❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_هجده اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. ابوالفضل الان نمیشه بر
#سرگذشت_شیرین
#رنگ_آرامش
#پارت_نوزده
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم.
بهش گفتم میخوام راجع به خواستگاریت باهات حرف بزنم..ابروش انداخت بالاگفت بفرمایید؟!گفتم ببینیدتوخوب بودن شماشکی نیست ارزو هردختریه بایه پسرکاری وسالم ازدواج کنه تاکنارش به ارامش برسه..پریدوسط حرفم گفت خب خداروشکر قسمت شماشده!!به حرفش توجهی نکردم گفتم راستش روبخواید من وشمابه دردهم نمیخوریم چون من عاشق یکی دیگه هستم..چشماش گردکردگفت چی نشنیدم یکباردیگه تکرارکن!گفتم کنارمن خوشبخت نمیشی چون دلم باتونیست..ازعصبانیت صورتش قرمزشده بودگفت اهان فهمیدم عاشق اون بچه تهرونی شدی!! ولی کورخوندی من نمیذارم مال اون بشی چون چندساله من میخوامت گفتم خواستن یکطرفه شماارزشی نداره به هرحال من امدم صادقانه حرف دلم بهتون زدم،از جاش بلند شد گفت تو خیلی بیخود کردی فکر کردی اجازه میدم یکی نیومده صاحبت بشه فکر اون بچه تهرونی ازسرت بیرون کن تو باید مال من بشی اگر با زبون خوش نشه حتما با زور مجبورت میکنم...
ادامه در پارت بعدی 👇
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
📿
📚داستان واقعی و آموزنده بنام
💔 #محکـــــوم
#قسمت_اول
-زندگی مجردی رو بیشتر دوست دارم!
همه نظر مرا درباره ازدواج می دانستند اما نمی دانم چرا هرچند وقت یکبار به من پیله می کردند که اگر زن نگیری ال می شود و بل می شود و هر بار پاسخ من همین بود که نمی خواهم ازدواج کنم. راستش ذهنیتم درباره دخترها زیاد خوب نبود و خودخواهانه خودم را بسیار برتر و بهتر از آنها می دانستم. تصورم این بود که آنها مرد و در واقع شوهر را برای این می خواهند که از صبح تا شب کار کند و خرجشان را بدهد. مادرم می گفت:
« پسرم، الان سی و یک سال داری و تا چشم روی هم بذاری می شی چهل و یک ساله، اون وقت دیگه هیچ دختری حاضر نمی شه باهات ازدواج کنه.»
و من هربار در جواب مادر لبخندی می زدم و می گفتم:« اتفاقا من هم همین رو می خوام. دوست دارم دخترا ازم فراری بشن.» خواهرانم به بهانه های مختلف دوستانشان را معرفی می کردند اما هیچ کدام نمی توانستند دلم را تسخیر کنند. کم کم فامیل و آشنا به این نتیجه رسیدند که من از ازدواج متنفرم!
تحصیلات دانشگاهی را که به پایان رساندم، شغل مناسبی پیدا کردم. به قول مادرم حالا همه چیز برای ازدواجم مهیا بود اما من کوچکترین تمایلی برای این کار نشان نمی دادم. پدرم می گفت:
« تو از پذیرش مسئولیت می ترسی وگرنه دلیلی نداره که تن به ازدواج ندی. اینا همه حرف مفته، فعلا برای ازدواج آمادگی ندارم! پسرجان، من وقتی همسن تو بودم سه تا بچه داشتم اونوقت تو می گی آمادگی نداری»!
وقتی سی و چهار ساله شدم، دیگر سرو صدای همه درآمد. حتی بقال محل گاه و بی گاه سربه سرم می گذاشت و می گفت:
«آخرش می ترسم بمیرم و عروسیت رو نبینم.» حالا دیگر خودم هم به این نتیجه رسیده بودم که در پیشانی من نوشته شده باید تا آخر عمر مجرد بمانم. بنابراین به تنها چیزی که فکر نمی کردم، ازدواج و تشکیل زندگی مشترک بود تا اینکه...
این همه از ازدواج نکردن و دوست داشتن زندگی مجردی دم زدی که آخرش این مدلی عاشق بشی؟ اون هم عاشق کسی که اصلا نمی دونی کیه!
این را خواهر بزرگترم گفت و سپس زد زیر خنده.
از این که جریان را برایش تعریف کرده بودم پشیمان بودم. حالا دیگر سوژه دستش آمده بود برای مسخره کردنم
همین چند روز قبل بود که وقتی از اداره به خانه برمی گشتم دیدمش
🗯ادامه دارد...
📿
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
📚داستان واقعی و آموزنده بنام
💔 #محکـــــوم
#قسمت_دوم
او در قسمت عقب اتوبوس نشسته بود و من که به علت نبود جا سرپا ایستاده بودم به طور اتفاقی چشمم به چشمش افتاد و احساس کردم دلم لرزید.
او در ایستگاه بعد پیاده شد. دنبالش راه افتادم. چنین رفتاری از من بعید بود اما دست خودم نبود. انگار رشته ای برگردنم انداخته بود و مرا به دنبال خود می کشید. چند صدمتر پیاده رفت و بعد سوار تاکسی شد.
زرنگی کردم و داخل تاکسی نشستم و سه چهار کیلومتر آن طرف تر همراه او پیاده شدم. داخل کوچه ای بن بست رفت و مقابل در قرمز رنگی ایستاد و کلید انداخت و داخل شد.
فردای آن روز دو ساعت از اداره مرخصی گرفتم و به آن محل رفتم و درباره خانواده آن دختر که حالا می دانستم نام خانوادگی شان چیست تحقیق کردم. نام دختر «سمیه» بود و پدرش بازنشسته دولت.
سمیه تنها دختر خانواده بود و جز خودش دو برادر دیگر هم داشت. به بهانه امر خیر جیک و پوک خانواده اش را درآوردم.
همه از آنها به نیکی یاد می کردند. حالا دیگر وقتش رسیده بود که به مادرم بگویم برای خواستگاری آماده شوند.
مادر که فکرش را هم نمی کرد من واقعا قصد ازدواج داشته باشم و حرف هایی که از خواهرم شنیده بود را به حساب شوخی گذاشته بود گفت:
« تو واقعا می خوای زن بگیری؟» لبخندی زدم و گفتم:« بهم نمی یاد داماد بشم؟»
مادر هاج و واج نگاهم کرد و بعد دست انداخت دور گردنم و شروع کرد به بوسیدنم و گفت:« آفرین پسرم، خدا رو شکر که سرعقل اومدی.
حتما این دختر خیلی کمالات داره که تونسته دل تو رو ببره...»
لحظاتی مکث کردم و سپس با تردید جریان را برای مادرم تعریف کردم. او برخلاف خواهرم دلداری ام داد و گفت:
« نگران نباش! از خدا بخواه که همه چیز رو درست کنه. اون دختر هنوز تو رو نپسندیده در واقع اصلا تو رو ندیده. همین طور اگر بخواییم بریم خواستگاری ممکنه خانواده اش موافقت نکنن و یا خودش تو رو نخواد و سنگ روی یخ بشیم. پس به نظر من بهتره اول خودت قدم جلو بذاری و باب آشنایی رو باز کنی.
درسته که درباره ش خوب تحقیق کردی و خیالت راحته اما به هرحال برای اینکه ضایع نشیم صلاحه که به هر طریقی شده چند کلمه ای باهاش حرف بزنی و مزه دهنش رو بفهمی».
حرف مادر منطقی بود. باید حضوری با سمیه حرف می زدم و نظر او را درباره ازدواج با خودم می پرسیدم. این فرصت سه روز بعد به وجود آمد. حالا دیگر می دانستم محل کارش کجاست و چه ساعتی تعطیل می شود. بی آنکه متوجه شود، هر روز بعد از تمام شدن کارم منتظرش می ماندم و تقریبا همه مسیر تا رسیدن به خانه شان را با هم طی می کردیم. منتظر فرصتی بودم که بتوانم با او چند کلامی حرف بزنم که یک اتفاق باعث شد جلو بروم و بتوانم بااو صحبت کنم،دویست متر از ایستگاه اتوبوس دور شده بود که ناگهان..
🗯ادامه دارد...
📚 📚
📿
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
📿
📚داستان واقعی و آموزنده بنام
💔 #محکـــــوم
#قسمت_سوم
دویست متر از ایستگاه اتوبوس دور شده بود که ناگهان پایش پیچ خورد و برزمین افتاد. به طرفش دویدم و کیفش را از روی زمین برداشتم و به دستش دادم و گفتم:
« حالتون خوبه؟» لبخندی زد و گفت:«خیلی ممنونم.» در حالیکه از خجالت تمام تنم عرق کرده بود گفتم:
« اگه لازمه برسونمتون درمانگاه.» بی آنکه نگاهم کند گفت:« نه، متشکرم چیزی نیست.»
و مانتویش را تکاند و بعد راهش را کشید که برود صدایش کردم:«خانم محترم!» با تعجب برگشت. گفتم:« خدا رو شکر که...» اخم آلود نگاهم کرد و گفت:«چرا؟ چون من پام پیچ خورد؟»
حسابی هول شده بودم. گفتم:« نه، منظورم این نبود. راستش...»
و بعد گفتم که دو سه هفته است که او را زیر نظر دارم و اینکه دلم می خواهد با او ازدواج کنم و شماره تلفنش را می خواهم تا مادرم قرار خواستگاری بگذارد. سمیه سرخ شد و گفت:« اما من که هیچ شناختی از شما ندارم» سرم را پایین انداختم و گفتم:
« منم به همین خاطر مزاحمتون شدم. دوست دارم بیشتر با هم آشنا بشیم.» و بعد بدون اینکه اجازه بدهم کلمه ای بگوید، تندتند گفتم:
« من سی و پنج سال دارم و شاغلم. پس انداز و خونه و ماشین هم دارم. تا همین یک ماه قبل از ازدواج بیزار بودم اما با دیدن شما نظرم به کلی عوض شده».
دومین بار که با سمیه به کافی شاپ رفتیم موقع خداحافظی، تلفن خانه شان را به من داد و گفت:
« تلویحا با مادرم حرف زدم و گفتم که مادرت می خواد تماس بگیره و قرار روز خواستگاری رو بذاره.» شب که به خانه رفتم با خوشحال شماره تلفن را به مادرم دادم و گفتم:
« حالا همه چیز به دست شماست.»....
مادر خندید و گفت:
« پدرت که روزشماری می کنه برای سروسامون گرفتن تو. از من بدتر انقدر برای خواستگاری رفتن ذوق داره که نگو.»
قرار برای چهار روز بعد گذاشته شد. دسته گل زیبایی خریدم و کت و شلوار پوشیدم. دل توی دلم نبود. دعا می کردم پدر و مادر سمیه هم مرا بپسندند. پدرم می گفت:
« آرزو دارم عروسی تو رو که بچه بزرگمی ببینم»!
زنگ خانه را فشردیم. پدر سمیه در را به رویمان باز کرد و با چهره ای شاد و گشاده از ما استقبال کرد. وارد خانه که شدیم دسته گل را به دست مادر سمیه دادم.
او تشکر کرد و لنگ لنگان به طرف میز رفت تا گل را داخل گلدان خالی بگذارد.
روی مبل که جابجا شدیم مادر سمیه به پدر خیره شد و ناگهان از حال رفت
ادامه دارد....📿
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🔮📿🔮📿🔮📿🔮📿🔮
📿🔮📿
📚داستان واقعی و آموزنده بنام
💔 #محکـــــوم
#قسمت_چهارم
پدر سمیه به کمک زنش رفت و من و پدر و مادرم مات و مبهوت به یکدیگر نگاه می کردیم. نمی دانستیم موضوع چیست اما هر چه بود خیر نبود.
مادر سمیه به هوش آمد و در حالیکه اشک می ریخت و صدایش می لرزید، خطاب به پدر گفت:
« هیچ وقت نمی بخشمت. من دخترم رو به پسر یه آدم بی وجدان نمی دم...»
پدر که انگار فهمیده بود ماجرا از چه قرار است سراسیمه از جایش بلند شد و گفت:
« پاشین بریم، جای ما اینجا نیست.»
درماند و کلافه گفتم:
« آخه جریان چیه؟»
پدر به طرف در رفت تا کفشش را بپوشد اما پدر سمیه جلوی او را گرفت و گفت:
« کجا؟
باید همین جا باشی تا ببینم جریان چیه؟»
سمیه رنگ به چهره نداشت. مادرش به شدت گریه می کرد. عرق سردی روی پیشانی ام نشسته بود و بربخت بد خودم لعنت می فرستادم. مادرم هم در حالیکه می لرزید، زیر لب دعا می خواند تا همه چیز ختم به خیر شود. آرام پدر را به گوشه اتاق بردم و گفتم:«موضوع چیه پدر؟» پدر با ناراحتی عرق پیشانی اش را پاک کرد و گفت:« چیز مهمی نیست. بیخودی شلوغش کردن. یه...»
و تا بخواهد ادامه بدهد مادر سمیه نالان گفت:...
« شش سال قبل توی یه شب بارونی این آقا با ماشینش من رو زیر گرفت.
روی زمین ولو شده بودم و از درد به خودم می پیچیدم. سرم شکسته بود و پام آسیب دیده بود. از ماشین پیاده شد و چند لحظه نگام کرد و بعد قبل از اینکه مردم جمع بشن، سوار ماشین شد و فرار کرد...»
دعا می کردم که مادر سمیه پدر را اشتباه گرفته باشد اما پدر هم حرف های او را تایید کرد. با لحنی گله مند گفتم:
« از شما بعید بوده پدر!»
پدر عرق پیشانی اش را پاک کرد و گفت:
« آره اما دست خودم نبود. بدجوری ترسیده بودم. چشمم که به چشم این زن افتاد فوری شناختمش و صحنه وحشتناک اون تصادف برام تداعی شد اما فکر نمی کردم من رو بشناسه.»
هر چه خواهش و التماس کردیم که پدر را ببخشند فایده ای نداشت. پدر سمیه با پلیس تماس گرفت. مراسم خواستگاری من به طرز بدی ناتمام ماند چون پلیس 110آمد و پدرم راهی کلانتری و بعد زندان شد. این اولین و آخرین خواستگاری من بود.
اکنون سال ها از آن زمان می گذرد. سمیه که دیگر حاضر نبود صدایم را بشنود ازدواج کرد و به خانه بخت رفت.
او به شدت ازمن و خانواده ام متنفر شده بود. البته حق را به او می دهم، همان طور که دادگاه حق را به خانواده آنها داد و پدر را محکوم کرد.
#پایان...
📚 📚
📿
🔮📿
📿🔮📿
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
#متن🍓🌸
انقدر حس ناب هست که هنوز تجربه نکردی؛
انقدر آدمای خوب هستن که هنوز ندیدی؛
انقدر خنده ها هست که هنوز نداشتی؛
انقدر اتفاق خوب هست که هنوز نیافتاده؛
انقدر جاهای قشنگ هست که هنوز نرفتی؛
انقدر اشک شوق هست که هنوز نریختی؛
انقدر خوبه دیدن و حس کردن اینا ؛
انقدر زیاد که تصورشم میتونه لبخند بیاره رو لبت!
پس غصه ی آدمایی که رفتن، چیزای که از دست دادی و لحظه های پوچ گذشته رو نخور!
روزایی که پیش روت هستن خیلی قشنگ تر از گذشتتِ!
#روانشناسی🌱
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_نوزده اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. بهش گفتم میخوام راجع
#سرگذشت_شیرین
#رنگ_آرامش
#پارت_بیست
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم.
دیدم اگرکوتاه بیام پرو ترمیشه گفتم توکه سهله گنده ترازتوام نمیتونه منومجبورکنه گفت خواهیم دید..گفتم برووبابا وازش دورشدم…ولی راستش بخوایدخیلی ترسیده بودم تاحالا ابوالفضل رواینجوری ندیده بودم خیلی عصبانی بود!البته تودلم گفتم به درک انگارمیخواد منوبخره پسره خل چل..وقتی برگشتم خونه بدون اینکه باکسی حرفبزنم رفتم تواتاقم وخودم روبادرس خوندن مشغول کردم..دقیقا نمیدونم چقدرگذشته بودم که تلفن زنگ خوردگوشام رو تیزکردم تابفهمم کیه..مامانم تلفن جواب دادبعدازاحوالپرسی چندثانیه سکوت کردبعدش گفت قدمتون روی چشم خوش امدید!!از اتاق امدم بیرون به مامانم گفتم کی میخوادبیاد؟مامانم گفت گوهرخانم اینا،گفتم چی؟!چراشما نمیخوایدبفهمیدمن ازاین پسربدم میادبخدابه زورم زنش بشم طلاق میگیرم..مامانم دمپای که کنارش بود برام پرت کردگفت توخیلی غلط میکنی دختره چشم سفیدتاحالاکی تو فک فامیل ما طلاق گرفته که تو دومیش باشی..تقصیربابات نبودکه مخالف درس خوندنتون بود بنده خدا راست میگفت وقتی میرید مدرسه با همه جور ادمی دوست میشید چشم گوشتون بازمیشه!!
ادامه در پارت بعدی 👇
💞🍃💞🍃💞🍃💞🍃💞
#چند_خطے_هاے_نابـــــ
📍⚡️در روزگاری که خنده ی مردم از زمین خوردن توست،
📍⚡️پس برخیز تا چنین مردمی بگریند
درصد کمی از انسانها نود سال زندگی می کنند، مابقی یک سال را نود بار تکرار می کنند
📍⚡️نصف اشباهاتمان ناشی از این است که وقتی باید فکر کنیم، احساس می کنیم، و وقتی که باید احساس کنیم، فکر می کنیم
📍⚡️سر آخر، چیزی که به حساب می آید تعداد سالهای زندگی شما نیست
بلکه زندگی ای است که در آن سالها کرده اید
📍⚡️همیشه در زندگیت جوری زندگی کن که “ای کاش” تکیه کلام پیریت نشود..
📍⚡️چه داروی تلخی است وفاداری به خائن، صداقت با دروغگو،
و مهربانی با سنگدل
📍⚡️مشکلات امروز تو برای امروز کافیست مشکلات فردا را به امروز اضافه نکن
📍⚡️اگر حق با شماست، خشمگین شدن نیازی نیست، و اگر حق با شما نیست، هیچ حقی برای عصبانی بودن ندارید
📍⚡️ما خوب یاد گرفتیم در آسمان مثل پرندگان باشیم و در آب مثل ماهیها، اما هنوز یاد نگرفتیم روی زمین چگونه زندگی کنیم👇👇👇
📍⚡️فریب مشابهت روز و شب ها را نخوریم امروز، دیروز نیست
و فردا امروز نمی شود 👉
📍⚡️یادمان باشد که آن هنگام که از دست دادن عادت می شود
به دست آوردن هم دیگر آرزو نیست
👈زنده بودن حرکتی افقی است از گهواره تا گور، و زندگی کردن حرکتی عمودی است از زمین تا آسمان👉
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🩷در این شب زیبا و نورانی
💙دعا می ڪنم شبتون پر امید
🩷برکت در زندگیتون فراوان
💙زندگیتون آرام، لحظه هاتون پراز
🩷خوشبختی ، دنیاتون پراز آدمهای خوب
💙و امضاء خدا پای تک تک آرزوهاتون
🩷بهترینها رو در هر شب براتون
💙آرزومندم
🌸#شبتون_بخیر🌸🌟
🔭 تقویم نجومی جمعه ۱۴ آذر ۱۴۰۴
۱۴ جمادیالثانی ۱۴۴۷ ┃ ۵ دسامبر ۲۰۲۵
🕌 مناسبتهای دینی و اسلامی
امروز روزی سبک و پرخیر معرفی شده و برای انواع کارها مناسب است؛ بهویژه امور مالی، تجاری و رفتوآمدها.
✨ امور مناسب امروز
این روز برای بیشتر فعالیتها فرخنده و شایسته است، از جمله:
✈️ مسافرت
🛍 خرید و فروش
💱 تجارت، دادوستد، معاملات
💰 گرفتن یا دادن قرض و وام
🤝 شراکت و امور مشارکتی
🤵♂️ دیدار با بزرگان و افراد صاحبمنصب
👶 زایمان
زایمان در این روز مبارک است و نوزاد آیندهنگر، اهل علم و دارای کمالات معرفی شده است.
💑 حکم مباشرت (امروز)
مباشرت پس از فضیلت نماز عصر مستحب بوده و فرزندی که در چنین زمانی مقدر شود، دارای شهرت علمی و دانش فراگیر خواهد بود.
🔭 احکام نجومی
🌗 قمر در برج جوزا
امروز ماه در برج جوزا قرار دارد و برای فعالیتهای زیر بسیار مناسب است:
✔️ ملاقات با اشراف و بزرگان
✔️ شروع نگارش کتاب، پایاننامه و انواع نوشتهها
✔️ خطاطی و امور هنری نوشتاری
✔️ فراگیری، تدریس و فعالیتهای آموزشی
🟣 نوشتن ادعیه، حرز، حکاکی، خواندن نمازهای مخصوص و بستن حرز نیز در این روز نیکوست.
💑 حکم مباشرت (امشب و فردا)
مباشرت در شب جمعه و روز بعد از آن توصیه نشده و در منابع آمده است که فرزند چنین ساعتی دچار تنگی روزی و گرفتاریهای مالی میشود.
💇♂️ اصلاح مو
اصلاح سر و صورت در این روز باعث شادی، سرور و گشایش روحی میشود.
💉 حجامت و خوندادن
خون دادن، زالو انداختن، فصد یا حجامت امروز سلامتبخش و مفید است.
✂️ گرفتن ناخن
جمعه یکی از بهترین روزها برای گرفتن ناخن است و در روایات برای آن آثار زیر بیان شده:
افزایش رزق
رفع فقر
طول عمر
تقویت سلامت
👕 دوخت و دوز
دوختن لباس نو یا بریدن پارچه در این روز بسیار پربرکت است و بر طول عمر و افزایش خیر و برکت در زندگی اثر دارد.
✴️ زمان مناسب استخاره
از اذان صبح تا طلوع آفتاب
از پس از اذان ظهر تا ساعت ۱۶ عصر
😴 تعبیر خواب شب جمعه
خوابهای دیدهشده در شب جمعه طبق آیه ۱۵ سوره حجر تعبیر میشود:
«لَقالوا إِنَّما سُکِّرَت أَبصارُنا بَل نَحن…»
مفهوم آن اشاره دارد که گفتوگوی باطل یا بینتیجهای از سوی فردی به خواببیننده برسد، اما در نهایت کار او رو به سامان و گشایش رود.
❇️ ذکر روز جمعه
اللهم صلّ علی محمد و آل محمد و عجّل فرجهم — ۱۰۰ مرتبه
✨ ذکر مخصوص بعد از نماز صبح
۲۵۶ مرتبه «یا نور»
سبب عزیز شدن در چشم مردم و افزایش محبوبیت میشود.
💠 انتساب روز جمعه
این روز به حضرت حجةبنالحسن عجلاللهتعالیفرجهالشریف تعلق دارد.
هدیهکردن اعمال خیر به محضر ایشان باعث افزونشدن پاداش و برکت میشود.
🌸 روز و روزگارتان مهدوی و پربرکت باد 🌸