❤️هم دلی❤️
سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #سرگذشت_دیبا #قسمت_نودوشش بهترین لباسمو پوشیدم و اماده ی رفتن به عمارت ش
سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#سرگذشت_دیبا
#قسمت_نودوهفت
جمال ازجـاش بلند شد و درست روبروی من روی قالی نشست.نمیتونستم سرموبالا بیارم از کاری که کرده بود وتصمیمیکه توی اوجعـصبانیت و اوج احساسات گرفته بودم پشیمون بودم.جمال دستی به موهای جهان کشیدوگفت یعنی کاری که کردماینقدر بد بود که قید ارامشتو زدی؟سری به نشونه ی نه تکون دادم وزیرلـب گفتم نه شما کاری نکردین هیچ کاری.فقط اقرار کردین جمال متوجه منظورم شد و توی نگاهش خجالت نشست.جمال سرشو بالا اورد و توی چشمام نگاه کرد.اب دهنشوقورت داد و گفت من اونشب م* بودم وبه عشق اقرار کردم.کمی مکث کرد وادامه داد امروز م* نیستم و بازم به عشق اقرار میکنم اما فکر نمیکردم اقرار به عشق نتیجش فــرارِ معشوق باشه.پرده ی اشک نگاهمو تار کرده بود.نمیتونستم درست صورتشو ببینم.چشمامو بستم و باز کردم تا بتونم واضح ببینمش.لبخند تلخی زدم و گفتم اما من زنی نیستم که بتونم به تو عشق بدم عشقتو بزار برای زنی که همه ی احساسش برای تو باشه.جمال با جدیت گفت اما من ازت احساس نخواستم من درک میکنم که تو عاشق برادرم بودی و حالا خیلی زوده که بخوای عاشق کسی دیگه ای بشی.من همه ی اینارومیفهمم دیبا ازت توقع نداشتم که توهم عاشقم باشی.فقط ازت فرصت میخواستم تا بزاری عاشقی کنم.اشک هام راهشو پیدا کرد و صورتم خیـس شد.جمال کلافه بنظر میرسید دستی به موهاش کشید و گفت من به این باور ندارم که آدم فقط یکبار عاشق میشه.شاید کسی کنار یک نفر خیلی عاشق باشه اما وقتی اون عشق از دست بره بتونه کنارِ کسی دیگه عاشقتر باشه.بااین حرفش بهم کمی برخورد حس میکردم میخواد عشق رو به قلبم تحمیل کنه.از جا بلندشدم وجهان رو گذاشتم توی گهواره اش وبا عصبانیت گفتم اما من اینو باور ندارم.من فقط یکبار عاشق شدم و عاشق میمونم نمیتونم کسی روبه زور توی قلبم جـاکـنم لیاقت تو زنیه که بتونه عمیقا بهت عشق بده.برات زنانگی کنه و دلبری.کنارش ارامش رو تجربه کنی اما من اون زن نیستم.جمال کلافه تر از قبل ادامه داد من ازت هیچی نمیخوام دیبا میفهمی؟هیچی فقط بهم فرصت عاشقی بده میخوام شانسمو توی عشق امتحان کنم.نمیخوام راحت ازاین عشقی که توی قلبم خونه کرده بگذرم.فقط ازت میخوام بمونی و به هردومون فرصت زندگی بدی.حرف های جمال کمی دل بی قرارمو اروم کرد با اکراه گفتم پس خانم بزرگ چی؟پس اون آبروی از دست رفته ای که بقیه ازش حرف میزنن چی؟چطور میتونم توی عمارت بمونم وقتی قضاوتم میکنن؟جمال بلند شد و روبروم ایستاد و گفت من خانِ این عمارتم خانم بزرگ مادرمه درسته اما هرچقدر هم قدرت داشته باشه اگر من تصمیمی بگیرم هیچکس نمیتونه دخالتی بکنه یا تصمیممو عوض کنه.یعنی ازم میخوای اینجا بمونم؟بمون دیبا بمون و به من و خودت و این بچه فرصت زندگی بده بمون و جهانو خودت بزرگش کن.دیگه چی از خدا میخواستم؟میتونستم پیش پسرم بمونم اما عشقی که جمال به من داشت منو میتررسوند میتررسیدم ازاین عشقِ یک طرفه نابود بشه اما حالا که خودش اینطور میخواد منم از خدام بود که بمونم فقط بخاطر جهان سکوت کردم سکوتی که فقط نشانه ی رضـایت بود.ازاین سکوت من لبخندی روی لـب های جمال نشست.برق خوشحالی رو میتونستم از چشماش بخوانم دروغ چرا من هم خوشحال بودم و حس و حال عجیبی داشتم بعدازاون زندگی سرتاسر عشق داشتم زندگی رو درکنار مردی تجربه میکردم که از ته قلب عاشقم بود و بهم عشق می ورزید اما من در وجودم چیزی نداشتم که بخوام در قبال اون همه عشق بهش تقدیم کنم فقط میتونستم ازش ممنون باشم همین.احترام خاصی براش قائل بودم بخاطر انسانیت ومردانگـی که در وجودش بود.جمال رفت سمت گهواره جهان و پیشونیشو بوسید و گفت براش پدری میکنم و نمیزارم جای خالی پدر رو توی زندگیش احساس کنه.بااین حرفش اشک شوق ریختم.میدونستم حرفِ جمال حرفِ.بهش اعتمادداشتم و حالا که میخواست برای پسرم پدری کنه بیشتر نگرانی هام برای جهان برطرف شده بود همیشه ازاین تر س داشتم که چطور باید پسرمو بدون پدر بزرگ کنم.فهمیدم خدا اینقدر بزرگه که حتی توی سختترین شرایط تنهام نمیزاره.دلم میخواست برم سرخاک جمشید بشینم کلی باهاش حرف داشتم.از جمال اجازه خواستم و مخالفتی نکرد از عزیزه هم خواستم تا بیاد و از جهان مراقبت کنه تا من بتونم برم.چادر رو روی سرم انداختم و وارد حیاط شدم.خانم بزرگ رو دیدم که جلوی دراتاقش ایستاده بود و داشت با نیشخند بمن نگاه میکرد مطمئنا خبر داشت که من امروز قراره برای دیدن بچه بیام و حالافکرمیکرد دارم از عمارت میرم اما نمیدونست که قراره به زودی به عمارت برگردم و کنار پسرش زندگی دوباره ای رو شروع کنم.اگر میفهمید خیلی ناراحت میشد و به شدت مخالفت میکرد اما نگران نبودم چون جمال خیالمو ازاین بابت راحت کرده بود.ماشینی جلوی در منتظرم بود تا منو ببره و دوباره به عمارت برگردونه.
🌷🌷🌷
♦️چند جمله زیبا
🍁از دوست جدید رازت را پنهان کن
از دشمن قدیمی که طرح دوستی
دوباره با تو ریخته خنجرت را
چون اولی باورت را نشانه می گیرد ,
دومی قلبت را
🍁ﻧﺼﯿﺤﺖ ﭘﺪﺭﺑﺰﺭﮔﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺎﻟﻪ ﺗﻮ
ﺫﻫﻨﻢ ﻣﻮﻧﺪﻩ
ﻣﯿﮕﻔﺖ : ﺍﮔﻪ ﻣﻬﻤﻮﻥ ﺧﻮﻧﻪ ﺍﯼ ﺑﻮﺩﯾﻦ ﻭ ﺻﺎﺣﺐ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﺮﺍﺗﻮﻥ ﭼﺎﯼ ﺁﻭﺭﺩ ﺭﺩ ﻧﮑﻨﯿﻦ
ﺷﺎﯾﺪ ﺍﯾﻦ ﺗﻨﻬﺎ ﭼﯿﺰﯾﻪ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺬﯾﺮﺍﯾﯽ ﺍﺯ ﻣﻬﻤﻮﻧﺶ ﺩﺍﺭﻩ ﻭ ﺍﮔﻪ ﻧﺨﻮﺭﯾﻦ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﭼﯿﮑﺎﺭ ﮐﻨﻪ…
🍁از گناه کوچک کسی که دوست داری بگذر چون سرانجام تنهایی کاری خواهد کرد که از گناه بزرگ کسی بگذری که دوستش نداری!
🍁رابطه ای که توش اعتماد نیست مثل ماشینیه که توش بنزین نیست تا هروقت بخوای میتونی توش بمونی ولی به جایی نمیرسی.
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌸🌿🌴🌸🌿🌴🌸🌿
🔴 #چند_خطے_هاے_نابـــــ
✨از وقتی پدربزرگم فوت کرده، مادربزرگم صبح به صبح تا از خواب پا میشه، به عکسش سلام میده، شبها هم بهش شب بخیر میگه.
هرچی مفهوم از عشق شنیدید رو بذارید کنار،
به این میگن عشق
🍃🍃🍃🍃
✨دوست پسر خواهرم بهم مسیج داده :
《میشه لطفا یه کاری واسم بکنی؟ میشه گوشیشو بزنی به شارژ؟ خواهرت خوابش برده، وگوشیش خاموش شده ،
فردا صبح میخواد بره سر کار،خواب میمونه》
بعد برا من یه مسیج صبح بخیرو شب بخیر خالی هم نمیاد😑
🍃🍃🍃🍃
✨صبح که بیدار شدی مثل محمود درویش بهش بگو:
"در قانون عشق
صبحی که از محبوبت صبح بخیر نشنوی
تا اطلاع ثانوی شب باقیست
🍃🍃🍃🍃
✨عشق معنای پیچیده ای نداره!
شاید چک کردن پیجش قبل خواب باشه! شاید یه صبح بخیر ساده باشه!
شاید یه شاخه گل ساده باشه!
شاید یه هدیهی کوچیک باشه!
نمیدونم تو چه طوری عشقت رو بهش ثابت میکنی!
اما اگر کسی رو داری که دنبال ثانیه ای کنار تو بودنه تو خوشبختی!
🍃🍃🍃🍃
✨جاش خیلی خالیه. شبا میرم چراغ خونهش رو روشن میذارم. میشینم رو مبل قدیمیش و یه کم تلویزیون میبینم. یکم گریه میکنم و برمیگردم خونه خودم. مادر واقعا نعمته...
🍃🍃🍃🍃
✨این کار که هر روز عکس از طبیعت میذارم و بعدش با دوستان سلام و صبح بخیر دارم داستان جالبی شده، در این چندسال بدجوری عادت کردم اول اینکه یک روز هم نمیتونم غیبت کنم بعدش اگر روزی یکی از دوستان حضور نداشته باشند زودی متوجه میشم .
🍃🍃🍃🍃
✨یک صبح هم تا چشم باز کردی،
به جای فکر کردن به جایِ خالی اش،
به کسانی که هنوز با همه یِ عشقشان کنارت هستند فکر کن ...
به مادرت که برایت چای دَم کرده ،
به پدرت که برایت برشته ترین قسمتِ نان را که دوست داشتی کنار گذاشته ...
✨برای یکبار هم که شده ،
تو به " داشته هایت " فکر کن و صبحت را برای خودت بخیر کن ...
🍃🍃🍃🍃
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❣#داستان_کوتاه
🔴 کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست!
بالای سرش را نگاه کرد. تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند.
فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را از سرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند.
به فکرش رسید... که کلاه خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد. میمونها هم کلاهها را بطرف زمین پرت کردند و او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد.
سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش تعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند ...
یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیر درختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد.
او شروع به خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند. او کلاهش را برداشت، میمون ها هم همان کار را کردند. نهایتا کلاهش را بر روی زمین انداخت. ولی میمون ها این کار را نکردند!
یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از روی زمین برداشت و در گوشی محکمی به او زد و گفت : فکر می کنی فقط تو پدر بزرگ داری؟!
👈 رقابت هیچگاه سکون نمی شناسد.
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
خوشبختی در زندگی مشترک یعنی:
- شنیدن صدای خندهی همدیگه.
- داشتن شونهای برای روزهای سخت.
- و ساختن خاطراتی که هیچوقت فراموش نمیشن
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #سرگذشت_دیبا #قسمت_نودوهفت جمال ازجـاش بلند شد و درست روبروی من روی قالی
سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#سرگذشت_دیبا
#قسمت_نودوهشت
ســوار ماشین شدم و در طول مسیر فقط به جمال و حرفهایی که میزد فکر میکردم.چقدر برام عجیب بود که تااین حد ذهنمو درگیر کرده بود.رسیدیم و مستقیم رفتم سرِخاک جمشید.خیلی وقت بود پیشش نیومده بودم.همونجا روی زمین نشستم و دستمو گذاشتم روی خاکش بی اختیار اشکام جاری شد و تپش های قلبم تند تر شد.با صدایی لرزان گفتم جمشید میدونم صدامو میشنوی و به حرفام گوش میدی.دلم خیلی گرفته از وقتی تو رفتی خیلی سختی کشیدم.از وقتی تو رفتی زندگیم فقط درد بوده و رنج وقتی تورو به اسم جمشید زیراین خاک گذاشتن،من قبول نمیکردم تو باشی.میگفتم جمشیدِ من زندست و برمیگرده تا مدت ها منتظر برگشتنت بودم اما نیومدی دیگه باورم شده که تو تنهام گذاشتی باورم شده که برای همیشه از پیشم رفتی.میخوام بخاطر جهان یه زندگی جدیدو شروع کنم.میدونم خودت از همه چیز خبر داری نمیدونم راضی به ازدواج من بودی یانه.اماچاره ای نداشتم جمشید فقط ازت یه خواسته ای دارم.اگر راضی به این زندگی هستی کمکم کن کمکم کن کمتر یادِ روزای باتو بودن بیفتم کمکم کن بتونم زندگی کنم.دارم از دردِ نبودت دیوونه میشم بهم کمک کن نبودتو بپذیرم.سرمو گذاشتم روی خاک و اشکام خاک رو خیس کرد.با زدن این حرفا به جمشید دلم کمی اروم شد وقت برگشتن به عمارت بود و راننده منتظرم ایستاده بود.چادر خاکیمو کمی تکوندم و کمی جلوتر کشیدم و به سمت عمارت راه افتادیم.نمیدونستم خانم بزرگ بادیدن من توی عمارت و فهمیدن ماجرا چه عکس العملی قراره نشون بده.وارد عمارت شدم و کسی توی حیاط نبود.نفس راحتی کشیدم و به سمت اتاقم راه افتادم.چادرم رو روی دست گرفتم و پشت دراتاق که رسیدم صدای خانم بزرگ به گوشم رسید انگار توی اتاق من بود و داشت با جهان بازی میکرد.استررس وجودمو گرفت واز روبرویی باهاش وحــشت داشتم.میخواستم نرم توی اتاق و صبرکنم تا از اتاقم بره و من بعدازرفتنش برگردم به اتاقم اما تا کی میتونستم خودمو ازش پنهان کنم.تمام قدرتمو جمع کردم و چندتا نفس عمیق کشیدم وبدون اینکه در بزنم وارد اتاقم شدم.سعی داشتم خودمو خیلی راحت و طبیعی جلوه بدم اما کارِ خیلی سختی بود.خانم بزرگ بادیدن من چشماشوگرد کرد و گفت شما کجا اینجا کجا دیباخانم؟مگه وقتِ دیدن بچه تموم نشده که دوباره برگشتی؟سینه ام رو سپرکــردم و گفتم برای دیدن بچه ام وقت و ساعتی نیاز ندارم و هروقت بخوام میبینمش.خانم بزرگ از ته دل خنده ای کرد و میخواست اعصابم رو به هم بریزه و تحقیرم کنه.قهقه اش که تموم شد گفت مثل اینکه نشنیدی اونروز جمال خان پسرم بهت چی گفت کاغذِ طلاقتو میفرسته دمِ خونه ی آقات و مشخص میکنه چه روزایی برای دیدن بهادرجانم بیای.لبخندی زدم و گفتم پس انگار شما خبر ندارین که جمال خان قرار نیست منو طلاق بده و من مثل قبل قراره توی این عمارت زندگی کنم خانم بزرگ اخـماش رفت توهم و مشــکوک بمن نگاهی کرد و بعد به عزیزه نگاهی کرد و رفت سمت در همونطور که داشت از در بیرون میرفت گفت؛جمال خان بیخود کرده سرِخود این تصمیموگرفته.تکلیف تو و اون زبون درازتو معلوم میکنم دختره ی غربتی مگه من آبروی عمارتمو از سرراه آوردم که اجازه بدم یکی مثل تو اینجا زندگی کنه؟بلندبلند باخودش حرف میزد و از اتاق دور شد.باحرف های خانم بزرگ غم روی دلم نشست.عزیزه با خوشحالی گفت واقعا شما قراره بازم به عمارت برگردین خانم؟لبخندی بهش زدم و گفتم:معلوم نیست؟پس الان اینجا چیکار میکنم.عزیزه از خوشحالی دوید سمت مطبخ تا به بقیه هم خبر بده.اینطور خبرها خیلی زود توی عمارت پخش میشد و بین خدمتکارا دهان به دهان میچرخید...جهان اروم توی گهواره مشغول بازی بود خیلی بچه ی ارومی بود و به ندرت پیش میومد که بدخلقی بکنه.لبه ی پنجره نشستم و به بیرون چشم دوختم.ذهنم درگیر زندگی جدیدی بود که نمیدونستم چطور قراره پیش بره.هوا داشت تاریک میشد و صدای اذان عمارت رو پر کرده بود.به آسمون نگاه کردم و زیرلـب گفتم خدایا توکل میکنم به خودت خودت این زندگی رو برام زیبا بساز.چشمم به در عمارت افتاد که جمال وارد شد.اونم منو جلوی پنجره دید و لبخند مهربونی بهم زد ناخوداگاه لبخندشو با لبخند جواب دادم داشت میومد سمت اتاق که خانم بزرگ صداش زد و مجبور شد که بره به اتاق خانم بزرگ.انگار خیلی وقت بود که خانم بزرگ منتظر اومدن جمال بود چنددقیقه ای از رفتن جمال به اتاق خانم بزرگ گذشته بود که صدای صحبتشون کمی بالا گرفت.اتاق خانم بزرگ نزدیک اتاق من بود و به راحتی میتونستم صداشونو بشنوم.چرا باز پای این دختره ی غربتی رو به این عمارت باز کردی؟مگه قرار نبود طلاقش بدی؟مادر این دختر زنِ منه و میخوام باهاش زندگی کنم تصمیمم عوض شده و قرار نیست طلاقش بدم میخوام باشه و خودش جهانو بزرگ کنه.حالا که این بچه پدر نداره،از نعمت داشتن مادر هم محرومش کنیم؟
✍🏻 ارزششو داشته باشید
وقتی یکی هر چند وقت حالتو می پرسه
وقتی یکی بی دلیل زنگ می زنه
وقتی پیشِت می شینه سر صحبت رو باز می کنه
وقتی سلامش خشک و خالی نیست و پرِ قربون صدقه است
وقتی یکی هوا تو داره وقتی میگه چائیت سرد نشه 🌸
وقتی میگه نبینم غم تو
فدا سرت... اینا یعنی برام ارزش داری
مهمی ... برای دیگران ارزش قائل شیم
در حقیقت برای خودمون ارزش قائل شدیم
ارزششو داشته باشیم...
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
925.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چقد پیگیریم ما...🌸
ادمی که از یه جایی
به بعد فقط سکوت میکنه
تبدیل به یه ادم اروم نشده فقط
خسته شده از جنگیدن
اونجایی که منتظر جنگیدنش بودی ولی
دیدی فقط یه لبخند بهت زد🍃🌸
بدون روز رفتنش نزدیکه!
بعضی از ادما وقتی باهات میجنگن
یعنی براشون مهمی و وقتی هم
دیگه نسبت بهت بی تفاوت میشن
یعنی دارن زندگی کردن
بدون تورو به خودشون یاد میدن
از هر جنگی نترس بعضی
از سکوتا از جنگ هم ترسناک ترن🍃🌸
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #سرگذشت_دیبا #قسمت_نودوهشت ســوار ماشین شدم و در طول مسیر فقط به جمال و
سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#سرگذشت_دیبا
#قسمت_نودونه
عـجــب،این دختره مغز توروهم مثل برادرت جمشید شستشو داده!اسم نوه ی من بهادرِ نه جهان بهتره اینوبه اون دختره هم بگی دیریا زود ازاین تصمیمت پشیمون میشی جمال.این دختر وصله ی ما و این عمارت نیست.پشیمون نمیشم مادر،من خانِ این عمارتم اجازه بدین خودم برای انتخاب همسرم تصمیم بگیرم جمال خان سعی داشت با احترام جواب مادرش رو بده اما خانم بزرگ همش سعی میکرد با حرفاش منوتحقیر کنه و به من بی احترامی کنه.ازینکه جمال اینطوری پشت من دراومد حس خیلی خوبی بهم دست داد مطمئن شده بودم که دوسم داره.جمال وارد اتاق شد و از چهره اش معلوم بود خیلی عـصبانیه و داره خودخوری میکنه.لیوان آبی پر کردم و دادم دستش و گفتم صداتون تا توی اتاق میومد ناخواسته همه ی حرفاتون رو شنیدم.جمال یک نفس لیوان آبوسرکشید و تشکر کرد.سری به نشونه ی تأسف تکون داد و گفت متاسفم دیبا متاسفم بخاطر حرف های مادرم هرکاری از دستم بربیاد انجام میدم تا از مادرم و زخم زبون هاش دور باشی.ازاینکه اینطور همه چیزو درک میکرد حس خوبی بهم میداد.لباسش رو عوض کرد و گفت:به عزیزه گفتم شام رو بیاره توی اتاق با شنیدن این حرف لحظه ای صدای جمشید توی ذهنم مرور شد همین جمله رو چندین بار ازش شنیده بودم.چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم تا فراموش کنم جمال نگران نگاهم کرد و گفت:چیزی شده؟سری به نشونه ی نه تکون دادم و گفتم چیزی نیست.عزیزه در زد و سینی غذا رو اورد توی اتاق.عجب غذایی بود خیلی وقت بود درست غذا از گلوم پایین نرفته بود.توی سینی رو نگاه کردم و دلم از گرسنگی به قاروقور افتاد ماهی دودی و گوشت کبابی بره همراه با برنج محلی و ماست و زیتون.دهنم حسابی اب افتاده بود.خیره به غذاها بودم که جمال خندید و گفت مثل اینکه خیلی گرسنه ای به شـکمم اشاره ای کرد و گفت صدای شـکمت اینو میگه خنده ام گرفته بود.سینی رو جلو کشیدم درست کنار گهواره گذاشتم تا موقع غذا خوردن حواسم به جهان هم باشه هردو کنار سینی نشستیم و مشغول خوردن غذا شدیم.اونقدر گرسنه بودم که تندتند ماهی و برنج رو میذاشتم توی دهنم.لحظه ای حس کردم گلـوم سوخت وبه سختی میتونستم نفس بکـشم.چیزه تیــزی توی گلـوم گیر کرده بود که هرکار میکردم نمیتونستم قورتش بدم.دست و پا میزدم و از جمال کمک میخواستم جمال هول شده بود و نمیدونست چیکار کنه.یه لیوان دوغ رو گرفت سمتم دوغ رو سرکشیدم اما بازم گلوم میسوخت.تیـغِ بزرگ ماهی توی گلـوم گیر کرده بود و راه نفسمو بسته بود.صورتم کبــود شده بود و هیق هیق میکردم.لحظه ای حس کردم دارم خفه میشم و مرگ روجلوی چشمام دیدم.صورتم از کـبودی سیاه شده بود و اشک از گوشه ی چشمم بیرون میریخت.داشتم نفس های آخرو میکشیدم وحس کردم پاهام داره سـرد میشه و جونم داره درمیاد.افتادم روی زمین و داشتم دست و پـا میزدم که جمال اومد روی شـکمم و دهنمو به زور باز کرد و انگشتشو بـرد توی حلقم و تیـغه ی ماهی رو با یک حرکت بیرون کشید با بیرون کشیدن تیغه ی ماهی نفسم باز شد و جون به بدنم برگشت هنوز نفس نفس میزدم و گلوم درد میکرد انگار تیـغه گلومو زخم کرده بود اب دهنمو به زور قورت میدادم اما حالم خیلی بهتر شده بود.چشمامو بستم و چندتا نفس عمیق کشیدم باورم نمیشد حسِ مرگ رو تجربه کردم.توی اون لحظه فقط بفکر جهان بودم که بعداز من چیکار میکنه.جمال که دید حالم کمی بهتر شد و راه نفسم بازشد از روی شکمم بلند شد و کنارِ من روی زمین ولو شد.رنگش پریده بود و مثل گچ سفید شده بود.حالش بدتر از من بود و فقط چشماشو بست و دستشو گذاشته بود روی قلبش اروم گفت مردم از ترس داشتم سکته میکردم دیبا قلبم داره از سـینه ام میزنه بیرون.من که هنوز هم نای حرف زدن نداشتم برگشتم به سمتش و به پهلو درازکشیدم.لــباش از استرس سفید شده بود هردو چنددقیقه ای ساکت بودیم و فقط نفس نفس میزدیم.جمال هم برگشت به سمت و موهام رو که روی قالی پخش شده بود گرفت توی دستش و گفت کاش من زودتر از تو بــمیرم دیبا،طاقت ندارم که نبودنتو ببینم.دلم هری ریخت و فقط توی چشماش خیره شدم و نتونستم حرفی بزنم.اونقدر بااحساس حرف میزد و رفتار میکرد که گاهی حتی نمیتونستم لـب باز کنم و حرفی بزنم و بی اختیار بهش چشم میدوختم حتی لبخند هایی که روی لـبم میومد بی اختیار بود و ناخوداگاه روی لـبم مینشست.موهامو نوازش کرد مانعش نشدم و فقط نگاه میکردم.چنددقیقه بعد بلند شد و گفت؛من هنوز خیلی گرسنه ام تو چطور؟لبخندی زدم و گفتم خیلی گرسنه ام اما گلـوم درد میکنه جمال گفت تا چندروز این درد طبیعیه سعی کن آروم آروم غذاتو بخوری و هردو شروع کردیم به غذا خوردن و اولین خاطره ی شام مشترکمون اونطور رقم خورد.جمال بااحساسترین مردی بود که اطرافم دیده بودم.