👇 تقویم نجومی اسلامی دوشنبه
✴️ دوشنبه 10 آذر 1404 / قوس
10 جمادیالثانی 1447 — 1 دسامبر 2025
🕌 مناسبتها و احکام دینی
🌙⭐️ امور و توصیههای مذهبی
✅ کارهای مناسب امروز
بر پایه احکام نجومی و روایی، دوشنبه برای این امور روز خوبی به شمار میرود:
خرید و فروش و انواع معاملات
کارهای کشاورزی، زراعت و امور باغی
نوشتن قولنامه، قرارداد و تنظیم اسناد
حسابرسی مالی و بررسی داراییها
ارسال قاصد یا پیامرسان
آغاز نوشتن کتاب، مقاله، پایاننامه و کارهای علمی
🚘 سفر:
مسافرت در این روز مکروه است؛ اگر ضرورت داشت، با صدقه همراه باشد.
🤕 سلامت:
بیماریهایی که از امروز آغاز شوند نیاز به مراقبت بیشتری دارند.
👶 زایمان:
تولد نوزاد در این روز مبارک بوده و کودک، فردی صبور، پاکدامن و باحیا خواهد شد.
🔭 احکام و اختیارات نجومی
🌓 قمر در برج حمل
از نظر نجومی امروز برای امور زیر مناسب است:
ختنه کودک
خرید لوازم و مایحتاج
آغاز درمان و معالجه
ارسال کالاها و مرسولات تجاری
صید، شکار و دامگذاری
شروع فعالیتهای کسبوکار
نگارش حرز، حکاکی ادعیه، اقامه نماز و بستن حرز
👩❤️👨 مباشرت و زناشویی
مباشرت در شب سهشنبه برای سلامتی مفید بوده و فرزند حاصلشده، فردی سخاوتمند و پاک از دروغ، غیبت و تهمت خواهد بود؛ انشاءالله.
💇♂ اصلاح سر و صورت
طبق روایات، اصلاح مو (سر و صورت) در این روز موجب عزت و احترام میشود.
🔴 حجامت و خونگیری
حجامت، خوندادن، فصد یا زالو انداختن در این روز توصیه نمیشود و ممکن است سبب درد و ناراحتی شود.
🔵 ناخن گرفتن
دوشنبه برای گرفتن ناخن بسیار مناسب است و بر اساس روایات، برکت داشته و انسان را به قرائت و حفظ قرآن علاقهمند میکند.
👕 دوخت و دوز لباس
امروز روز مبارکی برای بریدن و دوختن لباس نو است و چنین لباسی برای صاحبش برکت و خیر به همراه دارد.
✴️ استخاره
ساعات مناسب استخاره در روز دوشنبه:
از طلوع فجر تا طلوع آفتاب
از ساعت ۱۰ صبح تا ۱۲ ظهر
از ساعت ۱۶ عصر تا هنگام خواب (عشای آخر)
❇️ ذکرهای مخصوص دوشنبه
ذکر روز: 100 مرتبه یا قاضی الحاجات
ذکر پس از نماز صبح: 129 مرتبه یا لطیف برای جلب مال و روزی فراوان
💠 انتساب روز
طبق روایات، روز دوشنبه متعلق به حضرت امام حسن (ع) و حضرت امام حسین (ع) است.
اعمال نیک و خیر خود را به پیشگاه نورانی ایشان هدیه کنید تا ثواب و برکت دوچندان گردد.
😴 تعبیر خواب شب سهشنبه
خوابهایی که در شب سهشنبه دیده میشود، مطابق آیه 11 سوره هود است:
«اِلّا الَّذینَ صَبَروا و عَمِلُوا الصّالِحات…»
این آیه نشان میدهد که برای خواببیننده کاری پیش میآید که در نگاه دیگران دشوار است؛ اما با صبر و شکیبایی به نام نیکی و آرامش در زندگی ختم میشود.
خواب خود را بر این مضمون قیاس کنید.
🌸 زندگیتان مهدوی و پر از خیر الهی 🌸
📚
روزگارے در زدن هم اصولے داشت ، ڪوبه زنانه داشتیم و مردانه...
و وقتے در زده میشد صاحب خانه میدانست آنڪه پشت در است زن است یا مرد و بر آن مبنا به استقبال او میرفت،
زندگے ها در عین سادگے در و پیڪر و اصول داشت...
مردها ڪفشهاے پاشنه تخم مرغے میپوشیدند تا از صداے آن از فاصله دور در ڪوچه پس ڪوچه هاے تو در تو خانمها بفهمند نامحرمے در حال عبور است...
منزلها بیرونے و اندرونے داشت و از ورود مهمان تا خروجش طورے منزل ساخته شده بود ڪه متعلقات به تڪلف نیفتند...
آن روزگاران امنیت ناموسے چندین برابر این زمان بود،
نه سیستم امنیتے در منازل بود و نه شبڪه هاے مجازے براے پاییدن همدیگر...
اطمینان و شرافت و وفادارے و نگه داشتن زندگے با چنگ و دندان و آبرودارے زوجین اصل زندگے بود...
من هرگز بخاطر ندارم ڪسے مهریه اے اجرا بگذارد و دادسراها این همه پرونده طلاق و درخواست طلاق و فرزندان طلاق...
نه ال سے دے بود نه اسپیلت و لباسشویی،
صابون مراغه اے بود و دستان یخ زده مادر در زمستان ڪه با گریسیلین ترڪهایش را مداوا میڪرد...
و پدرے ڪه سر شب دم غروب خونه بود و خیز برمیداشت زیر ڪرسے و مادر ڪاسه اناردون ڪرده روے ڪرسے میگذاشت و نصف بدنمان زیر ڪرسے و سر و ڪله ڪز ڪرده در بیرون آن،با لباسهاے ضخیم...
پاییزے پر باران و زمستانے پر از برف داشتیم
یادش بخیر همه چڪمه داشتیم و تا لبه چڪمه برف مے آمد،هم زمین برڪت داشت هم آسمان...
سفره مان برنج بخودش ڪم میدید،اما صفا و سادگے داشت...
و پنج ریالے پدر در صبحگاه مدرسه میشد نصف نان بربرے با پنیر...
آن روزها پشت این دربهاے ڪوبه دار با هم حرف میزدند خیلے گرم و صمیمی...
تابستان ها چقدر روے تخت هاے چوبے ستاره شمردیم و لذت آسمان بے غبار را بردیم...
چه حرمتے داشت پدر و مادر...
و پولها و مالها چه برڪتی...
چقدر دور هم حرف براے گفتن داشتیم،
و چقدر از خدا میترسیدیم...
ڪله صبح قمرے ها(یاڪریم ها) میخواندند ،
با دوچرخه درخونه ها نون تازه و عدسے و شیر مے آوردند محال بود ڪسے یازده صبح بیدار شود...
زود میخوابیدند و سحر بیدار میشدند و بهترین رزقها را دریافت میڪردند،
زمستون برف وشیره میخوردیم و خیلے چیزے براے خوردن پیدا نمیشد و بهترین غذا را جمعه ها میخوردیم،
آنروزها مردم چقدر به یڪدیگر رحم میڪردند و مهربان بودند و گره گشا و اعصابها حرام ترافیک و ... نمیشد...
نفهمیدم چے شد ولے برف و ڪرسے و ستاره ها و ڪاسه بے تڪلف انار و درب ڪوبه دار و دورهمے ها همه یڪباره جمع شد...
حالا ما مانده ایم و دنیاے بے خیر و برڪت و دربهاے ضدسرقت و آدمهایے ڪه سخت فخر میفروشند و متڪبرند گویے هرگز نمیمیرند و چنان دنیا دارند ڪه گویے براے آن آفریده شده اند...
چقدر نعمتها از ڪف رفت و ما خواب خوابیم
❤️
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌱🕊
⭕️✍#تلنگر
🌺🍃🍁🍃🍂🍃🍁🍃🍂
🍃
خودکفا بودیم وقتی خودکفایی مُد نبود
هیچ جای این جهان فرمانروایی مُد نبود
صحبت از تکریم بود و پرهیز از دروغ
حقکُشی با تیغ احکام قضایی مُد نبود
خلع میکردند آدم هـای بد را از مقام
دائم از پُستی به پستی جابجایی مد نبود
مدح ، کار عدهای معدود در دربار بود
بین دیگر شاعران ، شعرِ ولایی مد نبود
کار زحمت داشت نان آسان نمیآمد بدست
تا به این اندازه شغلی چون گدایی مد نبود
گاهگاهی دزدی از تجُـار هم میشد ولی
دزدی از اقشار فرهنگی خدایی مد نبود
پای هم یک عمر می ماندند مردان و زنان
مثل الان قهر و دعوا و جـدایی مد نبود
حقکشی ، دزدی ، تجاوز ، مردمآزاری ، دروغ
آن زمان در میان قوم ِ آریایی مُد نبود...
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_سوم اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. خلاصه باالتماسهای منو خ
#سرگذشت_شیرین
#رنگ_آرامش
#پارت_چهارم
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم.
وقتی کارم تموم شد سه گوش روسریم رویه کم بازکردم که ازپشت موهام روبپشونه معلوم نباشه.توراه داشتم به تیپ شبم فکرمیکردم بلوز دامن سبزم باصندل مشکیم میپوشم همینجوری که باخودم حرف میزدم یهو رفتم توشکم یکی،ازخجالت داشتم میمردم رفتم عقب سرم گرفتم بالاکه عذرخواهی کنم ولی ازدیدن پسری که جلوم بودزبونم بندرفته بود..یه پسرچهارشونه قدبلندباصورتی که انگارخدانقاشیش کرده بود،چشمای سبز ریش بورپوست سفید!!پسره بلخندی زدگفت چیزی گم کردی..ابروم دادم بالاگفتم نه ببخشید..گفت پس چرا سرت پایین بودزمین نگاه میکردی،تودلم گفتم بخاطراین یه ذره ارایش سرم گرفته بودم پایین که یه وقت دوستی اشنایی نبینه برام حرف دربیاره..دیدسکوت کردم گفت چه به خودتم رسیدی عروسی میری..گفتم بله عروسی داداشمه،یه کم فکرکردگفت اسم داداشت چیه؟گفتم علی چشماش گردکردگفت تو خواهر علی،گفتم اره میشناسیش؟شماکی هستید..گفت من امیرم باداداشت هم خدمت بودم...
ادامه در پارت بعدی 👇
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
✶❁𖤐⃟ ✐✎┄📖┄┅❁𖤐⃟ ✐✎
⭕️جوابی که همه را حیرت زده کرد:
♦️پسر کوچکی بعد از بازگشت به نزد خانواده اش از آنها خواست که یک عالم دین برای او حاضرکنند تا به 3سوالی که داشت جواب بدهد.
بالاخره یک عالم دین برای ایشان پیدا کردند و بین پسربچه و عالم صحبتهای زیر رد و بدل شد؛
♦️پسربچه: شما کی هستی؟ و آیا می توانی به سه سوال بنده پاسخ دهی؟
معلم: من عبدالله، بنده ای از بندگان خدا هستم و به سوالات شما جواب خواهم داد، به امید خدا.
پسربچه: آیا شما مطمئنی جواب خواهی داد؟ چون اکثر علما نتوانستند به سه سوال من پاسخ بدهند!
♦️معلم: تمام تلاشم را میکنم و با کمک خدا جواب میدهم.
پسربچه: سه سوال دارم،
سؤال اول: آیا در حال حاضر خداوندی وجود دارد؟ اگر وجود دارد شکل و قیافه آن را به من نشان بده؟
سؤال دوم: قضا و قدر چیست؟
سؤال سوم: اگر شیطان از آتش خلقت شده است، پس برای چی او در آخرت در آتش انداخته خواهد شد؟ چون بر ایشان تأثیری نخواهد گذاشت!
♦️معلم کشیده ی محکمی را به صورت پسربچه زد،
پسر بچه گفت: برای چی به من زدی و چه چیزی باعث شد که از من ناراحت و عصبانی شوی؟
♦️معلم جواب داد: من از دست شما عصبانی نشدم و این ضربه ای که به شما زدم جواب هر سه سوال شماست.
پسربچه: ولی من هیچی را نفهمیدم.
معلم: بعد از اینکه شما را زدم چه چیزی حس کردی؟
پسربچه: حس درد بر صورتم دارم.
معلم: پس آیا اعتقاد داری که درد موجود است؟
پسربچه: بله.
معلم: پس آن را به من نشان بده.
پسربچه: نمیتوانم.
معلم: این جواب اول من بود.همگی به وجود خداوند اعتقاد داریم ولی نمیتوانیم او را ببینیم.
سپس اضافه کرد که آیا دیشب خواب دیدی که من تو را خواهم زد؟
پسربچه: نه.
معلم: آیا گاهی به ذهنت آمد که من تو را روزی خواهم زد؟
پسربچه: نه.
معلم: این قضا و قدر بود.
سپس اضافه کرد: دستی که با آن تو را زدم از چه چیزی خلق شده است؟
پسربچه: از گل.
معلم: وصورت تو از چی؟
پسرپجه: باز از گل.
معلم: چه چیزی حس کردی بعد از اینکه بهت زدم؟
پسربچه: حس درد داشتم.
معلم: آفرین، پس دیدی چطور گل بر گل درد وارد میکند، این با اراده خدا انجام میشود،
پس با اینکه شیطان از آتش خلق شده، اما اگر خدا خواست این آتش مکان دردناکی برای شیطان خواهد بود.
💮 ارزش خواندن و نشر را دارد... این چنین معلمی میتواند نسلها را تربیت کند.
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
─┅═ೋ❅📘📖📒❅ೋ═┅─
✐✎ یک בاستان یک پنـב ✐✎
💢الماس یا سنگ؟
مردی شب هنگام قبل از سپیده دم در ساحل دریا نشست و کیسهای پر از سنگ یافت. پس دستش را داخل کیسه برد و سنگی از آن برداشت و به دریا انداخت. از صدای سنگ خوشش آمد که در دریا فرو میرفت لذا سنگی دیگر را برداشت و به دریا انداخت و همینطور به انداختن سنگهای داخل کیسه به دریا ادامه داد چرا که صدای سنگها به هنگام افتادن در آب ، این مرد را خوشحال میکرد و او را به وجد میآورد.
🌼 به کارش ادامه داد تا اینکه هوا رو به روشنایی نهاد و معلوم شد در کیسهای که کنارش قرار داشته فقط یک سنگ باقی مانده است
🍂 هوا کاملا روشن شد و آن شخص به سنگ باقیمانده نگریست و دید که یک جواهر است و متوجه شد تمام آنهایی که قبلا به دریا انداخته و فکر کرده سنگ هستند جواهر بودهاند!
🌱 لذا پیوسته انگشت پشیمانی خود میگزید و به خود میگفت : چقدر احمق هستم که آن همه جواهر را به دریا انداختم و فکر میکردم که همگی سنگ هستند آن هم بخاطر اینکه از صدای افتادن آنها در آب لذت ببرم!!
🌿 به خدا قسم اگر از ارزش آنها باخبر بودم حتی یکی از آنها را نیز از دست نمیدادم.
☘ همه ما مانند آن مرد هستیم :
👌 کیسه جواهرات همان عمری است که داریم ساعت به ساعت به دریا میاندازیم.
👌 صدای آب همان کالاها، لذتها، تمایلات فناپذیر دنیا است.
👌 تاریکی شب همان غفلت و بیخبری است.
👌 برآمدن روشنایی روز نیز آشکار شدن این حقیقت است که هنگام آمدن مرگ، بازگشتی در کار نیست،
👌 لذا از همین الآن بیدار شو و اوقات گرانبهای همچون جواهر خود را بدون فایده از دست نده چرا که پشیمان میشوی و پشیمانی هم سودی ندارد
💮پنج شنبه تون زیبا
پر از خبرهای خوب و پر خیر و برکت
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌷🌷🌷
ته پياز و رنده رو پرت کردم توي سينک، اشک از چشم و چارم جاري بود. در يخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روي گوشت، روغن رو ريختم توي ماهيتابه و اولين کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف تابه، براي خودش جلز جلز خفيفي کرد که زنگ در رو زدند...
پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه شوهرم حس و حال صف نونوايي نداشتيم...
بابام ميگفت: نون خوب خيلي مهمه! من که بازنشستهام، کاري ندارم، هر وقت براي خودمون گرفتم براي شما هم ميگيرم. در ميزد و نون رو همون دم در ميداد و ميرفت.
هيچوقت هم بالا نمياومد. هيچوقت. دستم چرب بود، شوهرم در را باز کرد و دويد توي راه پله. پدرم را خيلي دوست داشت. کلاً پدرم از اون جور آدمهاست که بيشتر آدمها دوستش دارند، اين البته زياد شامل مادرم نميشود...
صداي شوهرم از توي راه پله مياومد که به اصرار تعارف ميکرد و پدر و مادرم را براي شام دعوت ميکرد بالا. براي يک لحظه خشکم زد...
آخه میدونید، ما خانوادهي سرد و نچسبي هستيم. همديگه رو نميبوسيم، بغل نميکنيم، قربون صدقه هم نميريم و از همه مهمتر سرزده و بدون دعوت جايي نميريم. اما خانوادهي شوهرم اينجوري نبودن، در ميزدند و ميامدند تو، روزي هفده بار با هم تلفني حرف ميزدند؛ قربون صدقه هم ميرفتند و قبيلهاي بودند.
براي همين هم شوهرم نميفهميد که کاري که داشت ميکرد مغاير اصول تربيتي من بود و هي اصرار ميکرد، اصرار ميکرد. آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند. من اصلاً خوشحال نشدم...
خونه نا مرتب بود؛ خسته بودم. تازه از سر کار برگشته بودم، توي يخچال ميوه نداشتيم...
چيزهايي که الان وقتي فکرش را ميکنم خندهدار به نظر مياد اما اون روز لعنتي خيلي مهم به نظر ميرسيد! شوهرم توي آشپزخونه اومد تا براي مهمانها چاي بريزد
و اخمهاي درهم رفتهي من رو ديد. پرسيدم: براي چي اين قدر اصرار کردي؟ گفت: خوب ديدم کتلت داريم گفتم با هم بخوريم. گفتم: ولي من اين کتلتها رو براي فردا هم درست ميکردم. گفت: حالا مگه چي شده؟ گفتم: چيزي نيست ؟؟؟!!!
درِ يخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگي رو با عصبانيت بيرون آوردم و زير آب گرفتم. پدرم سرش رو توي آشپزخونه کرد و گفت: دختر جون، ببخشيد که مزاحمت شديم. ميخواي نونها رو برات بِبُرَم؟ تازه يادم افتاد که حتي بهشون سلام هم نکرده بودم! پدر و مادرم تمام شب عين دو تا جوجه کوچولو روي مبل کز کرده بودند. وقتي شام آماده شد، پدرم يک کتلت بيشتر بر نداشت.
مادرم به بهانهي گياه خواري چند قاشق سالاد کنار بشقابش ريخت و بازي بازي کرد. خورده و نخورده خداحافظي کردند و رفتند و اين داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت...
پدر و مادرم هردو فوت کردند. چند روز پيش براي خودم کتلت درست ميکردم که فکرش مثل برق ازسرم گذشت: نکنه وقتي با شوهرم حرف ميزدم پدرم صحبتهاي ما را شنيده بود؟ نکنه براي همين شام نخورد؟
از تصورش مهرههاي پشتم تير ميکشد و دردي مثل دشنه در دلم مينشيند. راستي چرا هيچوقت براي اون نون سنگکها ازش تشکر نکردم؟ آخرين کتلت رو از روي ماهيتابه بر ميدارم. يک قطره روغن ميچکد توي ظرف و جلز محزوني ميکند. واقعاً چهار تا کتلت چه اهميتي داشت؟!
حقيقت مثل يک تکه آجر توي صورتم ميخورد: "من آدم زمختي هستم" زمختي يعني: ندانستن قدر لحظهها، يعني نفهميدن اهميت چيزها، يعني توجه به جزييات احمقانه و نديدن مهمترينها. حالا ديگه چه اهميتي داشت وسط آشپزخانهي خالي، چنگال به دست کنار ماهيتابهاي که بوي کتلت ميداد، آه بکشم؟
آخ. لعنتي، چقدر دلم تنگ شده براشون؛ فقط… فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو ميآمدند، ديگه چه اهميتي داشت خونه تميز بود يا نه... ميوه داشتيم يا نه... چرا میخواستم همهچی کافی باشه بعد مهمون بیاد؟ همهچيز کافي بود: من بودم و بوي عطر روسري مادرم، دست پدرم و نون سنگک. پدرم راست ميگفت که: نون خوب خيلي مهمه...
من اين روزها هر قدر بخوام ميتونم کتلت درست کنم، اما کسي زنگ اين در را نخواهد زد، کسي که توي دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بيمنتي بود که بوي مهربوني ميداد. اما ديگه چه اهميتي دارد؟ چيزهايي هست که وقتي از دستش دادي اهميتشو ميفهمي...!
زُمُخت نباشیم
زمختي يعني: ندانستن قدر لحظهها، يعني نفهميدن اهميت چيزها، يعني توجه به جزييات احمقانه و نديدن مهمترينها.
تهمينه ميلانى
📚 📚
🌷🌷🌷
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌷🌷🌷
یک سال مادرم تصمیم گرفت به جای خانه در مهدکودک برایم تولد بگیرد.
تولد دلگیری بود
چون همیشه عادت داشتم کل فک و فامیل اطرافم باشند ولی هیچکدام نبودند و تنها آشنا مادر و خواهرم بودند و بقیه بچههای مهدکودک بودند
یک چشمم به خواهر بود و چشم دیگرم به مادر
هر کدامشان که دور میشدند دلم خالی میشد.
روی کیکم ماسکِ نینجا ترتلز بود
بعد از اینکه کیک را بین بچهها تقسیم کردند
ناگهان دیدم مادرم نیست.
مضطرب شدم و زدم زیر گریه... خواهر هر چه دلداری میداد گریهام بند نمیآمد...دلم حسابی گرفته بود...
کمی بعد دیدم مادر دارد از دور میآید
ماسک نینجا ترتلز دستش بود...
رفته بود برایم ماسک را بشورد تا بگذارم روی صورتم و خوشحال شوم.
بچه و احمق و خام بودم
نمیدانستم که مادرها هیچوقت نمیروند
نمیدانستم که مادرها همیشه هستند
حتی اگر نباشند...
کیومرث مرزبان
📚 📚
🌷🌷🌷
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_چهارم اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. وقتی کارم تموم شد سه
#سرگذشت_شیرین
#رنگ_آرامش
#پارت_پنجم
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم.
گفت من امیرم باداداشت هم خدمت بودم..چندروزپیش زنگزدبرای عروسیش دعوتم کرد،گفتم خوش امدیدوازکنارش ردشدم ولی قلبم داشت ازجاش کنده میشد..خدایااین چه حالی بودمن داشتم
چندقدمی که دورشدم برگشتم به عقب نگاه کردم دیدم اونم سرجاش وایستاده داره نگاهم میکنه،گفتم ببخشیدکسی رودارید بریدخونش؟گفت بله یه دوست مشترک باداداشت داریم به اسم ابوالفضل میرم خونه اونا،ابوالفضل میشناختم پسرگوهرخانم بود..بادیدن امیر یه دل نه صدل عاشقش شدم..عشقی که کل زندگیم روبهم ریخت ومسیرزندگی روعوض کرد..بک لحظه ام صورتش ازجلوی چشمم پاک نمیشدوصداش مثل ناقوس کلیساتوگوشم صدا میداد،ازترس بابام واهالی محل صورت وموهام پوشندم رفتم توحیاط،خدامیدونه چه استرسی داشتم.مثل خلافکارها سریع رفتم تواتاق یه نفس راحت کشیدم،خداروشکرکسی منوندیده بودم که پشت سرم وارداتاق بشه یه گوشه نشستم به امیرفکردکردم شاید دیدنمون چنددقیقه طول کشیده بودولی توهمون زمان کوتاه صورت زیباش توذهنم حک شده بود
ادامه در پارت بعدی 👇
مدل #لباس
👗 @model_kadee
اگه تازه ازدواج کردی…
یادت باشه زندگی مشترک یعنی مسئولیت مشترک.
❌ نگو "این مشکل فقط مال توئه".
✔️ بگو "این مشکل مال ماست و با هم حلش میکنیم".
همین نگاه باعث میشه رابطهتون محکمتر بشه و عشقتون پایدار بمونه
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli