✍🏻 ارزششو داشته باشید
وقتی یکی هر چند وقت حالتو می پرسه
وقتی یکی بی دلیل زنگ می زنه
وقتی پیشِت می شینه سر صحبت رو باز می کنه
وقتی سلامش خشک و خالی نیست و پرِ قربون صدقه است
وقتی یکی هوا تو داره وقتی میگه چائیت سرد نشه 🌸
وقتی میگه نبینم غم تو
فدا سرت... اینا یعنی برام ارزش داری
مهمی ... برای دیگران ارزش قائل شیم
در حقیقت برای خودمون ارزش قائل شدیم
ارزششو داشته باشیم...
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
925.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چقد پیگیریم ما...🌸
ادمی که از یه جایی
به بعد فقط سکوت میکنه
تبدیل به یه ادم اروم نشده فقط
خسته شده از جنگیدن
اونجایی که منتظر جنگیدنش بودی ولی
دیدی فقط یه لبخند بهت زد🍃🌸
بدون روز رفتنش نزدیکه!
بعضی از ادما وقتی باهات میجنگن
یعنی براشون مهمی و وقتی هم
دیگه نسبت بهت بی تفاوت میشن
یعنی دارن زندگی کردن
بدون تورو به خودشون یاد میدن
از هر جنگی نترس بعضی
از سکوتا از جنگ هم ترسناک ترن🍃🌸
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #سرگذشت_دیبا #قسمت_نودوهشت ســوار ماشین شدم و در طول مسیر فقط به جمال و
سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#سرگذشت_دیبا
#قسمت_نودونه
عـجــب،این دختره مغز توروهم مثل برادرت جمشید شستشو داده!اسم نوه ی من بهادرِ نه جهان بهتره اینوبه اون دختره هم بگی دیریا زود ازاین تصمیمت پشیمون میشی جمال.این دختر وصله ی ما و این عمارت نیست.پشیمون نمیشم مادر،من خانِ این عمارتم اجازه بدین خودم برای انتخاب همسرم تصمیم بگیرم جمال خان سعی داشت با احترام جواب مادرش رو بده اما خانم بزرگ همش سعی میکرد با حرفاش منوتحقیر کنه و به من بی احترامی کنه.ازینکه جمال اینطوری پشت من دراومد حس خیلی خوبی بهم دست داد مطمئن شده بودم که دوسم داره.جمال وارد اتاق شد و از چهره اش معلوم بود خیلی عـصبانیه و داره خودخوری میکنه.لیوان آبی پر کردم و دادم دستش و گفتم صداتون تا توی اتاق میومد ناخواسته همه ی حرفاتون رو شنیدم.جمال یک نفس لیوان آبوسرکشید و تشکر کرد.سری به نشونه ی تأسف تکون داد و گفت متاسفم دیبا متاسفم بخاطر حرف های مادرم هرکاری از دستم بربیاد انجام میدم تا از مادرم و زخم زبون هاش دور باشی.ازاینکه اینطور همه چیزو درک میکرد حس خوبی بهم میداد.لباسش رو عوض کرد و گفت:به عزیزه گفتم شام رو بیاره توی اتاق با شنیدن این حرف لحظه ای صدای جمشید توی ذهنم مرور شد همین جمله رو چندین بار ازش شنیده بودم.چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم تا فراموش کنم جمال نگران نگاهم کرد و گفت:چیزی شده؟سری به نشونه ی نه تکون دادم و گفتم چیزی نیست.عزیزه در زد و سینی غذا رو اورد توی اتاق.عجب غذایی بود خیلی وقت بود درست غذا از گلوم پایین نرفته بود.توی سینی رو نگاه کردم و دلم از گرسنگی به قاروقور افتاد ماهی دودی و گوشت کبابی بره همراه با برنج محلی و ماست و زیتون.دهنم حسابی اب افتاده بود.خیره به غذاها بودم که جمال خندید و گفت مثل اینکه خیلی گرسنه ای به شـکمم اشاره ای کرد و گفت صدای شـکمت اینو میگه خنده ام گرفته بود.سینی رو جلو کشیدم درست کنار گهواره گذاشتم تا موقع غذا خوردن حواسم به جهان هم باشه هردو کنار سینی نشستیم و مشغول خوردن غذا شدیم.اونقدر گرسنه بودم که تندتند ماهی و برنج رو میذاشتم توی دهنم.لحظه ای حس کردم گلـوم سوخت وبه سختی میتونستم نفس بکـشم.چیزه تیــزی توی گلـوم گیر کرده بود که هرکار میکردم نمیتونستم قورتش بدم.دست و پا میزدم و از جمال کمک میخواستم جمال هول شده بود و نمیدونست چیکار کنه.یه لیوان دوغ رو گرفت سمتم دوغ رو سرکشیدم اما بازم گلوم میسوخت.تیـغِ بزرگ ماهی توی گلـوم گیر کرده بود و راه نفسمو بسته بود.صورتم کبــود شده بود و هیق هیق میکردم.لحظه ای حس کردم دارم خفه میشم و مرگ روجلوی چشمام دیدم.صورتم از کـبودی سیاه شده بود و اشک از گوشه ی چشمم بیرون میریخت.داشتم نفس های آخرو میکشیدم وحس کردم پاهام داره سـرد میشه و جونم داره درمیاد.افتادم روی زمین و داشتم دست و پـا میزدم که جمال اومد روی شـکمم و دهنمو به زور باز کرد و انگشتشو بـرد توی حلقم و تیـغه ی ماهی رو با یک حرکت بیرون کشید با بیرون کشیدن تیغه ی ماهی نفسم باز شد و جون به بدنم برگشت هنوز نفس نفس میزدم و گلوم درد میکرد انگار تیـغه گلومو زخم کرده بود اب دهنمو به زور قورت میدادم اما حالم خیلی بهتر شده بود.چشمامو بستم و چندتا نفس عمیق کشیدم باورم نمیشد حسِ مرگ رو تجربه کردم.توی اون لحظه فقط بفکر جهان بودم که بعداز من چیکار میکنه.جمال که دید حالم کمی بهتر شد و راه نفسم بازشد از روی شکمم بلند شد و کنارِ من روی زمین ولو شد.رنگش پریده بود و مثل گچ سفید شده بود.حالش بدتر از من بود و فقط چشماشو بست و دستشو گذاشته بود روی قلبش اروم گفت مردم از ترس داشتم سکته میکردم دیبا قلبم داره از سـینه ام میزنه بیرون.من که هنوز هم نای حرف زدن نداشتم برگشتم به سمتش و به پهلو درازکشیدم.لــباش از استرس سفید شده بود هردو چنددقیقه ای ساکت بودیم و فقط نفس نفس میزدیم.جمال هم برگشت به سمت و موهام رو که روی قالی پخش شده بود گرفت توی دستش و گفت کاش من زودتر از تو بــمیرم دیبا،طاقت ندارم که نبودنتو ببینم.دلم هری ریخت و فقط توی چشماش خیره شدم و نتونستم حرفی بزنم.اونقدر بااحساس حرف میزد و رفتار میکرد که گاهی حتی نمیتونستم لـب باز کنم و حرفی بزنم و بی اختیار بهش چشم میدوختم حتی لبخند هایی که روی لـبم میومد بی اختیار بود و ناخوداگاه روی لـبم مینشست.موهامو نوازش کرد مانعش نشدم و فقط نگاه میکردم.چنددقیقه بعد بلند شد و گفت؛من هنوز خیلی گرسنه ام تو چطور؟لبخندی زدم و گفتم خیلی گرسنه ام اما گلـوم درد میکنه جمال گفت تا چندروز این درد طبیعیه سعی کن آروم آروم غذاتو بخوری و هردو شروع کردیم به غذا خوردن و اولین خاطره ی شام مشترکمون اونطور رقم خورد.جمال بااحساسترین مردی بود که اطرافم دیده بودم.
تقویم نجومی امروز؛ شنبه 24 آبان 1404 (24 جمادیالاول 1447 – 15 نوامبر 2025)
بر اساس احکام دینی و قواعد نجومی، امروز شنبه از جمله روزهایی است که در برخی امور احتیاط و پرهیز توصیه شده است. در ادامه، راهنمای کامل و اختصاصی امروز را میخوانید:
🌙 امور دینی و اسلامی امروز
امروز برای چند فعالیت مناسب نیست و بهتر است با صدقه صبحگاهی آغاز شود تا نحوست احتمالی برطرف گردد.
❌ کارهایی که امروز توصیه نمیشود:
انجام دیدارها و رفتوآمدهای غیرضروری
آغاز سفر و مسافرت بدون صدقه
برخی امور مهم و سرنوشتساز
🚘 سفر
مسافرت در این روز مطلوب نیست و احتمال سختی و حادثه وجود دارد.
چنانچه سفر ضروری شد، حتماً صدقه داده شود.
👶 زایمان
امروز برای زایمان روز مناسب و مبارکی نیست.
🔭 وضعیت نجومی امروز
تا ظهر، قمر در برج سنبله قرار دارد و بر اساس قواعد نجومی، امروز برای موارد زیر مناسب نیست:
❌ امور نامناسب از نظر نجومی:
آغاز امور ازدواجی
شروع درمان و معالجه
نگارش حرز، ادعیه و انجام نمازهای مربوط به بستن حرز
💇♂ اصلاح سر و صورت
براساس روایات، اصلاح موی سر و صورت در چنین روزی باعث سامان یافتن امور و گشایش در کارها میشود.
💉 حجامت، فصد و زالو
انجام حجامت، خوندادن و فصد در این روز موجب دفع صفرا و سبک شدن بدن میگردد.
💑 حکم مباشرت
مباشرت امشب (شب یکشنبه) از نظر نجومی مفید و مناسب دانسته شده است.
😴 تعبیر خواب امشب
خواب شب یکشنبه بر اساس آیه 25 سوره فرقان:
«یَوْمَ تَشَقَّقُ السَّماءُ بِالْغَمام...»
نشان از گفتوگوها و مشاجرات ناخوشایند دارد؛
برای رفع آن صدقه توصیه میشود.
✂️ ناخن گرفتن
گرفتن ناخن در روز شنبه مکروه است و ممکن است موجب بیماریهای انگشتان گردد.
👕 دوخت و دوز
بریدن و دوختن لباس نو در این روز مناسب نیست و روایات از بیماری و ناخوشی تا زمان پوشیدن آن لباس خبر دادهاند.
(این حکم شامل خرید یا پوشیدن لباس نمیشود.)
☘️ استخاره
زمان مناسب استخاره در روز شنبه:
از طلوع آفتاب تا ساعت ۱۰ صبح
از بعد از اذان ظهر تا ساعت ۱۶
📿 اذکار و اعمال امروز
ذکر روز شنبه:
«یاربّ العالمین» – ۱۰۰ مرتبه
ذکر بعد از نماز صبح:
«یا غنی» – ۱۰۶۰ مرتبه (سبب بینیازی و گشایش رزق)
💠 نسبت روز شنبه
طبق روایات، روز شنبه متعلق است به حضرت رسول اکرم (ص).
هدیهکردن اعمال نیک به ایشان، موجب افزایش ثواب و برکت است.
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸سلام به روز و زندگی
☘سلام به دلهای پاک
🌸سلام به چهره های خندان
☘روز خوشگلتون
🌸پراز لبخند شیرین
☘امیدوارم سبد امروزتان
🌸پر باشه از مهربانی ،
☘عشق و محبت
🌷روزتون گــلـبــارون دوستان
کسی که بهتون محبت میکنه لزوما عاشق
شما نشده، شاید جوری تربیت شده تا یک🍂🌸
"انسان" باشه!
مراقب همدیگه باشیم
زندگی چاپ دوم ندارہ...
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
#داستان
کودکی ده ساله که در یک حادثه رانندگی دست چپش از بازو قطع شده بود، براي تعلیم فنون رزمی ورزش جودو به یک استاد سپرده شد.
پدر کودک اصرار داشت از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد! استاد کمی فکر کرد و پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاه ها ببیند!
در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و حتی یک فن جودو هم یاد نداد. بعد از شش ماه خبر رسید که مسابقات محلی در شهری برگزار میشود استاد به کودک دهساله فقط یک فن آموزش داد و کودک توانست در میان اعجاب همگان نفر اول مسابقات شود!
وقتی مسابقات به پایان رسید کودک راز موفقیت را از استاد پرسید استاد گفت: دلیل پیروزی تو این بود که تنها راه مقابله با این یک فنی که به تو یاد دادم گرفتن دست چپ تو بود، که تو چنین دستی نداشتی.!
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
📍از اون آدمهایی که تا میفهمن ازدواج کردی، میگن:
«تا میتونی از مجردیات استفاده کن، بعدش دیگه خبری نیست!»
یا اونایی که یه رشتهای رفتن و بعد به بقیه میگن:
📍«دانشگاه نرو، فایده نداره!»
و موقعیتهای مشابه... واقعاً خستهکنندهست!
واقعیت اینه که تجربهی هرکس فقط برای خودش معتبره.
چیزی که برای یه نفر سخت یا ناامیدکننده بوده،
ممکنه برای نفر بعدی پر از رشد و رضایت باشه 🌱
هرکسی مسیر، نیاز و تعریف خودش از خوشبختی رو داره.
بهخصوص در مورد ازدواج، تجربهی هرکسی منحصربهفرده
·· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #سرگذشت_دیبا #قسمت_نودونه عـجــب،این دختره مغز توروهم مثل برادرت جمشید ش
سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#سرگذشت_دیبا
#قسمت_صد
برعکسِ جمشید که اغلب خــشن و خودرأی بود جمال آروم و صلح جو بود به ندرت میدیدم که عصبانی بشه و تند برخورد کنه میشه گفت اصلا ندیده بودم. روزهای زندگیم کنار جمال بدون اتفاق خاصی میگذشت و شاهد روز به روز بزرگ شدن جهان بودم.هرازگاهی خانم بزرک تیکه و کنایه ای می انداخت اما دیگه عادت کرده بودم.گاهی جوابشو میدادم و گاهی بی تفاوت از کنارش میگذشتم.شیـطونی های جهان شروع شده بود و در طول روز بیشتر وقتموبا اون میگذروندم و به همین خاطر کمتر از اتاق بیرون میرفتم و همین باعث میشد کمتر با خانم بزرگ روبرو بشم واز کنایه و زخم زبونش درامان باشم.جهان هم حسابی به جمال عادت کرده بود و خیلی خوب میشناختش.جمال دوست داشت جهان بابا صداش کنه و به چشم پدر بهش نگاه کنه.اولین روزهای بهاری بود و هوا خیلی خوب شده بود شکوفه های درختا باز شده بود و گیاهان تو قشنگترین حالت خودشون بودن.عاشق بهارو حس و حالش بودم لباس های بهاری وپیراهن های گل گلی بهم انگیزه ی زندگی میداد.هرسال بهار خیاط چند دست پیراهن بلند برام میدوخت.اون سال هم به رسم هرسال چندتاپارچه انتخاب کردم تا از پیراهن های خنک بهاری بی بهره نمونم.خیاط عمارت مثل همیشه خیلی زود لباس هامو اماده کرد و تحویلم داد اولین پیراهنی که چشمموگرفت پیراهنی با آستین های قایقی بود که از قسمت یقه شل میشد و روی بازوهام می افتاد.طرح پارچه اش خیلی دلبربود پیراهنو به تـن کردم وخودمو توی آینه برانداز کردم.خیلی بهم میومد و هیـکلم توی اون لباس خودشو بیشتر نشون میداد.جهان خوابیده بود و من مشغول لذت بردن از لباس ها و ظاهرو اندام زیبای خودم بودم که جمال وارد اتاق شد.دم ظهر بود و جمال هررروز اینموقع به اتاق میومد اما من اونقدر محو لباسا شده بودم که حواسم به اومدن جمال نبود.باورود جمال هول شدم و گفتم ببخشید جمال که خنده اش گرفته بود گفت چیو ببخشم؟از حرف و رفتار خودم خنده ام گرفته بود.اما جمال هم انگار خیلی بدش نیومده بود که منو توی اون لـباس دیده.دوتا چشم داشت دوتای دیگه هم قرض کـرده بود و با لبخند به لباس من نگاه میکرد.سرفه ای کردم تا جمال به خودش بیاد و با تمسخر گفتم اگه نگاهتون تموم شد لباسمو عوض کنم.نگاهشو روی من چرخواند و گفت اگه تموم نشده باشه چی؟عوض نمیکنی؟شونه ای بالا انداختم و بی تفاوت گفتم فرقی نداره.جمال از خداخواسته ادامه ی حرفمو گرفت و گفت:پس اگه فرقی نداره بزار تـنت بمونه اصلا مگه ندوختی که بپوشیش؟پس کی قراره بپوشی؟وقتی تنهایی؟لبمو کج کردم و گفتم نمیدونم.وقت ناهار رسید و از نگاه های جمال نه من فهمیدم غذا چی خوردم و نه خودش.هروقت نگاهش میکردم چشمش همش به من بود و تا نگاه منو میدید چشم ازم برمیداشت.غذای جهان رو دادم و خوابوندمش تا جمال بتونه استراحت کنه بعدظهرها جمال خیلی کارداشت و از عمارت بیرون میرفت به همین خاطر هرروز ظهر جهان رومیخوابوندم تا مزاحم خوابِ جمال نشه.کلِ زمانی که داشتم به جهان غذا میدادم و میخوابوندمش سنگینی نگاهِ جمال رو حس میکردم.روی تخت درازکشیده بود و دستاشو گذاشته بود زیر سرش و داشت به من نگاه میکرد.دیگه مثل قبل نگاهاش اذیتم نمیکرد و درک میکردم که نگاهش از سرِ عشقِ.خودم مدت ها عاشقِ جمشید بودم و مدت ها بهش خیره میشدم و نگاهش میکردم.به همین خاطر درد عشقو خوب میفهمیدم و رفتارهای جمالو درک میکردم و بهش خرده نمیگرفتم یا مثل قبل نامهربونی نمیکردم فقط سکوت میکردم و همین برای من پیشرفت خوبی محسوب میشدو جمال هم به همین راضی بود.جهانو گذاشتم سرجاش بالشتمو کشیدم گوشه ی تحت و درازکشیدم.آخیشی گفتم و بدنمو کـش و قـوس دادم.خیلی وقت بود که با جمال روی یک تحت میخوابیدیم اما تحت بزرگ بودو هرکدوم گوشه ای از تحت رو میگرفتیم و هیچ برخوردی هم باهم نداشتیم تااون موقع جمال به خودش اجازه نداده بود به من نزدیک بشه و بهم دست بزنه فقط گاهی موهای پخش شده ام روی تخت روتوی دست میگرفت ونوازش میکرد.شاید مقاومت های من باعث شده بود که جمال هیچوقت پاپیش نزاره و فقط به نوازش موهام بسنده کنه.مگه میشه ادم عاشق باشه ومیل وصال نداشته باشه؟جمال هم پراز میل بود که سرکوبش میکرد تا من آماده بشم.اما من هیچوقت حسِ امادگی نداشتم و ازاینکه بدون عشق کنارش باشم میترسیدم.وقتی بهش فکر میکردم حس خوبی نداشتم و همین باعث میشد جمال رو هم از خودم دور کنم.جمال مثل همیشه موهامو توی دستش گرفت و چشماشو بست و شروع به نوازش کرد منم چشمامو بستم تا چرت بزنم.میفهمیدم ناراحت میشه اما به روی خودش نمیاره.جمال برای اینکه متوجه ناراحتیش نشم لبخندی زد و گفت:یه چرتی میزنم مثل هرروز بیدارم کن دیباجان..جمال یه دستشو گذاشت روی سرش و چشماشو بست.