❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_بیست اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. دیدم اگرکوتاه بیام پرو
#سرگذشت_شیرین
#رنگ_آرامش
#پارت_بیست_یک
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم.
کاش کاش میتونستم راحت به مامانم حرف دلم روبزنم وبگم عاشق یکی دیگه هستم ولی حیف که نمیتونستم چون میدونستم تودردسربزرگی میفتم حتی ممکنه بودبرای امیرم دردسر درست بشه دیدگاه خانواده من انقدربسته بودکه من جرات گفتن حقیقت نداشتم..دو سه ساعت بعدگوهرخانم به همراه شوهرش ابوالفضل امدن البته من همچنان تواتاقم بودم نرفتم بیرون..وقتی گوهرخانم سراغم گرفت مامانم بهش گفت یه کم ناخوش خوابیده ببخشید..چنددقیقه ای طول نکشیدکه برام پیام امد فکرکردم امیرباشورشوق گوشیم برداشتم اماروی صفحه گوشیم یه شماره ناشناس افتاده بود..وقتی پیام بازش کردم دیدم ازطرف ابوالفضل،نوشته بود تایکی دوساعت پیش سالم بودی چی شد؟یهو مریض شدی!! چرا بهشون نگفتی سرقراربامن بودی؟روت نشد؟این بدبختاخبرندارن دخترمثلا سربه راهشون چه جونوریه که دوست پسرم داره؟از امیرخان بهشون میگفتی..میخوای خودم بگم دوست پسرداری !!!چندباربااون قرارگذاشتی کجاهاباهاش رفتی چه کارهای باهاش کردی؟هنگ بودم این عوضی شماره من روچه جوری پیداکرده بود!!
ادامه در پارت بعدی 👇
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🎨 میگویند روزی یک نقاش بزرگ در عرض سه دقیقه یک نقاشی کشید و قیمت هنگفتی بر روی آن گذاشت!؟
خریدار با این قیمت گذاری مخالفت کرد و این قیمت را برای سه دقیقه کار ، منصفانه ندانست ....
نقاش بزرگ در پاسخ او گفت :
این کار در واقع در سی سال و سه دقیقه انجام گرفته ، سی سالی که به آموزش و پیشرفت فردی و تجربه اندوختن گذشت و تو ندیدی به اضافهی این سه دقیقه که تو دیدی!
💠 برخی افراد گمان میکنند که افراد موفق از خوش شانسی ، استعداد ذاتی ، یا نعمت الهی خاصی برخوردارند ، اما در واقع پشت هر موفقیت پایدار ، مدتها تلاش طاقت فرسا وجود دارد.
✾࿐༅🍃❤️🍃༅࿐
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
💕 #داستان_کوتاه
هر روز صبح مردی سرکار میرفت و
همسرش هنگام بدرقه به او میگفت:
مواظب خودت باش عزیزم. شوهرش هم میگفت: چشم.
روزی همسرش به محل کار شوهرش رفت و از پشت در دید که همسرش با منشی در حال بگو بخند و دلبری از هم هستند.
به خانه برگشت و در راه پیامکی به
همسرش زد و نوشت:
«همسرم یادت باشد وقتی صبح سرکار میروی همیشه میگویم مراقب خودت باش، مقصودم این نیست که مواظب باشی در هنگام رد شدن از خیابان زیر ماشین نروی، تو کودک نیستی. مقصودم این است مراقبِ دلت و روحت باش که کسی آن را از من نگیرد. اگر جسمت خداینکرده ناقص شود برای من عزیزی، عزیزتر میشوی و تا زندهام مراقب تو میشوم. پرستار روز و شب تو میشوم. اما اگر قلبت زیرِ مهر کسی برود، حتی اگر تن تو سالم باشد، نه تنها روحم بلکه جسمم هم برای تو نخواهد بود. پس مواظب قلبت بیشتر از همه چیز باش.»
✾࿐༅🍃❤️🍃༅࿐
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
بخشش را "بخش کن"
محبت را "پخش کن"
شکیبایی بر هر "دعوایی"، "دواست"
هر چه "بضاعتمان" کمتر است
"قضاوتمان" بیشتر است
سوء تفاهم، "تیر خطایی"ست که از "گمان" رها می شود
انسان "خوشرو"، گل "خوشبو" ست.
"دوست داشتن" را "دوست بدار"
به "مهربانی" "مهر" بورز
با "آشتی" "آشتی" کن
از دورویی "دوری" کن
نگذارید گوشهایتان گواه چیزی باشد که چشمهایتان ندیده
نگذارید زبانتان چیزی را بگوید که قلبتان باور نکرده
"صادقانه زندگی کنید"
ما موجودات خاکی نیستیم که به بهشت میرویم
ما موجودات بهشتی هستیم که از خاک سر برآورده ایم!
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌹🍃
چه زیبا گفت دکتر شریعتی
اﺯ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﺷﺮﻡ ﻣﯿﮑﻨﻢ!
ﮔﺎﻫﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻧﺒﺎﺷﻢ!
ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﯼ ﺑﺎﺷﻢ ﭘﺎ ﺭﻭﯼ ﯾﻮﻧﺠﻪ ﻫﺎ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ!
ﺍﻣﺎ ﺩﻟﯽ ﺭﺍ، ﺩﻓﻦ ﻧﮑﻨﻢ!
ﮔﺮﮔﯽ ﺑﺎﺷﻢ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺪﺭﻡ
ﺍﻣﺎ ﺑﺪﺍﻧﻢ، ﮐﺎﺭﻡ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺫﺍﺕ ﺍﺳﺖ، ﻧﻪ ﻫﻮﺱ!
ﺧﻔﺎﺵ ﺑﺎﺷﻢ، ﮐﻪ ﺷﺒﻬﺎ ﮔﺮﺩﺵ ﮐﻨﻢ ﺑﺎ ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﮐﻮﺭ
ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺍﺑﯽ ﺭﺍ ﭘﺮﭘﺮ ﻧﮑﻨﻢ!
ﮐﻼﻏﯽ ﺑﺎﺷﻢ ﮐﻪ ﻗﺎﺭﻗﺎﺭ ﮐﻨﻢ
ﺍﻣﺎ ﭘﺮﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺭﻧﮓ ﻧﮑﻨﻢ ﻭ ﺩﻟﯽ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﺭﻭﻍ ﺑﺪﺳﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﻡ!
ﭼﻪ ﻣﯿﺪﺍﻧﯿﻢ ﺷﺎﯾﺪ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺑﻪ ﻗﺼﺪ ﺗﻮﻫﯿﻦ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ "ﺍﻧﺴﺎﻥ" ﺧﻄﺎﺏ میکنند
✾࿐༅🍃❤️🍃༅࿐
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
شش آیین زندگی:
قبلِ دعا ایمان داشته باش
قبلِ صحبت کردن گوش کن
قبلِ خرج کردن بهدست بیار
قبلِ نوشتن فکر کن
قبلِ از تسلیم شدن تلاش کن
و قبلِ مُردن زندگی کن
✾࿐༅🍃❤️🍃༅࿐
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_بیست_یک اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. کاش کاش میتونستم را
#سرگذشت_شیرین
#رنگ_آرامش
#پارت_بیست_دو
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم.
هنگ بودم این عوضی شماره من روچه جوری پیداکرده بود!!! اگریه کلمه ازاین حرفهاش به گوش پدرم یابرادرهام میرسید زنده ام نمیذاشتن..گفتم دست ازسرم بردار،گفت دریه صورت حرفی نمیزنم که زنم بشی!بعدتمام این داستانهاروفراموش میکنم..ابوالفضل گفت اگرزنم بشی تمام این اتفاقات فراموش میکنم اما اگرلجبازی کنی بخوای بااون بچه تهرونی روهم بریزی همه چی به خانوادت میگم!!!خودت میدونی دیگه اخرش به کجاختم میشه؟!شک نکن یه بلای هم سراون نارفیق میارن،نوشتم اون نارفیق یاتووو!!گفت اون وقتی فهمیدمن میخوامت بایدکنارمیکشید..مونده بودم چه خاکی توسرم کنم مطمئن بودم اگرخانوادم این موضوع رومیفهمیدن دیگه اجازه نمیدادن تنهاتاسرکوچه ام برم،وازهمه بدتردوستی داداشم وامیرهم بهم میخوره وشایدم یه برخوردخیلی بدباهاش میکردن..به ابوالفضل گفتم من بایدفکرکنم یه مدت کوتاه بهم فرصت بده..نوشت افرین داری سرعقل میای یک هفته فرصت داری بعدشم نامزدمیکنیم واین داستانهاتموم میشه وخودم یه خط جدیدبرات میخرم که کسی مزاحمت نشه
به ناچارگفتم باشه چون دنبال زمان خریدن بودم...
ادامه در پارت بعدی 👇
💯#کپی_حرام🚫
#نویسنده_آرزوهاشم_آبادی✍️
· ─────♡───── ·
@Hammmnafas
· ─────♡───── ·
خانه های قدیمی را دوست دارم
تاریخ در آنها به زیبایی درحرکت است
همه چیز عمر دارد
حرف دارد
برکت دارد
ای کاش محبت و دوستي ها
هرگز جديد نميشد و بوي
قدیم را میداد
✾࿐༅🍃❤️🍃༅࿐
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_بیست_دو اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. هنگ بودم این عوضی ش
#سرگذشت_شیرین
#رنگ_آرامش
#پارت_بیست_سه
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم.
اون شب گذشت فرداش به امیرزنگزدم جریان براش تعریف کردم..امیرگفت من فردامیام شهرتون باپدرت صحبت میکنم..ثانیه به ثانیه اون روزهاباعذاب برام میگذشت استرس بدی داشتم ولی امیرمدام دلداریم میدادمیگفت من درستش میکنم تونگران نباش..فرداش چون میدونستم امیر داره میاد نرفتم مدرسه..وقتی رسید بهم زنگ زد گفت پدرت ساعت چند میاد ناهار گفتم اصولاساعت۲خونست..پدرم اون روزیه کم زودترامدخونه منم به امیرخبردادم..زنگ درکه زدن مثل فنرازجام پریدم رفتم تو اشپزخونه خیلی سعی میکردم ریلکس باشم ولی نمیتونستم انگارتودلم رخت میشستن مامانم که متوجه اشفتگیم شده بودگفت شیرین!!معلوم هست چته؟همون موقع صدای شیما پیچید تو خونه گفت بابادوست داداش علی امده جلوی درکارت داره.. بابام باتعجب گفت کدوم دوستش شیماگفت اقاامیر،بابام گفت تعارف کن بیادتو بعدبه مامانم گفت این اینجاچکارمیکنه..امیروقتی امدتوباپدرم خوش بش کوتاهی کردکنارش نشست وگفت شرمنده حاجی مزاحمتون شدم...
ادامه در پارت بعدی 👇
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌸🍃🌸🍃
#به_یاد_شهدا
#پیشنهاد_میکنم_بخونید.
سرکلاس استاد از دانشجویان پرسید
این روزها شهدای زیادی رو پیدا میکنن و میارن ایران...
به نظرتون کارخوبیه؟؟
کیا موافقن؟؟؟ کیامخالف؟؟؟؟ اکثر دانشجویان مخالف بودن!!! بعضی ها میگفتن: کارناپسندیه....نباید بیارن... بعضی ها میگفتن: ولمون نمیکنن ...گیر دادن به چهار تا استخوووون... ملت دیوونن!!" بعضی ها میگفتن: آدم یاد بدبختیاش میفته!!! تا اینکه استاد درس رو شروع کرد ولی خبری از برگه های امتحان جلسه ی قبل نبود!
همه سراغ برگه ها رو می گرفتند، ولی استاد جواب نمیداد.
یکی از دانشجویان با عصبانیت گفت:استاد برگه هامون رو چیکارکردی؟؟؟ شما مسئول برگه های مابودی؟؟؟
استاد روی تخته ی کلاس نوشت: من مسئول برگه های شما هستم... استاد گفت: من برگه هاتون رو گم کردم و نمیدونم کجا گذاشتم؟
همه ی دانشجویان شاکی شدن.
استاد گفت: چرا برگه هاتون رو میخواین؟ گفتند: چون واسشون زحمت کشیدیم، درس خوندیم، هزینه دادیم، زمان صرف کردیم... . هر چی که دانشجویان میگفتند استاد روی تخته مینوشت... .
استاد گفت: برگه های شما رو توی کلاس بغلی گم کردم هرکی میتونه بره پیداشون کنه؟
یکی از دانشجویان رفت و بعداز چند دقیقه با برگه ها برگشت ... استاد برگه ها رو گرفت و تیکه تیکه کرد.
صدای دانشجویان بلند شد.
استاد گفت: الان دیگه برگه هاتون رو نمیخواین! چون تیکه تیکه شدن!
دانشجویان گفتن: استاد برگه ها رو میچسبونیم. برگه ها رو به دانشجویان داد و گفت:شما از یک برگه کاغذ نتونستید بگذرید و چقدر تلاش کردید تا پیداشون کردید،پس چطور توقع دارید مادری که بچه اش رو با دستای خودش بزرگ کرد و فرستاد جنگ؛ الان منتظره همین چهارتا استخونش نباشه!!؟؟ بچه اش رو میخواد، حتی اگه خاکستر شده باشه. چند دقیقه همه جا سکوت حاکم شد!
و همه ازحرفی که زده بودن پشیمون شدن!!
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli