eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.4هزار دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
💎خانه امن فرزندی که رابطه صمیمی را به جای این که با پدر و مادر تجربه کند، با دوست خود برقرار می کند،🍂 فرزندی که درد دل ها و مشکلات خود را در محیط رفاقت مطرح می نماید و از باز کردن سفره دل خویش در نزد پدر و مادر پرهیز می کند❗️ تربیت او هم به عهده محیط خارج از خانه خواهد بود و پدر و مادر در این میانه، کمترین نقش را ایفا خواهند کرد...⛔️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🎩یک مرد واقعی هرگز نمی گذارد با عصبانیت و ناراحتی به تختخواب بروید. 🎩 یک مرد واقعی هرگز پشت سر خانواده همسرش بدگویی نمی کند و آنها را هم جزئی از خانواده خودش می داند یک مرد واقعی به شما شک نمی کند و باعث شک شما هم نمی شود. 🎩 یک مرد واقعی در دوران قاعدگی همسرش را تنها نمی گذارد و سعی می کند در کارهای خانه به او کمک کند و شرایطش را درک کند. 🎩 یک مرد واقعی همیشه یک مقدار پول برای هزینه‌های شخصی خانم اش کنار می گذارد. ✿.•.❀.•.❁.•. ✿.•.❀.•.❁.•.❀.•.✿ ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
خیلی قشنگه 🌸🌱🌸🌱🌸🌱
واقعی حتما بخونید وارد حیاط که شدم دیدم یک گوسفند سفید قربانی را به نرده بسته اند و بچه ها در حال ناز و نوازشش بودند... شب شد، نالهِ این گوسفند تمام مجتمع رو برداشت طاقت نیاوردم آمدم پائین ببینم چه خبره چی شده این حیوان ناله میکنه، صاحب گوسفند قربانی و چند نفر دیگر هم بودند، هرچه آب گذاشتیم کاهو ریختیم، بی توجه ناله میکرد، بازدید بدنی هم کردیم چیزی نفهمیدیم، تا صبح ناله کرد و ناله کرد، آفتاب نزده صاحبش رفت دنبال قصاب تا اهالی ساختمان کمتر ناراحتی بکشند، قصاب رسید اول سعی کرد آبی به حیوان بدهد. نخورد بیشتر ناله کرد ناچار گوسفند را زد زمین، و تا آمد کارد را با گلویش آشنا کند به یکباره چاقو را به زمین زد و یک الله و اکبر خشمگینانه گفت و سر بر دیوار تکیه داد ... سپس خم شد با نوک چاقو ریسمانی را که بر آلت تناسلی حیوان بسته شده بود را باز کرد، گوسفند قربانی به یکباره مقدار زیادی ادرار خون آلود از خود دفع کرد و ناله اش قطع شد... فروشنده سنگدل برای چند هزار تومان سود بیشتر چنین بلای چندش آوری را مرتکب و آب فراوانی بخوردش داده بود ... قصاب گفت من سر این زبان بسته را نمی برم، بگذارش برای سال بعد، صاحبش در حالیکه اشک میریخت، گفت میبرمش ده که تا آخر عمر فقط بخوره بخوابه... وقتی بعضی ها میگویند فساد نهادینه شده، مصداقش یکی از این اتفاقات است. که اگر یک کیلوگرم به وزن گوسفند اضافه شود 45 هزار تومان حرام به دارایی دامدار و چوبدار اضافه می گردد، آنهم در مقابل شکنجه طاقت فرسایی که به حیوان زبان بسته میدهند. حیوانی که چقدر سفارش به آسایش و آرامش آن در دین شده است، لعنت بر این پول پرستی و مال دوستی که شرافت و رحم و انسانیت برای کسب آن فدا می شود راستی ما در اخلاق مروت و انسانیت به کجا می رویم؟! کجای تربیت انسانیمان اشکال دارد؟ مقلد کدام باورها هستیم؟ انسانیت به کجا رسیده؟ ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🎀همــسرانه🎀 ❌چند نکته مهم رو میخواستم بهتون بگم: ✔️واقعا سر شوهرا غر نزنیم چون باعث میشه از خونه فراری شه یا به کسایی پناه ببره ک ما ازشون فراری هستیم.😶🤦🏼‍♀ ✔️محبت زیادی داشته باشیم و همیشه با وقار و خانوم باشیم. مرتب و تمیزی و بوی خوش، خیلی تاثیر داره. شاید اولش به چشم نیاد ولی کم کم میبینین که تاثیر گذاشته.☺️👌🏻 ✔️شوهرا رو تشویق کنید و هر کاری خواستن انجام بدن، تایید کنید اون لحظه ولی بعدش یه هشدار کوچیک بدید. چون اگ اون لحظه مخالفت کنید بدتر کاری ک میخوان و انجام میدن!🙊 ❤️
پادشاهی می خواست نخست وزیرش را انتخاب کند. چهار اندیشمند بزرگ کشور فراخوانده شدند. آنان را در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان گفت که: «در اتاق به روی شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلی معمولی نیست و با یک جدول ریاضی باز خواهد شد. تا زمانی که آن جدول را حل نکنید نخواهید توانست قفل را باز کنید. اگر بتوانید مسئله را حل کنید می توانید در را باز کنید و بیرون بیایید و بعد من از بین شما یکی را برای نخست وزیری انتخاب می کنم.» پادشاه بیرون رفت و در را بست. سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به کار کردند. اعدادی روی قفل نوشته شده بود. آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به کار کردند. نفر چهارم فقط در گوشه ای نشسته بود! آن سه نفر فکر کردند که او دیوانه است. او با چشمان بسته در گوشه ای نشسته بود و کاری نمی کرد. پس از مدتی او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد، باز شد و بیرون رفت! و آن سه تن پیوسته مشغول کار بودند.آنان حتی ندیدند که چه اتفاقی افتاد که نفر چهارم از اتاق بیرون رفته! وقتی پادشاه با این شخص به اتاق بازگشت، گفت: «کار را بس کنید. آزمون پایان یافته و من نخست وزیرم را انتخاب کردم». آنان نتوانستند باور کنند و پرسیدند: «چه اتفاقی افتاد؟ او کاری نمی کرد، او فقط در گوشه ای نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل کند؟» مرد گفت: «مسئله ای در کار نبود. من فقط نشستم و نخستین سؤال و نکته ی اساسی این بود که آیا قفل بسته شده بود یا نه؟ لحظه ای که این احساس را کردم، کاملأ ساکت شدم و به خودم گفتم که از کجا شروع کنم؟ نخستین چیزی که هر انسان هوشمندی خواهد پرسید این است که آیا واقعأ مسأله ای وجود دارد، چگونه می توان آن را حل کرد؟ اگر سعی کنی آن را حل کنی تا بی نهایت به قهقرا خواهی رفت. هرگز از آن بیرون نخواهی رفت. پس من فقط رفتم که ببینم آیا در، واقعأ قفل است یا نه و دیدم قفل باز است.» پادشاه گفت: «آری، کلک در همین بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم که یکی از شما پرسش واقعی را بپرسد و شما شروع به حل آن کردید. در همین جا نکته را از دست دادید. اگر تمام عمرتان هم روی آن کار می کردید نمی توانستید آن را حل کنید. این مرد، می داند که چگونه در یک موقعیت هشیار باشد. پرسش درست را او مطرح کرد ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
✍پرسیدند انسانیـت چیسـت عالمی گفت: تواضع در وقت رفعت! عفو هـنگام قدرت! سخاوت هنگام تنگدستی! و بخشـش بدون منت...!
سرگذشت شیرین 🌸🌿🌸🌿🌸🌿
❤️هم دلی❤️
سرگذشت شیرین 🌸🌿🌸🌿🌸🌿
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم... ۵تاخواهردارم ۳تابردار،کودکی نوجوانی خوبی داشتم یه پدرومادرزحمت کش که تمام تلاشون برای رفاء واسایش مامیکردن..۳ ازخواهرام وقتی خیلی کوچیک بودن ازدواج کردن رفتن سرخونه زندگیشون،البته ازنظرسنی کوچیک بودن مثلا ۱۴و۱۵ساله ولی جثه درشتی داشتن هرکس میدیدشون فکرنمیکردبچه باشن،منو خواهرکوچیکم شیمادرس میخوندیم..سال دوم راهنمایی بودم که داداش بزرگم علی زن گرفت..همه چی ازعروسی داداشم شروع شد..منم مثل خواهرام جثه درشتی داشتم،البته میگم درشت یه وقت با چاق یااضافه وزن داشتن اشتباه نگیرید!!!قدم بلندبود استخون بدنی درشتی داشتم..ازخودم تعریف نباشه واقعاخوشگل بودم،موهای خرمایی پرپشتی داشتم وچشم ابروی درشت مشکی بایه صورت پر وسفید،توشهرمامراسم عروسی سنتی برگزارمیشد..یعنی تمام اداب رسوم به جامیاوردن،یه شب قبل ازحنابندون فامیل درجه یک امدن خونمون تاتبریک بگن واگرکاری هست کمک کن..خونه ی ماتوشهرستان خیلی بزرگ بود‌ومراسم عروسی توخونه گرفتیم... ادامه در پارت بعدی 👇 ‌‌‌‌‌ ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_اول اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم... ۵تاخواهردارم ۳تابردا
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. یادمه پنج شنبه شب حنابندون بود،تو حیاط داشتن برای شام غذا میپختن،به مامانم گفتم میخوام برم ارایشگاه موهام درست کنم..مامانم نیشگونی ازم گرفت گفت دختره ی چشم سفیدبااین همه کارکجامیخوای بری بروتوحیاط کمک کن،انقدرنیشگونش دردداشت که زدم زیرگریه گفتم نمیخوام کمک کنم میخوام برم ارایشگاه همه خواهرام رفتن چرانمیذاری من برم..گفت ورپریده اوناشوهردارن برای تو زوده اگرداداشت بفهمن حالت جامیارن،داشتم بامامانم جربحث میکردم که خالم امدتواتاق به مامانم گفت شیرین چشه؟مامانم اخمی بهم کردگفت ولش کن حرف زیادی میزنه،سریع دست به دامن خالم شدم گفتم ترخدا راضیش کن بذاره برم ارایشگاه..خالم که خیلی مهربون بودبه مامانم کفت اسیه بذاربره عروسی برادرشه..همیشه که جشن وعروسی نیست،مامانم گفت پشت سرمون حرف میزنن تواین جماعت نمیشناسی..خالم گفت خودم میبرمش پیش فرنگیس میگم یه کم موهاش مرتب کنه..خلاصه باالتماسهای منو خواهش تمنای خالم مامانم راضی شد...‌ ادامه در پارت بعدی 👇 ‌‌‌‌·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli