eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.2هزار دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
📿‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 📚داستان واقعی و آموزنده بنام ‍ 💔 دویست متر از ایستگاه اتوبوس دور شده بود که ناگهان پایش پیچ خورد و برزمین افتاد. به طرفش دویدم و کیفش را از روی زمین برداشتم و به دستش دادم و گفتم: « حالتون خوبه؟» لبخندی زد و گفت:«خیلی ممنونم.» در حالیکه از خجالت تمام تنم عرق کرده بود گفتم: « اگه لازمه برسونمتون درمانگاه.» بی آنکه نگاهم کند گفت:« نه، متشکرم چیزی نیست.» و مانتویش را تکاند و بعد راهش را کشید که برود  صدایش کردم:«خانم محترم!» با تعجب برگشت. گفتم:« خدا رو شکر که...» اخم آلود نگاهم کرد و گفت:«چرا؟ چون من پام پیچ خورد؟» حسابی هول شده بودم. گفتم:« نه، منظورم این نبود. راستش...» و بعد گفتم که دو سه هفته است که او را زیر نظر دارم و اینکه دلم می خواهد با او ازدواج کنم و شماره تلفنش را می خواهم تا مادرم قرار خواستگاری بگذارد. سمیه سرخ شد و گفت:« اما من که هیچ شناختی از شما ندارم» سرم را پایین انداختم و گفتم: « منم به همین خاطر مزاحمتون شدم. دوست دارم بیشتر با هم آشنا بشیم.» و بعد بدون اینکه اجازه بدهم کلمه ای بگوید، تندتند گفتم: « من سی و پنج سال دارم و شاغلم. پس انداز و خونه و ماشین هم دارم. تا همین یک ماه قبل از ازدواج بیزار بودم اما با دیدن شما نظرم به کلی عوض شده». دومین بار که با سمیه به کافی شاپ رفتیم موقع خداحافظی، تلفن خانه شان را به من داد و گفت: « تلویحا با مادرم حرف زدم و گفتم که مادرت می خواد تماس بگیره و قرار روز خواستگاری رو بذاره.» شب که به خانه رفتم با خوشحال شماره تلفن را به مادرم دادم و گفتم: « حالا همه چیز به دست شماست.».... مادر خندید و گفت: « پدرت که روزشماری می کنه برای سروسامون گرفتن تو. از من بدتر انقدر برای خواستگاری رفتن ذوق داره که نگو.» قرار برای چهار روز بعد گذاشته شد. دسته گل زیبایی خریدم و کت و شلوار پوشیدم. دل توی دلم نبود. دعا می کردم پدر و مادر سمیه هم مرا بپسندند. پدرم می گفت: « آرزو دارم عروسی تو رو که بچه بزرگمی ببینم»! زنگ خانه را فشردیم. پدر سمیه در را به رویمان باز کرد و با چهره ای شاد و گشاده از ما استقبال کرد. وارد خانه که شدیم دسته گل را به دست مادر سمیه دادم. او تشکر کرد و لنگ لنگان به طرف میز رفت تا گل را داخل گلدان خالی بگذارد. روی مبل که جابجا شدیم مادر سمیه به پدر خیره شد و ناگهان از حال رفت ادامه دارد....📿‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🔮📿🔮📿🔮📿🔮📿🔮 📿🔮📿‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 📚داستان واقعی و آموزنده بنام ‍ 💔 پدر سمیه به کمک زنش رفت و من و پدر و مادرم مات و مبهوت به یکدیگر نگاه می کردیم. نمی دانستیم موضوع چیست اما هر چه بود خیر نبود. مادر سمیه به هوش آمد و در حالیکه اشک می ریخت و صدایش می لرزید، خطاب به پدر گفت: « هیچ وقت نمی بخشمت. من دخترم رو به پسر یه آدم بی وجدان نمی دم...» پدر که انگار فهمیده بود ماجرا از چه قرار است سراسیمه از  جایش بلند شد و گفت: « پاشین بریم، جای ما اینجا نیست.» درماند و کلافه گفتم: « آخه جریان چیه؟» پدر به طرف در رفت تا کفشش را بپوشد اما پدر سمیه جلوی او را گرفت و گفت: « کجا؟ باید همین جا باشی تا ببینم جریان چیه؟» سمیه رنگ به چهره نداشت. مادرش به شدت گریه می کرد. عرق سردی روی پیشانی ام نشسته بود و بربخت بد خودم لعنت می فرستادم. مادرم هم در حالیکه می لرزید، زیر لب دعا می خواند تا همه چیز ختم به خیر شود. آرام پدر را به گوشه اتاق بردم و گفتم:«موضوع چیه پدر؟» پدر با ناراحتی عرق پیشانی اش را پاک کرد و گفت:« چیز مهمی نیست. بیخودی شلوغش کردن. یه...» و تا بخواهد ادامه بدهد مادر سمیه نالان گفت:... « شش سال قبل توی یه شب بارونی این آقا با ماشینش من رو زیر گرفت. روی زمین ولو شده بودم و از درد به خودم می پیچیدم. سرم شکسته بود و پام آسیب دیده بود. از ماشین پیاده شد و چند لحظه نگام کرد و بعد قبل از اینکه مردم جمع بشن، سوار ماشین شد و فرار کرد...» دعا می کردم که مادر سمیه پدر را اشتباه گرفته باشد اما پدر هم حرف های او را تایید کرد. با لحنی گله مند گفتم: « از شما بعید بوده پدر!» پدر عرق پیشانی اش را پاک کرد و گفت: « آره اما دست خودم نبود. بدجوری ترسیده بودم. چشمم که به چشم این زن افتاد فوری شناختمش و صحنه وحشتناک اون تصادف برام تداعی شد اما فکر نمی کردم من رو بشناسه.» هر چه خواهش و التماس کردیم که پدر را ببخشند فایده ای نداشت. پدر سمیه با پلیس تماس گرفت. مراسم خواستگاری من به طرز بدی ناتمام ماند چون پلیس 110آمد و پدرم راهی کلانتری و بعد زندان شد. این اولین و آخرین خواستگاری من بود. اکنون سال ها از آن زمان می گذرد. سمیه که دیگر حاضر نبود صدایم را بشنود ازدواج کرد و به خانه بخت رفت. او به شدت ازمن و خانواده ام متنفر شده بود. البته حق را به او می دهم، همان طور که دادگاه حق را به خانواده آنها داد و پدر را محکوم کرد.   ... 📚 📚 📿 🔮📿 📿🔮📿‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🍓🌸 انقدر حس ناب هست که هنوز تجربه نکردی؛ انقدر آدمای خوب هستن که هنوز ندیدی؛ انقدر خنده ها هست که هنوز نداشتی؛ انقدر اتفاق خوب هست که هنوز نیافتاده؛ انقدر جاهای قشنگ هست که هنوز نرفتی؛ انقدر اشک شوق هست که هنوز نریختی؛ انقدر خوبه دیدن و حس کردن اینا ؛ انقدر زیاد که تصورشم میتونه لبخند بیاره رو لبت! پس غصه ی آدمایی که رفتن، چیزای که از دست دادی و لحظه های پوچ گذشته رو نخور! روزایی که پیش روت هستن خیلی قشنگ تر از گذشتتِ! 🌱 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_نوزده اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. بهش گفتم میخوام راجع
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. دیدم اگرکوتاه بیام پرو ترمیشه گفتم توکه سهله گنده ترازتوام نمیتونه منومجبورکنه گفت خواهیم دید..گفتم برو‌وبابا وازش دورشدم…ولی راستش بخوایدخیلی ترسیده بودم تاحالا ابوالفضل رواینجوری ندیده بودم خیلی عصبانی بود!البته تودلم گفتم به درک انگارمیخواد منوبخره پسره خل چل..وقتی برگشتم خونه بدون اینکه باکسی حرفبزنم رفتم تواتاقم وخودم روبادرس خوندن مشغول کردم..دقیقا نمیدونم چقدرگذشته بودم که تلفن زنگ خوردگوشام رو تیزکردم تابفهمم کیه..مامانم تلفن جواب دادبعدازاحوالپرسی چندثانیه سکوت کردبعدش گفت قدمتون روی چشم خوش امدید!!از اتاق امدم بیرون به مامانم گفتم کی میخوادبیاد؟مامانم گفت گوهرخانم اینا،گفتم چی؟!چراشما نمیخوایدبفهمیدمن ازاین پسربدم میادبخدابه زورم زنش بشم طلاق میگیرم..مامانم دمپای که کنارش بود برام پرت کردگفت توخیلی غلط میکنی دختره چشم سفیدتاحالاکی تو فک فامیل ما طلاق گرفته که تو دومیش باشی..تقصیربابات نبودکه مخالف درس خوندنتون بود بنده خدا راست میگفت وقتی میرید مدرسه با همه جور ادمی دوست میشید چشم گوشتون بازمیشه!! ادامه در پارت بعدی 👇 ‌‌‌‌‌‌
💞🍃💞🍃💞🍃💞🍃💞 📍⚡️در روزگاری که خنده ی مردم از زمین خوردن توست، 📍⚡️پس برخیز تا چنین مردمی بگریند درصد کمی از انسانها نود سال زندگی می کنند، مابقی یک سال را نود بار تکرار می کنند 📍⚡️نصف اشباهاتمان ناشی از این است که وقتی باید فکر کنیم، احساس می کنیم، و وقتی که باید احساس کنیم، فکر می کنیم 📍⚡️سر آخر، چیزی که به حساب می آید تعداد سالهای زندگی شما نیست بلکه زندگی ای است که در آن سالها کرده اید 📍⚡️همیشه در زندگیت جوری زندگی کن که “ای کاش” تکیه کلام پیریت نشود.. 📍⚡️چه داروی تلخی است وفاداری به خائن، صداقت با دروغگو، و مهربانی با سنگدل 📍⚡️مشکلات امروز تو برای امروز کافیست مشکلات فردا را به امروز اضافه نکن 📍⚡️اگر حق با شماست، خشمگین شدن نیازی نیست، و اگر حق با شما نیست، هیچ حقی برای عصبانی بودن ندارید 📍⚡️ما خوب یاد گرفتیم در آسمان مثل پرندگان باشیم و در آب مثل ماهیها، اما هنوز یاد نگرفتیم روی زمین چگونه زندگی کنیم👇👇👇 📍⚡️فریب مشابهت روز و شب ها را نخوریم امروز، دیروز نیست و فردا امروز نمی شود 👉 📍⚡️یادمان باشد که آن هنگام که از دست دادن عادت می شود به دست آوردن هم دیگر آرزو نیست 👈زنده بودن حرکتی افقی است از گهواره تا گور، و زندگی کردن حرکتی عمودی است از زمین تا آسمان👉 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🩷در این شب زیبا و نورانی 💙دعا می ڪنم شبتون پر امید 🩷برکت در زندگیتون فراوان 💙زندگیتون آرام، لحظه هاتون پراز 🩷خوشبختی ، دنیاتون پراز آدمهای خوب 💙و امضاء خدا پای تک تک آرزوهاتون 🩷بهترینها رو در هر شب براتون 💙آرزومندم 🌸🌸🌟 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔭 تقویم نجومی جمعه ۱۴ آذر ۱۴۰۴ ۱۴ جمادی‌الثانی ۱۴۴۷ ┃ ۵ دسامبر ۲۰۲۵ 🕌 مناسبت‌های دینی و اسلامی امروز روزی سبک و پرخیر معرفی شده و برای انواع کارها مناسب است؛ به‌ویژه امور مالی، تجاری و رفت‌وآمدها. ✨ امور مناسب امروز این روز برای بیشتر فعالیت‌ها فرخنده و شایسته است، از جمله: ✈️ مسافرت 🛍 خرید و فروش 💱 تجارت، دادوستد، معاملات 💰 گرفتن یا دادن قرض و وام 🤝 شراکت و امور مشارکتی 🤵‍♂️ دیدار با بزرگان و افراد صاحب‌منصب 👶 زایمان زایمان در این روز مبارک است و نوزاد آینده‌نگر، اهل علم و دارای کمالات معرفی شده است. 💑 حکم مباشرت (امروز) مباشرت پس از فضیلت نماز عصر مستحب بوده و فرزندی که در چنین زمانی مقدر شود، دارای شهرت علمی و دانش فراگیر خواهد بود. 🔭 احکام نجومی 🌗 قمر در برج جوزا امروز ماه در برج جوزا قرار دارد و برای فعالیت‌های زیر بسیار مناسب است: ✔️ ملاقات با اشراف و بزرگان ✔️ شروع نگارش کتاب، پایان‌نامه و انواع نوشته‌ها ✔️ خطاطی و امور هنری نوشتاری ✔️ فراگیری، تدریس و فعالیت‌های آموزشی 🟣 نوشتن ادعیه، حرز، حکاکی، خواندن نمازهای مخصوص و بستن حرز نیز در این روز نیکوست. 💑 حکم مباشرت (امشب و فردا) مباشرت در شب جمعه و روز بعد از آن توصیه نشده و در منابع آمده است که فرزند چنین ساعتی دچار تنگی روزی و گرفتاری‌های مالی می‌شود. 💇‍♂️ اصلاح مو اصلاح سر و صورت در این روز باعث شادی، سرور و گشایش روحی می‌شود. 💉 حجامت و خون‌دادن خون دادن، زالو انداختن، فصد یا حجامت امروز سلامت‌بخش و مفید است. ✂️ گرفتن ناخن جمعه یکی از بهترین روزها برای گرفتن ناخن است و در روایات برای آن آثار زیر بیان شده: افزایش رزق رفع فقر طول عمر تقویت سلامت 👕 دوخت و دوز دوختن لباس نو یا بریدن پارچه در این روز بسیار پربرکت است و بر طول عمر و افزایش خیر و برکت در زندگی اثر دارد. ✴️ زمان مناسب استخاره از اذان صبح تا طلوع آفتاب از پس از اذان ظهر تا ساعت ۱۶ عصر 😴 تعبیر خواب شب جمعه خواب‌های دیده‌شده در شب جمعه طبق آیه ۱۵ سوره حجر تعبیر می‌شود: «لَقالوا إِنَّما سُکِّرَت أَبصارُنا بَل نَحن…» مفهوم آن اشاره دارد که گفت‌وگوی باطل یا بی‌نتیجه‌ای از سوی فردی به خواب‌بیننده برسد، اما در نهایت کار او رو به سامان و گشایش رود. ❇️ ذکر روز جمعه اللهم صلّ علی محمد و آل محمد و عجّل فرجهم — ۱۰۰ مرتبه ✨ ذکر مخصوص بعد از نماز صبح ۲۵۶ مرتبه «یا نور» سبب عزیز شدن در چشم مردم و افزایش محبوبیت می‌شود. 💠 انتساب روز جمعه این روز به حضرت حجة‌بن‌الحسن عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف تعلق دارد. هدیه‌کردن اعمال خیر به محضر ایشان باعث افزون‌شدن پاداش و برکت می‌شود. 🌸 روز و روزگارتان مهدوی و پربرکت باد 🌸
🌸به نام خدایی که باقیست ✨و همه چیز، غیر او فانیست 🌸شروع کارها با نام مشکل گشایت: ✨یاٰ مَنْ هُوَ یَبقیٰ وَ یَفنیٰ کُلُّ 🍃بِسْـمِ ٱللهِ ٱلْرَّحْمٰـنِ الْرَّحیـمْ🍃     🌸 الهـی بـه امیـد تو🌸
🌹🍃 چه زیبا گفت دکتر شریعتی اﺯ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﺷﺮﻡ ﻣﯿﮑﻨﻢ! ﮔﺎﻫﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻧﺒﺎﺷﻢ! ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﯼ ﺑﺎﺷﻢ ﭘﺎ ﺭﻭﯼ ﯾﻮﻧﺠﻪ ﻫﺎ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ! ﺍﻣﺎ ﺩﻟﯽ ﺭﺍ، ﺩﻓﻦ ﻧﮑﻨﻢ! ﮔﺮﮔﯽ ﺑﺎﺷﻢ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺪﺭﻡ ﺍﻣﺎ ﺑﺪﺍﻧﻢ، ﮐﺎﺭﻡ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺫﺍﺕ ﺍﺳﺖ، ﻧﻪ ﻫﻮﺱ! ﺧﻔﺎﺵ ﺑﺎﺷﻢ، ﮐﻪ ﺷﺒﻬﺎ ﮔﺮﺩﺵ ﮐﻨﻢ ﺑﺎ ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﮐﻮﺭ ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺍﺑﯽ ﺭﺍ ﭘﺮﭘﺮ ﻧﮑﻨﻢ! ﮐﻼﻏﯽ ﺑﺎﺷﻢ ﮐﻪ ﻗﺎﺭﻗﺎﺭ ﮐﻨﻢ ﺍﻣﺎ ﭘﺮﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺭﻧﮓ ﻧﮑﻨﻢ ﻭ ﺩﻟﯽ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﺭﻭﻍ ﺑﺪﺳﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﻡ! ﭼﻪ ﻣﯿﺪﺍﻧﯿﻢ ﺷﺎﯾﺪ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺑﻪ ﻗﺼﺪ ﺗﻮﻫﯿﻦ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ "ﺍﻧﺴﺎﻥ" ﺧﻄﺎﺏ میکنند ✾࿐༅🍃❤️🍃༅࿐ ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️ همسرداری و اهمیت گفت‌وگو بیشتر مشکلات زندگی مشترک از سوءتفاهم ناشی از سکوت و حرف نزدن به وجود می‌آید. برای داشتن رابطه‌ای سالم و صمیمی، باید یاد بگیریم احساساتمان را بیان کنیم. 🔑 اصول گفت‌وگوی مؤثر در زندگی مشترک 🗣️ وقتی ناراحتید، حرف بزنید سکوت باعث می‌شود طرف مقابل دلیل ناراحتی شما را نداند و برداشت اشتباه کند. 😊 وقتی خوشحالید، حرف بزنید شادی‌های کوچک را با هم شریک شوید تا رابطه پرانرژی بماند. 🙌 وقتی راضی هستید، حرف بزنید قدردانی و بیان رضایت، اعتماد و محبت را بیشتر می‌کند. 😕 وقتی ناراضی هستید، حرف بزنید نارضایتی‌های کوچک اگر گفته نشوند، تبدیل به دلخوری‌های بزرگ می‌شوند. ❤️·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli