eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.2هزار دنبال‌کننده
10.7هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
93.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ببین ! یڪ ڪ⚱ـــــوزه سفال و یڪ جـــ🍸ــام ڪریستال وقتی به هم می خورند ، هر دو می شڪنند. ولی در این میان آنڪه بیشتر بازنده است جام ڪریستال است. گرفــــــــــــــــــــتی منظورم ؟ می خواهم بگویم : در دعوا ها و ڪشمڪش های پوچ و بی حاصل خود را ڪنار بڪش وگرنه در هر صــــــــــورت بازنده ای ؛ حالا اگر ڪوزه ای ڪمتر ؛ و اگر ڪریستالی بیشتر. به همین خاطر نازنین"ص" می فرمود : "اذا غضبت فاسڪت" هر گاه به خشـــ ـــم آمدی سڪوت ڪن! ✾࿐༅🍃❤️🍃༅࿐ ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
پروانه علی‌رغم زیبایی‌اش حشـــره است وکاکتوس علی‌رغم ظاهرخشنش گـــل است پس از روی ظاهر مردم در مورد آنها حکم نکن 💞 بلکه آنها را با آنچه در دلشان است بسنج. ✾࿐༅🍃❤️🍃༅࿐ ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
یه روز تو پیاده رو داشتم می رفتم، از دور دیدم یک کارت پخش کن خیلی با کلاس، کارت های رنگی قشنگی دستشه ولی این کارت ها رو به هر کسی نمیده! به خانم ها که اصلاً کارت نمی داد و تحویلشون نمی گرفت، در مورد اقایون هم خیلی گزینشی رفتار می کرد معلوم بود فقط به کسانی کارت میداد که مشخصات خاصی از نظر خودش داشته باشند، احساس کردم فکر میکنه هر کسی لیاقت داشتن این تبلیغات تمام رنگی خیلی خوشگل و گرون قیمت رو نداره بدجوری کنجکاو بودم بدونم اون کارت ها چین! با خودم گفتم یعنی نظر این کارت پخش کن خوش تیپ و با کلاس راجع به من چیه؟! منو تائید می کنه؟! کفش هامو با پشت شلوارم پاک کردم تا مختصر گرد و خاکی که روش نشسته بود پاک بشه و برق بزنه! شکمو دادم تو و در عین حال سعی کردم خودم رو جوری نشون بدم که انگار واسم مهم نیست! دل تو دلم نبود! یعنی به من هم از این کاغذهای خوشگل میده؟! همین طور که سعی می کردم با بی تفاوتی از کنارش رد بشم با لبخندی بهم نگاه کرد و یک کاغذ رنگی طرفم گرفت و گفت: اقای محترم! بفرمایید! قند تو دلم آب شد! با لبخندی ظاهری و با حالتی که نشون بدم اصلا برام مهم نیست بهش گفتم: می گیرمش ولی الان وقت خوندنش رو ندارم ! چند قدم اونورتر پیچیدم توی قنادی و اون قدر هول بودم که داشتم با سر می رفتم توی کیک! وایستادم و با ذوق تمام به کاغذ نگاه کردم، فکر می کنید رو کاغذ چی نوشته بود؟؟ دیگر نگران طاسی سر خود نباشید! پیوند مو با جدیدترین متد روز اروپا و آمریکا! ‌‌ ‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌ ✾࿐༅🍃❤️🍃༅࿐ ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔵معرفی دمنوش چربی سوز از پخش زنده شبکه 5 صدا و سیما 🔵 🟩کاهش وزن 3 تا 7 کیلو فقط با این محصول گیاهی 🟩 🔻کاهش اشتها و جلوگیری از ریزه خواری 🔻رفع نفخ بدن و کمک به هضم راحت غذا 🔻دارای تاییدیه وزارت بهداشت و سیب سلامت 🤳🏼پس فرصت رو از دست ندهید و همین حالا برای ثبت سفارش با تخفیف استثنایی تا پایان امشب ، همین حالا روی لینک زیر کلیک کنید .📲⬇️ https://landing.saamim.com/TneuS https://landing.saamim.com/TneuS
💟داستان کوتاه پادشاهی صبح زود برای شکار بیرون رفت. مردی زشت برابر او ظاهر شد، آن را به فال بد گرفت و دستور داد تا او را حسابی بزنند. اتفاقاً شکار خوبی داشت و حیوانات زیادی شکار کرد و خوشحال بازگشت. یادش آمد که آن مرد فقیر را بدون دلیل اذیت کرده است به همین خاطر تصمیم گرفت او را صدا کند و از او عذرخواهی کند. دستور داد او را حاضر کنند، وقتی آمد، پادشاه از او عذر خواست و خلعتی همراه با هزار درهم به او داد. مرد گفت: ای پادشاه من خلعت و انعام نمیخواهم اما اجازه بده یک سخن بگویم، گفت: بگو. گفت صبح اولین کسی را که تو دیدی من بودم و اولین کسی را که من دیدم تو بودی، امروزِ تو همه به شادی و طرب گذشت و روزِ من به رنج و سختی، خودت انصاف بده، بین ما دو تا کدام شومتر هستیم؟ ✾࿐༅🍃❤️🍃༅࿐ ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_شانزده اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. دیگه نتونستم تحمل کن
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. مامانم یکی زد روپاش گفت دوباره این شیمادهن لق بازی دراورد..گفتم نه دیشب حرفاتون روشنیدم ولی بدون من زن ابوالفضل نمیشم ازش بدم میاد مامانم گفت چشه بدبخت پسربه این خوبی ازخداتم باشه، گفتم همین امشب به گوهرخانم زنگبزن بگو شیرین راضی نیست وبرای پسرشون فکریه دختردیگه باشن..مامانم گفت بابات صلاحت بهترمیدونه وماراضی هستیم توام بایدقبول کنی تاهمین الانشم دیرشده خواهرت هم سن تو بودیه بچه ام داشت..بحث کردن باپدرومادرم بی فایده بود تصمیم گرفتم باخود ابوالفضل حرفبزنم وبهش بگم راضی به این وصلت نیستم..فرداش وقتی ازمدرسه برمیگشتم رفتم محل کار ابوالفضل،اون موقع تویه تعمیرگاه ماشین کارمیکردازدوردیدمش داشت بایه مشتری صحبت میکرد..منتظرموندم تاسرش خلوت بشه..وقتی موقعیت جورشدرفتم جلوبهش سلام کردم..بادیدنم حسابی جاخوردجواب سلامم بالبخند دادگفت:شمااینجاچکارمیکنی؟انگارازوقتی خواستگاری کرده بود روش بازشده بود..گفتم میخوام باهات صحبت کنم..گفت الان نمیشه برو خونه غروب بیا پارک دورمیدون.. ادامه در پارت بعدی 👇 ‌‌‌‌‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
"پیرمردی" با پسر و عروس و نوه اش زندگی میکرد. او دستانش می لرزید و چشمانش خوب نمیدید و به سختی می توانست راه برود، هنگام خوردن شام غذایش را روی میز ریخت و لیوانی را بر زمین انداخت و شکست. "پسر و عروس" از این کثیف کاری پیرمرد ناراحت شدند: باید درباره پدربزرگ کاری بکنیم وگرنه تمام خانه را به هم می ریزد. آنها یک میز کوچک در گوشه اطاق قرار دادند و پدربزرگ مجبور شد به "تنهایی" آنجا غذا بخورد، بعد از این که یک بشقاب از دست پدربزرگ افتاد و شکست دیگر مجبور بود غذایش را در کاسه چوبی بخورد، هروقت هم خانواده او را "سرزنش" میکردند پدر بزرگ فقط "اشک" میریخت و هیچ نمیگفت. یک روز عصر قبل از شام پدر متوجه پسر چهار ساله خود شد که داشت با چند تکه چوب "بازی" میکرد، پدر روبه او کرد و گفت: پسرم داری چی درست میکنی؟ پسر با "شیرین زبانی" گفت: دارم برای تو و مامان کاسه های چوبی درست میکنم که وقتی پیر شدید در آنها غذا بخورید... یادمان بماند که: "زمین گرد است. ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
تکنیک 👈 نام تکنیک: استقبال و بدرقه 🔴 استقبال ✍ وقتی همسرتان وارد خانه می‌شود، با رویی گشاده به استقبالش بروید. از جای خود بلند شوید و با احترام و محبت او را تحویل بگیرید؛ همان‌گونه که مهمان عزیزتان را خوشامد می‌گویید. این رفتار نه‌تنها در نگاه فرزندان، جایگاه پدر را بزرگ‌تر می‌کند، بلکه فضای خانه را سرشار از آرامش می‌سازد. به جای گله و شکایت، چند دقیقه صبر کنید و سپس با لحنی مهربان بگویید: «نگرانت شدم، قرار بود ساعت پنج بیایی.» این جمله ساده، هم نگرانی شما را منتقل می‌کند و هم محبتتان را نشان می‌دهد. 🔴 بدرقه ✍ هنگام خروج همسرتان از خانه، او را بدرقه کنید. با لبخند و کلامی گرم بگویید: «به سلامت، مراقب خودت باش.» این رفتار کوچک، اما پرمعنا، پیوند عاطفی شما را محکم‌تر می‌کند. اگر بی‌تفاوت بمانید و تنها بگویید «در را ببند»، کم‌کم گرمای زندگی جای خود را به سردی خواهد داد. ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
"حرفهایی از جنس آرامش" مثل خدا باش ، خوبی دیگران را چندین برابر جبران کن... مثل خدا باش ، با مظلومان و درماندگان دوستی کن... مثل خدا باش ،عیب و زشتی دیگران را فاش مکن... مثل خدا باش ،در رفتار با همه مردم عدالت را رعایت کن... مثل خدا باش ،بدون توقع و چشمداشت نیکی کن... مثل خدا باش ، بدی دیگران را با خوبی و محبت تلافی کن... مثل خدا باش ،با بزرگواری و بی نیازی از مردم زندگی کن... مثل خدا باش، اشتباهات و بدی دیگران را نادیده بگیر و ببخش... مثل خدا باش ، برای اطرافیانت دلسوزی کن... مثل خدا باش، مهربان تر از همه... مثل خدا باش، چون خدا از روح خودش در تو دمید و تو را اشرف مخلوقات نامید. ‌‌ ‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌ ✾࿐༅🍃❤️🍃༅࿐ ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🍂 خیلی قشنگه دزدی همیشه از یک دهكده دزدی میکرد، ﺭﻭﺯﯼ ﺭﺩﭘﺎﯼ ﺑﻪ ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪﻩ اورا دنبال کردند بعداً دیده شد رد پای او خیلی ﺷﺒﻴﻪ کفش ﻫﺎﯼ قاضی ﺑﻮﺩ ﯾﮑﯽ گفت: ﺩﺯﺩ کفش ﻫﺎﯼ قاضی ﺭﺍ ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ است. ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ: کفش ﻫﺎیش ﺷﺒﯿﻪ کفش قاضی ﺑﻮﺩﻩ است ﻫﺮﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﻃﺮﯾﻘﯽ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺭﺍ ﺗﻮﺟﯿﻪ می کرد. ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﺮ ﺁﻭﺭﺩ ﮐﻪ های ﻣﺮﺩﻡ ! ﺩﺯﺩ ﺧﻮﺩ همین قاضی‌ست ﻣﺮﺩﻡ ﭘﻮﺯﺧﻨﺪﯼ ﺯﺩﻥ ﻭ به قاضی ﮔﻔﺘﻨﺪ : قاضی صاحب ﺑﻪ ﺩﻝ ﻧﮕﯿﺮ، ﻣﺠﻨﻮﻥ و ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﺳﺖ ﻭﻟﯽ ﻓﻘﻂ قاضی ﻓﻬﻤﯿﺪ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ این دهکده همان مرد دیوانه است ﺍﺯ ﻓﺮﺩﺍﯼ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﮐﺴﯽ ﺁﻥ دیوانه ﺭﺍ ﻧﺪﯾﺪ ﻭقتی ﺍﺣﻮﺍﻟﺶ ﺭﺍ ﺟﻮﯾﺎ می ﺷﺪﻧﺪ قاضی گفت: ﺩﺯﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮐﺸﺘﻪ ﺍﺳﺖ، قاضی ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺭﺍ ﮔﻔﺖ ﻭﻟﯽ ﺩﺭﮎ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ، فرسنگ ها ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ آن دیوانه می ترسیدند. ﭼﻮﻥ ﺩﺭ ﺁﻥ دهکده، ﺩﺍنایی ﺑﻬﺎﻳﺶ ﺳﻨﮕﯿﻦ بود ﻭﻟﯽ 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_هفده اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. مامانم یکی زد روپاش گف
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. ابوالفضل الان نمیشه برو خونه غروب بیا پارک دورمیدون،گفتم باشه ازش خداحافظی کردم..توراه به امیرزنگ زدم یه کم باهاش صحبت کردم امابهش نگفتم باابوالفضل قراردارم فقط بهش گفتم به مامانم گفتم مخالفم قرارباپدرم صحبت کنه،امیرگفت اگربه حرفت گوش ندادن بهم خبربده باپدرت صحبت کنم..غروب به هوای دیدن یکی ازدوستام ازخونه امدم بیرون..من زودترازابوالفضل رسیده بودم،نیم ساعتی منتظرش موندم تاتشریف اورد..وقتی ازدورکه دیدمش شوکه شدم!!انگارمیخواست بره عروسی لباس پلوخوریش روپوشیده بودویه شاخه گل رزم تودستش بود..بهم که نزدیک شدگل بهم دادگفت گل برای گل چطوری عزیزم؟تودلم گفتم پسره پروفکرمیکنه امدم براش دلبری کنم یاازعشق دوست داشتنم براش حرفبزنم!!وقتی نشستیم روصندلی دستش انداخت پشتم منم سریع خودم جمع جورکردم یه کم ازش فاصله گرفتم بدون مقدمه چینی الکی بهش گفتم میخوام راجع به خواستگاریت باهات حرف بزنم... ادامه در پارت بعدی 👇 ‌‌‌‌‌ ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli