eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.2هزار دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔭 تقویم نجومی شنبه ۱۵ آذر ۱۴۰۴ ۱۵ جمادی‌الثانی ۱۴۴۷ ┃ ۶ دسامبر ۲۰۲۵ 🕌 مناسبت‌های اسلامی و دینی 🌺 ولادت امام سیدالساجدین علیه‌السلام (به روایتی) 🔥 هلاکت ولید بن عبدالملک در سال ۹۶ هجری قمری؛ فردی که به شهادت امام سجاد علیه‌السلام نسبت داده شده است. ✨ امور نیک و مبارک امروز امروز روزی بسیار مبارک و خوش‌یُمن برای امور زیر است: ✔️ مسافرت ✔️ داد و ستد، معاملات و تجارت ✔️ خواستگاری، عقد و ازدواج ✔️ دیدار با بزرگان و شخصیت‌های برجسته ✔️ آغاز نویسندگی، نگارش کتاب، مقالات و پایان‌نامه ✔️ دیدار با مسئولین و ارائه درخواست‌ها 👶 زایمان این روز برای زایمان مناسب نیست. 🤕 وضعیت بیمار بیمار امروز بهبود می‌یابد، ان‌شاءالله. 🚘 مسافرت مسافرت در این روز سعادت‌بار و خوش‌یُمن است. 🔭 احکام و اختیارات نجومی 🌗 قمر در برج سرطان قرار گرفتن قمر در برج سرطان امروز را برای امور زیر مناسب می‌سازد: ✔️ درختکاری ✔️ حفر چاه، کانال و گودبرداری ✔️ خرید کالا، ملک و املاک ✔️ بذرپاشی و کاشت ✔️ امور کشاورزی و فعالیت‌های زراعی 🟣 نوشتن حرز، ادعیه، حکاکی و بستن حرز نیز در این روز مناسب است. 💑 مباشرت (شب یکشنبه) در مورد مباشرت در این شب روایت خاص یا دلیل ویژه‌ای نقل نشده است. 💇 اصلاح سر و صورت اصلاح موهای سر و صورت در این روز سعادت‌آفرین و موجب شادی دل است. 💉 حجامت، خون‌دادن و فصد حجامت، زالو‌اندازی یا خون‌دادن در این روز قمری موجب افزایش سلامت خواهد بود. 😴 تعبیر خواب شب یکشنبه خواب‌های این شب طبق آیه ۱۶ سوره نحل تفسیر می‌شود: «وَعَلَامَاتٍ وَبِالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُونَ» بر اساس مفهوم آیه: برای خواب‌بیننده تغییرات مثبت و احوال تازه‌ای پیش خواهد آمد و به برکت شخصیتی بزرگ به مقام و بزرگی می‌رسد، ان‌شاءالله. 💅 گرفتن ناخن شنبه روز مناسبی برای گرفتن ناخن نیست و طبق روایات ممکن است موجب مشکل یا بیماری در انگشتان گردد. 👕 دوخت و دوز برش و دوخت لباس نو در روز شنبه توصیه نمی‌شود؛ چرا که آن لباس ممکن است تا زمانی که پوشیده می‌شود، موجب بیماری یا رنج گردد. 🕰 وقت استخاره از طلوع آفتاب تا ساعت ۱۰ صبح از پس از اذان ظهر تا ساعت ۱۶ (۴ عصر) 📿 ذکر روز شنبه یا رب العالمین — ۱۰۰ مرتبه 📿 ذکر ویژه پس از نماز صبح ۱۰۶۰ مرتبه یا غنی جهت گشایش رزق و بی‌نیازی 💠 انتساب روز شنبه طبق روایات، این روز متعلق به پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله است. هدیه‌کردن اعمال نیک به پیشگاه ایشان موجب ثواب مضاعف و برکت فراوان خواهد بود. 🌸 روز و روزگارتان محمدی و پربرکت باد
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صبحي دیگر از راه رسیده است، و من آمدہ ام با صبح بخیری دیگر و با طبیعتی زیبا و دلنشین که صدای عشق دارد و بوی عطر گل‌ها و امیدی به شروعی دوبارہ‌ی زندگی سلام صبحت بخیر ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌   ‌
🌸🍃🌸🍃 يك نفر در زمستان وارد دهی شد و توی برف دنبال منزلی می گشت ولی غريب بود و مردم هم غريبه توی خانه‌هاشان راه نمیدادند . همين‌جور كه توی كوچه‌‌های روستا می گشت ديد مردم به يك خانه زياد رفت و آمد می كنند . از کسی پرسيد ، اينجا چه خبره ؟ گفت زنی درد زايمان دارد و سه روزه پيچ و تاب ميخوره و تقلا ميكنه ولی نمیزاد . ما دنبال دعا نويس می گرديم از بخت بد دعانويس هم گير نمياريم . مرد تا اين حرف را شنيد گفت : بابا دعانويس را خدا براتون رسونده ، من بلدم، هزار جور دعا ميدونم . فورا مرد مسافر را با عزت فراوان وارد كردند و خرش را به طويله بردند ، خودش را هم زير كرسی نشاندند ، بعد قلم و كاغذ آوردند تا دعا بنويسد . مرد روی کاغد چیزهایی نوشت و به آنها گفت : اين كاغذ را در آب بشوريد و آب آنرا بدهید زائو بخورد . از قضا تا آب دعا را به زائو دادند زائيد و بچه صحيح و سالم به دنيا آمد . از طرفی کلی پول و غذا به او دادند و بعد از چند روز که هوا خوب شد راهیش کردند . بعد از رفتنش یکی از دهاتی ها کاغذ دعا را که کناری گذاشته بودند برداشت و خواند دید نوشته : خودم بجا ، خرم بجا ، ميخوای بزا ، ميخوای نزا . . . عبید زاکانی 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
◍⃟♥️◍⃟♥️◍⃟♥️◍⃟♥️◍⃟♥️◍⃟♥️◍⃟♥️ و عبرت 💠 داستانی واقعی و خنده دار از قدیمیان یکی از گذشتگان تعریف می کند که روزی به همسرم گفتم که برای شب مهمان دارم و باید تا شب که از سر کارم برمی گردم همه چیز را آماده و مرتب کرده باشی و غذا درست کرده باشی شرمنده مهمانها نشویم . همسرم گفت : چشم ومن سرکارم در مزرعه رفتم و تا مغرب سخت کار کردم و به طرف خانه به راه افتادم ....اما چشمم در آن تاریکی مغرب که باید همه چیز آماده می بود به همسرم افتاد گوشه ای خوابیده بود ... من هم خسته و درمانده که این حالت را دیدم از حرص و ناراحتی تا توانستم با عصا کتکش زدم ! به تمام قوت ضرباتم را وارد می کردم ، ناگهان متوجه شدم که صدای همسرم نیست و اصلا خانه خودم نیست خانه همسایه است !!! از شدت خجالتی و شرمندگی بیرون زدم و به سرعت به خانه خودم رفتم ،با چهره ای سرخ شده و پرآشوبم وقتی وارد خانه شدم دیدم همسرم همه چیز را آماده کرده و مهمانها منتظر من هستند ، به کسی از احوال خود چیزی نگفتم و نشستم ، و در دل هر آن منتظر بودم مرد همسایه بیاید و شکایت کند .... آن شب گذشت و کسی نیامد .... بعد از سه روز که از آن ماجرا گذشت و باز کسی نیامد و من دیگر طاقت نیاوردم و به بازار رفتم و تکه ای طلا گرفتم و به منزل همسایه رفتم و به مرد آن زن گفتم : بخدا خیلی شرمنده ام این طلای ناقابل را آورده ام بلکه مرا به خاطر آزاری که به او رسانده ام ببخشد، خسته بودم و متوجه نشدم که خانه خودم نیست و چنین شد ...‌ مرد خنده ای کرد و گفت : به خدا قسم که من الان این را از تو میشنوم همسرم چیزی به من نگفته است ، اما این سه روز چیزی که برایم خیلی عجیب بود تغییر حالت همسرم بود که هر بار که به منزل آمدم منزل تمیز و مرتب شده است و همه چیز آماده است !!! ای کاش هر هفته یکبار می آمدی و این اشتباه را تکرار می کردی ! 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_بیست_پنج اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. یهوسکوت مطلق حکم ف
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. بابا به امیر میگفت:ازیه شهردیگه شاخکات کارکرده بادخترساده من دوست شدی هیچ میدونی این حرف اگرتومحل بپیچه ابروی مامیره من چندسال دارم باابرو زندگی میکنم نمیذارم حیثیتم بخاطر عشق عاشقی دو روزه شمابه باد بره.. دادگاه ها پرازدخترپسرهای هستن که مثل شمایه شبه عاشق شدن دو روزبعدش به هزاریک بهانه الکی ازهم خسته شدن طلاق گرفتن من خودم تاشب عروسی زنم رو دوبار دیدم مگه عاشق هم بودیم!!!نه جانم عشق دوستداشتن زن مردوقتی میرن زیریه سقف باگذشت زمان به وجودمیاد نه از‌راه حرام!بابام رگباری حرف میزدنمیذاشت امیر بدبخت دهن بازکنه وانقدرعصبانی بودکه مامانم مدام میگفت حاجی ترخداحرص نخورالان پس میفتی،ازترس اتفاقات بعدازاین ماجرا شروع کردم گریه کردن چون میدونستم بابام محاله کوتاه بیادوبعدازاین دیگه ازادی قبل رونخواهم داشت..تو حال خودم بودم که مامانم امد تو اشپزخونه بااخم گفت خاک برسرت که شرفمون بردی دختره هرزه!!مامانم خیلی اعصبانی بودباتهدیدبهم گفت اگربلای سربابات بیاد داداشات زندت نمیذارن.... ادامه در پارت بعدی 👇
◍⃟♥️◍⃟♥️◍⃟♥️◍⃟♥️◍⃟♥️◍⃟♥️◍⃟♥️ و عبرت 💠 داستانی واقعی و خنده دار از قدیمیان یکی از گذشتگان تعریف می کند که روزی به همسرم گفتم که برای شب مهمان دارم و باید تا شب که از سر کارم برمی گردم همه چیز را آماده و مرتب کرده باشی و غذا درست کرده باشی شرمنده مهمانها نشویم . همسرم گفت : چشم ومن سرکارم در مزرعه رفتم و تا مغرب سخت کار کردم و به طرف خانه به راه افتادم ....اما چشمم در آن تاریکی مغرب که باید همه چیز آماده می بود به همسرم افتاد گوشه ای خوابیده بود ... من هم خسته و درمانده که این حالت را دیدم از حرص و ناراحتی تا توانستم با عصا کتکش زدم ! به تمام قوت ضرباتم را وارد می کردم ، ناگهان متوجه شدم که صدای همسرم نیست و اصلا خانه خودم نیست خانه همسایه است !!! از شدت خجالتی و شرمندگی بیرون زدم و به سرعت به خانه خودم رفتم ،با چهره ای سرخ شده و پرآشوبم وقتی وارد خانه شدم دیدم همسرم همه چیز را آماده کرده و مهمانها منتظر من هستند ، به کسی از احوال خود چیزی نگفتم و نشستم ، و در دل هر آن منتظر بودم مرد همسایه بیاید و شکایت کند .... آن شب گذشت و کسی نیامد .... بعد از سه روز که از آن ماجرا گذشت و باز کسی نیامد و من دیگر طاقت نیاوردم و به بازار رفتم و تکه ای طلا گرفتم و به منزل همسایه رفتم و به مرد آن زن گفتم : بخدا خیلی شرمنده ام این طلای ناقابل را آورده ام بلکه مرا به خاطر آزاری که به او رسانده ام ببخشد، خسته بودم و متوجه نشدم که خانه خودم نیست و چنین شد ...‌ مرد خنده ای کرد و گفت : به خدا قسم که من الان این را از تو میشنوم همسرم چیزی به من نگفته است ، اما این سه روز چیزی که برایم خیلی عجیب بود تغییر حالت همسرم بود که هر بار که به منزل آمدم منزل تمیز و مرتب شده است و همه چیز آماده است !!! ای کاش هر هفته یکبار می آمدی و این اشتباه را تکرار می کردی ! 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داستان کوتاه " آب " نوشته‌ی : شاهین بهرامی 💎ظهر داغ تابستان، پسر جوانی به اسم سهیل به سمت آب معدنی فروشِ کنار جاده رفت که در مقابل یک تشت بزرگ قرمز رنگ نشسته بود. بالا سر تشت که رسید با تعجب دید، فقط یک آب معدنی کوچک باقی مانده. سریع کیف پولش را درآورد تا پول آخرین آب معدنی را بدهد و آنرا بردارد که ناگهان پسری شتابان از سمت دیگری رسید و بی هیچ معطلی و گفتگویی با یک حرکت سریع آب معدنی را برداشت. سهیل که غافلگیر شده بود و اصلا انتظار یک چنین حرکتی را نداشت به خودش آمد و به چشم‌های پسر زُل زد و گفت: - هی شازده، من چغندر نیستم اینجا واستادما. دارم پول همین آب معدنی‌ که ورداشتی رو میدم. پسر جوان انگار از این طرز صحبت سهیل هیچ خوشش نیامد و در حالی که در آب معدنی را می‌چرخاند در جواب گفت: - خب میخواستی زودتر از من ورش‌داری، حالا که ورنداشتی پس معلوم میشه همون چغندری! و سپس با یک حرکت سریع دیگر، آب معدنی را سر کشید. سهیل از حرفها و حرکت پسر جوان خونش به جوش آمد و با دو دستش محکم به تخت سینه‌ی او کوبید طوری که چند قدم عقب رفت و از پشت به زمین افتاد. باقی مانده‌ی آبِ بطری نیز نیمش در هوا پاشید و نیم دیگرش بر روی زمین ریخت. نزاع بین آنها شدت گرفت و هر دو با تمام قوا با یکدیگر می‌جنگیدند و در خاک و خُل غلت میخوردن که در یک لحظه سهیل بر پسر جوان مسلط شد و چاقوی ضامنی داری که همیشه همراهش بود را از جیبش درآورد تا به پهلوی پسر بزند، اما ناگهان در یک لحظه مردد شد و انگار زمان برایش از حرکت ایستاد و صحنه‌ای در ذهنش مجسم شد. و آن این بود که یک صبح خیلی زود با دستبند او را برای اجرای حکم اعدام به جرم کشتن پسر جوان می‌بردند. به شدت باران می‌بارید و او ایستاده در محل اجرای حکم در حال تماشای طنابِ گره خورده و ضخیم اعدام، یادش آمد هر دو برای کمی آب دعوا کردند و اگر آن روز باران می‌بارید شاید این اتفاق نمی‌افتاد. در همین حین، زمان دوباره برای سهیل به حرکت درآمد و او از تصور آنچه در ذهنش گذشت، سراسیمه و وحشت‌زده شد. از جای خود برخاست و چاقو را بر زمین انداخت و در سمت مخالف به آرامی راه افتاد. هنوز چند قدمی نرفته بود که تیزیِ شیء سخت، پشتش را به شدت درید و قلبش را از کار انداخت. پایان 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🍂🍂🍂🍂🍂🍂 ❣ 🌼🍃چرا خودمون رو بااین جمله تبرئه کرده،ومبراازهمه چی میدانیم... 🌼🍃غيبت… تو روشم ميگم. 🌼🍃تهمت… همه ميگن! 🌼🍃دروغ… مصلحتى! 🌼🍃رشوه… شيرينى! 🌼🍃ظلم… حقشه! 🌼🍃مال حرام… پيش سه هزار ميليارد هیچه. 🌼🍃ربا… همه ميخورن! 🌼🍃نگاه به نامحرم… يه نظر حلاله! 🌼🍃مجلس حرام… يک شب که هزار شب نميشه! 🌼🍃بخل… اگه خدا ميخواست بهش ميداد! 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
💠💠💠💠💠💠 💎جوابی که همه را حیرت زده کرد: پسر کوچکی بعد از بازگشت به نزد خانواده اش از آنها خواست که یک عالم دین برای او حاضرکنند تا به 3سوالی که داشت جواب بدهد. بالاخره یک عالم دین برای ایشان پیدا کردند و بین پسربچه و عالم صحبتهای زیر رد و بدل شد؛ پسربچه: شما کی هستی؟ و آیا می توانی به سه سوال بنده پاسخ دهی؟ معلم: من عبدالله، بنده ای از بندگان خدا هستم و به سوالات شما جواب خواهم داد، به امید خدا. پسربچه: آیا شما مطمئنی جواب خواهی داد؟ چون اکثر علما نتوانستند به سه سوال من پاسخ بدهند! معلم: تمام تلاشم را میکنم و با کمک خدا جواب میدهم. پسربچه: سه سوال دارم، سؤال اول: آیا در حال حاضر خداوندی وجود دارد؟ اگر وجود دارد شکل و قیافه آن را به من نشان بده؟ سؤال دوم: قضا و قدر چیست؟ سؤال سوم: اگر شیطان از آتش خلقت شده است، پس برای چی او در آخرت در آتش انداخته خواهد شد؟ چون بر ایشان تأثیری نخواهد گذاشت! معلم کشیده ی محکمی را به صورت پسربچه زد، پسربچه گفت: برای چی به من زدی و چه چیزی باعث شد که از من ناراحت و عصبانی شوی؟ معلم جواب داد: من از دست شما عصبانی نشدم و این ضربه ای که به شما زدم جواب هر سه سوال شماست. پسربچه: ولی من هیچی را نفهمیدم. معلم: بعد از اینکه شما را زدم چه چیزی حس کردی؟ پسربچه: حس درد بر صورتم دارم. معلم: پس آیا اعتقاد داری که درد موجود است؟ پسربچه: بله. معلم: پس آن را به من نشان بده. پسربچه: نمیتوانم. معلم: این جواب اول من بود.همگی به وجود خداوند اعتقاد داریم ولی نمیتوانیم او را ببینیم. سپس اضافه کرد که آیا دیشب خواب دیدی که من تو را خواهم زد؟ پسربچه: نه. معلم: آیا گاهی به ذهنت آمد که من تو را روزی خواهم زد؟ پسربچه: نه. معلم: این قضا و قدر بود. سپس اضافه کرد: دستی که با آن تو را زدم از چه چیزی خلق شده است؟ پسربچه: از گل. معلم: وصورت تو از چی؟ پسرپجه: باز از گل. معلم: جه چیزی حس کردی بعد از اینکه بهت زدم؟ پسربچه: حس درد داشتم. معلم: آفرین، پس دیدی چطور گل بر گل درد وارد میکند، این با اراده خدا انجام میشود، پس با اینکه شیطان از آتش خلق شده، اما اگر خدا خواست این آتش مکان دردناکی برای شیطان خواهد بود. ⭕️ ارزش خواندن و نشر را دارد... این چنین معلمی میتواند نسلها را تربیت کند. 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
حتما بخونید👌 🌹لباسای رنگی رنگی و شاد بپوش 🌹بهترین ساعت خواب 10 شب تا 4 صبحه اما حتی اگه شب و دیر خوابیدی، صبح حتما زود بیدار شو 👈بهترین صبحانه یه لیوان آب ولرم و بعد نیم ساعت خوردن مقداری میوه است 🌹وقتی میخوای چیزی بخوری بقیه رو هم صدا بزن سفره بنداز با عشق کنار بقیه بشین 👇👇👇👇 🌹فقط و فقط آهنگ هایی گوش کن که متن مثبت و آرامبخش دارند 👈حتما هر روز ورزش کن حتی شده ده دقیقه 🌹اگه میتونی هر روز دوش بگیر 🌹بی مناسبت برا خودت و ديگران کادو بخر!لزومی نداره حتما گرون باشه خیلی وقتها ادمها با چیزای ساده بیشتر شاد میشن 👈تلفن رو بردار به دوست قدیمیت به اقوامت که خیلی وقته ازشون خبر نداری زنگ بزن 👈مطالعه رو تو برنامه همیشگیت داشته باش🌹👉 👈قبل خواب کارهای روزت رو مرور کن و از خدا سپاس گزاری کن و واسه موفقیت همه دعا کن🌹🌹👉 🫵فقط خواستم یه چیزی بهت بگم دوستم هر جا وایسی و دچار روزمرگی بشی ، مُردی بذار زندگی از اینکه تو زنده ای به خودش بباله بذار هركی هرچی دوس داره فكر كنه بيخيال تو شاد باش‌و لبخند رو هرگز فراموش نکن به خاطر بسپار 👇 تو رفیقی داری که خیلی بهت نزدیکه و پر از انرژی و عشق و امید و نشاطه 👈خدا میشه با این رفیق دوست داشتنی شاد نبود؟؟ 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli