بخشش را "بخش کن"
محبت را "پخش کن"
شکیبایی بر هر "دعوایی"، "دواست"
هر چه "بضاعتمان" کمتر است
"قضاوتمان" بیشتر است
سوء تفاهم، "تیر خطایی"ست که از "گمان" رها می شود
انسان "خوشرو"، گل "خوشبو" ست.
"دوست داشتن" را "دوست بدار"
به "مهربانی" "مهر" بورز
با "آشتی" "آشتی" کن
از دورویی "دوری" کن
نگذارید گوشهایتان گواه چیزی باشد که چشمهایتان ندیده
نگذارید زبانتان چیزی را بگوید که قلبتان باور نکرده
"صادقانه زندگی کنید"
ما موجودات خاکی نیستیم که به بهشت میرویم
ما موجودات بهشتی هستیم که از خاک سر برآورده ایم!
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌹🍃
چه زیبا گفت دکتر شریعتی
اﺯ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﺷﺮﻡ ﻣﯿﮑﻨﻢ!
ﮔﺎﻫﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻧﺒﺎﺷﻢ!
ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﯼ ﺑﺎﺷﻢ ﭘﺎ ﺭﻭﯼ ﯾﻮﻧﺠﻪ ﻫﺎ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ!
ﺍﻣﺎ ﺩﻟﯽ ﺭﺍ، ﺩﻓﻦ ﻧﮑﻨﻢ!
ﮔﺮﮔﯽ ﺑﺎﺷﻢ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺪﺭﻡ
ﺍﻣﺎ ﺑﺪﺍﻧﻢ، ﮐﺎﺭﻡ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺫﺍﺕ ﺍﺳﺖ، ﻧﻪ ﻫﻮﺱ!
ﺧﻔﺎﺵ ﺑﺎﺷﻢ، ﮐﻪ ﺷﺒﻬﺎ ﮔﺮﺩﺵ ﮐﻨﻢ ﺑﺎ ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﮐﻮﺭ
ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺍﺑﯽ ﺭﺍ ﭘﺮﭘﺮ ﻧﮑﻨﻢ!
ﮐﻼﻏﯽ ﺑﺎﺷﻢ ﮐﻪ ﻗﺎﺭﻗﺎﺭ ﮐﻨﻢ
ﺍﻣﺎ ﭘﺮﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺭﻧﮓ ﻧﮑﻨﻢ ﻭ ﺩﻟﯽ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﺭﻭﻍ ﺑﺪﺳﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﻡ!
ﭼﻪ ﻣﯿﺪﺍﻧﯿﻢ ﺷﺎﯾﺪ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺑﻪ ﻗﺼﺪ ﺗﻮﻫﯿﻦ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ "ﺍﻧﺴﺎﻥ" ﺧﻄﺎﺏ میکنند
✾࿐༅🍃❤️🍃༅࿐
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
شش آیین زندگی:
قبلِ دعا ایمان داشته باش
قبلِ صحبت کردن گوش کن
قبلِ خرج کردن بهدست بیار
قبلِ نوشتن فکر کن
قبلِ از تسلیم شدن تلاش کن
و قبلِ مُردن زندگی کن
✾࿐༅🍃❤️🍃༅࿐
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_بیست_یک اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. کاش کاش میتونستم را
#سرگذشت_شیرین
#رنگ_آرامش
#پارت_بیست_دو
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم.
هنگ بودم این عوضی شماره من روچه جوری پیداکرده بود!!! اگریه کلمه ازاین حرفهاش به گوش پدرم یابرادرهام میرسید زنده ام نمیذاشتن..گفتم دست ازسرم بردار،گفت دریه صورت حرفی نمیزنم که زنم بشی!بعدتمام این داستانهاروفراموش میکنم..ابوالفضل گفت اگرزنم بشی تمام این اتفاقات فراموش میکنم اما اگرلجبازی کنی بخوای بااون بچه تهرونی روهم بریزی همه چی به خانوادت میگم!!!خودت میدونی دیگه اخرش به کجاختم میشه؟!شک نکن یه بلای هم سراون نارفیق میارن،نوشتم اون نارفیق یاتووو!!گفت اون وقتی فهمیدمن میخوامت بایدکنارمیکشید..مونده بودم چه خاکی توسرم کنم مطمئن بودم اگرخانوادم این موضوع رومیفهمیدن دیگه اجازه نمیدادن تنهاتاسرکوچه ام برم،وازهمه بدتردوستی داداشم وامیرهم بهم میخوره وشایدم یه برخوردخیلی بدباهاش میکردن..به ابوالفضل گفتم من بایدفکرکنم یه مدت کوتاه بهم فرصت بده..نوشت افرین داری سرعقل میای یک هفته فرصت داری بعدشم نامزدمیکنیم واین داستانهاتموم میشه وخودم یه خط جدیدبرات میخرم که کسی مزاحمت نشه
به ناچارگفتم باشه چون دنبال زمان خریدن بودم...
ادامه در پارت بعدی 👇
💯#کپی_حرام🚫
#نویسنده_آرزوهاشم_آبادی✍️
· ─────♡───── ·
@Hammmnafas
· ─────♡───── ·
خانه های قدیمی را دوست دارم
تاریخ در آنها به زیبایی درحرکت است
همه چیز عمر دارد
حرف دارد
برکت دارد
ای کاش محبت و دوستي ها
هرگز جديد نميشد و بوي
قدیم را میداد
✾࿐༅🍃❤️🍃༅࿐
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_بیست_دو اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. هنگ بودم این عوضی ش
#سرگذشت_شیرین
#رنگ_آرامش
#پارت_بیست_سه
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم.
اون شب گذشت فرداش به امیرزنگزدم جریان براش تعریف کردم..امیرگفت من فردامیام شهرتون باپدرت صحبت میکنم..ثانیه به ثانیه اون روزهاباعذاب برام میگذشت استرس بدی داشتم ولی امیرمدام دلداریم میدادمیگفت من درستش میکنم تونگران نباش..فرداش چون میدونستم امیر داره میاد نرفتم مدرسه..وقتی رسید بهم زنگ زد گفت پدرت ساعت چند میاد ناهار گفتم اصولاساعت۲خونست..پدرم اون روزیه کم زودترامدخونه منم به امیرخبردادم..زنگ درکه زدن مثل فنرازجام پریدم رفتم تو اشپزخونه خیلی سعی میکردم ریلکس باشم ولی نمیتونستم انگارتودلم رخت میشستن مامانم که متوجه اشفتگیم شده بودگفت شیرین!!معلوم هست چته؟همون موقع صدای شیما پیچید تو خونه گفت بابادوست داداش علی امده جلوی درکارت داره.. بابام باتعجب گفت کدوم دوستش شیماگفت اقاامیر،بابام گفت تعارف کن بیادتو بعدبه مامانم گفت این اینجاچکارمیکنه..امیروقتی امدتوباپدرم خوش بش کوتاهی کردکنارش نشست وگفت شرمنده حاجی مزاحمتون شدم...
ادامه در پارت بعدی 👇
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌸🍃🌸🍃
#به_یاد_شهدا
#پیشنهاد_میکنم_بخونید.
سرکلاس استاد از دانشجویان پرسید
این روزها شهدای زیادی رو پیدا میکنن و میارن ایران...
به نظرتون کارخوبیه؟؟
کیا موافقن؟؟؟ کیامخالف؟؟؟؟ اکثر دانشجویان مخالف بودن!!! بعضی ها میگفتن: کارناپسندیه....نباید بیارن... بعضی ها میگفتن: ولمون نمیکنن ...گیر دادن به چهار تا استخوووون... ملت دیوونن!!" بعضی ها میگفتن: آدم یاد بدبختیاش میفته!!! تا اینکه استاد درس رو شروع کرد ولی خبری از برگه های امتحان جلسه ی قبل نبود!
همه سراغ برگه ها رو می گرفتند، ولی استاد جواب نمیداد.
یکی از دانشجویان با عصبانیت گفت:استاد برگه هامون رو چیکارکردی؟؟؟ شما مسئول برگه های مابودی؟؟؟
استاد روی تخته ی کلاس نوشت: من مسئول برگه های شما هستم... استاد گفت: من برگه هاتون رو گم کردم و نمیدونم کجا گذاشتم؟
همه ی دانشجویان شاکی شدن.
استاد گفت: چرا برگه هاتون رو میخواین؟ گفتند: چون واسشون زحمت کشیدیم، درس خوندیم، هزینه دادیم، زمان صرف کردیم... . هر چی که دانشجویان میگفتند استاد روی تخته مینوشت... .
استاد گفت: برگه های شما رو توی کلاس بغلی گم کردم هرکی میتونه بره پیداشون کنه؟
یکی از دانشجویان رفت و بعداز چند دقیقه با برگه ها برگشت ... استاد برگه ها رو گرفت و تیکه تیکه کرد.
صدای دانشجویان بلند شد.
استاد گفت: الان دیگه برگه هاتون رو نمیخواین! چون تیکه تیکه شدن!
دانشجویان گفتن: استاد برگه ها رو میچسبونیم. برگه ها رو به دانشجویان داد و گفت:شما از یک برگه کاغذ نتونستید بگذرید و چقدر تلاش کردید تا پیداشون کردید،پس چطور توقع دارید مادری که بچه اش رو با دستای خودش بزرگ کرد و فرستاد جنگ؛ الان منتظره همین چهارتا استخونش نباشه!!؟؟ بچه اش رو میخواد، حتی اگه خاکستر شده باشه. چند دقیقه همه جا سکوت حاکم شد!
و همه ازحرفی که زده بودن پشیمون شدن!!
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌷🌷🌷
داستان کوتاه
#منطق
معلم گفت : دو مرد پیش من می آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند.شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام دهند ؟
هردو شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه !
معلم گفت : نه ، تمیزه . چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر آن را نمی داند.پس چه کسی حمام می کند ؟
حالا پسرها می گویند : تمیزه !
معلم جواب داد : نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد. وباز پرسید : خوب ، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند ؟
یک بار دیگر شاگردها گفتند : کثیفه !
معلم دوباره گفت : اما نه ، البته که هر دو ! تمیزه به حمام عادت دارد و کثیفه به حمام احتیاج دارد. خوب بالاخره کی حمام می گیرد ؟
بچه ها با سر درگمی جواب دادند : هر دو !
معلم بار دیگر توضیح می دهد : نه ، هیچ کدام ! چون کثیفه به حمام عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد!
شاگردان با اعتراض گفتند : بله درسته ، ولی ما چطور می توانیم تشخیص دهیم ؟هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است
معلم در پاسخ گفت : خوب پس متوجه شدید ، این یعنی: منطق ! و از دیدگاه هر کس متفاوت است
پس لطفاً همدیگرو با منطق خودمون قضاوت نکنیم
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🌸
🍃🌸
🍃
📚داستان واقعی از قضا و حکمت خداوندی
#قضا_و_حکمت_خداوند_1
قسمت اول
✨🍃یکی از جوانان می گوید:من بچه هارو خیلی دوست داشتم و همیشه آرزو میکردم یک بچه ای داشتم که خنکی چشمام باشه....
بعد از اینکه با دختری آشنا شدم، و به خواستگاریش رفتم، من عاشقش بودم و زندگی بدون اون برام معنی نداشت...
✨🍃در یک اداره پُست کار می کردم که یه روز آگهی یکی از اداره ی پُست دیگه که حقوقش بالاتر بود رو تو روزنامه دیدم....
از مدیرم اجازه خواستم اونم اجازه داد تا به اداره ی دیگه برم....
با عجله بطرف اداره حرکت کردم که توی راه از شدت خوشحالی که کار جدید با حقوق بالا برام گیرم اومده بود و اینکه نامزد آیندم رو خوشحال کنم و احتیاجاتش رو برآورده کنم،علی الخصوص که اون خواسته هاش زیاد بود، در همین هنگام ماشینی با سرعت زیاد بهم زد که چیزی نفهمیدم و چشمم رو که باز کردم روی تخت بیمارستان بودم و به پای راستم توجهی نکردم...
✨🍃وقتی خوب به هوش اومدم سمت راست رو نگاه کردم یه دختر زیبا رو دیدم که کنار تختم بود که با یه دسته گل قشنگ و رنگارنگ ایستاده بود....
گفتم شما کی هستی ؟ من کجام؟
گفت: صبر کن بوقتش همه چیزو میفهمی...
✨🍃جیغ کشیدم و گفتم که پام خیلی درد میکنه ،دکتر اومد و یه آرامبخش بهم زد دردم آروم شد، و گفت که تو تصادف پات ضربه بدی خورده بود که ما مجبور شدیم پاتو قطع کنیم...
با شنیدن حرفای دکتر گریم گرفت...
✨🍃دختری که کنار تختم بود گفت: که من با ماشین به شما زدم و تمام ماجرا رو برام تعریف کرد و ازم معذرت خواهی کرد..... در حالیکه تقصیر از من بود که حواسمو جمع نکرده بودم و بی توجهی من بود که این اتفاق افتاد....
✨🍃با نامزد آیندم تماس گرفتم و ماجرا رو باهاش در میان گذاشتم، اونم سریعا خودشو به بیمارستان رسوند و وقتی منو با اون حال دیدی، به غیر از این چند کلمه چیزی نگفت: معذرت میخوام امیدوارم زودتر خوب بشی، و بعد از اون رفت....
و بعد از چندین روز یه پیام از طرفش تو گوشیم اومد که شرمنده منو تو دیگه به درد هم نمیخوریم و نمیتونیم ازدواج کنیم...
✨🍃باهاش تماس گرفتم ولی گوشیشو خاموش کرده بود، و بلاخره فهمیدم که خطش رو میخواد عوض کنه...
بعد از گذشت دو هفته دکتر منو مرخص کرد و منو روی ویلچر از بیمارستان بیرون آوردن، در حالیکه اون دختر و خانوادش لحظه به لحظه همرام بودن،و منو تا خونه آوردن...
✨🍃وقتی داخل خونه رفتم با صدای بلند فریاد زدم
خدایا چراااا؟
چرا نامزد آیندم منو ترک کرد؟؟؟
چرا کارمو از دست دادم؟؟؟
چرا منو ناتوان کردی که هیچ کاری نتونم بکنم؟؟؟
چرا خدایا چرااا؟؟
چشمام پر اشک شد و اون روز خیلی به حال خودم گریه کردم...
✨🍃اون دختری که منو با ماشین زده بود هر روز با خانوادش به ملاقاتم میومد و این برام یه جور قوت قلب بود و غم و اندوهم کمتر میشد...
تا اینکه با گذشت زمان به اخلاق ،ایمان و جمالش علاقمند شدم...
💟 ادامه دارد....
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🌸
🍃🌸
🍃
#قضا_و_حکمت_خداوند_2
قسمت دوم و پایانی
✨🍃یه ماهی گذشت و من آخر مرخصی هامو که از اداره گرفته بودم رو میگذروندم که مدیر اداره بجای من یکی از دوستامو فرستاد تا چنتا بسته هارو برای پست آماده کنه که تو ادراه انفجار مهیبی رخ داد که به سبب اون انفجار دوستم فوت شد (خداوند رحتمش کنه).
گریه کردم و خدا رو شکر کردم که اگه من بجاش بودم الآن مرده بودم...
✨🍃و بعداز مدتی بوسیله یکی از دوستام فهمیدم که دختری که باهاش میخواستم ازدواج کنم با پسر همسایه اش ازدواج کرده و باهاش خوب نیست ، چون دختره عقیم هستش پسره هم بچه میخواد، سر همین با هم اختلاف پیدا کردن، براش خیلی ناراحت شدم و گفتم:من که بچه زیاد دوست داشتم اگه با این ازدواج میکردم حالا خبری از بچه نبود خدایا شکرت....
✨🍃در طول چندین روز که قریب به 70 روز میشد ، و اون دختر با خانوادش هر روز به دیدنم میومدن،و هر چیزی که لازم داشتمو برام مهیاء میکردن چون اونا خیلی ثروتمند بودن ، با خودم فکر کردم که بهش پیشنهاد ازدواج بدم ، اما میترسیدم که ازم ناراحت بشه و دیگه نیاد ملاقاتم....
✨🍃تا اینکه اتفاقی که خدا میخواست افتاد....
در یکی از ملاقات ها برام گفت: آیا با من ازدواج میکنی
بدنم به لرزه در اومد و گفتم:چی میگی تو؟؟؟!!!!
✨🍃دوباره گفت: با من ازدواج میکنی؟؟؟
گفتم من از کسی شفقت و مهربونی نمیخوام.
گفت: بخدا قسم شفقت نیست ، من تو رو دوست دارم و میخوام که باهام ازدواج کنی....
✨🍃و قبل از اینکه با تو حرف بزنم اول خانوادمو در جریان موضوع گذاشتم اونام موافقت کردن...
گفتم: با پای قطع شده ام چطور کار کنم ؟؟!!!
گفت: در یکی از شرکت های پدرم به عنوان مدیر دفتر مشغول به کار خواهی شد و نیازی نیست که کوچکترین حرکتی بکنی...
✨🍃از حرفش حیرت زده شدم و اشک از چشمانم جاری شد ، با خودم گفتم : یا الله منو ببخش
چون من با قضاء و آن چیزی که برایم مقدّر کرده بودی مخالفت کردم....
✨🍃اگر اون حادثه برام پیش نمی آمد ،من با زن عقیمی ازدواج می کردم که بغیر از خودش هیچکسی را دوست نداشت....
و یا اینکه در اون
انفجار فوت می شدم...
#پایان..
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli