❤️هم دلی❤️
°✺°🌺⚜°✺°🌺⚜°✺°🌺⚜°
#داستان_زیبایی_از_دزدی_خیاط
🔰قصهگويي در شب، نيرنگهاي خياطان را نقل ميكرد كه چگونه از پارچههاي مردم ميدزدند.
عده زيادي دور او جمع شده بودند و با جان و دل گوش ميدادند. نقال از پارچه دزدی بيرحمانه خياطان ميگفت. در اين زمان تركي از سرزمين مغولستان از اين سخنان به شدت عصباني شد و به نقال گفت: اي قصهگو در شهر شما كدام خياط در حيلهگري از همه ماهرتر است؟ نقال گفت: در شهر ما خياطي است به نام «پورشش» كه در پارچه دزدي زبانزد همه است.
ترك گفت: ولي او نميتواند از من پارچه بدزدد. مردم گفتند : ماهرتر و زيرک تر از تو هم فريب او را خوردهاند. خيلي به عقل خودت مغرور نباش. ترك گفت: نميتواند كلاه سر من بگذارد.
🔰حاضران گفتند ميتواند. ترک گفت: سر اسب عربي خودم شرط ميبندم كه اگر خياط بتواند از پارچه من بدزدد من اين اسب را به شما ميدهم ولي اگر نتواند من از شما يک اسب ميگيرم. ترک آن شب تا صبح از فكر و خيال خياط دزد خوابش نبرد. فردا صبح زود پارچه اطلسی برداشت و به دكان خياط رفت.
با گرمی سلام كرد و استاد خياط با خوشرویی احوال او را پرسيد و چنان با محبت برخورد كرد كه دل ترک را به دست آورد. وقتي ترک بلبلزباني خياط را ديد پارچه اطلس استانبولی را پيش خياط گذاشت و گفت از اين پارچه برای من يك لباس جنگ بدوز، بالايش تنگ و پاينش گشاد باشد. خياط گفت: به روي چشم! صدبار ترا با جان و دل خدمت ميكنم. آنگاه پارچه را اندازه گرفت، در ضمن كار داستانهايي از اميران و از بخششهاي آنان ميگفت. و با مهارت پارچه را قيچي ميزد.
🔰 ترک از شنيدن داستانها خندهاش گرفت و چشم ريز بادامی او از خنده بسته ميشد. خياط پارهای از پارچه را دزديد و زير رانش پنهان كرد. ترک از لذت افسانه، ادعای خود را فراموش كرده بود. از خياط خواست كه باز هم لطيفه بگويد. خياط حيلهگر لطيفه ديگری گفت و ترک از شدت خنده روي زمين افتاد. خياط تكه ديگری از پارچه را بريد و لای شلوارش پنهان كرد. ترک براي بار سوم از خياط خواست كه باز هم لطيفه بگويد. باز خياط لطيفه خنده دار تری گفت و ترک را كاملاً شكارخود كرد و باز از پارچه بريد.
🔰بار چهارم ترک تقاضای لطيفه كرد خياط گفت: بيچاره بس است، اگر يك لطيفة ديگر برايت بگويم قبايت خيلي تنگ ميشود. بيشتر از اين بر خود ستم مكن. اگر اندكي از كار من خبر داشتي به جاي خنده، گريه ميكردي. هم پارچهات را از دست دادي هم اسبت را در شرط باختي.
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
واي بر زل زدگان !!
زُل زدن مایه ی آزار است زُل نزنیم؛ به زن چاق توی پراید ، به النگوهای طلایی ردیف توی دستش .
به زن و شوهری که توی خیابان بحث می کنند ، به مرد دست و پا شکسته ی عصا به دست ، به ویلچرنشینش حتی ؛ با ماسک و بی ماسک .
به زن و شوهر با اختلاف سنی زیاد ، که دست همدیگر را گرفته اند و راه می روند ، به دوست داشتنشان زل نزنیم ؛ به درز پاره ی لباس ، به صورت سوخته و پوست جمع شده ، به زن زیبا ، به مرد زشت ، به زنی که دوربین به دست از زمین و زمان عکس می گیرد ، به تنهایی زنی که برای خودش گُل می خرد ؛
به مردی که راه می رود و زیر لب با خودش حرف می زند . به گدا ، به دیوانه ؛ به دیوانه ها هم زل نزنیم ، بگذاریم آرام برای خودشان لبخند بزنند ، بخندند
بگذاریم آنکه دلش گرفته و اشک می ریزد هم با خیال راحت گریه کند ، زل نزنیم ، زل زدن مایه ی آزار است .
کاش مجلس قانونی وضع می کرد و زُل زدن را جرم اعلام می کرد .
کاش سر در هر مدرسه ای می نوشتند وای بر زُل زنندگان ...
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
💎در زمان قدیم دو برادر بودند که هر دو خوب و با خدا بودند.یکی چوپان بودو دیگری در بازار شهر طلا فروشی داشت.بعد از چندین سال برادرچوپان برای بازدید وصله رحم به شهر آمده به مغازه برادر خود رفت وقتی مغازه برادر دید که بسیار شیک و مرتب بود، به اوگفت:
برادرتو چرا این کار را انتخاب کرده ای زیرا اینجا محل رفت آمد شیطان ها است و مشکل است در اینجا انسان با خدا و پرهیزگار باشد.
مرد زرگر روکرد به مرد چوپان و گفت:تو حالا چندین سال است فقط گوسفند دیده ای کوه و بیابان حالا چه کار غیر عادی می توانی انجام دهی.چوپان که در بتزار غربالی خریده بود اون را پر از آب کرد و گداشت کنار مغازه برادر و گفت:
ببین من آب را در غربال نگه میدارم از بس که در بیابان ریاضت کشیدم و ذکر خدا گفتم.مرد زرگر هم با خونسردی تکه آتشی از کوره طلا سازی برداشت و داخل پنبه ای گذاشت و کنار غربال گذاشت وگفت:
برادر جان ماهم در این مغازه و بازار بیدین نبوده ایم حالا خواهشمندم چند لحظه ای در مغازه من بنشین نا من برم آن طرف بازار برم و برگردم.
مرد چوپان مدتی ؛در مغازه طلا فروشی نشست یک دفعه زنی آمد و گفت این آقای زرگر کجا هستند چوپان گفت:خواهرم چه کار داری؟
زن گفت:این دست بندی که من دیروز خریدم خیلی برام تنگ است. چوپان گفت: کدام دستبند؟
زن ناگهان دست خود را از زیر چادر در آورد و گفت: این دست بند چوپان بیچاره تا به دست سفید و گوشتی زن نگاه کرد همه
چیز را فراموش کرد و خیره خیره دست زن نگاه کرد ناگاه برادرش سر رسید و گفت: ای برادر چرا آب دیگر درغربال نیست؟
و آتش روی پنبه هست؟
برادر چوپان بر سر خود زد و گفت:خاک بر سر من که در بیابان و کنج عژلت به دنبال عبادت و ریاضت بودم.
👌هرگاه در آزادی کامل و در کنار مردم به زندگی و کسب روزی پرداختیم و به اصطلاح آب از غربال مان نریخت ،کارمان درست است و ما نمی توانیم همه ی جامعه را محدود کنیم یا کنج عرلت بگیریم که یک وقت دلمان نلرزد
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #سرگذشت_دیبا #قسمت_نودوپنج هرکسی گوشه ای توی حیاط نشسته بود و به جایی خی
سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#سرگذشت_دیبا
#قسمت_نودوشش
بهترین لباسمو پوشیدم و اماده ی رفتن به عمارت شدم.مریم که متوجه شد قراره پیاده برم چادری بهم داد تا بندازم روی سرم و بااون لباس آراسته توی روستا ظاهر نشم.چادر رو به سر کردم و با عجله راه افتادم دل توی دلم نبود که زودتر برسم و جهانمو ببینم.پشت درعمارت رسیدم چادرموکمی جلوتر کشیدم.استرس بدی وجودمو گرفته بودو نمیدونستم چطور قراره بامن رفتار کنن و جهان بعداز این چندروز هنوزم شـیر منو میخوره یانه.حسِ دیدن جهان بعداز چندروز قلبم رو داشت تیکه تیکـه میکرد.حس عجیبی داشتم سعی کردم خودمو کنترل کنم.نفس عمیقی کشیدم و وارد عمارت شدم.در عمارت باز بود چشمم به جمال افتاد که روی تخـت توی حیاط نشسته بود و معلوم بود که منتظر اومدن منه بادیدن من از جـاش بلند شد و جلوی تخت ایستاد.نگاهش مثل همیشه بود و هیچ تنفری توی رفتارو نگاهش نمیدیدم.اما من ازش خجالت میکشیدم.سرمو پایین انداختم و زیرلب سلامی کردم.جمال بدون اینکه جواب سلاممو بده گفت بهادر توی اتاقمونه.سرمو بالا آوردم و باتعجب نگاهش کردم.ازاینکه اون اتاقو اتاقمون خطاب میکرد حسِ عجیبی بهم دست داده بود.نمیدونستم ازاون شب چیزی یادش هست یانه.اما نگاهش هنوز هم مثل همون شب بود همونطور که سعی میکردم مستقیم بهش نگاه نکنم گفتم:هرچی منتظرِ کاغذِ طلاق شدم خبری نشد خطبه ی طلاق رو خواندین؟نیشخندی زد و گفت انگار خیلی عجله داری برای خواندنخطبه ی طلاق دستپاچه شده بودم چادرمو روی سرم مرتب کردم وگفتم فکر میکردم چون فرارِ من باعث بی آبروییتون شده خیلی زودتر ازاینا طلاقم میدین.جمال بااین حرف حالت صورتش کاملا عوض شد.حالتی متأسف به خودش گرفت وگفت اونروز که از خواب بیدار شدم و تو رفتهبودی یادِ شب قبلش افتادم اونقدر خورده بودم و م* بودم که حتی یادم نمیاد چه حرفی زدم.کمی مکث کرد وگفت یا چه کاری کردم هیچکس نمیدونه اونشب چه اتفاقی افتاده جز تو.میتررسم کاری کرده باشم که فر_ارِ تو منطقی بوده باشه ومن باعث همه ی این اتفاقات شده باشم.این چندروز توی غارِ تنهایی خودم بودم تا شاید بتونم به یاد بیارم اونشب چه اتفاقی افتاده.اما همه چیز برام گنگو نامفهمومه و ازاون شب چیزی یادم نمیاد سرمو پایین انداختم وگفتم؛من برای دیدن جهان دیگه طاقت ندارم باید هرچه زودتر ببینمش.اینحرفو زدم ومنتظر نموندمتا جوابی بده وبه سمت اتاق راه افتادم چادرم رو از سر برداشتم و دلم برای دیدن جهان تاب نداشت.پشت در رسیدم و درو به عجله باز کردم.عزیزه کنار گهواره نشسته بود و داشت جهان رو تکون میداد تا بخوابه دویدم سمت گهواره و عزیزه از جـاش بلند شد و گوشه ای ایستاد.جهان به من نگاه میکرد و میخندید دلم برای خنده اش یه ذره شده بود توی آغوش گرفتمش و محـکم فشارش دادم.بوی تـنش عشق رو به وجودم تزریق کرد بارها و بارها بوسیدمش و توی دستام گرفتمش و چندباری دورش دادم.از ته دل میخندیدم وخوشحالی میکردم.چه شیرین بود حسِ وصال مادر به پسری که همه ی جونش بود.عزیزه با لبخند نگاهمون میکرد ازاینکه عزیزه مسئول نگهداری جهان بود خیالم راحت شده بود.همونطور که جهان بغـلم بود رفتم سمت عزیزه و دستشو توی دستم گرفتم و فـشار دادم و گفتم ازت ممنونم که مواظب پسرم بودی عزیزه ازت ممنونم عزیزه از خجالت گونه اش سرخ شد.خدمتکارای توی عمارت عادت نداشتن کسی ازشون تشکر کنه و وقتی کسی ازشون تشکر میکرد به جای خوشحالی خجالت میکشیدن.از عزیزه خواستم بره بیرون و من و جهان رو تنها بزاره دلم میخواست باجهان تنها باشم و به یادِ گذشته براش مادری کنم.سعی کردم به جهان شـیر بدم.چنددقیقه ای ممانعت کرد اما بعدبا خیال راحت شروع به شـیرخوردن کـرد خیلی خوشحال بودم و داشتم بهترین حس هارو کنار پسرم تجربه میکردم.اونقدر دلتنگش بودم که از نگاه کردن بهش سیرنمیشدم دوست داشتم ساعت ها بشینم ونگاهش کنم.دلم نمیخواست لحظه ای ازش چشم بردارم.خیلی زود توی بغــلم خوابش برد توی بغـلم تکونش میدادم دوست نداشتم از خودم دورش کنم و توی گهواره بزارمش.فکرِ اینکه قراره تا چندساعت دیگه دوباره ازش دور بشم حالمو بدمیکرد.پیشونیشو بوسیدم و داشتمباعشق نگاهش میکردم که جمال وارد اتاق شد میخواستم بلندشم که جمال مانعم شد.لـبه ی تحت نشست و بدون هیچ مقدمه ای گفت بهم بگو اونشب توی این اتاق چه اتفاقی افتاد که اینطور بی هوا عمارت و این اتاق رو ول کردی و ترجیح دادی فرار کنی؟دلم نمیخواست راجب اون شب وحسی که داشتم حرف بزنم جمال کاری نکرده بود.حتی به من دست هم نزد این من بودم که دیگه ظرفیت عشق و احساسات رونداشتم.تحمل زندگی کنارِ مردی رو نداشتم که اون عاشقم باشه و من کوچیکترین حسی بهش نداشته باشم.اون خطایی نکرده بود هیچ خطایی نمیدونستم چه جوابی بهش بدم.کلماتو و جملاتو کنارهم میچیدم تا به زبون بیارم.
💎پاییز آشناست...
مثل عزیزی که از سفر بازگشته، مثل
رفیقی که بعد مدتها به دیدنت آمده،
مثل بخار برخاسته از
چای داغی که با لذت و اشتیاق مینوشی،
مثل عطر خاک باران خورده،
مثل طعم گس خرمالو در هوایی ابری،
مثل بوی تند و گیرای نارنگی،
مثل صدای باران در شبی سرد،
مثل هیجان نخستین نگاه،
نخستین لبخند، نخستین آغوش...
پائیز را دوست دارم.
#نرگس_صرافیان_طوفان
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
زن و شوهر باید مثل آینه باشن؛
- خطاها رو با مهربونی نشون بدن، نه با سرزنش.
- زیباییها رو بزرگ کنن، نه کوچیک.
- آینهای که عشق رو بازتاب بده، همیشه شفاف میمونه.
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🔷🔹🔹🔹🔹🔹
#قدرت_باور
💞ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪﻱ ﺁﮐﻮﺍﺭﻳﻮﻣﻲ ﺷﻴﺸﻪ ﺍﻱ ﺳﺎﺧﺖ ﻭ ﺑﺎ ﺩﻳﻮﺍﺭﻱ ﺷﻴﺸﻪ ﺍﻱ ﺍﻥ ﺭﺍ ﺩﻭ ﻗﺴﻤﺖ ﮐﺮﺩ ، ﺩﺭ ﻳﮏ ﻗﺴﻤﺖ ﻣﺎﻫﻲ ﺑﺰﺭﮔﻲ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﺩﺭ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﻳﮕﺮ ﻣﺎﻫﻲ ﮐﻮﭼﮑﻲ ﮐﻪ ﻏﺬﺍﻱ ﻣﻮﺭﺩ ﻋﻼﻗﻪ ی ﻣﺎﻫﻲ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﻮﺩ !
ﻣﺎﻫﻲ ﮐﻮﭼﮏ ﺗﻨﻬﺎ ﻏﺬﺍﻱ ﻣﺎﻫﻲ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻏﺬﺍﻱ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﻧﻤﻲ ﺩﺍﺩ ...
ﺍﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻣﺎﻫﻲ ﮐﻮﭼﮏ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﻭ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺑﻪ ﻃﺮﻓﺶ ﺣﻤﻠﻪ ﮐﺮﺩ ، ﺍﻣﺎ ﻫﺮ ﺑﺎﺭ ﺑﻪ ﺩﻳﻮﺍﺭی ﻧﺎﻣﺮﺋﻲ می ﺧﻮﺭﺩ ...
ﻫﻤﺎﻥ ﺩﻳﻮﺍﺭ ﺷﻴﺸﻪ ﺍﻱ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻏﺬﺍﻱ ﻣﻮﺭﺩ ﻋﻼﻗﺶ ﺟﺪﺍ ﻣﻲﮐﺮﺩ ...
ﺑﺎﻻ ﺧﺮﻩ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﻲ ﺍﺯ ﺣﻤﻠﻪ ﺑﻪ ﻣﺎﻫﻲ ﮐﻮﭼﮏ ﻣﻨﺼﺮﻑ ﺷﺪ ...
ﺍﻭ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻃﺮﻑ ﺍﮐﻮﺍﺭﻳﻮﻡ ﻭ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻣﺎﻫﻲ ﮐﻮﭼﮏ ﮐﺎﺭﻱ ﻏﻴﺮ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ !..
ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪ ﺷﻴﺸﻪ ﻭﺳﻂ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺭﺍﻩ ﻣﺎﻫﻲ ﺑﺰﺭﮒ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ ؛ ﺍﻣﺎ ﻣﺎﻫﻲ ﺑﺰﺭﮒ ﻫﺮﮔﺰ ﺑﻪ ﻣﺎﻫﻲ ﮐﻮﭼﮏ ﺣﻤﻠﻪ ﻧﮑﺮﺩ !..
ﺍﻭ ﻫﺮﮔﺰ ﻗﺪﻡ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺩﻳﮕﺮ ﺍﮐﻮﺍﺭﻳﻮﻡ ﻧﮕﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﺍﺯ ﮔﺮﺳﻨﮕﻲ ﻣﺮﺩ !!
ﻣﻲﺩﺍﻧﻴﺪ ﭼﺮﺍ ؟ !
ﺁﻥ ﺩﻳﻮﺍﺭ ﺷﻴﺸﻪ ﺍﻱ ﺩﻳﮕﺮ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺷﺖ ، ﺍﻣﺎ ﻣﺎﻫﻲ ﺑﺰﺭﮒ ﺩﺭ ﺫﻫﻨﺶ ﻳﮏ ﺩﻳﻮﺍﺭ ﺷﻴﺸﻪ ﺍی ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ ...
ﻳﮏ ﺩﻳﻮﺍﺭ ﮐﻪ ﺷﮑﺴﺘﻨﺶ ﺍﺯ ﺷﮑﺴﺘﻦ ﻫﺮ ﺩﻳﻮﺍﺭ ﻭﺍﻗﻌﻲ ﺳﺨﺖ ﺗﺮ ﺑﻮﺩ ؛
ﺁﻥ ﺩﻳﻮﺍﺭ ﺑﺎﻭﺭ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﻮﺩ ...
ﺑﺎﻭﺭﺵ ﺑﻪ ﻣﺤﺪﻭﺩﻳﺖ ...
ﺑﺎﻭﺭﺵ ﺑﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﻳﻮﺍﺭ ...
ﺑﺎﻭﺭﺵ ﺑﻪ ﻧﺎﺗﻮﺍﻧﯽ ...
ﺑﺎﻭﺭﻫﺎﯼ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺳﺎﺯﺩ.
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
88.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مردی قصدِ طلاق دادن زنش را داشت
دوستش علت را جويا شد
و او در پاسخ گفت:
"همسرم وادارم كرد سيگار و تریاک رو ترک كنم
كاری كرد تا قُمار را کنار گذاشتم،
پس انداز کردن و تجارت را یادم داد،
و اکنون دوستانم، آدم های سرشناس و بزرگی هستند"
دوستش با تعجب گفت:
"خب همه ی اینهایی که گفتی واقعاً عالی هست"
مرد جواب داد:
"اين را می دانم و برای همین حس مي كنم كه زنم دیگر در شان و شخصیت من نيست !"
💫اگر آدم ها👆 را بیشتر از ظرفیت و لیاقتشان بزرگ کنیم دیگه نه ما را می بینند و نه خودشان را ‼️
پس بیایید
هرگز
به اندازه ی آدم ها دست نزنیم‼️
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
نرگسی میگه
به ایستگاه منطق که رسیدی؛ بعضی آدمها از نگاه تو میافتند، بعضی ناخواسته عزیزتر میشوند و نسبت به بعضی، کاملا بیحس میشوی. اما چیزی که مهم است این است؛ در قلمروی منطق، هیچ چیز بیدلیل نیست.
عزیزترینت ذره ذره از مقابل چشمان تو میافتد، تو میبینی، اما دلیل این سقوط را روی دریچهی احساست حک میکنی، به منطقت حق میدهی و هیچ تلاشی برای نگه داشتن دلبستگیات نمیکنی.
به ایستگاه منطق که رسیدی؛ تمامِ بودنها، ماندنها و از دست دادنها، هزار و یک برهان و معادله دارند و تمام کارها و رفتارها برای نیل به نتیجهای معیّن انجام میشوند.
به ایستگاه منطق که رسیدی؛ پخته میشوی، آنقدر که دستنیافتنیترین بخش وجود تو برای آدمها، جزیرهی احساس تو خواهد بود
💖
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
▫️این جمله را باید با طلا نوشت و بر دیوار قاب گرفت !
دزدهای کوچک قربانیان فقرند و دزدهای بزرگ ریشه های فقر ،
عدالت حقیقی در حذف ریشه های فقر است نه به زنجیر کشیدن قربانیان فقر !
▫️داستایفسکی
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli