eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.5هزار دنبال‌کننده
10.7هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
•┄❖🍃✨❖┄••┄❖🍃✨❖┄• 🔹‌وقتی به شدت عصبانی شدی دستهایت را در جیبهایت بگذار. 🔹 یادت باشد گاهی اوقات بدست نیاوردن آنچه می خواهی نوعی شانس و اقبال است. 🔹 از صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی، اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است. 🔹 در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای سریع قضاوت نکن. 🔹 هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن. 🔹هیچوقت پایان فیلم ها و کتابهای خوب را برای دیگران تعریف نکن. 🔹هرگز پیش از سخنرانی غذای سنگین نخور. 🔹 راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن. 🔹 هیچوقت از بازار کهنه فروشها وسیله برقی نخر. 🔹 شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب بانکی ات غنی سازد. 🔹 هیچوقت در محل کار در مورد مشکلات خانوادگی ات صحبت نکن. 🔹طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی، مهربانی و بزرگواری دیدند، به یاد تو بیفتند. 🔹 بچه ها را بعد از تنبیه در آغوش بگیر. 🔹 هرگز در هنگام گرسنگی به خرید مواد غذایی نرو. اضافه بر احتیاج خرید خواهی کرد. 🔹فروتن باش، پیش از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی از کارها انجام شده بود. 🔹 فراموش نکن که خوشبختی به سراغ کسانی می رود که برای رسیدن به آن تلاش می کنند. 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌲🌹🌿🌲🌹🌿🌲🌹🌿🌹🌲 🔻اگه میخوای راحت باشی ، کمتر بدون ؛ و اگه میخوای خوشبخت باشی ، بیشتر بخون. 🔺تا پایان کار، از موفقیت در آن ، با کسی صحبت نکن 🔻سکوت" تنها پاسخی است که اصلا ضرر ندارد. 🔺نصیحت کردن ، فقط زمانی اثر دارد که 2 نفر باشید.( در بين جمع كسى را نصيحت نكن ) 🔻نه آنقدر کم بخور که ضعیف شوی ، و نه آنقدر زیاد بخور که مریض شوی. 🔺بدترین شکل دل تنگی آن است ، که در میان جمع باشی و تنها باشی. 🔻شخص محترمی باش ، و بدون اطلاع به خانه و محل کار کسی نرو. 🔺وجدانت را گول نزن، چون درستی و نادرستی کارت را به تو اعلام می کند. 🔻کثیف نکن، اگر حوصله تمیز کردن نداری. 🔺بخشیدن خطای دیگران بسیار قشنگ است،،، تجربه کردنش را به تو پیشنهاد می کنم. 🔻غرور کسی رو نشکن، چون مثل شیشه ی شکسته برای تو، خطر آفرین است. 🔺عمل خلاف را، نه تجربه کن، نه تکرار. 🔻در جايى كه اشتباهى ازت سر زد ، با شجاعت اقرار کن که اشتباه کردی. 🔺هنگام صحبت کردن با دیگران ، به چشم آنها نگاه کن تا پیام و کلام تو را درک کنند. 🔻کسی را که به تو امیدوار است ، نا امید نکن. 🔻تا ندانی ، نمی توانی ؛ پس بدان 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌿🦋🦋🌿🦋🦋🌿 ❣ 🫧ثانيه به ثانيه عمر را با لذت سپری کن در هر کار و هر حال کار ، تفريح ،رانندگی ،آموختن، مطالعه، آشپزی،نظافت ، خوردن و آشاميدن، حرف زدن، سکوت و تفکر، مهمانی رفتن، نيايش و.... 🫧زندگی فقط در رسيدن به هدف خلاصه نشده مابه اشتباه اينگونه ميانديشيم: درسم تمام شود راحت شوم غذايم را بپزم راحت شوم اتاقم را تميز کنم راحت شوم بالاخره رسيدم.... راحت شدم اوه چه پروژه ای... تمام شود راحت شوم تمام شود که چه شود؟ 🫧مادامی که زنده هستيم و زندگی ميکنم هيچ فعاليتی تمام شدنی نيست بلکه آغاز فعاليتی ديگر است.... 🫧پس چه بهتر که در حين انجام دادن هر کاری لذت بردن را فراموش نکنيم نه مانند يک ربات فقط به انجام دادن بپردازيم به تمام شدن و فارغ شدن.... 🫧 حتی هنگاميکه دستها را ميشوييم نيز ميتوانيم بالذت اينکار را انجام دهيم يکبار امتحان کنيد آب چه زيبا آرام پوست دستتان را نوازش ميکند 🫧به آب نگاه کنيد و لذت ببريد وآنجاست که احساس خوب زندگی کم کم به سراغتان ميايد... لذت باعث قدرتمند شدن ميشود به طرز باور نکردنی باعث بالا رفتن اعتماد به نفس ميشود... 🫧لذت بردن هدف زندگی است تا ميتوانی همه کارها و فعاليت ها را با لذت همراه کن... حتی نفس کشيدن که کمترين فعاليت توست... 🫧داستان جالبي وجود دارد دربارهٔ مردي که به سرعت و چهار نعل بااسبش مي تاخت. اين طور به نظر ميرسيد که جاي بسيار مهمي مي رفت. 🫧مردي که کنار جاده ايستاده بود، فرياد زد: « کجا مي روي؟ » مرد اسب سوار جواب داد: « نمي دانم، از اسب بپرس! » اين داستان زندگي خيلي از مردم است؛ آن ها سوار بر اسب عادت هايشان مي تازند، بدون اين که بدانند کجامي روند. وقت آن رسيده است که کنترل افسار را به دست بگيريد و زندگي تان را در مسير رسيدن به جايي قرار دهيد که واقعاً مي خواهيد به آنجا برسيد. ❣عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
💠👌نکته ناب امروز ⭕️ "کوری عاطفـی چیسـت؟" کوری عاطفی یعنی اینکه؛ زن و مرد در زندگی زناشویی حرفی برای گفتن ندارند و هرکدام از آنها در عین اینکه در خانه هستند اما هرکدام در اتاق خودشان و یا مشغول کار خودشان هستند.... اما به محض رسیدن به دوست و قوم خویش زبان باز می‌کنند و کلی حرف نگفته دارند؛ حتی در باره‌ی همسرشان....! 👈اگر به این مرحله رسیدید؛ دچار کوری عاطفی شدید و خیلی زود باید به فکر چاره باشید. ❣💍❣ ❤️
خیلی قشنگه 🌸🌱🌸🌱🌸🌱
❤️هم دلی❤️
خیلی قشنگه 🌸🌱🌸🌱🌸🌱
🌺🦋🍃🌼 🦋💐🌸 🍃🌸 🌼 ─═┅✰ داستان کوتاه📘✰┅═─ 💢*کشیش سوار هواپیما شد. سمینارش تازه به پایان رسیده بود و او می‌رفت تا در سمینار بعدی شرکت کند و دیگران را به سوی خدا بخواند و به رحمت الهی امیدوار سازد* 💢هواپیما از زمین برخاست . مدتی گذشت . همه به گفتگو مشغول بودند . کشیش در افکارش غوطه‌ور که در جلسه‌ی بعدی چه‌ بگوید و چگونه بر مردم تأثیر بگذارد. ناگاه ، چراغ بالای سرش روشن شد : *«کمربندها را ببندید»* اندکی بعد ، صدایی از بلندگو به گوش رسید : « لطفاً همگی در صندلی‌های خود بنشینید . طوفان بزرگی در پیش است.» موجی از نگرانی به دلها راه یافت ، امّا همه کوشیدند ظاهر خود را آرام نشان دهند. کمی گذشت 💢طوفان شروع شد صاعقه زد و نعره رعد برخاست . کم کم نگرانی از درون دلها به چهره‌ها راه یافت بعضی دست به دعا برداشتند . طولی نکشید که هواپیما در طوفانی خروشان بالا و پایین می‌رفت . گویی هم‌اکنون به زمین برخورد می‌کند و از هم متلاشی می‌گردد. 💢کشیش نیز نگران شد. اضطراب به جانش چنگ انداخت . از آن همه مطالب که برای گفتن به مردم در ذهن اندوخته بود ، هیچ باقی نماند سعی کرد اضطراب را از خود دور کند امّا سودی نداشت 💢نگاهی به دیگران انداخت . همه آشفته بودند و نگران که آیا از این سفر جان به سلامت به در خواهند برد؟ 💢ناگاه نگاهش به دخترکی خردسال افتاد آرام و بی‌صدا نشسته بود و کتابش را می‌خواند . آرامشی زیبا چهره‌اش را در خود فرو برده بود 💢هواپیما زیر ضربات طوفان مبارزه می‌کرد ، انگار طوفان مشت‌های خود را به هواپیما می‌کوفت. امّا هیچکدام اینها در دخترک تأثیری نداشت. گویی در گهواره نشسته و آرام تکان می‌خورد و در آن آرامش بی‌مانند به خواندن کتابش ادامه می‌داد. کشیش ابداً نمی‌توانست باور کند . او چگونه می‌توانست چنین ساکت و خاموش بماند و آرامش خویش حفظ کند؟ 💢بالاخره هواپیما از چنگ طوفان رها شد و فرود آمد . مسافران شتابان هواپیما را ترک کردند ، امّا کشیش می‌خواست راز این آرامش را بداند همه رفتند . او ماند و دخترک. 💢کشیش به او نزدیک شد و از طوفان سخن گفت و سپس از آرامش او پرسید و سؤال کرد که چرا هیچ هراسی در دلش نبود زمانی که همه آشفته بودند؟ 💢دخترک به سادگی جواب داد: *«چون خلبان پدرم بود . او داشت مرا به خانه می‌برد . اطمینان داشتم که هیچ نخواهد شد و او مرا در میان این طوفان به سلامت به مقصد خواهد رساند.»* 💢گویی آب سردی بود بر بدن کشیش ، سخن از اطمینان گفتن و خود به آن ایمان داشتن ، این است راز آرامش و فراغت از اضطراب 💢*به خدای مهربانی ها* *اعتماد کنیم حتی در* *سهمگین ترین طوفانها و بدانیم* *او خلبان ماهری است* 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌷🌷🌷 بعضی وقتا هدف‌هایی برای زندگیمون داریم که از جایی که هستیم خیلی دور و بزرگ به نظر می‌رسه و همین انگیزه‌ی جلو رفتن رو ازمون میگیره. یا اینکه با انرژی زیادی شروع می‌کنیم ولی پس از یکی دو هفته انرژی‌مون ته می‌کشه. این جور وقتا باید هدف رو به قطعات کوچک‌تر تقسیم کنیم. تصور کنید کسی اضافه وزن بالایی داره ولی دوست داره توی ماراتن شرکت کنه در حالی که تاحالا یک کیلومتر تمرین دو نداشته. خب تصویری که تو ذهنش شکل میگیره اینه که نمیشه! من رو چه به مارتن! ۴۲ کیلومتر! ولی کاری که باید بکنه اینه که اون ۴۲ کیلومتر رو تقسیم کنه به قدم‌های کوچیکتر. تمرین رو شروع کنه و بگه من سر سه ماه اول باید به هدف ۵ کیلومتر بدون توقف برسم. در شش ماه اول بتونم ۱۰ کیلومتر رو راحت بدوم. سر یکسال بتونم وزنم رو X مقدار کم کرده باشم و راحت بتونم ۲۰ کیلومتر رو بدوم. اهداف هفتگی اینطور میشه: سه بار در هفته دویدن و تمرین کردن. وقتی این قدم‌های کوچیک رو انجام میدی و جلو میری، همین انجام دادنش بهت انگیزه میده که یه رکورد دیگه‌ای از خودت به جا بذاری و هم اینکه این حس رضایت فردی باعث میشه انگیزه‌ت قوی‌تر بشه برای پیشرفت. پروسه یعنی همین. اینکه امروزت از دیروزت بهتره بهت انگیزه‌ میده. وقتی می‌بینی یکی توی اینستاگرام یک میلیون فالور داره، برای تو شاید خیلی دست نیافتنی برسه این تعداد ولی خب اونم از صفر فالور شروع کرده. هدف‌گذاری می‌کنی برای هفته، ماه و سال و قدم به قدم جلو میری. با هر قدم سعی میکنی یک ذره از قدم قبلی بهتر عمل کنی. همین. یا میخوای یک زبان جدید یاد بگیری، مثلا آلمانی، خیلی پیچیده و سخت به نظر میاد. اما تو یک هدف دو ساله پیش پای خودت قرار میدی و سعی میکنی هر هفته به یک سطح جزئی برسی و اون رو فتح کنی. اصل مطلب اینه که: باید یاد بگیریم که به دست آوردن هر چیزی یک پروسه‌ست. تو دنیای سریع امروز خیلی طبیعیه که همه خیال یک شبه رسیدن رو تو ذهن داریم ولی هیچ میان‌بری در راه نیست. مطلقا هیچی. رسیدن به این درک که بلد باشیم یک فرآیند رو طراحی کنیم و طبق اون جلو بریم، رسیدن به هرچیزی رو برای ما آسون میکنه. از کم کردن وزن گرفته تا یادگیری زبان و هر کاری. این قضیه برای خودم طی سالیان بارها به وجود اومده. کاری رو شروع کردم و دیدم که یکی چند صد برابر من داره بهتر کار میکنه. حسادت و ناامیدی می‌تونه انسان رو از شروع کردن منع کنه. اما خب می‌بینی که طرف سه سال قبل‌تر از تو شروع کرده و بطور مداوم اون کار رو انجام داده. داشتن برنامه‌ی هفتگی و ماهیانه، استمرار و تداوم، و جشن گرفتن پیروزی‌های کوچیک میتونه بهت تو این مسیر انگیزه‌ی جلورفتن بده. به جای اینکه یک هدف رو از دور نگاه کنیم، کافیه اون رو به قطعات کوچک تبدیل کنیم 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
خیلی قشنگه 🌸🌱🌸🌱🌸🌱
❤️هم دلی❤️
خیلی قشنگه 🌸🌱🌸🌱🌸🌱
💐🍃🌿🌺🍃🌺🍃 🍃🌺🍃 🌿🍃 🌺 🍃 ─═ঊঈ داستانک ঊঈ═─ یه لیوان چایی دارچین کمر باریک با نبات و خرما گذاشتم جلوی بابا. فنجون رو برداشت و بوش کرد و گفت: بازم نیست دخترم... بازم از اون چایی دارچین های مامانت نیست. این چندمین بار بود؟ ششمین بار که چایی دارچین درست کرده بودم و به دل بابا نچسبیده بود. چراشو هم خوب میدونستم. چون مامان درستش نکرده بود. از دیروز تا حالا که مامان رفته بود مسافرت سر چیزای کوچیک و بزرگ بهونه میگرفت. تلفنشو برداشت شماره مامان رو گرفت و گوشیش رو گذاشت رو اسپیکر و با همون ژست همیشگیش با فاصله نگه داشت کنار گوشش. مامان با همون صدای ریزش جواب داد: بله؟ و من از همون فاصله حس کردم که دل بابا تاب خورد. بعد از حرف های معمول تو خوبی و چه خبر و کجایی مامان پرسید: به گلا آب دادی آقاجان؟ باز حس کردم که دل بابا تاب خورد. این آقا جان گفتن های مامان همیشه کار دست بابا میداد و مامان خوب میدونست کی بگش. بابا اخم کرد و گفت: نه! دروغ میگفت. داده بود. با تمام خستگی و بی حوصله گیش تمام کاکتوس ها و بنفشه های رو بالکن رو دونه به دونه آب پاشی کرده بود. میدونستم از سر دلتنگی لج کرده با مامان و میگه نه! مامان گفت: عه... طفلک ها تشنشونه. خشک میشن. و بابا لجباز تر گفته بود: خب خشک بشن. جز دردسر چی دارن مگه؟ شما نگران بودی میموندی ابشون میدادی! مامان با همون شم زنونه فهمیده بود عطر دلتنگی پیچیده تو تن بابا. به صداش پیچ و ناز داد گفت: تا شمارو دارم لازم نیست که نگرانشون باشم. بابا باز دلش پیچ خورده و اخماش باز شده بود. صدای سرفه مامان بخاطر حساسیت فصلی که اومده بود بابا از حالت ارومش خارج شد و غرغر زد که چرا مواظب خودش نیست و حتما فردا بره دکتر. از همون غرغر ها که حسابی مهربونن و دل آدم ضعف میره براشون. بابا زیر چشمی به من که با لبخند مثلا سرم تو گوشیم بود یه نگاه انداخت و پاشد رفت تو اتاقشون تا باخیال راحت دلتنگیشو خالی کنه. و من تمام مدت با همون لبخندی که مثلا سرم تو گوشیمه به این فکر میکردم که من و هم نسل های من چکار کردیم با دنیامون؟ پر ادعاترین نسلیم توی عاشقی... کمتر کسی رو میبینیم که این روزها کسی با عنوان "عشقم" تو زندگیش نباشه... اما چه "عشقم" هایی؟ "عشقم" هایی که ماه به ماه هم حالا نه... اما سال به سال عوضشون میکنیم... سر کوچیکترین چیزی قهر میکنیم، جدا میشیم، بهم میزنیم... تا کوچیکترین سنگی سر راه مون میافته از ترس اینکه اون سنگ سرمون رو نشکنه میکشیم عقب و اون رابطه رو تموم میکنیم بدون اینکه حتی تمرین کنیم برای جنگیدن و عاشق موندن. واقعیت اینه دل هامون هرزه شده. حتی بیشتر از تن هامون. واقعیت اینه هیچکدوم بلد نیستیم جوری عاشق بمونیم که بعد از ساله ها تو چهل و چند سالگیمون برای هم دلتنگ بشیم و از پشت تلفن دلمون برای هم ضعف بره! چه کردیم با دنیامون؟ 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
خدایا …. ستاره هاى آسمانت را سقف خانه دوستانم کن تا زندگیشان مانند ستاره بدرخشد ….. “شب بخیر”🌙
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا