eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.1هزار دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
💎در زمان قدیم دو برادر بودند که هر دو خوب و با خدا بودند.یکی چوپان بودو دیگری در بازار شهر طلا فروشی داشت.بعد از چندین سال برادرچوپان برای بازدید وصله رحم به شهر آمده به مغازه برادر خود رفت وقتی مغازه برادر دید که بسیار شیک و مرتب بود، به اوگفت: برادرتو چرا این کار را انتخاب کرده ای زیرا اینجا محل رفت آمد شیطان ها است و مشکل است در اینجا انسان با خدا و پرهیزگار باشد. مرد زرگر روکرد به مرد چوپان و گفت:تو حالا چندین سال است فقط گوسفند دیده ای کوه و بیابان حالا چه کار غیر عادی می توانی انجام دهی.چوپان که در بتزار غربالی خریده بود اون را پر از آب کرد و گداشت کنار مغازه برادر و گفت: ببین من آب را در غربال نگه میدارم از بس که در بیابان ریاضت کشیدم و ذکر خدا گفتم.مرد زرگر هم با خونسردی تکه آتشی از کوره طلا سازی برداشت و داخل پنبه ای گذاشت و کنار غربال گذاشت وگفت: برادر جان ماهم در این مغازه و بازار بی‌دین نبوده ایم حالا خواهشمندم چند لحظه ای در مغازه من بنشین نا من برم آن طرف بازار برم و برگردم. مرد چوپان مدتی ؛در مغازه طلا فروشی نشست یک دفعه زنی آمد و گفت این آقای زرگر کجا هستند چوپان گفت:خواهرم چه کار داری؟ زن گفت:این دست بندی که من دیروز خریدم خیلی برام تنگ است. چوپان گفت: کدام دستبند؟ زن ناگهان دست خود را از زیر چادر در آورد و گفت: این دست بند چوپان بیچاره تا به دست سفید و گوشتی زن نگاه کرد همه چیز را فراموش کرد و خیره خیره دست زن نگاه کرد ناگاه برادرش سر رسید و گفت: ای برادر چرا آب دیگر درغربال نیست؟ و آتش روی پنبه هست؟ برادر چوپان بر سر خود زد و گفت:خاک بر سر من که در بیابان و کنج عژلت به دنبال عبادت و ریاضت بودم. 👌هرگاه در آزادی کامل و در کنار مردم به زندگی و کسب روزی پرداختیم و به اصطلاح آب از غربال مان نریخت ،کارمان درست است و ما نمی توانیم همه ی جامعه را محدود کنیم یا کنج عرلت بگیریم که یک وقت دلمان نلرزد 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #سرگذشت_دیبا #قسمت_نودوپنج هرکسی گوشه ای توی حیاط نشسته بود و به جایی خی
سرگذشت بهترین لباسمو پوشیدم و اماده ی رفتن به عمارت شدم.مریم که متوجه شد قراره پیاده برم چادری بهم داد تا بندازم روی سرم و بااون لباس آراسته توی روستا ظاهر نشم.چادر رو به سر کردم و با عجله راه افتادم دل توی دلم نبود که زودتر برسم و جهانمو ببینم.پشت درعمارت رسیدم چادرمو‌کمی جلوتر کشیدم.استرس بدی وجودمو گرفته بودو نمیدونستم چطور قراره بامن رفتار کنن و جهان بعداز این چندروز هنوزم شـیر منو میخوره یانه.حسِ دیدن جهان بعداز چندروز قلبم رو داشت تیکه تیکـه میکرد.حس عجیبی داشتم سعی کردم خودمو کنترل کنم.نفس عمیقی کشیدم و وارد عمارت شدم.در عمارت باز بود چشمم به جمال افتاد که روی تخـت توی حیاط نشسته بود و معلوم بود که منتظر اومدن منه بادیدن من از جـاش بلند شد و جلوی تخت ایستاد.نگاهش مثل همیشه بود و هیچ تنفری توی رفتارو نگاهش نمیدیدم.اما من ازش خجالت میکشیدم.سرمو پایین انداختم و زیرلب سلامی کردم.جمال بدون اینکه جواب سلاممو بده گفت بهادر توی اتاقمونه.سرمو بالا آوردم و باتعجب نگاهش کردم.ازاینکه اون اتاقو اتاقمون خطاب میکرد حسِ عجیبی بهم دست داده بود.نمیدونستم ازاون شب چیزی یادش هست یانه.اما نگاهش هنوز هم مثل همون شب بود همونطور که سعی میکردم مستقیم بهش نگاه نکنم گفتم:هرچی منتظرِ‌ کاغذِ طلاق شدم خبری نشد خطبه ی طلاق رو خواندین؟نیشخندی زد و گفت انگار خیلی عجله داری برای خواندن‌خطبه ی طلاق دستپاچه شده‌ بودم چادرمو روی سرم مرتب کردم و‌گفتم فکر میکردم چون فرارِ من باعث بی آبروییتون شده خیلی زودتر ازاینا طلاقم میدین.جمال بااین حرف حالت صورتش کاملا عوض شد.حالتی متأسف به خودش گرفت و‌گفت اونروز که از خواب بیدار شدم و تو رفته‌بودی یادِ شب قبلش افتادم اونقدر خورده بودم و م* بودم که حتی یادم نمیاد چه حرفی زدم.کمی مکث کرد و‌گفت یا چه کاری کردم هیچکس نمیدونه اونشب چه اتفاقی افتاده جز تو.میتررسم کاری کرده باشم که فر_ارِ تو منطقی بوده باشه و‌من باعث همه ی این اتفاقات شده باشم.این چندروز توی غارِ تنهایی خودم‌ بودم تا شاید بتونم به یاد بیارم اونشب چه اتفاقی افتاده.اما همه چیز برام گنگ‌و‌ نامفهمومه و ازاون شب چیزی یادم نمیاد سرمو پایین انداختم و‌گفتم؛من برای دیدن جهان دیگه طاقت ندارم باید هرچه زودتر ببینمش.اینحرفو زدم و‌منتظر نموندم‌تا جوابی بده و‌به سمت اتاق راه افتادم چادرم رو از سر برداشتم و دلم برای دیدن جهان تاب نداشت.پشت در رسیدم و درو به عجله باز کردم.عزیزه کنار گهواره نشسته بود و داشت جهان رو تکون میداد تا بخوابه دویدم سمت گهواره و عزیزه از جـاش بلند شد و گوشه ای ایستاد.جهان به من نگاه میکرد و میخندید دلم برای خنده اش یه ذره شده بود توی آغوش گرفتمش و محـکم فشارش دادم.بوی تـنش عشق رو به وجودم تزریق کرد بارها و بارها بوسیدمش و توی دستام گرفتمش و چندباری دورش دادم.از ته دل میخندیدم وخوشحالی میکردم‌.چه شیرین بود حسِ وصال مادر به پسری که همه ی جونش بود.عزیزه با لبخند نگاهمون میکرد ازاینکه عزیزه مسئول نگهداری جهان بود خیالم راحت شده بود.همونطور که جهان بغـلم بود رفتم سمت عزیزه و دستشو توی دستم گرفتم و فـشار دادم و گفتم ازت ممنونم که مواظب پسرم بودی عزیزه ازت ممنونم عزیزه از خجالت گونه اش سرخ شد.خدمتکارای توی عمارت عادت نداشتن کسی ازشون تشکر کنه و وقتی کسی ازشون تشکر میکرد به جای خوشحالی خجالت میکشیدن.از عزیزه خواستم بره بیرون و من و جهان رو تنها بزاره دلم میخواست باجهان تنها باشم و به یادِ گذشته براش مادری کنم.سعی کردم به جهان شـیر بدم.چنددقیقه ای ممانعت کرد اما بعدبا خیال راحت شروع به شـیرخوردن کـرد خیلی خوشحال بودم و داشتم بهترین حس هارو کنار پسرم تجربه میکردم.اونقدر دلتنگش بودم که از نگاه کردن بهش سیرنمیشدم دوست داشتم ساعت ها بشینم و‌نگاهش کنم.دلم نمیخواست لحظه ای ازش چشم بردارم.خیلی زود‌ توی بغــلم خوابش برد توی بغـلم تکونش میدادم دوست نداشتم از خودم دورش کنم و توی گهواره بزارمش.فکرِ اینکه قراره تا چندساعت دیگه دوباره ازش دور بشم حالمو بدمیکرد.پیشونیشو بوسیدم و داشتم‌باعشق نگاهش میکردم که جمال وارد اتاق شد میخواستم بلندشم که جمال مانعم شد.لـبه ی تحت نشست و بدون هیچ مقدمه ای گفت بهم بگو‌ اونشب توی این اتاق چه اتفاقی افتاد که اینطور بی هوا عمارت و‌ این اتاق رو ول کردی و ترجیح دادی فرار کنی؟دلم نمیخواست راجب اون شب و‌حسی که داشتم حرف بزنم جمال کاری نکرده بود.حتی به من دست هم‌‌ نزد این من بودم که دیگه ظرفیت عشق و احساسات رو‌نداشتم.تحمل زندگی کنارِ مردی رو نداشتم که اون عاشقم باشه و من کوچیکترین حسی بهش نداشته باشم.اون خطایی نکرده بود هیچ خطایی نمیدونستم چه جوابی بهش بدم.کلماتو و جملاتو کنارهم میچیدم تا به زبون بیارم.
💎پاییز آشناست... مثل عزیزی که از سفر بازگشته، مثل رفیقی که بعد مدت‌ها به دیدنت آمده، مثل بخار برخاسته از چای داغی که با لذت و اشتیاق می‌نوشی‌، مثل عطر خاک باران خورده، مثل طعم گس خرمالو در هوایی ابری، مثل بوی تند و گیرای نارنگی، مثل صدای باران در شبی سرد، مثل هیجان نخستین نگاه، نخستین لبخند، نخستین آغوش... پائیز را دوست دارم. 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
زن و شوهر باید مثل آینه باشن؛ - خطاها رو با مهربونی نشون بدن، نه با سرزنش. - زیبایی‌ها رو بزرگ کنن، نه کوچیک. - آینه‌ای که عشق رو بازتاب بده، همیشه شفاف می‌مونه. ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🔷🔹🔹🔹🔹🔹 💞ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪﻱ ﺁﮐﻮﺍﺭﻳﻮﻣﻲ ﺷﻴﺸﻪ ﺍﻱ ﺳﺎﺧﺖ ﻭ ﺑﺎ ﺩﻳﻮﺍﺭﻱ ﺷﻴﺸﻪ ﺍﻱ ﺍﻥ ﺭﺍ ﺩﻭ ﻗﺴﻤﺖ ﮐﺮﺩ ، ﺩﺭ ﻳﮏ ﻗﺴﻤﺖ ﻣﺎﻫﻲ ﺑﺰﺭﮔﻲ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﺩﺭ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﻳﮕﺮ ﻣﺎﻫﻲ ﮐﻮﭼﮑﻲ ﮐﻪ ﻏﺬﺍﻱ ﻣﻮﺭﺩ ﻋﻼﻗﻪ ی ﻣﺎﻫﻲ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﻮﺩ ! ﻣﺎﻫﻲ ﮐﻮﭼﮏ ﺗﻨﻬﺎ ﻏﺬﺍﻱ ﻣﺎﻫﻲ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻏﺬﺍﻱ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﻧﻤﻲ ﺩﺍﺩ ... ﺍﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻣﺎﻫﻲ ﮐﻮﭼﮏ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﻭ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺑﻪ ﻃﺮﻓﺶ ﺣﻤﻠﻪ ﮐﺮﺩ ، ﺍﻣﺎ ﻫﺮ ﺑﺎﺭ ﺑﻪ ﺩﻳﻮﺍﺭی ﻧﺎﻣﺮﺋﻲ می ﺧﻮﺭﺩ ... ﻫﻤﺎﻥ ﺩﻳﻮﺍﺭ ﺷﻴﺸﻪ ﺍﻱ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻏﺬﺍﻱ ﻣﻮﺭﺩ ﻋﻼﻗﺶ ﺟﺪﺍ ﻣﻲﮐﺮﺩ ... ﺑﺎﻻ ﺧﺮﻩ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﻲ ﺍﺯ ﺣﻤﻠﻪ ﺑﻪ ﻣﺎﻫﻲ ﮐﻮﭼﮏ ﻣﻨﺼﺮﻑ ﺷﺪ ... ﺍﻭ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻃﺮﻑ ﺍﮐﻮﺍﺭﻳﻮﻡ ﻭ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻣﺎﻫﻲ ﮐﻮﭼﮏ ﮐﺎﺭﻱ ﻏﻴﺮ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ !.. ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪ ﺷﻴﺸﻪ ﻭﺳﻂ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺭﺍﻩ ﻣﺎﻫﻲ ﺑﺰﺭﮒ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ ؛ ﺍﻣﺎ ﻣﺎﻫﻲ ﺑﺰﺭﮒ ﻫﺮﮔﺰ ﺑﻪ ﻣﺎﻫﻲ ﮐﻮﭼﮏ ﺣﻤﻠﻪ ﻧﮑﺮﺩ !.. ﺍﻭ ﻫﺮﮔﺰ ﻗﺪﻡ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺩﻳﮕﺮ ﺍﮐﻮﺍﺭﻳﻮﻡ ﻧﮕﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﺍﺯ ﮔﺮﺳﻨﮕﻲ ﻣﺮﺩ !! ﻣﻲﺩﺍﻧﻴﺪ ﭼﺮﺍ ؟ ! ﺁﻥ ﺩﻳﻮﺍﺭ ﺷﻴﺸﻪ ﺍﻱ ﺩﻳﮕﺮ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺷﺖ ، ﺍﻣﺎ ﻣﺎﻫﻲ ﺑﺰﺭﮒ ﺩﺭ ﺫﻫﻨﺶ ﻳﮏ ﺩﻳﻮﺍﺭ ﺷﻴﺸﻪ ﺍی ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ ... ﻳﮏ ﺩﻳﻮﺍﺭ ﮐﻪ ﺷﮑﺴﺘﻨﺶ ﺍﺯ ﺷﮑﺴﺘﻦ ﻫﺮ ﺩﻳﻮﺍﺭ ﻭﺍﻗﻌﻲ ﺳﺨﺖ ﺗﺮ ﺑﻮﺩ ؛ ﺁﻥ ﺩﻳﻮﺍﺭ ﺑﺎﻭﺭ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﻮﺩ ... ﺑﺎﻭﺭﺵ ﺑﻪ ﻣﺤﺪﻭﺩﻳﺖ ... ﺑﺎﻭﺭﺵ ﺑﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﻳﻮﺍﺭ ... ﺑﺎﻭﺭﺵ ﺑﻪ ﻧﺎﺗﻮﺍﻧﯽ ... ﺑﺎﻭﺭﻫﺎﯼ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺳﺎﺯﺩ. 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
88.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مردی قصدِ طلاق دادن زنش را داشت دوستش علت را جويا شد و او در پاسخ گفت: "همسرم وادارم كرد سيگار و تریاک رو ترک كنم كاری كرد تا قُمار را کنار گذاشتم، پس انداز کردن و تجارت را یادم داد، و اکنون دوستانم، آدم های سرشناس و بزرگی هستند" دوستش با تعجب گفت: "خب همه ی اینهایی که گفتی واقعاً عالی هست" مرد جواب داد: "اين را می دانم و برای همین حس مي كنم كه زنم دیگر در شان و شخصیت من نيست !" 💫اگر آدم ها👆 را بیشتر از ظرفیت و لیاقتشان بزرگ کنیم دیگه نه ما را می بینند و نه خودشان را ‼️ پس بیایید هرگز به اندازه ی آدم ها دست نزنیم‼️ 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃 نرگسی میگه به ایستگاه منطق که رسیدی؛ بعضی آدم‌ها از نگاه تو می‌افتند، بعضی ناخواسته عزیزتر می‌شوند و نسبت به بعضی، کاملا بی‌حس می‌شوی. اما چیزی که مهم است این است؛ در قلمروی منطق، هیچ چیز بی‌دلیل نیست. عزیزترینت ذره ذره از مقابل چشمان تو می‌افتد، تو می‌بینی، اما دلیل این سقوط را روی دریچه‌ی احساست حک می‌کنی، به منطقت حق می‌دهی و هیچ تلاشی برای نگه داشتن دلبستگی‌ات نمی‌کنی. به ایستگاه منطق که رسیدی؛ تمامِ بودن‌ها، ماندن‌ها و از دست دادن‌ها، هزار و یک برهان و معادله دارند و تمام کارها و رفتارها برای نیل به نتیجه‌ای معیّن انجام می‌شوند. به ایستگاه منطق که رسیدی؛ پخته می‌شوی، آنقدر که دست‌نیافتنی‌ترین بخش وجود تو برای آدم‌ها، جزیره‌ی احساس تو خواهد بود 💖 جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
▫️این جمله را باید با طلا نوشت و بر دیوار قاب گرفت ! دزدهای کوچک قربانیان فقرند و دزدهای بزرگ ریشه های فقر ، عدالت حقیقی در حذف ریشه های فقر است نه به زنجیر کشیدن قربانیان فقر ! ▫️داستایفسکی 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #سرگذشت_دیبا #قسمت_نودوشش بهترین لباسمو پوشیدم و اماده ی رفتن به عمارت ش
سرگذشت جمال ازجـاش بلند شد و درست روبروی من روی قالی نشست.نمیتونستم سرمو‌بالا بیارم از کاری که کرده بود و‌تصمیمی‌که توی اوج‌عـصبانیت و‌ اوج احساسات گرفته بودم پشیمون بودم.جمال دستی به‌ موهای جهان کشیدوگفت یعنی کاری که کردم‌اینقدر بد بود که قید ارامشتو زدی؟سری به نشونه ی نه تکون دادم و‌زیرلـب گفتم نه شما کاری نکردین هیچ کاری.فقط اقرار کردین جمال متوجه منظورم شد و توی نگاهش خجالت نشست.جمال سرشو بالا اورد و توی چشمام نگاه کرد.اب دهنشو‌قورت داد و گفت من اونشب م* بودم و‌به عشق اقرار کردم.کمی مکث کرد و‌ادامه داد امروز م* نیستم و بازم به عشق اقرار میکنم اما فکر نمیکردم اقرار به عشق نتیجش فــرارِ معشوق باشه.پرده ی اشک نگاهمو تار کرده بود.نمیتونستم درست صورتشو ببینم.چشمامو‌ بستم و باز کردم‌ تا بتونم واضح ببینمش.لبخند تلخی زدم و گفتم اما من زنی نیستم که بتونم به تو عشق بدم عشقتو بزار برای زنی که‌ همه ی احساسش برای تو باشه.جمال با جدیت گفت اما من ازت احساس نخواستم من درک‌ میکنم که تو عاشق برادرم بودی و حالا خیلی زوده که بخوای عاشق کسی دیگه ای بشی.من همه ی اینارو‌میفهمم دیبا ازت توقع نداشتم که توهم عاشقم باشی.فقط ازت فرصت میخواستم تا بزاری عاشقی کنم.اشک هام راهشو پیدا کرد و صورتم‌ خیـس شد.جمال کلافه بنظر میرسید دستی به موهاش کشید و گفت من به این باور ندارم که آدم فقط یکبار عاشق میشه.شاید کسی کنار یک نفر خیلی عاشق باشه‌ اما وقتی اون عشق از دست بره بتونه کنارِ کسی دیگه عاشقتر باشه.بااین حرفش بهم کمی برخورد حس میکردم میخواد عشق رو به قلبم تحمیل کنه.از جا بلند‌شدم‌ و‌جهان رو گذاشتم توی‌ گهواره اش و‌با عصبانیت گفتم اما من اینو باور ندارم.من فقط یکبار عاشق شدم و عاشق میمونم نمیتونم کسی رو‌به زور توی قلبم جـاکـنم لیاقت تو زنیه که بتونه عمیقا بهت عشق بده.برات زنانگی کنه و دلبری.کنارش ارامش رو تجربه کنی اما من اون زن نیستم.جمال کلافه تر از قبل ادامه داد من ازت هیچی نمیخوام دیبا میفهمی؟هیچی فقط بهم فرصت عاشقی بده میخوام شانسمو توی عشق امتحان کنم.نمیخوام راحت ازاین عشقی که توی قلبم خونه کرده بگذرم.فقط ازت میخوام بمونی و به هردومون فرصت زندگی بدی.حرف های جمال کمی دل بی قرارمو اروم کرد با اکراه گفتم پس خانم بزرگ چی؟پس اون آبروی از دست رفته ای که بقیه ازش حرف میزنن چی؟چطور میتونم توی عمارت بمونم وقتی قضاوتم میکنن؟جمال بلند شد و روبروم‌ ایستاد و گفت من خانِ این عمارتم خانم بزرگ مادرمه درسته اما هرچقدر هم قدرت داشته باشه اگر من تصمیمی بگیرم هیچکس نمیتونه دخالتی بکنه یا تصمیممو عوض کنه.یعنی ازم میخوای اینجا بمونم؟بمون دیبا بمون و به من و خودت و این بچه فرصت زندگی بده بمون و جهانو خودت بزرگش کن.دیگه چی از خدا میخواستم؟میتونستم پیش پسرم بمونم اما عشقی که جمال به من داشت منو میتررسوند میتررسیدم ازاین عشقِ یک طرفه نابود بشه اما حالا که خودش اینطور میخواد منم از خدام بود که بمونم فقط بخاطر جهان سکوت کردم سکوتی که فقط نشانه ی رضـایت بود.ازاین سکوت من لبخندی روی لـب های جمال نشست.برق خوشحالی رو میتونستم از چشماش بخوانم دروغ چرا من هم خوشحال بودم و حس و حال عجیبی داشتم بعدازاون زندگی سرتاسر عشق داشتم زندگی رو درکنار مردی تجربه میکردم که از ته قلب عاشقم بود و بهم عشق می ورزید اما من در وجودم چیزی نداشتم که بخوام در قبال اون همه عشق بهش تقدیم کنم فقط میتونستم ازش ممنون باشم همین.احترام خاصی براش قائل بودم بخاطر انسانیت و‌مردانگـی که در وجودش بود.جمال رفت سمت گهواره جهان و پیشونیشو بوسید و گفت براش پدری میکنم و نمیزارم جای خالی پدر رو توی زندگیش احساس کنه.بااین حرفش اشک شوق ریختم.میدونستم حرفِ جمال حرفِ.بهش اعتمادداشتم و حالا که میخواست برای پسرم پدری کنه بیشتر نگرانی هام برای جهان برطرف شده بود همیشه ازاین تر س داشتم که چطور باید پسرمو بدون پدر بزرگ کنم.فهمیدم خدا اینقدر بزرگه که حتی توی سختترین شرایط تنهام نمیزاره.دلم میخواست برم سرخاک جمشید بشینم کلی باهاش حرف داشتم.از جمال اجازه خواستم و مخالفتی نکرد از عزیزه هم خواستم تا بیاد و از جهان مراقبت کنه تا من بتونم برم.چادر رو روی سرم انداختم و وارد حیاط شدم.خانم بزرگ رو دیدم که جلوی دراتاقش ایستاده بود و داشت با نیشخند بمن نگاه میکرد مطمئنا خبر داشت که من امروز قراره برای دیدن بچه بیام و حالافکرمیکرد دارم از عمارت میرم اما نمیدونست که قراره به زودی به عمارت برگردم و کنار پسرش زندگی دوباره ای رو شروع کنم.اگر میفهمید خیلی ناراحت میشد و به شدت مخالفت میکرد اما نگران نبودم چون جمال خیالمو ازاین بابت راحت کرده بود.ماشینی جلوی در منتظرم بود تا منو ببره و دوباره به عمارت برگردونه.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷🌷🌷 ♦️چند جمله زیبا 🍁از دوست جدید رازت را پنهان کن از دشمن قدیمی که طرح دوستی دوباره با تو ریخته خنجرت را چون اولی باورت را نشانه می گیرد , دومی قلبت را 🍁ﻧﺼﯿﺤﺖ ﭘﺪﺭﺑﺰﺭﮔﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺎﻟﻪ ﺗﻮ ﺫﻫﻨﻢ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﻣﯿﮕﻔﺖ : ﺍﮔﻪ ﻣﻬﻤﻮﻥ ﺧﻮﻧﻪ ﺍﯼ ﺑﻮﺩﯾﻦ ﻭ ﺻﺎﺣﺐ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﺮﺍﺗﻮﻥ ﭼﺎﯼ ﺁﻭﺭﺩ ﺭﺩ ﻧﮑﻨﯿﻦ ﺷﺎﯾﺪ ﺍﯾﻦ ﺗﻨﻬﺎ ﭼﯿﺰﯾﻪ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺬﯾﺮﺍﯾﯽ ﺍﺯ ﻣﻬﻤﻮﻧﺶ ﺩﺍﺭﻩ ﻭ ﺍﮔﻪ ﻧﺨﻮﺭﯾﻦ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﭼﯿﮑﺎﺭ ﮐﻨﻪ… 🍁از گناه کوچک کسی که دوست داری بگذر چون سرانجام تنهایی کاری خواهد کرد که از گناه بزرگ کسی بگذری که دوستش نداری! 🍁رابطه ای که توش اعتماد نیست مثل ماشینیه که توش بنزین نیست تا هروقت بخوای میتونی توش بمونی ولی به جایی نمیرسی. 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli