◍⃟♥️◍⃟♥️◍⃟♥️◍⃟♥️◍⃟♥️◍⃟♥️◍⃟♥️
#قصه و عبرت
💠 داستانی واقعی و خنده دار از قدیمیان
یکی از گذشتگان تعریف می کند که روزی به همسرم گفتم که برای شب مهمان دارم و باید تا شب که از سر کارم برمی گردم همه چیز را آماده و مرتب کرده باشی و غذا درست کرده باشی شرمنده مهمانها نشویم .
همسرم گفت : چشم
ومن سرکارم در مزرعه رفتم و تا مغرب سخت کار کردم و به طرف خانه به راه افتادم ....اما چشمم در آن تاریکی مغرب که باید همه چیز آماده می بود به همسرم افتاد گوشه ای خوابیده بود ...
من هم خسته و درمانده که این حالت را دیدم از حرص و ناراحتی تا توانستم با عصا کتکش زدم !
به تمام قوت ضرباتم را وارد می کردم ، ناگهان متوجه شدم که صدای همسرم نیست و اصلا خانه خودم نیست خانه همسایه است !!!
از شدت خجالتی و شرمندگی بیرون زدم و به سرعت به خانه خودم رفتم ،با چهره ای سرخ شده و پرآشوبم وقتی وارد خانه شدم دیدم همسرم همه چیز را آماده کرده و مهمانها منتظر من هستند ، به کسی از احوال خود چیزی نگفتم و نشستم ، و در دل هر آن منتظر بودم مرد همسایه بیاید و شکایت کند ....
آن شب گذشت و کسی نیامد ....
بعد از سه روز که از آن ماجرا گذشت و باز کسی نیامد و من دیگر طاقت نیاوردم و به بازار رفتم و تکه ای طلا گرفتم و به منزل همسایه رفتم و به مرد آن زن گفتم :
بخدا خیلی شرمنده ام این طلای ناقابل را آورده ام بلکه مرا به خاطر آزاری که به او رسانده ام ببخشد، خسته بودم و متوجه نشدم که خانه خودم نیست و چنین شد ...
مرد خنده ای کرد و گفت :
به خدا قسم که من الان این را از تو میشنوم همسرم چیزی به من نگفته است ، اما این سه روز چیزی که برایم خیلی عجیب بود تغییر حالت همسرم بود که هر بار که به منزل آمدم منزل تمیز و مرتب شده است و همه چیز آماده است !!!
ای کاش هر هفته یکبار می آمدی و این اشتباه را تکرار می کردی !
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_بیست_پنج اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. یهوسکوت مطلق حکم ف
#سرگذشت_شیرین
#رنگ_آرامش
#پارت_بیست_شش
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم.
بابا به امیر میگفت:ازیه شهردیگه شاخکات کارکرده بادخترساده من دوست شدی هیچ میدونی این حرف اگرتومحل بپیچه ابروی مامیره من چندسال دارم باابرو زندگی میکنم نمیذارم حیثیتم بخاطر عشق عاشقی دو روزه شمابه باد بره.. دادگاه ها پرازدخترپسرهای هستن که مثل شمایه شبه عاشق شدن دو روزبعدش به هزاریک بهانه الکی ازهم خسته شدن طلاق گرفتن من خودم تاشب عروسی زنم رو دوبار دیدم مگه عاشق هم بودیم!!!نه جانم عشق دوستداشتن زن مردوقتی میرن زیریه سقف باگذشت زمان به وجودمیاد نه ازراه حرام!بابام رگباری حرف میزدنمیذاشت امیر بدبخت دهن بازکنه وانقدرعصبانی بودکه مامانم مدام میگفت حاجی ترخداحرص نخورالان پس میفتی،ازترس اتفاقات بعدازاین ماجرا شروع کردم گریه کردن چون میدونستم بابام محاله کوتاه بیادوبعدازاین دیگه ازادی قبل رونخواهم داشت..تو حال خودم بودم که مامانم امد تو اشپزخونه بااخم گفت خاک برسرت که شرفمون بردی دختره هرزه!!مامانم خیلی اعصبانی بودباتهدیدبهم گفت اگربلای سربابات بیاد داداشات زندت نمیذارن....
ادامه در پارت بعدی 👇
◍⃟♥️◍⃟♥️◍⃟♥️◍⃟♥️◍⃟♥️◍⃟♥️◍⃟♥️
#قصه و عبرت
💠 داستانی واقعی و خنده دار از قدیمیان
یکی از گذشتگان تعریف می کند که روزی به همسرم گفتم که برای شب مهمان دارم و باید تا شب که از سر کارم برمی گردم همه چیز را آماده و مرتب کرده باشی و غذا درست کرده باشی شرمنده مهمانها نشویم .
همسرم گفت : چشم
ومن سرکارم در مزرعه رفتم و تا مغرب سخت کار کردم و به طرف خانه به راه افتادم ....اما چشمم در آن تاریکی مغرب که باید همه چیز آماده می بود به همسرم افتاد گوشه ای خوابیده بود ...
من هم خسته و درمانده که این حالت را دیدم از حرص و ناراحتی تا توانستم با عصا کتکش زدم !
به تمام قوت ضرباتم را وارد می کردم ، ناگهان متوجه شدم که صدای همسرم نیست و اصلا خانه خودم نیست خانه همسایه است !!!
از شدت خجالتی و شرمندگی بیرون زدم و به سرعت به خانه خودم رفتم ،با چهره ای سرخ شده و پرآشوبم وقتی وارد خانه شدم دیدم همسرم همه چیز را آماده کرده و مهمانها منتظر من هستند ، به کسی از احوال خود چیزی نگفتم و نشستم ، و در دل هر آن منتظر بودم مرد همسایه بیاید و شکایت کند ....
آن شب گذشت و کسی نیامد ....
بعد از سه روز که از آن ماجرا گذشت و باز کسی نیامد و من دیگر طاقت نیاوردم و به بازار رفتم و تکه ای طلا گرفتم و به منزل همسایه رفتم و به مرد آن زن گفتم :
بخدا خیلی شرمنده ام این طلای ناقابل را آورده ام بلکه مرا به خاطر آزاری که به او رسانده ام ببخشد، خسته بودم و متوجه نشدم که خانه خودم نیست و چنین شد ...
مرد خنده ای کرد و گفت :
به خدا قسم که من الان این را از تو میشنوم همسرم چیزی به من نگفته است ، اما این سه روز چیزی که برایم خیلی عجیب بود تغییر حالت همسرم بود که هر بار که به منزل آمدم منزل تمیز و مرتب شده است و همه چیز آماده است !!!
ای کاش هر هفته یکبار می آمدی و این اشتباه را تکرار می کردی !
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
داستان کوتاه " آب "
نوشتهی : شاهین بهرامی
💎ظهر داغ تابستان، پسر جوانی به اسم سهیل به سمت آب معدنی فروشِ کنار جاده رفت که در مقابل یک تشت بزرگ قرمز رنگ نشسته بود.
بالا سر تشت که رسید با تعجب دید، فقط یک آب معدنی کوچک باقی مانده.
سریع کیف پولش را درآورد تا پول آخرین آب معدنی را بدهد و آنرا بردارد که ناگهان پسری شتابان از سمت دیگری رسید و بی هیچ معطلی و گفتگویی با یک حرکت سریع آب معدنی را برداشت.
سهیل که غافلگیر شده بود و اصلا انتظار یک چنین حرکتی را نداشت به خودش آمد و به چشمهای پسر زُل زد و گفت:
- هی شازده، من چغندر نیستم اینجا واستادما. دارم پول همین آب معدنی که ورداشتی رو میدم.
پسر جوان انگار از این طرز صحبت سهیل هیچ خوشش نیامد و در حالی که در آب معدنی را میچرخاند در جواب گفت:
- خب میخواستی زودتر از من ورشداری، حالا که ورنداشتی پس معلوم میشه همون چغندری!
و سپس با یک حرکت سریع دیگر، آب معدنی را سر کشید.
سهیل از حرفها و حرکت پسر جوان خونش به جوش آمد و با دو دستش محکم به تخت سینهی او کوبید طوری که چند قدم عقب رفت و از پشت به زمین افتاد. باقی ماندهی آبِ بطری نیز نیمش در هوا پاشید و نیم دیگرش بر روی زمین ریخت.
نزاع بین آنها شدت گرفت و هر دو با تمام قوا با یکدیگر میجنگیدند و در خاک و خُل غلت میخوردن که در یک لحظه سهیل بر پسر جوان مسلط شد و چاقوی ضامنی داری که همیشه همراهش بود را از جیبش درآورد تا به پهلوی پسر بزند، اما ناگهان در یک لحظه مردد شد و انگار زمان برایش از حرکت ایستاد و صحنهای در ذهنش مجسم شد.
و آن این بود که یک صبح خیلی زود با دستبند او را برای اجرای حکم اعدام به جرم کشتن پسر جوان میبردند.
به شدت باران میبارید و او ایستاده در محل اجرای حکم در حال تماشای طنابِ گره خورده و ضخیم اعدام، یادش آمد هر دو برای کمی آب دعوا کردند و اگر آن روز باران میبارید شاید این اتفاق نمیافتاد.
در همین حین، زمان دوباره برای سهیل به حرکت درآمد و او از تصور آنچه در ذهنش گذشت، سراسیمه و وحشتزده شد.
از جای خود برخاست و چاقو را بر زمین انداخت و در سمت مخالف به آرامی راه افتاد.
هنوز چند قدمی نرفته بود که تیزیِ شیء سخت، پشتش را به شدت درید و قلبش را از کار انداخت.
پایان
#شاهین_بهرامی
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🍂🍂🍂🍂🍂🍂
❣#تلنگر
🌼🍃چرا خودمون رو بااین جمله تبرئه کرده،ومبراازهمه چی میدانیم...
🌼🍃غيبت… تو روشم ميگم.
🌼🍃تهمت… همه ميگن!
🌼🍃دروغ… مصلحتى!
🌼🍃رشوه… شيرينى!
🌼🍃ظلم… حقشه!
🌼🍃مال حرام… پيش سه هزار ميليارد هیچه.
🌼🍃ربا… همه ميخورن!
🌼🍃نگاه به نامحرم… يه نظر حلاله!
🌼🍃مجلس حرام… يک شب که هزار شب نميشه!
🌼🍃بخل… اگه خدا ميخواست بهش ميداد!
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
💠💠💠💠💠💠
💎جوابی که همه را حیرت زده کرد:
پسر کوچکی بعد از بازگشت به نزد خانواده اش از آنها خواست که یک عالم دین برای او حاضرکنند تا به 3سوالی که داشت جواب بدهد.
بالاخره یک عالم دین برای ایشان پیدا کردند و بین پسربچه و عالم صحبتهای زیر رد و بدل شد؛
پسربچه: شما کی هستی؟ و آیا می توانی به سه سوال بنده پاسخ دهی؟
معلم: من عبدالله، بنده ای از بندگان خدا هستم و به سوالات شما جواب خواهم داد، به امید خدا.
پسربچه: آیا شما مطمئنی جواب خواهی داد؟ چون اکثر علما نتوانستند به سه سوال من پاسخ بدهند!
معلم: تمام تلاشم را میکنم و با کمک خدا جواب میدهم.
پسربچه: سه سوال دارم،
سؤال اول: آیا در حال حاضر خداوندی وجود دارد؟ اگر وجود دارد شکل و قیافه آن را به من نشان بده؟
سؤال دوم: قضا و قدر چیست؟
سؤال سوم: اگر شیطان از آتش خلقت شده است، پس برای چی او در آخرت در آتش انداخته خواهد شد؟ چون بر ایشان تأثیری نخواهد گذاشت!
معلم کشیده ی محکمی را به صورت پسربچه زد،
پسربچه گفت: برای چی به من زدی و چه چیزی باعث شد که از من ناراحت و عصبانی شوی؟
معلم جواب داد: من از دست شما عصبانی نشدم و این ضربه ای که به شما زدم جواب هر سه سوال شماست.
پسربچه: ولی من هیچی را نفهمیدم.
معلم: بعد از اینکه شما را زدم چه چیزی حس کردی؟
پسربچه: حس درد بر صورتم دارم.
معلم: پس آیا اعتقاد داری که درد موجود است؟
پسربچه: بله.
معلم: پس آن را به من نشان بده.
پسربچه: نمیتوانم.
معلم: این جواب اول من بود.همگی به وجود خداوند اعتقاد داریم ولی نمیتوانیم او را ببینیم.
سپس اضافه کرد که آیا دیشب خواب دیدی که من تو را خواهم زد؟
پسربچه: نه.
معلم: آیا گاهی به ذهنت آمد که من تو را روزی خواهم زد؟
پسربچه: نه.
معلم: این قضا و قدر بود.
سپس اضافه کرد: دستی که با آن تو را زدم از چه چیزی خلق شده است؟
پسربچه: از گل.
معلم: وصورت تو از چی؟
پسرپجه: باز از گل.
معلم: جه چیزی حس کردی بعد از اینکه بهت زدم؟
پسربچه: حس درد داشتم.
معلم: آفرین، پس دیدی چطور گل بر گل درد وارد میکند، این با اراده خدا انجام میشود،
پس با اینکه شیطان از آتش خلق شده، اما اگر خدا خواست این آتش مکان دردناکی برای شیطان خواهد بود.
⭕️ ارزش خواندن و نشر را دارد... این چنین معلمی میتواند نسلها را تربیت کند.
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
حتما بخونید👌
🌹لباسای رنگی رنگی و شاد بپوش
🌹بهترین ساعت خواب 10 شب تا 4 صبحه اما حتی اگه شب و دیر خوابیدی، صبح حتما زود بیدار شو
👈بهترین صبحانه یه لیوان آب ولرم و بعد نیم ساعت خوردن مقداری میوه است
🌹وقتی میخوای چیزی بخوری بقیه رو هم صدا بزن سفره بنداز با عشق کنار بقیه بشین 👇👇👇👇
🌹فقط و فقط آهنگ هایی گوش کن که متن مثبت و آرامبخش دارند
👈حتما هر روز ورزش کن حتی شده ده دقیقه
🌹اگه میتونی هر روز دوش بگیر
🌹بی مناسبت برا خودت و ديگران کادو بخر!لزومی نداره حتما گرون باشه خیلی وقتها ادمها با چیزای ساده بیشتر شاد میشن
👈تلفن رو بردار به دوست قدیمیت به اقوامت که خیلی وقته ازشون خبر نداری زنگ بزن
👈مطالعه رو تو برنامه
همیشگیت داشته باش🌹👉
👈قبل خواب کارهای روزت رو مرور کن
و از خدا سپاس گزاری کن
و واسه موفقیت همه دعا کن🌹🌹👉
🫵فقط خواستم یه چیزی بهت بگم دوستم
هر جا وایسی و دچار روزمرگی بشی ، مُردی
بذار زندگی از اینکه تو زنده ای به خودش بباله
بذار هركی هرچی دوس داره فكر كنه بيخيال تو شاد باشو لبخند رو هرگز فراموش نکن
به خاطر بسپار 👇
تو رفیقی داری که خیلی بهت نزدیکه و پر از انرژی و عشق و امید و نشاطه
👈خدا
میشه با این رفیق دوست
داشتنی شاد نبود؟؟
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
ا ❀✿🌺❀✿🌺❀✿
ا 🌺❀✿🌺❀✿
ا ❀✿🌺❀✿
ا 🌺❀✿
متن زیبا و آموزنده🌟
زنی که بلند میخندد "بیحیا" نیست، "سرزنده" است.
زنی که وقت طلاق حقوقش را بخواهد "دزد" نیست، "آگاه" است.
زنی که بلد است حقش را بگیرد "سلیطه" نیست، "توانمند" است.
زنی که هیچگونه مزاحمت و آزار را برنمیتابد "مادر فولاد زره" نیست، "آزاده" است.
زنی که تنها به سفر و راههای دور و دراز میرود "ول" نیست، "جهاندیده" است.
زنی که طلاق گرفته "مطلقه" نیست، "مجرد" است.
دختری که ازدواج نکرده "ترشیده" نیست، "مستقل" است.
زنی که شوهرش مرده "بیوه" نیست، زن "مجرد" است.
زنی که ظاهر جذابی دارد "جیگر" یا "هلو" نیست، "زیبا" است.
زنی که تنها با فرزندانش زندگی میکند "بیسرپرست" نیست، "سرپرست خانوار" است.
زنی که هنرمند فعال در اجتماع است "هرجایی" نیست، " مایه افتخار" است.
دختری که باکره باشد "دستنخورده" نیست، "دوشیزه" است.
دختری که نامزدیاش به هم خورده "دستخورده" نیست. "دلشکسته" است.
زنی که نگران زنان سرزمینش باشد "فمنیست کلهخراب" نیست، "دلسوز" است.
فرهنگ لغاتمان را اصلاح کنیم. خشونتها خودبخود کاسته خواهد شد. با هم مهربان باشیم
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌷🌷🌷
«موجود نازنینی به نام بابا»
در داستانهای هزار و یک شب آمده است که
" مردی بود عبدالله نام که از راه صید ماهی با درویشی و مسکنت خانواده خود را روزی می رساند.
روزی صید سنگینی به دامش افتاد، که گمان برد ماهی بزرگ و پر برکتی است
اما وقتی دام را به ساحل آورد و باز کرد مردی را دید به شکل و شمایل خویش که از دام بیرون آمد.
پرسید کیستی و نامت چیست؟ و در این حوالی به چه کار آمده ای
گفت من جفت و همزاد تو هستم که در قعر دریا زندگی می کنم و نامم عبدالله است.
من عبدالله دریایی و تو عبدالله زمینی، به دیدن تو آمده ام
و سبدی از جواهرات جانانه و شاهانه برایت هدیه آورده ام.
عبدالله گفت قدمت مبارک، خوش آمدی و چه خوشتر که چندی میهمان ما باشی.
او را به خانه برد و آنچه رسم مهمان دوستی بود بجا آورد
تا زمانی که عبدالله دریایی یاد وطن کرد و نزد یاران دریایی بازگشت.
یاران دور او را گرفتند که از عجایب و غرایب روی زمین بر ما حکایت کن
گفت عجایب بسیار دیدم اما از همه عجیبتر موجودی بود که او را "بابا" می گفتند
این مرد مظلوم و محجوب هر روز صبح از خانه بیرون می رفت
تا شام کار می کرد و به هر زحمتی تن می داد وآنچه خانوده اش نیاز داشت برای آنها می آورد
و تازه خرده می گرفتند که این چیست و آن چیست،بهتر از این می باید
و باز فردا مرد عازم کار می شد و وعده می داد که همه خواستها را چنانکه پسند آنها است بر آورد.
یاران گفتند این ممکن نیست، آن مرد می توانست وقتی می رود دیگر باز نگردد
شاید زنجیری به پایش بسته بودند و شب اورا خانه می کشیدند
گفت من هم همین گمان را داشتم اما خوب نگاه کردم و دیدم هیچ زنجیری به پا ندارد
صبح با پای آزاد می رود و شام با پای آزاد باز می گردد.
اصحاب دریا نمی دانستند که در جهان زنجیرهای پنهانی هست
که مردان را می برد و می آورد:
زنجیر زلفت هر طرف دیوانه وارم می کشد
با اشتیاقم می برد، بی اختیارم می کشد
این سودای عشق است که مرد را به قعر دریا می کشاند
تا مرواریدی صید کند و به گردن نازنینی بیندازد که اورا دوست دارد
اینهمه شور و غوغای شعر و غزل و اینهمه عربده مستانه و زمزمه شاعرانه
که بازار جهان را به خریداری گرم کرده و کالای عشق را رونق بخشیده، از کجاست؟
بلبل اگر نه مست گل است این ترانه چیست
گر نیست عشق، زمزمه عاشقانه چیست
زمزمه همین بلبلان بیدل و مردان مقبل است
که فضای هزاران هزار خانه را گرم کرده
و آوای جان بخش عشق من، عشق من را
چون نسیم عطر گردان بهشتی همه جا به طنین آورده است.
و آفتاب نگاه این عاشقان است
که کودکان در آن نشو و نما می کنند تا زنان و مردان شوند
و زنان به ذوق کرشمه معشوقی
بالهای بهشتی خود را به سر مردان می گشایند
چه خوشتر که زنان قدر عشق و جان فشانی مردان را بدانند
و مردان قدر این فرشته رویان فرشته خو را
که چون چراغ جادوی علاء الدین هزار کار شگفت از ایشان می آید
بیش از پیش دریابند
و فرزندان نیز منزلت رفیع این صورت فلکی دو پیکر را
که چون دو ستاره فرخنده فال پدر و مادر
در آسمان اقبالشان بهم پیوسته اند،
هر دم بیش از پیش قدر شناسند.
قدرآیینه بدانیم چو هست
نه درآن وقت که افتاد و شکست
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
همسرداری
خانمها بخوانند
خيلى از آقايون كه شب بعد از يه روز كارى به خونه ميان دنبال صلح و آرامش ن و دلشون ميخواد استراحت كنند ولى خانوم هايى كه روزشون رو توى خونه بودن يا از همسرشون دور بودن مشتاق به صحبت كردن هستن!
🔵و معمولاً اين تفاوت نظر با باعث رنجش خانوم ها ميشه چون حس ميكنن همسرشون بى تفاوته و براشون وقت نميذاره يا باعث ميشه آقا گوش كنه به صحبت ها ولى با يه حس مجبور بودن!!
🔵پيشنهاد اينه كه باهم براى زمان صحبت كردن برنامه ريزى كنيد