eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.1هزار دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
خوشبختی در زندگی مشترک یعنی: - شنیدن صدای خنده‌ی همدیگه. - داشتن شونه‌ای برای روزهای سخت. - و ساختن خاطراتی که هیچ‌وقت فراموش نمی‌شن ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #سرگذشت_دیبا #قسمت_نودوهفت جمال ازجـاش بلند شد و درست روبروی من روی قالی
سرگذشت ســوار ماشین شدم و در طول مسیر فقط به جمال و حرفهایی که میزد فکر میکردم.چقدر برام عجیب بود که تااین حد ذهنمو درگیر کرده بود.رسیدیم و مستقیم رفتم سرِخاک جمشید.خیلی وقت بود پیشش نیومده بودم.همونجا روی زمین نشستم و دستمو گذاشتم روی خاکش بی اختیار اشکام جاری شد و تپش های قلبم تند تر شد.با صدایی لرزان گفتم جمشید میدونم صدامو میشنوی و به حرفام گوش میدی.دلم خیلی گرفته از وقتی تو رفتی خیلی سختی کشیدم.از وقتی تو رفتی زندگیم فقط درد بوده و رنج وقتی تورو به اسم جمشید زیراین خاک گذاشتن،من قبول نمیکردم تو باشی.میگفتم جمشیدِ من زندست و برمیگرده تا مدت ها منتظر برگشتنت بودم اما نیومدی دیگه باورم شده که تو تنهام گذاشتی باورم شده که برای همیشه از پیشم رفتی.میخوام بخاطر جهان یه زندگی جدیدو شروع کنم.میدونم خودت از همه چیز خبر داری نمیدونم راضی به ازدواج من بودی یانه.اماچاره ای نداشتم جمشید فقط ازت یه خواسته ای دارم.اگر راضی به این زندگی هستی کمکم کن کمکم کن کمتر یادِ روزای باتو بودن بیفتم کمکم کن بتونم زندگی کنم.دارم از دردِ نبودت دیوونه میشم بهم کمک کن نبودتو بپذیرم.سرمو گذاشتم روی خاک و اشکام خاک رو خیس کرد.با زدن این حرفا به جمشید دلم کمی اروم شد وقت برگشتن به عمارت بود و راننده منتظرم ایستاده بود.چادر خاکیمو کمی تکوندم و کمی جلوتر کشیدم و به سمت عمارت راه افتادیم.نمیدونستم خانم بزرگ بادیدن من توی عمارت و فهمیدن ماجرا چه عکس العملی قراره نشون بده.وارد عمارت شدم و کسی توی حیاط نبود.نفس راحتی کشیدم و به سمت اتاقم راه افتادم.چادرم رو روی دست گرفتم و پشت دراتاق که رسیدم صدای خانم بزرگ به گوشم رسید انگار توی اتاق من بود و داشت با جهان بازی میکرد.استررس وجودمو گرفت واز روبرویی باهاش وحــشت داشتم.میخواستم نرم توی اتاق و صبرکنم تا از اتاقم بره و من بعدازرفتنش برگردم به اتاقم اما تا کی میتونستم خودمو ازش پنهان کنم.تمام قدرتمو جمع کردم و چندتا نفس عمیق کشیدم و‌بدون اینکه در بزنم وارد اتاقم شدم.سعی داشتم خودمو خیلی راحت و طبیعی جلوه بدم اما کارِ خیلی سختی بود.خانم بزرگ بادیدن من چشماشوگرد کرد و گفت شما کجا اینجا کجا دیباخانم؟مگه وقتِ دیدن بچه تموم نشده که دوباره برگشتی؟سینه ام رو سپرکــردم و گفتم برای دیدن بچه ام وقت و ساعتی نیاز ندارم و هروقت بخوام میبینمش.خانم بزرگ از ته دل خنده ای کرد و میخواست اعصابم رو به هم بریزه و تحقیرم کنه.قهقه اش که تموم شد گفت مثل اینکه نشنیدی اونروز جمال خان پسرم بهت چی گفت کاغذِ طلاقتو میفرسته دمِ خونه ی آقات و مشخص میکنه چه روزایی برای دیدن بهادرجانم بیای.لبخندی زدم و گفتم پس انگار شما خبر ندارین که جمال خان قرار نیست منو طلاق بده و من مثل قبل قراره توی این عمارت زندگی کنم خانم بزرگ اخـماش رفت توهم و مشــکوک بمن نگاهی کرد و بعد به عزیزه‌ نگاهی کرد و رفت سمت در‌ همونطور که داشت از در بیرون میرفت گفت؛جمال خان بیخود کرده سرِخود این تصمیمو‌گرفته.تکلیف تو و اون زبون درازتو معلوم میکنم دختره ی غربتی مگه من آبروی عمارتمو از سرراه آوردم که اجازه بدم یکی مثل تو اینجا زندگی کنه؟بلندبلند باخودش حرف میزد و از اتاق دور شد.باحرف های خانم بزرگ غم روی دلم نشست.عزیزه با خوشحالی گفت واقعا شما قراره بازم به عمارت برگردین خانم؟لبخندی بهش زدم و گفتم:معلوم نیست؟پس الان اینجا چیکار میکنم.عزیزه از خوشحالی دوید سمت مطبخ تا به بقیه هم خبر بده.اینطور خبرها خیلی زود توی عمارت پخش میشد و بین خدمتکارا دهان به دهان میچرخید...جهان اروم توی گهواره مشغول بازی بود خیلی بچه ی ارومی بود و به ندرت پیش میومد که بدخلقی بکنه.لبه ی پنجره نشستم و به بیرون چشم دوختم.ذهنم درگیر زندگی جدیدی بود که نمیدونستم چطور قراره پیش بره.هوا داشت تاریک میشد و صدای اذان عمارت رو پر کرده بود.به آسمون نگاه کردم و زیرلـب گفتم خدایا توکل میکنم به خودت خودت این زندگی رو برام زیبا بساز.چشمم به در عمارت افتاد که جمال وارد شد.اونم منو جلوی پنجره دید و لبخند مهربونی بهم زد ناخوداگاه لبخندشو با لبخند جواب دادم داشت میومد سمت اتاق که خانم بزرگ صداش زد و مجبور شد که بره به اتاق خانم بزرگ.انگار خیلی وقت بود که خانم بزرگ منتظر اومدن جمال بود چنددقیقه ای از رفتن جمال به اتاق خانم بزرگ گذشته بود که صدای صحبتشون کمی بالا گرفت.اتاق خانم بزرگ نزدیک اتاق من بود و به راحتی میتونستم صداشونو بشنوم.چرا باز پای این دختره ی غربتی رو به این عمارت باز کردی؟مگه قرار نبود طلاقش بدی؟مادر این دختر زنِ منه و میخوام باهاش زندگی کنم تصمیمم عوض شده و قرار نیست طلاقش بدم میخوام باشه و خودش جهانو بزرگ کنه.حالا که این بچه پدر نداره،از نعمت داشتن مادر هم محرومش کنیم؟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍃🌸🍃 🍃
✍🏻 ارزششو داشته باشید وقتی یکی هر چند وقت حالتو می پرسه وقتی یکی بی دلیل زنگ می زنه وقتی پیشِت می شینه سر صحبت رو باز می کنه وقتی سلامش خشک و خالی نیست و پرِ قربون صدقه است وقتی یکی هوا تو داره وقتی میگه چائیت سرد نشه 🌸 وقتی میگه نبینم غم تو فدا سرت... اینا یعنی برام ارزش داری مهمی ... برای دیگران ارزش قائل شیم در حقیقت برای خودمون ارزش قائل شدیم ارزششو داشته باشیم... جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
925.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چقد پیگیریم ما...🌸 ادمی که از یه جایی به بعد فقط سکوت میکنه تبدیل به یه ادم اروم نشده فقط خسته شده از جنگیدن اونجایی که منتظر جنگیدنش بودی ولی دیدی فقط یه لبخند بهت زد🍃🌸 بدون روز رفتنش نزدیکه! بعضی از ادما وقتی باهات میجنگن یعنی براشون مهمی و وقتی هم دیگه نسبت بهت بی تفاوت میشن یعنی دارن زندگی کردن بدون تورو به خودشون یاد میدن از هر جنگی نترس بعضی از سکوتا از جنگ هم ترسناک ترن🍃🌸 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #سرگذشت_دیبا #قسمت_نودوهشت ســوار ماشین شدم و در طول مسیر فقط به جمال و
سرگذشت عـجــب،این دختره مغز توروهم مثل برادرت جمشید شستشو داده!اسم نوه ی من بهادرِ نه جهان بهتره اینو‌به اون دختره هم بگی دیریا زود ازاین تصمیمت پشیمون میشی جمال.این دختر وصله ی ما و این عمارت نیست.پشیمون نمیشم مادر،من خانِ این عمارتم اجازه بدین خودم برای انتخاب همسرم تصمیم بگیرم جمال خان سعی داشت با احترام جواب مادرش رو بده اما خانم بزرگ همش سعی میکرد با حرفاش منو‌تحقیر کنه و به من بی احترامی کنه.ازینکه جمال اینطوری پشت من دراومد حس خیلی خوبی بهم دست داد مطمئن شده بودم که دوسم داره.جمال وارد اتاق شد و از چهره اش معلوم بود خیلی عـصبانیه و داره خودخوری میکنه.لیوان آبی پر کردم و دادم دستش و گفتم صداتون تا توی اتاق میومد ناخواسته همه ی حرفاتون رو شنیدم.جمال یک نفس لیوان آبوسرکشید و تشکر کرد.سری به نشونه ی تأسف تکون داد و گفت متاسفم دیبا متاسفم بخاطر حرف های مادرم هرکاری از دستم بربیاد انجام میدم تا از مادرم و زخم زبون هاش دور باشی.ازاینکه اینطور همه چیزو درک میکرد حس خوبی بهم میداد.لباسش رو عوض کرد و گفت:به عزیزه گفتم شام رو بیاره توی اتاق با شنیدن این حرف لحظه ای صدای جمشید توی ذهنم مرور شد همین جمله رو چندین بار ازش شنیده بودم.چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم تا فراموش کنم جمال نگران نگاهم کرد و گفت:چیزی شده؟سری به نشونه ی نه تکون دادم و گفتم چیزی نیست.عزیزه در زد و سینی غذا رو اورد توی اتاق.عجب غذایی بود خیلی وقت بود درست غذا از گلوم پایین نرفته بود.توی سینی رو نگاه کردم و دلم از گرسنگی به قاروقور افتاد ماهی دودی و گوشت کبابی بره همراه با برنج محلی و ماست و زیتون.دهنم حسابی اب افتاده بود.خیره به غذاها بودم که جمال خندید و گفت مثل اینکه خیلی گرسنه ای به شـکمم اشاره ای کرد و گفت صدای شـکمت اینو میگه خنده ام گرفته بود.سینی رو جلو کشیدم درست کنار گهواره گذاشتم تا موقع غذا خوردن حواسم به جهان هم باشه هردو کنار سینی نشستیم و مشغول خوردن غذا شدیم.اونقدر گرسنه بودم که تندتند ماهی و برنج رو میذاشتم توی دهنم.لحظه ای حس کردم گلـوم سوخت وبه سختی میتونستم نفس بکـشم.چیزه تیــزی توی گلـوم گیر کرده بود که هرکار میکردم نمیتونستم قورتش بدم.دست و پا میزدم و از جمال کمک میخواستم جمال هول شده بود و نمیدونست چیکار کنه.یه لیوان دوغ رو گرفت سمتم دوغ رو سرکشیدم اما بازم گلوم میسوخت.تیـغِ بزرگ ماهی توی گلـوم گیر کرده بود و راه نفسمو بسته بود.صورتم کبــود شده بود و هیق هیق میکردم.لحظه ای حس کردم دارم خفه میشم و مرگ روجلوی چشمام دیدم.صورتم از کـبودی سیاه شده بود و اشک از گوشه ی چشمم بیرون میریخت.داشتم نفس های آخرو میکشیدم وحس کردم پاهام داره سـرد میشه و جونم داره درمیاد.افتادم روی زمین و داشتم دست و پـا میزدم که جمال اومد روی شـکمم و دهنمو به زور باز کرد و انگشتشو بـرد توی حلقم و تیـغه ی ماهی رو‌ با یک حرکت بیرون کشید با بیرون کشیدن تیغه ی ماهی نفسم باز شد و جون به بدنم برگشت هنوز نفس نفس میزدم و گلوم درد میکرد انگار تیـغه گلومو زخم کرده بود اب دهنمو به زور قورت میدادم اما حالم خیلی بهتر شده بود.چشمامو بستم و چندتا نفس عمیق کشیدم باورم نمیشد حسِ مرگ رو تجربه کردم.توی اون لحظه فقط بفکر جهان بودم که بعداز من چیکار میکنه.جمال که دید حالم کمی بهتر شد و راه نفسم بازشد از روی شکمم بلند شد و کنارِ من روی زمین ولو شد.رنگش پریده بود و مثل گچ‌ سفید شده بود.حالش بدتر از من بود و فقط چشماشو بست و دستشو گذاشته بود روی قلبش اروم گفت مردم از ترس داشتم سکته میکردم دیبا قلبم داره از سـینه ام میزنه بیرون.من که هنوز هم نای حرف زدن نداشتم برگشتم به سمتش و به پهلو درازکشیدم.لــباش از استرس سفید شده بود هردو چنددقیقه ای ساکت بودیم و فقط نفس نفس میزدیم.جمال هم برگشت به سمت و موهام رو که روی قالی پخش شده بود گرفت توی دستش و گفت کاش من زودتر از تو بــمیرم دیبا،طاقت ندارم که نبودنتو ببینم.دلم هری ریخت و فقط توی چشماش خیره شدم و نتونستم حرفی بزنم.اونقدر بااحساس حرف میزد و رفتار میکرد که گاهی حتی نمیتونستم لـب باز کنم و حرفی بزنم و بی اختیار بهش چشم میدوختم حتی لبخند هایی که روی لـبم میومد بی اختیار بود و ناخوداگاه روی لـبم مینشست.موهامو نوازش کرد مانعش نشدم و فقط نگاه میکردم.چنددقیقه بعد بلند شد و گفت؛من هنوز خیلی گرسنه ام تو چطور؟لبخندی زدم و گفتم خیلی گرسنه ام اما گلـوم درد میکنه جمال گفت تا چندروز این درد طبیعیه سعی کن آروم آروم غذاتو بخوری و هردو شروع کردیم به غذا خوردن و اولین خاطره ی شام مشترکمون اونطور رقم خورد‌.جمال بااحساسترین مردی بود که اطرافم دیده بودم.
🌹 الهـــی✨🕊 چترمهربانی ات رابر سرهمۂ مان✨🕊 نگاه دار تا آسوده بخوابیم✨🕊 ما دڸ بستہ ایم بہ رحمت و حمایتت آمیـڹ یا رب العالمیـڹ✨🕊 شبتون آروم✨🕊
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
تقویم نجومی امروز؛ شنبه 24 آبان 1404 (24 جمادی‌الاول 1447 – 15 نوامبر 2025) بر اساس احکام دینی و قواعد نجومی، امروز شنبه از جمله روزهایی است که در برخی امور احتیاط و پرهیز توصیه شده است. در ادامه، راهنمای کامل و اختصاصی امروز را می‌خوانید: 🌙 امور دینی و اسلامی امروز امروز برای چند فعالیت مناسب نیست و بهتر است با صدقه صبحگاهی آغاز شود تا نحوست احتمالی برطرف گردد. ❌ کارهایی که امروز توصیه نمی‌شود: انجام دیدارها و رفت‌وآمدهای غیرضروری آغاز سفر و مسافرت بدون صدقه برخی امور مهم و سرنوشت‌ساز 🚘 سفر مسافرت در این روز مطلوب نیست و احتمال سختی و حادثه وجود دارد. چنانچه سفر ضروری شد، حتماً صدقه داده شود. 👶 زایمان امروز برای زایمان روز مناسب و مبارکی نیست. 🔭 وضعیت نجومی امروز تا ظهر، قمر در برج سنبله قرار دارد و بر اساس قواعد نجومی، امروز برای موارد زیر مناسب نیست: ❌ امور نامناسب از نظر نجومی: آغاز امور ازدواجی شروع درمان و معالجه نگارش حرز، ادعیه و انجام نمازهای مربوط به بستن حرز 💇‍♂ اصلاح سر و صورت براساس روایات، اصلاح موی سر و صورت در چنین روزی باعث سامان یافتن امور و گشایش در کارها می‌شود. 💉 حجامت، فصد و زالو انجام حجامت، خون‌دادن و فصد در این روز موجب دفع صفرا و سبک شدن بدن می‌گردد. 💑 حکم مباشرت مباشرت امشب (شب یکشنبه) از نظر نجومی مفید و مناسب دانسته شده است. 😴 تعبیر خواب امشب خواب شب یکشنبه بر اساس آیه 25 سوره فرقان: «یَوْمَ تَشَقَّقُ السَّماءُ بِالْغَمام...» نشان از گفت‌وگوها و مشاجرات ناخوشایند دارد؛ برای رفع آن صدقه توصیه می‌شود. ✂️ ناخن گرفتن گرفتن ناخن در روز شنبه مکروه است و ممکن است موجب بیماری‌های انگشتان گردد. 👕 دوخت و دوز بریدن و دوختن لباس نو در این روز مناسب نیست و روایات از بیماری و ناخوشی تا زمان پوشیدن آن لباس خبر داده‌اند. (این حکم شامل خرید یا پوشیدن لباس نمی‌شود.) ☘️ استخاره زمان مناسب استخاره در روز شنبه: از طلوع آفتاب تا ساعت ۱۰ صبح از بعد از اذان ظهر تا ساعت ۱۶ 📿 اذکار و اعمال امروز ذکر روز شنبه: «یاربّ العالمین» – ۱۰۰ مرتبه ذکر بعد از نماز صبح: «یا غنی» – ۱۰۶۰ مرتبه (سبب بی‌نیازی و گشایش رزق) 💠 نسبت روز شنبه طبق روایات، روز شنبه متعلق است به حضرت رسول اکرم (ص). هدیه‌کردن اعمال نیک به ایشان، موجب افزایش ثواب و برکت است.
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸سلام به روز و زندگی ☘سلام به دلهای پاک 🌸سلام به چهره های خندان ☘روز خوشگلتون 🌸پراز لبخند شیرین ☘امیدوارم سبد امروزتان 🌸پر باشه از مهربانی ، ☘عشق و محبت   ‌‌‌‌‌‌‌‌‌   ‌‌‌‌‌‌‌‌   ‌‌‌‌‌‌  ‌‌‌‌‌‌‌‌    ‌‌‌‌‌‌‌‌      ‌‌‌‌‌‌‌‌ 🌷روزتون گــلـبــارون دوستان
کسی که بهتون محبت میکنه لزوما عاشق شما نشده، شاید جوری تربیت شده تا یک🍂🌸 "انسان" باشه! مراقب همدیگه باشیم زندگی چاپ دوم ندارہ... 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli