eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.1هزار دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃 نرگسی میگه به ایستگاه منطق که رسیدی؛ بعضی آدم‌ها از نگاه تو می‌افتند، بعضی ناخواسته عزیزتر می‌شوند و نسبت به بعضی، کاملا بی‌حس می‌شوی. اما چیزی که مهم است این است؛ در قلمروی منطق، هیچ چیز بی‌دلیل نیست. عزیزترینت ذره ذره از مقابل چشمان تو می‌افتد، تو می‌بینی، اما دلیل این سقوط را روی دریچه‌ی احساست حک می‌کنی، به منطقت حق می‌دهی و هیچ تلاشی برای نگه داشتن دلبستگی‌ات نمی‌کنی. به ایستگاه منطق که رسیدی؛ تمامِ بودن‌ها، ماندن‌ها و از دست دادن‌ها، هزار و یک برهان و معادله دارند و تمام کارها و رفتارها برای نیل به نتیجه‌ای معیّن انجام می‌شوند. به ایستگاه منطق که رسیدی؛ پخته می‌شوی، آنقدر که دست‌نیافتنی‌ترین بخش وجود تو برای آدم‌ها، جزیره‌ی احساس تو خواهد بود 💖 جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
▫️این جمله را باید با طلا نوشت و بر دیوار قاب گرفت ! دزدهای کوچک قربانیان فقرند و دزدهای بزرگ ریشه های فقر ، عدالت حقیقی در حذف ریشه های فقر است نه به زنجیر کشیدن قربانیان فقر ! ▫️داستایفسکی 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #سرگذشت_دیبا #قسمت_نودوشش بهترین لباسمو پوشیدم و اماده ی رفتن به عمارت ش
سرگذشت جمال ازجـاش بلند شد و درست روبروی من روی قالی نشست.نمیتونستم سرمو‌بالا بیارم از کاری که کرده بود و‌تصمیمی‌که توی اوج‌عـصبانیت و‌ اوج احساسات گرفته بودم پشیمون بودم.جمال دستی به‌ موهای جهان کشیدوگفت یعنی کاری که کردم‌اینقدر بد بود که قید ارامشتو زدی؟سری به نشونه ی نه تکون دادم و‌زیرلـب گفتم نه شما کاری نکردین هیچ کاری.فقط اقرار کردین جمال متوجه منظورم شد و توی نگاهش خجالت نشست.جمال سرشو بالا اورد و توی چشمام نگاه کرد.اب دهنشو‌قورت داد و گفت من اونشب م* بودم و‌به عشق اقرار کردم.کمی مکث کرد و‌ادامه داد امروز م* نیستم و بازم به عشق اقرار میکنم اما فکر نمیکردم اقرار به عشق نتیجش فــرارِ معشوق باشه.پرده ی اشک نگاهمو تار کرده بود.نمیتونستم درست صورتشو ببینم.چشمامو‌ بستم و باز کردم‌ تا بتونم واضح ببینمش.لبخند تلخی زدم و گفتم اما من زنی نیستم که بتونم به تو عشق بدم عشقتو بزار برای زنی که‌ همه ی احساسش برای تو باشه.جمال با جدیت گفت اما من ازت احساس نخواستم من درک‌ میکنم که تو عاشق برادرم بودی و حالا خیلی زوده که بخوای عاشق کسی دیگه ای بشی.من همه ی اینارو‌میفهمم دیبا ازت توقع نداشتم که توهم عاشقم باشی.فقط ازت فرصت میخواستم تا بزاری عاشقی کنم.اشک هام راهشو پیدا کرد و صورتم‌ خیـس شد.جمال کلافه بنظر میرسید دستی به موهاش کشید و گفت من به این باور ندارم که آدم فقط یکبار عاشق میشه.شاید کسی کنار یک نفر خیلی عاشق باشه‌ اما وقتی اون عشق از دست بره بتونه کنارِ کسی دیگه عاشقتر باشه.بااین حرفش بهم کمی برخورد حس میکردم میخواد عشق رو به قلبم تحمیل کنه.از جا بلند‌شدم‌ و‌جهان رو گذاشتم توی‌ گهواره اش و‌با عصبانیت گفتم اما من اینو باور ندارم.من فقط یکبار عاشق شدم و عاشق میمونم نمیتونم کسی رو‌به زور توی قلبم جـاکـنم لیاقت تو زنیه که بتونه عمیقا بهت عشق بده.برات زنانگی کنه و دلبری.کنارش ارامش رو تجربه کنی اما من اون زن نیستم.جمال کلافه تر از قبل ادامه داد من ازت هیچی نمیخوام دیبا میفهمی؟هیچی فقط بهم فرصت عاشقی بده میخوام شانسمو توی عشق امتحان کنم.نمیخوام راحت ازاین عشقی که توی قلبم خونه کرده بگذرم.فقط ازت میخوام بمونی و به هردومون فرصت زندگی بدی.حرف های جمال کمی دل بی قرارمو اروم کرد با اکراه گفتم پس خانم بزرگ چی؟پس اون آبروی از دست رفته ای که بقیه ازش حرف میزنن چی؟چطور میتونم توی عمارت بمونم وقتی قضاوتم میکنن؟جمال بلند شد و روبروم‌ ایستاد و گفت من خانِ این عمارتم خانم بزرگ مادرمه درسته اما هرچقدر هم قدرت داشته باشه اگر من تصمیمی بگیرم هیچکس نمیتونه دخالتی بکنه یا تصمیممو عوض کنه.یعنی ازم میخوای اینجا بمونم؟بمون دیبا بمون و به من و خودت و این بچه فرصت زندگی بده بمون و جهانو خودت بزرگش کن.دیگه چی از خدا میخواستم؟میتونستم پیش پسرم بمونم اما عشقی که جمال به من داشت منو میتررسوند میتررسیدم ازاین عشقِ یک طرفه نابود بشه اما حالا که خودش اینطور میخواد منم از خدام بود که بمونم فقط بخاطر جهان سکوت کردم سکوتی که فقط نشانه ی رضـایت بود.ازاین سکوت من لبخندی روی لـب های جمال نشست.برق خوشحالی رو میتونستم از چشماش بخوانم دروغ چرا من هم خوشحال بودم و حس و حال عجیبی داشتم بعدازاون زندگی سرتاسر عشق داشتم زندگی رو درکنار مردی تجربه میکردم که از ته قلب عاشقم بود و بهم عشق می ورزید اما من در وجودم چیزی نداشتم که بخوام در قبال اون همه عشق بهش تقدیم کنم فقط میتونستم ازش ممنون باشم همین.احترام خاصی براش قائل بودم بخاطر انسانیت و‌مردانگـی که در وجودش بود.جمال رفت سمت گهواره جهان و پیشونیشو بوسید و گفت براش پدری میکنم و نمیزارم جای خالی پدر رو توی زندگیش احساس کنه.بااین حرفش اشک شوق ریختم.میدونستم حرفِ جمال حرفِ.بهش اعتمادداشتم و حالا که میخواست برای پسرم پدری کنه بیشتر نگرانی هام برای جهان برطرف شده بود همیشه ازاین تر س داشتم که چطور باید پسرمو بدون پدر بزرگ کنم.فهمیدم خدا اینقدر بزرگه که حتی توی سختترین شرایط تنهام نمیزاره.دلم میخواست برم سرخاک جمشید بشینم کلی باهاش حرف داشتم.از جمال اجازه خواستم و مخالفتی نکرد از عزیزه هم خواستم تا بیاد و از جهان مراقبت کنه تا من بتونم برم.چادر رو روی سرم انداختم و وارد حیاط شدم.خانم بزرگ رو دیدم که جلوی دراتاقش ایستاده بود و داشت با نیشخند بمن نگاه میکرد مطمئنا خبر داشت که من امروز قراره برای دیدن بچه بیام و حالافکرمیکرد دارم از عمارت میرم اما نمیدونست که قراره به زودی به عمارت برگردم و کنار پسرش زندگی دوباره ای رو شروع کنم.اگر میفهمید خیلی ناراحت میشد و به شدت مخالفت میکرد اما نگران نبودم چون جمال خیالمو ازاین بابت راحت کرده بود.ماشینی جلوی در منتظرم بود تا منو ببره و دوباره به عمارت برگردونه.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷🌷🌷 ♦️چند جمله زیبا 🍁از دوست جدید رازت را پنهان کن از دشمن قدیمی که طرح دوستی دوباره با تو ریخته خنجرت را چون اولی باورت را نشانه می گیرد , دومی قلبت را 🍁ﻧﺼﯿﺤﺖ ﭘﺪﺭﺑﺰﺭﮔﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺎﻟﻪ ﺗﻮ ﺫﻫﻨﻢ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﻣﯿﮕﻔﺖ : ﺍﮔﻪ ﻣﻬﻤﻮﻥ ﺧﻮﻧﻪ ﺍﯼ ﺑﻮﺩﯾﻦ ﻭ ﺻﺎﺣﺐ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﺮﺍﺗﻮﻥ ﭼﺎﯼ ﺁﻭﺭﺩ ﺭﺩ ﻧﮑﻨﯿﻦ ﺷﺎﯾﺪ ﺍﯾﻦ ﺗﻨﻬﺎ ﭼﯿﺰﯾﻪ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺬﯾﺮﺍﯾﯽ ﺍﺯ ﻣﻬﻤﻮﻧﺶ ﺩﺍﺭﻩ ﻭ ﺍﮔﻪ ﻧﺨﻮﺭﯾﻦ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﭼﯿﮑﺎﺭ ﮐﻨﻪ… 🍁از گناه کوچک کسی که دوست داری بگذر چون سرانجام تنهایی کاری خواهد کرد که از گناه بزرگ کسی بگذری که دوستش نداری! 🍁رابطه ای که توش اعتماد نیست مثل ماشینیه که توش بنزین نیست تا هروقت بخوای میتونی توش بمونی ولی به جایی نمیرسی. 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌸🌿🌴🌸🌿🌴🌸🌿 🔴 ✨از وقتی پدربزرگم فوت کرده، مادربزرگم صبح به صبح تا از خواب پا میشه، به عکسش سلام میده، شب‌ها هم بهش شب بخیر میگه. هرچی مفهوم از عشق شنیدید رو بذارید کنار، به این میگن عشق 🍃🍃🍃🍃 ✨دوست پسر خواهرم بهم مسیج داده : 《میشه لطفا یه کاری واسم بکنی؟ میشه گوشیشو بزنی به شارژ؟ خواهرت خوابش برده، وگوشیش خاموش شده ، فردا صبح میخواد بره سر کار،خواب میمونه》 بعد برا من یه مسیج صبح بخیرو شب بخیر خالی هم نمیاد😑 🍃🍃🍃🍃 ✨صبح که بیدار شدی مثل محمود درویش بهش بگو: "در قانون عشق صبحی که از محبوبت صبح بخیر نشنوی تا اطلاع ثانوی شب باقیست 🍃🍃🍃🍃 ✨عشق معنای پیچیده ای نداره! شاید چک کردن پیجش قبل خواب باشه! شاید یه صبح بخیر ساده باشه! شاید یه شاخه گل ساده باشه! شاید یه هدیه‌ی کوچیک باشه! نمیدونم تو چه طوری عشقت رو بهش ثابت میکنی! اما اگر کسی رو داری که دنبال ثانیه ای کنار تو بودنه تو خوشبختی! 🍃🍃🍃🍃 ✨جاش خیلی خالیه. شبا میرم چراغ خونه‌ش‌ رو روشن می‌ذارم. می‌شینم رو مبل قدیمیش و یه کم تلویزیون می‌بینم‌. یکم‌ گریه می‌کنم و برمی‌گردم خونه خودم. مادر واقعا نعمته... 🍃🍃🍃🍃 ✨این کار که هر روز عکس از طبیعت میذارم و بعدش با دوستان سلام و صبح بخیر دارم داستان جالبی شده، در این چندسال بدجوری عادت کردم اول اینکه یک روز هم نمیتونم غیبت کنم بعدش اگر روزی یکی از دوستان حضور نداشته باشند زودی متوجه میشم . 🍃🍃🍃🍃 ✨یک صبح هم تا چشم باز کردی، به جای فکر کردن به جایِ خالی اش، به کسانی که هنوز با همه یِ عشقشان کنارت هستند فکر کن ... به مادرت که برایت چای دَم کرده ، به پدرت که برایت برشته ترین قسمتِ نان را که دوست داشتی کنار گذاشته ... ✨برای یکبار هم که شده ، تو به " داشته هایت " فکر کن و صبحت را برای خودت بخیر کن ... 🍃🍃🍃🍃 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🔴 کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست! بالای سرش را نگاه کرد. تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند. فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را از سرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند. به فکرش رسید... که کلاه خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد. میمونها هم کلاهها را بطرف زمین پرت کردند و او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد. سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش تعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند ... یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیر درختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد. او شروع به خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند. او کلاهش را برداشت، میمون ها هم همان کار را کردند. نهایتا کلاهش را بر روی زمین انداخت. ولی میمون ها این کار را نکردند! یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از روی زمین برداشت و در گوشی محکمی به او زد و گفت : فکر می کنی فقط تو پدر بزرگ داری؟! 👈 رقابت هیچگاه سکون نمی شناسد. 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
خوشبختی در زندگی مشترک یعنی: - شنیدن صدای خنده‌ی همدیگه. - داشتن شونه‌ای برای روزهای سخت. - و ساختن خاطراتی که هیچ‌وقت فراموش نمی‌شن ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #سرگذشت_دیبا #قسمت_نودوهفت جمال ازجـاش بلند شد و درست روبروی من روی قالی
سرگذشت ســوار ماشین شدم و در طول مسیر فقط به جمال و حرفهایی که میزد فکر میکردم.چقدر برام عجیب بود که تااین حد ذهنمو درگیر کرده بود.رسیدیم و مستقیم رفتم سرِخاک جمشید.خیلی وقت بود پیشش نیومده بودم.همونجا روی زمین نشستم و دستمو گذاشتم روی خاکش بی اختیار اشکام جاری شد و تپش های قلبم تند تر شد.با صدایی لرزان گفتم جمشید میدونم صدامو میشنوی و به حرفام گوش میدی.دلم خیلی گرفته از وقتی تو رفتی خیلی سختی کشیدم.از وقتی تو رفتی زندگیم فقط درد بوده و رنج وقتی تورو به اسم جمشید زیراین خاک گذاشتن،من قبول نمیکردم تو باشی.میگفتم جمشیدِ من زندست و برمیگرده تا مدت ها منتظر برگشتنت بودم اما نیومدی دیگه باورم شده که تو تنهام گذاشتی باورم شده که برای همیشه از پیشم رفتی.میخوام بخاطر جهان یه زندگی جدیدو شروع کنم.میدونم خودت از همه چیز خبر داری نمیدونم راضی به ازدواج من بودی یانه.اماچاره ای نداشتم جمشید فقط ازت یه خواسته ای دارم.اگر راضی به این زندگی هستی کمکم کن کمکم کن کمتر یادِ روزای باتو بودن بیفتم کمکم کن بتونم زندگی کنم.دارم از دردِ نبودت دیوونه میشم بهم کمک کن نبودتو بپذیرم.سرمو گذاشتم روی خاک و اشکام خاک رو خیس کرد.با زدن این حرفا به جمشید دلم کمی اروم شد وقت برگشتن به عمارت بود و راننده منتظرم ایستاده بود.چادر خاکیمو کمی تکوندم و کمی جلوتر کشیدم و به سمت عمارت راه افتادیم.نمیدونستم خانم بزرگ بادیدن من توی عمارت و فهمیدن ماجرا چه عکس العملی قراره نشون بده.وارد عمارت شدم و کسی توی حیاط نبود.نفس راحتی کشیدم و به سمت اتاقم راه افتادم.چادرم رو روی دست گرفتم و پشت دراتاق که رسیدم صدای خانم بزرگ به گوشم رسید انگار توی اتاق من بود و داشت با جهان بازی میکرد.استررس وجودمو گرفت واز روبرویی باهاش وحــشت داشتم.میخواستم نرم توی اتاق و صبرکنم تا از اتاقم بره و من بعدازرفتنش برگردم به اتاقم اما تا کی میتونستم خودمو ازش پنهان کنم.تمام قدرتمو جمع کردم و چندتا نفس عمیق کشیدم و‌بدون اینکه در بزنم وارد اتاقم شدم.سعی داشتم خودمو خیلی راحت و طبیعی جلوه بدم اما کارِ خیلی سختی بود.خانم بزرگ بادیدن من چشماشوگرد کرد و گفت شما کجا اینجا کجا دیباخانم؟مگه وقتِ دیدن بچه تموم نشده که دوباره برگشتی؟سینه ام رو سپرکــردم و گفتم برای دیدن بچه ام وقت و ساعتی نیاز ندارم و هروقت بخوام میبینمش.خانم بزرگ از ته دل خنده ای کرد و میخواست اعصابم رو به هم بریزه و تحقیرم کنه.قهقه اش که تموم شد گفت مثل اینکه نشنیدی اونروز جمال خان پسرم بهت چی گفت کاغذِ طلاقتو میفرسته دمِ خونه ی آقات و مشخص میکنه چه روزایی برای دیدن بهادرجانم بیای.لبخندی زدم و گفتم پس انگار شما خبر ندارین که جمال خان قرار نیست منو طلاق بده و من مثل قبل قراره توی این عمارت زندگی کنم خانم بزرگ اخـماش رفت توهم و مشــکوک بمن نگاهی کرد و بعد به عزیزه‌ نگاهی کرد و رفت سمت در‌ همونطور که داشت از در بیرون میرفت گفت؛جمال خان بیخود کرده سرِخود این تصمیمو‌گرفته.تکلیف تو و اون زبون درازتو معلوم میکنم دختره ی غربتی مگه من آبروی عمارتمو از سرراه آوردم که اجازه بدم یکی مثل تو اینجا زندگی کنه؟بلندبلند باخودش حرف میزد و از اتاق دور شد.باحرف های خانم بزرگ غم روی دلم نشست.عزیزه با خوشحالی گفت واقعا شما قراره بازم به عمارت برگردین خانم؟لبخندی بهش زدم و گفتم:معلوم نیست؟پس الان اینجا چیکار میکنم.عزیزه از خوشحالی دوید سمت مطبخ تا به بقیه هم خبر بده.اینطور خبرها خیلی زود توی عمارت پخش میشد و بین خدمتکارا دهان به دهان میچرخید...جهان اروم توی گهواره مشغول بازی بود خیلی بچه ی ارومی بود و به ندرت پیش میومد که بدخلقی بکنه.لبه ی پنجره نشستم و به بیرون چشم دوختم.ذهنم درگیر زندگی جدیدی بود که نمیدونستم چطور قراره پیش بره.هوا داشت تاریک میشد و صدای اذان عمارت رو پر کرده بود.به آسمون نگاه کردم و زیرلـب گفتم خدایا توکل میکنم به خودت خودت این زندگی رو برام زیبا بساز.چشمم به در عمارت افتاد که جمال وارد شد.اونم منو جلوی پنجره دید و لبخند مهربونی بهم زد ناخوداگاه لبخندشو با لبخند جواب دادم داشت میومد سمت اتاق که خانم بزرگ صداش زد و مجبور شد که بره به اتاق خانم بزرگ.انگار خیلی وقت بود که خانم بزرگ منتظر اومدن جمال بود چنددقیقه ای از رفتن جمال به اتاق خانم بزرگ گذشته بود که صدای صحبتشون کمی بالا گرفت.اتاق خانم بزرگ نزدیک اتاق من بود و به راحتی میتونستم صداشونو بشنوم.چرا باز پای این دختره ی غربتی رو به این عمارت باز کردی؟مگه قرار نبود طلاقش بدی؟مادر این دختر زنِ منه و میخوام باهاش زندگی کنم تصمیمم عوض شده و قرار نیست طلاقش بدم میخوام باشه و خودش جهانو بزرگ کنه.حالا که این بچه پدر نداره،از نعمت داشتن مادر هم محرومش کنیم؟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍃🌸🍃 🍃