eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.1هزار دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_چهل_سه اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. یادمه توماه هفتم بود
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. بامامانم که قطع کردم به ابوالفضل زنگزدم گفتم کجارفتی؟گفت امدم شیربخرم چطور؟گفتم اونMکیه،انگارازسوالم جاخورده بودچندثانیه ای مکث کردگفت اون مخفف اسم دوستمه کاری نداری حتی صبرنکردجوابش بدم سریع قطع کرد..دلم مثل سیروسرکه میجوشیدحس خوبی به این ماجرا نداشتم..دوساعتی گذشت که ابوالفضل امدخونه،انقدر از دستش ناراحت بودم که تحویلش نگرفتم..غذاش کشید خورد بعدم تی وی روشن کرد..رفتم کنارش نشستم گفتم این کدوم دوستته که پیام عاشقانه برات فرستاده؟بعدش چرا اسمش مخفف سیوکردی..طلبکارانه گفت اسم دوستم محمد چندنفرم به این اسم سیوکردم برای اینکه قاطی نکنم به این اسم سیو کردم وازهمه ایناگذشته ماباهم خیلی شوخی داریم قرارنیست من برای هرپیامی که برام میادبه توجواب پس بدم تو وظیفه داری جواب بدی ولی من نه،مامردهستیم ممکنه توپیامهامون باهم شوخی کنیم درضمن دفعه اخرتم باشه میری سرگوشی من!!من که زن تونیستم انقدرپرو بودکه یه چیزی هم بهش بدهکارشدم..دیدم اگراین بحث ادامه بدم ممکنه به جاهای خوبی ختم نشه بنابراین تصمیم گرفتم بیخیالش بشم همه چی فراموش کنم... ادامه در پارت بعدی 👇
💥تلنگر خانم معلم همیشه پالتویش را شبیه زنهای درباری روی شانه اش می انداخت. آنروز مادرِ دخترک را خواست. او به مادر گفت: "متأسفانه باید بگم که دخترتون نیاز به داروهای آرام بخش داره. چون دخترتون بیش فعاله و مشکل حاد تمرکزی داره و اصلا چیزی یاد نمیگیره." ترس به قلب مادر زد و چشمانش در غم خیس خورد. انگار داشت چنگ می زد به گلوی خودش، اما حرف خانم معلم را قبول کرد. وقتی همه چیز همانطور شد که معلم خواسته بود، دخترک گفت: خجالت می کشم جلوی بچه ها دارو بخورم. خانم معلم پیشنهاد داد، وقت بیکاری که دختر باید دارو مصرف کند، به بهانه آوردن قهوه ی خانم معلم، به دفترش برود و قرصش را بخورد. دختر خوشحال قبول کرد. مدتها گذشت و سرمای زمستان، تن زرد پاییز را برفی کرد. خانم معلم دوباره مادرش را خواست. اینبار تا جا داشت از دخترک و هوش سرشارش تعریف کرد. در راه برگشت به خانه، مادر خیلی بالاتر از ابرها سیر می کرد. لبخندزنان به دخترش گفت: "چقدر خوبه که نمره هات عالی شده، چطور تونستی تا این حد تغییر کنی؟!" دختر خندید و گفت "مامان من همه چیز رو مدیون خانم معلمم هستم. چطور؟ هرروز که براش قهوه می آوردم، قرص رو تو فنجون قهوه اش مینداختم. اینجوری رفتار خانم معلم خیلی آروم شد و تونست خوب به ما درس بده." خیلی وقتها، تقصیر را گردن دیگران می اندازیم در حالیکه این ما هستیم که نیاز به تغییر داریم ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌸 داستان کوتاه ‍ کمد لباساشو باز کرد گفت : هر کدومو خواستی بردار ! دست بردم لای لباسا دیدم هنوز تگهاش بهش وصله گفتم اینا که همه نو هستن ! گفت میدونم ! ادامه داد شاید بعضیهاش حتی ۱۰ یا ۲۰ سال عمر داشته باشن اما نو هستن و هنوز میشه پوشید ! مرغوبه جنسشون ! به قول شما امروزیا « برنده » خندیدم گفتم خانجون👵 ، چرا اینهمه سال تنت نکردی ⁉️ گفت هی وایسادم شاید یه روز خاص بیاد ، یه آدم خاص بیاد ، یه حال خاص بیاد ، یه مهمونی خاص بیاد ، کلا یه چیز خاص باشه تا اینارو تن کنم ... سرشو انداخت پایین گفت حواسم نبود 😔 روز خاص و مهمونی خاص و آدم خاص و وقت خاص قرار نیست بیاد ، قرار بود اینارو تنم کنم تا همه اون لحظه ها خاص بشن برام ❗️ اما دیگه تو ۷۵ سالگی خاص و غیر خاصی نیست❗️ دیگه حالا تو تن شما ببینم برام خاصه ! درس زندگی داشت بهم میداد ❗️ درس سخت زندگی ... هیچ روز خاصی وجود نداره ، مگر ما خودمون خاصش کنیم ❗️ 🎯 ما آدمها توی اسفند بیشتر از هر وقت دیگری خسته‌ایم اما نمیدانم چرا به جای اینکه نفسی تازه کنیم، سرعت‌مان را بیشتر و بیشتر می‌کنیم تا هر طور شده مثل قهرمان دوی ماراتن، 🏃 از خط پایان این ماه عجیب و غریب بگذریم! اسفند را باید نشست باید خستگی در کرد😌 باید چای نوشید...☕️ یازده ماه تمام، دردها، رنج‌ها و حتی خوشی‌ها را به جان خریدن که الکی نیست، هست⁉️ اسفند را نباید دوید اسفند را باید با کفش‌های کتانی، قدم زد🚶 پس روز های رفته سال را ورق میزنم چه روزهایی که با تلخی و شیرینی گذشت... کاش ارمغان روزهایی که گذشت آرامشی باشد از جنس خدا...♥️ آرامشی که هیچگاه تمام نشود
‌‌  ‌ ╭︶ׅ︶‌‌ ‌ ᷼ꠥ⏝ ྀི ⏝᷼ꠥ ‌ ‌‌︶ׅ︶╮ 💬 💎'خانه‌ای که دو کد بانوست، خاک تا زانوست'؟" در روزگاران قدیم، در یک دهکده سرسبز، خانواده‌ای زندگی می‌کردند که متشکل بود از یک پسر جوان به نام علی، مادرش بانو و همسر علی، مریم. بانو زنی باتجربه و خانه‌دار بود که سال‌ها به تنهایی امور منزل را اداره کرده بود. مریم نیز دختری با سلیقه و باسواد بود که به تازگی به این خانواده پیوسته بود. از همان روزهای اول، بانو و مریم هر دو تلاش می‌کردند تا بهترین شکل ممکن امور خانه را مدیریت کنند. اما متاسفانه، هرکدام سلیقه‌ها و روش‌های خاص خودشان را داشتند. بانو معتقد بود که باید طبق سنت‌های قدیمی پیش رفت، در حالی که مریم دوست داشت از روش‌های مدرن و نوآورانه استفاده کند. این اختلاف سلیقه‌ها به مرور زمان باعث ایجاد تنش در خانه شد. مثلاً بانو اصرار داشت که فرش‌ها را هر روز صبح جارو کند، در حالی که مریم معتقد بود جاروبرقی کار را سریع‌تر و بهتر انجام می‌دهد. یا بانو دوست داشت غذاها را با روغن حیوانی بپزد، در حالی که مریم روغن‌های گیاهی را سالم‌تر می‌دانست. هرچه می‌گذشت، این اختلافات بیشتر می‌شد و کم‌کم به نزاع‌های لفظی تبدیل می‌شد. علی بیچاره هم بین مادر و همسرش گیر کرده بود و نمی‌دانست حق را به چه کسی بدهد. از یک طرف نمی‌خواست دل مادرش را بشکند و از طرف دیگر نمی‌خواست همسرش را ناراحت کند. در این میان، امور خانه روز به روز بیشتر به هم ریخت. دیگر کسی حوصله تمیز کردن و مرتب کردن خانه را نداشت. گرد و خاک همه جا را گرفته بود و دیگر "خاک تا زانو" بود. مهمان‌ها که به خانه آن‌ها می‌آمدند، از وضعیت نابسامان خانه تعجب می‌کردند. یک روز، پیرمردی دانا که از اهالی همان دهکده بود، به دیدن علی آمد. اوضاع خانه را که دید، فهمید چه خبر است. رو به علی کرد و گفت: "پسرم، شنیده‌ام که در خانه‌تان دو کدبانو دارید. این ضرب‌المثل قدیمی را شنیده‌ای که می‌گوید 'خانه‌ای که دو کد بانوست، خاک تا زانوست'؟" علی با شرمندگی سرش را پایین انداخت و گفت: "متاسفانه همین‌طور است. نمی‌دانم چه کار کنم." پیرمرد دانا لبخندی زد و گفت: "راه حلش ساده است. باید یکی از این دو کدبانو، مدیریت خانه را به طور کامل بر عهده بگیرد و دیگری به او کمک کند. مهم این است که یک نفر حرف آخر را بزند و تصمیم نهایی را بگیرد." علی به حرف پیرمرد دانا گوش کرد و با مادر و همسرش صحبت کرد. پس از بحث و تبادل نظر، مریم تصمیم گرفت که مدیریت خانه را بر عهده بگیرد و بانو نیز قبول کرد که به او کمک کند. از آن روز به بعد، اوضاع خانه کم‌کم رو به بهبود رفت. مریم با استفاده از سلیقه و دانش خود، خانه را به مکانی تمیز و مرتب تبدیل کرد. بانو نیز با تجربه‌های ارزشمندش، به مریم کمک می‌کرد تا بهترین تصمیم‌ها را بگیرد. به این ترتیب، خانواده علی بار دیگر طعم آرامش را چشیدند و فهمیدند که داشتن یک مدیر واحد و هماهنگ، چقدر در سعادت و خوشبختی یک خانواده مهم است. و اینگونه بود که حکایت "خانه‌ای که دو کد بانوست، خاک تا زانوست" بار دیگر به یادها آمد و به عنوان هشداری برای خانواده‌ها باقی ماند ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_چهل_چهار اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. بامامانم که قطع کر
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. اخرای ماه هفتم حالم بد شد ،دل درد خیلی شدیدی داشتم.. ابوالفضل سرویس برده بودبندرعباس،بامادرش رفتیم بیمارستان دکتر که شرایط بدم رودیدگفت باید بستری بشی..میخواستم به ابوالفضل خبربدم که زودتربرگرده ولی گوشی خودم شارژ نداشت باگوشی هم اتاقیم زنگ زدم،زنگ دوم که خورد صدای یه زن پیچید تو گوشم که باطنازی گفت بفرمایید!!فکرکردم شماره رواشتباه گرفتم قطع کردم دوباره گرفتم بازم اون زن جواب داگفتم ببخشیدشما؟! طلبکارانه گفت توزنگ زدی!؟من خودم معرفی کنم!!گفتم این شماره همسرم چراشماجواب میدید؟باحرفم انگار ترسید چون چند ثانیه ای سکوت کردبعدبادست‌ پاچگی گفت این گوشی من پیداکردم دوباره گفت پیداکه نه همسرتون گوشیش تومغازه ما جاگذاشته..گفتم مغازه شماکجاست؟گفت میتونی بیای بگیریش؟گفتم همسرم باراورده بندرعباس توراهم هزارجاوایمیسته من چه میدونم گوشیش کدوم شهرجاگذاشته!!گفت ماهم بندرعباسیم پس هنوزبرنگشته اگربهتون زنگ زدبهش بگید تو مغازه ترشی فروشی گوشیش جاگذاشته،من ساده ام کلی ازش تشکرکردم گفتم خداخیرت بده نگهش دارمیاد ازتون میگیره... ادامه در پارت بعدی 👇 ‌‌‌‌‌ ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌺 " به روز رسانی " را که فقط برای انواع بازی‌ها، نرم‌افزارها و برنامه‌های کامپیوتری نگذاشته‌اند! گاهی هم آدم، باید افکارش را به روز کند! طرز فکرش را ارتقا بدهد. حال و هوایش را تازه کند مثلا دور بریزد تمام خاطراتی را که تکرارشان چیزی به جز غم و اندوه ندارد. رها کند بعضی وابستگی‌ها را که حال و روزش را به هم می‌ریزند. افسوس‌ها را، غصه‌ها را، نگرانی‌ها را و تمام تلخی‌هایی که بوی کهنگی گرفته‌اند. ✨ گاهی باید یک گوشۀ دنج نشست؛ زندگی را نو کرد، با یک باور جدید و افکاری رو به رشد. 🌼 باور کن لازم است هر از گاهی خودمان را هم "به روز رسانی" کنیم.
♦️ زندگی با عشق شیرین است❣️ 🔺مردی با همسرش در فقر زیاد زندگی میکردند. هنگام خواب ، زن از شوهرش خواست تا شانه برای او بخرد تا موهایش را سرو سامانی بدهد.مرد نگاهی حزن آمیز به همسرش کرد و گفت که نمیتوانم بخرم حتی بند ساعتم پاره شده و در توانم نیست تا بند جدیدی برایش بگیرم. زن لبخندی زد و سکوت کرد 🔺فردای انروز بعد از تمام شدن کارش، مرد به بازار رفت و ساعت خود را فروخت و شانه برای همسرش خرید . وقتی به خانه بازگشت شانه در دست با تعجب دید که همسرش موهایش را کوتاه کرده است و بند ساعت نو برای او گرفته است . 🔺مات و مبهوت اشک ریزان همدیگر را نگاه میکردند. اشکهایشان برای این نیست که کارشان هدر رفته است برای این بود که همدیگر را به همان اندازه دوست داشتند و هرکدام بدنبال خشنودی دیگری بودند. 🔺به یاد داشته باشیم. اگر کسی را دوست داری یا شخصی تو را دوست داشته باشد باید برای خشنود کردن او سعی و تلاش زیادی انجام دهی. عشق و محبت به حرف نیست باید به آن عمل کرد
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_چهل_پنج اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. اخرای ماه هفتم حالم
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. دوساعت بعدش ابوالفضل باگوشی خودش زنگزدحرفهای اون زن تکرار کرد گفت امدم گوشیم ازش گرفتم،گفتم خداروشکرمالت حلاله که تومغازه یه ادم درست حسابی جاش گذاشت!!گفت کارداشتی زنگ زدی؟گفتم اره حالم خوب نیست بیمارستان بستری شدم اگرمیتونی زودبیا..گفت یه بار زدم برای یکی از شهرهای تو مسیرم..سرراه اون‌ روخالی کنم سریع امدم،امدن ابوالفضل یک هفته طول کشید تو این مدت منم مرخص شدم البته حالم کاملاخوب نشده بود..گاهی دلدردهای شدیدمیومدسراغم،دو روزی ازبرگشتن ابوالفضل گذشته بود که باز شدم مثل دفعه پیش.. ولی متاسفانه ایندفعه بعدازچندساعت بستری شدن گفتن بچه روازدست دادی بایدسقط کنی..فقط خدامیدونه چه حالی داشتم انقدرگریه زاری کردم که بعدازسقط برام آرامبخش زدن..برعکس من ابوالفضل عین خیالش نبودمیگفت باناراحتی کردن چیزی درست نمیشه بهش فکرنکن اگراون بچه تواین شرایط به دنیامومد دست پاگیرمون میشدمافعلا خیلی کارداریم بابداول خونمون بسازیم بعدبچه داربشیم!! ادامه در پارت بعدی 👇 ‌‌‌‌‌ ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔻حتما بخوانید بی تاثیر نخواهد بود 🔹اتومبیل جلویی خیلی آهسته پیش می‌رفت و با اینکه مدام بوق می‌زدم، به من راه نمی‌داد. 🔸داشتم خونسردی‌ام را از دست می‌دادم که ناگهان چشمم به‌‌ نوشته کوچکی روی شیشه‌ عقبش افتاد: 👈راننده ناشنواست، لطفا صبور باشید!"👉 🔹مشاهده این نوشته همه چیز را تغییر داد! بلافاصله آرام گرفتم، سرعتم را کم کرده و چند دقیقه با تأخیر به خانه رسیدم اما مشکلی نبود. 🔸ناگهان با خودم زمزمه کردم: آیا اگر آن نوشته پشت شیشه نبود، من صبوری به خرج می‌دادم؟ 🔹راستی چرا برای بردباری در برابر مردم به یک نوشته نیاز داریم!؟ 🔸اگر مردم، نوشته‌هایی به پیشانی خود بچسبانند، با آنها صبورتر و مهربان خواهیم بود؟ نوشته‌هایی همچون: "کارم را از دست داده‌ام" "در حال مبارزه با سرطان هستم" "در مراحل طلاق، گیر افتاده‌ام" "عزیزی را از دست داده‌ام" "احساس بی ارزشی و حقارت می‌کنم" "در شرایط بد مالی و ورشکستگی قرار دارم" “بعد از سال‌ها درس خواندن، هنوز بیکارم” “مریضی در خانه دارم” و صدها نوشته دیگر شبیه اینها. 🔸همه درگیر مشکلاتی هستند که ما از آن چیزی نمی‌دانیم. 🔹بیائیم نوشته‌های نامرئی همدیگر را خوب درک کرده و با مهربانی به یکدیگر احترام بگذاریم چون همه چیز را نمی‌شود فریاد زد ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
✨شب بود و هوا، سرد و برفی. پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه  سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد. در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد. خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد. - آهای، آقا پسر! پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک  با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: - شما خدا هستید؟ - نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم! - بله، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید! خوشبخت ترین فرد کسی است که بیش از همه سعی کند دیگران را خوشبخت سازد.. ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli