بدون شرح....
❞بچه که بودم، دنیام توی قاب کوچیکِ یه تلویزیون ۱۴ اینچی خلاصه میشد؛ همونی که صدقهسر جهاز مادرم به خونهی ما رسیده بود.
❞توی همون صفحهی کوچیک، رویاهایی ر دنبال میکردم که سهمم ازش، فقط تکههایی از آگهیها بود. باقیش تحت سلطه یک بی چون وچرای پدرم بود.
❞باید تمام خبرها رو میدید؛ نمیدونم دنبال چی میگشت… نه توی کلانشهر بودیم که آلودگی هوا نگرانش کنه، نه سکه و طلایی داشتیم که از سقوط قیمتش بترسه.
❞یه روز، یه آگهی دیدم. یه موشکِ اسباببازی با یه پمپ بادی. پمپ رو که فشار میدادی، موشک با غروری کودکانه از زمین جدا میشد، اونقدر بالا که انگار از مدار دلِ زمین بیرون میزد. دلم رفت براش. آرزوش افتاد گوشهی دلم و همونجا موند… تا سال بعد، که توی ویترین یه لوازمالتحریری دیدمش. چشمم برق زد. هرچی بلد بودم از ناز و نوازش، پاچهخواری و شیرینزبونی، ریختم وسط تا پدرم راضی بشه.
❞باورش سخت بود، ولی داشت منو میبرد که بخریمش. وقتی گرفتمش، دل توی دلم نبود. پشت موتور بابام نشسته بودم و فقط به این فکر میکردم که زودتر برسم خونه و بازش کنم. اونقدر شوق داشتم که فاصلهی خونه تا کوچه، برام شده بود سفر دور دنیا. وقتی سر کوچه رسیدیم، دیگه طاقت نیوردم. خودمو انداختم پایین، موشک توی بغلم بود، هر دو با هم زمین خوردیم و روی خاک کوچه غلت زدیم.
❞بلند که شدم، اول به اون نگاه کردم… که سالمه یا نه. زخمهای دستهام، سر زانوهام… مهم نبودن. هیچی مهمتر از اون لحظه نبود.
❞میدونی؟ میارزید… اینکه چیزی رو که همیشه توی یه قاب ۱۴ اینچی فقط نگاهش میکردم، حالا توی آغوشم داشتم.
❞خوب یادمه، وقتی بازش کردم، همهچی برای پرواز آماده بود. پمپ رو فشار دادم، اما… موشک فقط ده سانت پرید و با یه تق کوچیک، روی زمین افتاد. خشکم زد. باورم نمیشد… این همه شوق، این همه درد، این همه راه… فقط واسه یه پرش کوتاه.
❞همونجا بود که فهمیدم بعضی چیزها فقط توی رویاها قشنگن. وقتی واقعی میشن، باید بشینی و زخمهایی رو بشمری که توی راه رسیدن بهشون خوردی… و شاید تنها چیزی که برات میمونه، شرمندگی از خودت باشه
❤️
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
سوال استاد در امتحان فیزیک: سرعت باد و قطار (طنز)
استاد سختگیر فیزیک، اولین دانشجو را برای پرسش فرا می خواند و سوال را مطرح می کند: شما در قطاری نشسته اید که با سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت حرکت می کند و ناگهان شما گرما زده شده اید، حالا چکار می کنید؟
دانشجوی بی تجربه فوراً جواب می دهد: من پنجره کوپه را پایین می کشم تا باد بوزد.
اکنون پروفسور می تواند سوال اصلی را بدین ترتیب مطرح کند: حال که شما پنجره کوپه را باز کرده اید، در جریان هوای اطراف قطار اختلال حاصل می شود و لازم است موارد زیر را محاسبه کنید:
- محاسبه مقاومت جدید هوا در مقابل قطار؟
- تغییر اصطکاک بین چرخها و ریل؟
- آیا در اثر باز کردن پنجره، سرعت قطار کم می شود و اگر آری، به چه اندازه؟
حسب معمول دهان دانشجو باز مانده بود و قادر به حل این مسئله نبود و سرافکنده جلسه امتحان را ترک کرد.
همین بلا سر بیست دانشجو بعدی هم آمد که همگی در امتحان شفاهی فیزیک مردود شدند.
پروفسور آخرین دانشجو را برای امتحان فرا می خواند و طبق معمول سوال اولی را می پرسد: شما در قطاری نشسته اید که با سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت حرکت می کند و ناگهان شما گرما زده شده اید، حالا چکار می کنید؟
این دانشجوی خبره می گوید: من کتم را در می آورم.
پروفسور اضافه می کند که هوا بیش از اینها گرم است!
دانشجو می گوید: خوب! ژاکتم را هم در می آورم.
استاد: هوای کوپه مثل حمام سونا داغه!
دانشجو: اصلا ً لخت کامل می شوم. پروفسور گوشزد می کند که دو آفریقائی نکره و نانجیب در کوپه هستند و منتظرند تا شما لخت شی!
دانشجو به آرامی می گوید: میدانید آقای پروفسور، این دهمین بار است که من در امتحان شفاهی فیزیک شرکت می کنم و اگر قطار مملو از آفریقایی های نانجیب هم باشند، من آن پنجره لامصب را باز نمی کنم!
❤️
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
داستان مرد همیشه نگران و دلواپس
مردی ثروتمند وجود داشت که همیشه پر از اضطراب و دلواپسی بود. با اینکه از همه ثروتهای دنیا بهره مند بود، هیچ گاه شاد نبود. او خدمتکاری داشت که ایمان در درونش موج می زد. روزی خدمتکار وقتی دید مرد تا حد مرگ نگران است به او گفت: ارباب! آیا حقیقت دارد که خداوند پیش از به دنیا آمدن شما جهان را اداره می کرد؟
او پاسخ داد: بله.
خدمتکار پرسید: آیا درست است که خداوند پس از آنکه شما دنیا را ترک کردید آن را همچنان اداره خواهد کرد؟
ارباب دوباره پاسخ داد: بله.
خدمتکار گفت: پس چطور است به خدا اجازه بدهید وقتی شما در این دنیا هستید او آن را اداره کند؟
به او اعتماد کن، وقتی تردیدهای تیره به تو هجوم می آورند به او اعتماد کن، وقتی که نیرویت کم است به او اعتماد کن، زیرا وقتی به سادگی به او اعتماد کنی، اعتمادت قوی ترین چیزها خواهد بود.
❤️
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
#شیوانا و کمک به پیرمرد به خاطر خود
مرد جوانی پدر پیرش مریض شد. چون وضع بیماری پیرمرد شدت گرفت او را در گوشه جاده ای رها کرد و از آنجا دور شد. پیرمرد ساعت ها کنار جاده افتاده بود و به زحمت نفس های آخرش را می کشید. رهگذران از ترس واگیر داشتن بیماری و فرار از دردسر، روی خود را به سمت دیگری می چرخاندند و بی اعتنا به پیرمرد نالان راه خود را می گرفتند و می رفتند.
شیوانا از آن جاده عبور می کرد. به محض اینکه پیرمرد را دید او را بر دوش گرفت تا به مدرسه ببرد و درمانش کند.
یکی از رهگذران به طعنه به شیوانا گفت: این پیرمرد فقیر است و بیمار و مرگش نیز نزدیک! نه از او سودی به تو می رسد و نه کمک تو تغییری در اوضاع این پیرمرد باعث می شود. حتی پسرش هم او را در اینجا به حال خود رها کرده و رفته است. تو برای چی به او کمک می کنی!؟
شیوانا به رهگذر گفت: من به او کمک نمی کنم! من دارم به خودم کمک می کنم. اگر من هم مانند پسرش و رهگذران او را به حال خود رها کنم چگونه روی به آسمان برگردانم و از خالق هستی تقاضای هم صحبتی داشته باشم. من دارم به خودم کمک می کنم!
❤️
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
سنگریزه سفید یا سیاه و ازدواج پیرمرد طمع کار با دختر مقروض
روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد. کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد.
پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت: اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.
این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت.
سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد. دخترک دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده.
پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود. در همین لحظه دخترک گفت: آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم! اما مهم نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است.
و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است.
❤️
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
• C᭄ عکس نوشته
· ─────♡───── ·
@Hammmnafas
· ─────♡───── ·
• C᭄ عکس نوشته
· ─────♡───── ·
@Hammmnafas
· ─────♡───── ·
#چه_زنی_هنر_زنانگی_داره؟
اماااا
غررررر غررررر کردن
رو بزارید کناااار❌
بجای نق زدن مشوق باشید.
مردا عاشق قهرمان
نشان دادن هستند👌
ازین نقطه,
نهاایت استفاده رو بکنید
و در همه موارد
قهرمان نشونشون بدید💪💪
اصل شکر گذاری رو
فراموش نکنید
در هر موقعیتی👌
خدارو شکر کنید
که همسر دارید
و در حسرت خیلی چیزا نیستید.
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
💙خانواده برتر💚
🌺💐خانواده برتر در شيوه زندگي اش اندازه را نگه ميدارد، از نعمتهاي الهي، بي حساب و كتاب استفاده نمي كند و آنها را از بين نمي برد. در چارچوب زندگي برتر، بر اساس آموزههاي اسلامي، از تجملات و تشريفات اثري نيست💐🌺
❤️· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_هفتم اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. نیم ساعتی که گذشت مراس
#سرگذشت_شیرین
#رنگ_آرامش
#پارت_هشتم
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم.
تومسیرکه میرفتیم گاهی تواینه باامیرچشم توچشم میشدیم چندثانیه ای بهم خیره میشدیم بعدسریع چشم ازهم برمیداشتیم درسته خیلی کوتاه بودولی همونم نگاهم اتیش به جونم مینداخت ومن عاشق روشیداترازقبل میکرد.تومسیرمتوجه شدم امیرفوق دیپلم مکانیک خودرو داره بعدازسربازی تویه شرکت دولتی مشغول به کارشده..امیرساکن تهران بودوازنظرمسافت ۵ساعتی بامافاصله داشت..مابافیلمبردارباهم رسیدیم منتظرموندیم بقیه مهموناهم بیان تاباهم بریم خونه عروس،حوصله توماشین نشستن نداشتم پیاده شدم رفتم سمت خونه عروس میناهم پشت سرم امدیه گوشه وایستاده بودیم که امیرابوالفضلم به جمعمون اضافه شدن..چون تاریک بودمن خیلی درقبدبندشال درست کردن نبودم موهای بلندم دورم ریخته بودشالم عقب رفته بود،چشمم به خیابون بودکه متوجه نگاهای خیره امیرشدم وقتی نگاهش کردم دیدم ابوالفضل اخماش توهم عصبی این پا اون پامیکنه!انگارمیخواست یه چیزی بهم بگه اما نمیتونست...ودراخربه امیرگفت بیابریم تاسرخیابون تابقیه ام بیان وجالبه بدونیدموقع برگشتن هم نذاشت منو میناسوارماشین امیر بشیم!
ادامه در پارت بعدی 👇
مدل #لباس
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli