسی ازشون تشکر میکرد به جای خوشحالی خجالت میکشیدن.از عزیزه خواستم بره بیرون و من و جهان رو تنها بزاره دلم میخواست باجهان تنها باشم و به یادِ گذشته براش مادری کنم.سعی کردم به جهان شـیر بدم.چنددقیقه ای ممانعت کرد اما بعدبا خیال راحت شروع به شـیرخوردن کـرد خیلی خوشحال بودم و داشتم بهترین حس هارو کنار پسرم تجربه میکردم.اونقدر دلتنگش بودم که از نگاه کردن بهش سیرنمیشدم دوست داشتم ساعت ها بشینم ونگاهش کنم.دلم نمیخواست لحظه ای ازش چشم بردارم.خیلی زود توی بغــلم خوابش برد توی بغـلم تکونش میدادم دوست نداشتم از خودم دورش کنم و توی گهواره بزارمش.فکرِ اینکه قراره تا چندساعت دیگه دوباره ازش دور بشم حالمو بدمیکرد.پیشونیشو بوسیدم و داشتمباعشق نگاهش میکردم که جمال وارد اتاق شد میخواستم بلندشم که جمال مانعم شد.لـبه ی تحت نشست و بدون هیچ مقدمه ای گفت بهم بگو اونشب توی این اتاق چه اتفاقی افتاد که اینطور بی هوا عمارت و این اتاق رو ول کردی و ترجیح دادی فرار کنی؟دلم نمیخواست راجب اون شب وحسی که داشتم حرف بزنم جمال کاری نکرده بود.حتی به من دست هم نزد این من بودم که دیگه ظرفیت عشق و احساسات رونداشتم.تحمل زندگی کنارِ مردی رو نداشتم که اون عاشقم باشه و من کوچیکترین حسی بهش نداشته باشم.اون خطایی نکرده بود هیچ خطایی نمیدونستم چه جوابی بهش بدم.کلماتو و جملاتو کنارهم میچیدم تا به زبون بیارم.
💎پاییز آشناست...
مثل عزیزی که از سفر بازگشته، مثل
رفیقی که بعد مدتها به دیدنت آمده،
مثل بخار برخاسته از
چای داغی که با لذت و اشتیاق مینوشی،
مثل عطر خاک باران خورده،
مثل طعم گس خرمالو در هوایی ابری،
مثل بوی تند و گیرای نارنگی،
مثل صدای باران در شبی سرد،
مثل هیجان نخستین نگاه،
نخستین لبخند، نخستین آغوش...
پائیز را دوست دارم.
#نرگس_صرافیان_طوفان
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli