╭︶ׅ︶ ᷼ꠥ⏝ ྀི ⏝᷼ꠥ ︶ׅ︶╮
💬#ضرب_المثل
💎'خانهای که دو کد بانوست، خاک تا زانوست'؟"
در روزگاران قدیم، در یک دهکده سرسبز، خانوادهای زندگی میکردند که متشکل بود از یک پسر جوان به نام علی، مادرش بانو و همسر علی، مریم. بانو زنی باتجربه و خانهدار بود که سالها به تنهایی امور منزل را اداره کرده بود. مریم نیز دختری با سلیقه و باسواد بود که به تازگی به این خانواده پیوسته بود.
از همان روزهای اول، بانو و مریم هر دو تلاش میکردند تا بهترین شکل ممکن امور خانه را مدیریت کنند. اما متاسفانه، هرکدام سلیقهها و روشهای خاص خودشان را داشتند. بانو معتقد بود که باید طبق سنتهای قدیمی پیش رفت، در حالی که مریم دوست داشت از روشهای مدرن و نوآورانه استفاده کند.
این اختلاف سلیقهها به مرور زمان باعث ایجاد تنش در خانه شد. مثلاً بانو اصرار داشت که فرشها را هر روز صبح جارو کند، در حالی که مریم معتقد بود جاروبرقی کار را سریعتر و بهتر انجام میدهد. یا بانو دوست داشت غذاها را با روغن حیوانی بپزد، در حالی که مریم روغنهای گیاهی را سالمتر میدانست.
هرچه میگذشت، این اختلافات بیشتر میشد و کمکم به نزاعهای لفظی تبدیل میشد. علی بیچاره هم بین مادر و همسرش گیر کرده بود و نمیدانست حق را به چه کسی بدهد. از یک طرف نمیخواست دل مادرش را بشکند و از طرف دیگر نمیخواست همسرش را ناراحت کند.
در این میان، امور خانه روز به روز بیشتر به هم ریخت. دیگر کسی حوصله تمیز کردن و مرتب کردن خانه را نداشت. گرد و خاک همه جا را گرفته بود و دیگر "خاک تا زانو" بود. مهمانها که به خانه آنها میآمدند، از وضعیت نابسامان خانه تعجب میکردند.
یک روز، پیرمردی دانا که از اهالی همان دهکده بود، به دیدن علی آمد. اوضاع خانه را که دید، فهمید چه خبر است. رو به علی کرد و گفت: "پسرم، شنیدهام که در خانهتان دو کدبانو دارید. این ضربالمثل قدیمی را شنیدهای که میگوید 'خانهای که دو کد بانوست، خاک تا زانوست'؟"
علی با شرمندگی سرش را پایین انداخت و گفت: "متاسفانه همینطور است. نمیدانم چه کار کنم."
پیرمرد دانا لبخندی زد و گفت: "راه حلش ساده است. باید یکی از این دو کدبانو، مدیریت خانه را به طور کامل بر عهده بگیرد و دیگری به او کمک کند. مهم این است که یک نفر حرف آخر را بزند و تصمیم نهایی را بگیرد."
علی به حرف پیرمرد دانا گوش کرد و با مادر و همسرش صحبت کرد. پس از بحث و تبادل نظر، مریم تصمیم گرفت که مدیریت خانه را بر عهده بگیرد و بانو نیز قبول کرد که به او کمک کند.
از آن روز به بعد، اوضاع خانه کمکم رو به بهبود رفت. مریم با استفاده از سلیقه و دانش خود، خانه را به مکانی تمیز و مرتب تبدیل کرد. بانو نیز با تجربههای ارزشمندش، به مریم کمک میکرد تا بهترین تصمیمها را بگیرد.
به این ترتیب، خانواده علی بار دیگر طعم آرامش را چشیدند و فهمیدند که داشتن یک مدیر واحد و هماهنگ، چقدر در سعادت و خوشبختی یک خانواده مهم است. و اینگونه بود که حکایت #ضربالمثل "خانهای که دو کد بانوست، خاک تا زانوست" بار دیگر به یادها آمد و به عنوان هشداری برای خانوادهها باقی ماند
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_چهل_چهار اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. بامامانم که قطع کر
#سرگذشت_شیرین
#رنگ_آرامش
#پارت_چهل_پنج
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم.
اخرای ماه هفتم حالم بد شد ،دل درد خیلی شدیدی داشتم.. ابوالفضل سرویس برده بودبندرعباس،بامادرش رفتیم بیمارستان دکتر که شرایط بدم رودیدگفت باید بستری بشی..میخواستم به ابوالفضل خبربدم که زودتربرگرده ولی گوشی خودم شارژ نداشت باگوشی هم اتاقیم زنگ زدم،زنگ دوم که خورد صدای یه زن پیچید تو گوشم که باطنازی گفت بفرمایید!!فکرکردم شماره رواشتباه گرفتم قطع کردم دوباره گرفتم بازم اون زن جواب داگفتم ببخشیدشما؟!
طلبکارانه گفت توزنگ زدی!؟من خودم معرفی کنم!!گفتم این شماره همسرم چراشماجواب میدید؟باحرفم انگار ترسید چون چند ثانیه ای سکوت کردبعدبادست پاچگی گفت این گوشی من پیداکردم دوباره گفت پیداکه نه همسرتون گوشیش تومغازه ما جاگذاشته..گفتم مغازه شماکجاست؟گفت میتونی بیای بگیریش؟گفتم همسرم باراورده بندرعباس توراهم هزارجاوایمیسته من چه میدونم گوشیش کدوم شهرجاگذاشته!!گفت ماهم بندرعباسیم پس هنوزبرنگشته اگربهتون زنگ زدبهش بگید تو مغازه ترشی فروشی گوشیش جاگذاشته،من ساده ام کلی ازش تشکرکردم گفتم خداخیرت بده نگهش دارمیاد ازتون میگیره...
ادامه در پارت بعدی 👇
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
#رشد_فردی
🌺 " به روز رسانی " را که فقط برای انواع بازیها، نرمافزارها و برنامههای کامپیوتری نگذاشتهاند!
گاهی هم آدم، باید افکارش را به روز کند!
طرز فکرش را ارتقا بدهد.
حال و هوایش را تازه کند
مثلا دور بریزد تمام خاطراتی را که تکرارشان چیزی به جز غم و اندوه ندارد.
رها کند بعضی وابستگیها را که حال و روزش را به هم میریزند.
افسوسها را، غصهها را، نگرانیها را
و تمام تلخیهایی که بوی کهنگی گرفتهاند.
✨ گاهی باید یک گوشۀ دنج نشست؛
زندگی را نو کرد، با یک باور جدید
و افکاری رو به رشد.
🌼 باور کن لازم است هر از گاهی خودمان را هم "به روز رسانی" کنیم.
#داستانک
♦️ زندگی با عشق شیرین است❣️
🔺مردی با همسرش در فقر زیاد زندگی میکردند. هنگام خواب ، زن از شوهرش خواست تا شانه برای او بخرد تا موهایش را سرو سامانی بدهد.مرد نگاهی حزن آمیز به همسرش کرد و گفت که نمیتوانم بخرم حتی بند ساعتم پاره شده و در توانم نیست تا بند جدیدی برایش بگیرم.
زن لبخندی زد و سکوت کرد
🔺فردای انروز بعد از تمام شدن کارش، مرد به بازار رفت و ساعت خود را فروخت و شانه برای همسرش خرید . وقتی به خانه بازگشت شانه در دست با تعجب دید که همسرش موهایش را کوتاه کرده است و بند ساعت نو برای او گرفته است .
🔺مات و مبهوت اشک ریزان همدیگر را نگاه میکردند. اشکهایشان برای این نیست که کارشان هدر رفته است برای این بود که همدیگر را به همان اندازه دوست داشتند و هرکدام بدنبال خشنودی دیگری بودند.
🔺به یاد داشته باشیم. اگر کسی را دوست داری یا شخصی تو را دوست داشته باشد باید برای خشنود کردن او سعی و تلاش زیادی انجام دهی.
عشق و محبت به حرف نیست باید به آن عمل کرد
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_چهل_پنج اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. اخرای ماه هفتم حالم
#سرگذشت_شیرین
#رنگ_آرامش
#پارت_چهل_شش
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم.
دوساعت بعدش ابوالفضل باگوشی خودش زنگزدحرفهای اون زن تکرار کرد گفت امدم گوشیم ازش گرفتم،گفتم خداروشکرمالت حلاله که تومغازه یه ادم درست حسابی جاش گذاشت!!گفت کارداشتی زنگ زدی؟گفتم اره حالم خوب نیست بیمارستان بستری شدم اگرمیتونی زودبیا..گفت یه بار زدم برای یکی از شهرهای تو مسیرم..سرراه اون روخالی کنم سریع امدم،امدن ابوالفضل یک هفته طول کشید تو این مدت منم مرخص شدم البته حالم کاملاخوب نشده بود..گاهی دلدردهای شدیدمیومدسراغم،دو روزی ازبرگشتن ابوالفضل گذشته بود که باز شدم مثل دفعه پیش.. ولی متاسفانه ایندفعه بعدازچندساعت بستری شدن گفتن بچه روازدست دادی بایدسقط کنی..فقط خدامیدونه چه حالی داشتم انقدرگریه زاری کردم که بعدازسقط برام آرامبخش زدن..برعکس من ابوالفضل عین خیالش نبودمیگفت باناراحتی کردن چیزی درست نمیشه بهش فکرنکن اگراون بچه تواین شرایط به دنیامومد دست پاگیرمون میشدمافعلا خیلی کارداریم بابداول خونمون بسازیم بعدبچه داربشیم!!
ادامه در پارت بعدی 👇
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🔻حتما بخوانید بی تاثیر نخواهد بود
🔹اتومبیل جلویی خیلی آهسته پیش میرفت و با اینکه مدام بوق میزدم، به من راه نمیداد.
🔸داشتم خونسردیام را از دست میدادم که ناگهان چشمم به نوشته کوچکی روی شیشه عقبش افتاد:
👈راننده ناشنواست، لطفا صبور باشید!"👉
🔹مشاهده این نوشته همه چیز را تغییر داد! بلافاصله آرام گرفتم، سرعتم را کم کرده و چند دقیقه با تأخیر به خانه رسیدم اما مشکلی نبود.
🔸ناگهان با خودم زمزمه کردم: آیا اگر
آن نوشته پشت شیشه نبود، من صبوری به خرج میدادم؟
🔹راستی چرا برای بردباری در برابر مردم به یک نوشته نیاز داریم!؟
🔸اگر مردم، نوشتههایی به پیشانی خود بچسبانند، با آنها صبورتر و مهربان خواهیم بود؟ نوشتههایی همچون:
"کارم را از دست دادهام"
"در حال مبارزه با سرطان هستم"
"در مراحل طلاق، گیر افتادهام"
"عزیزی را از دست دادهام"
"احساس بی ارزشی و حقارت میکنم"
"در شرایط بد مالی و ورشکستگی قرار دارم"
“بعد از سالها درس خواندن، هنوز بیکارم”
“مریضی در خانه دارم”
و صدها نوشته دیگر شبیه اینها.
🔸همه درگیر مشکلاتی هستند که ما از آن چیزی نمیدانیم.
🔹بیائیم نوشتههای نامرئی همدیگر را خوب درک کرده و با مهربانی به یکدیگر احترام بگذاریم چون همه چیز را نمیشود فریاد زد
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
#داستان_آموزنده
✨شب بود و هوا، سرد و برفی.
پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف جابهجا میکرد تا شاید سرمای برفهای کف پیادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد.
در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که با نگاهش ، نداشتههاش رو از خدا طلب میکرد، انگاری با چشمهاش آرزو میکرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفشها را به او داد.پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- بله، میدانستم که با خدا نسبتی دارید!
خوشبخت ترین فرد کسی است که بیش از همه سعی کند دیگران را خوشبخت سازد..
┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
تلنگر
مکالمه شوهر روستایی با تلفن ثابت بیمارستان وحکایتی واقعی و بسیار آموزنده :
از لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش میخواست او همان جا بماند. از حرفهای پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم.
یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس میخواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانهشان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده میشد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمیکرد: «گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون میروید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درسها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر میشود. به زودی برمیگردیم...»
چند روز بعد، پزشکها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه میکرد گفت: «اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچهها باش.»
مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.»
اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت، پرستاران زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمیشناخت و وقتی همه چیز رو به راه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شبهای گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بیهوش بود.
صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمیتوانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن میخواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد میخواست او همان جا بماند.
همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ میزد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار میشد. روزی در راهرو قدم میزدم. وقتی از کنار مرد میگذشتم، داشت میگفت: «گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب میشود و ما برمیگردیم.»
نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. همچنان با تعجب به مرد روستایی نگاه می کردم که متوجه من شد، مرد درحالی که اشاره میکرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد.
بعد آهسته به من گفت: «خواهش میکنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلاً برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آیندهمان نشود، وانمود میکنم که دارم با تلفن حرف میزنم.»
در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن های با صدای بلند برای خانه نبود! بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود.
از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازیهای رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را گرم میکرد :
ﻭ این ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻮﺩن است که زیباست
⚜️حکایت ⚜️
پدرم می گفت:
" زن باید گسیوان بلند و چشمان درشت، داشته باشد. "
ولی مادرم نه موی بلند داشت و نه چشمان درشت!
مادرم معتقد بود:
" یک مرد نباید زیبا باشد و زیبایی شایسته ی مردها نیست،
مرد مناسب آن است که دست های زمخت و گونه هایی آفتاب سوخته داشته باشد. "
ولی پدرم زیبا و جذاب بود، دست های زمخت و گونه های آفتاب سوخته هم نداشت!
هیچ کدام از آن ها کنار هم خوشبخت نبودند،
چون ذهنیتشان نسبت به جنس مخالف، با جنس مخالف زندگیشان، در یک تضاد کامل بود!
چون هرگز نگفتند:
" زن باید « عاشق »، باشد و مرد « لایق » این عشق . "
" عشق " را، این واجب ترین را، سانسور کردند!
من سال های سال در میان خرافه جنگیدم ؛ تا فهمیدم که:
بدون " عشق " ؛ نه گیسوان بلندم زیبا خواهد بود و نه چشمان درشتم ...
و نه این که
مردی با دستان زمخت و چهره ای آفتاب سوخته، خوشبختی ام را تضمین می کند!
و سال ها تمام تلاشم این بود که این مهم را به تمام دختران سرزمینم بیاموزم
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_چهل_شش اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. دوساعت بعدش ابوالفضل
#سرگذشت_شیرین
#رنگ_آرامش
#پارت_چهل_هفت
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم.
بعدازاین ماجراخیلی بهم ریخته بودن با کوچکترین حرفی عصبی میشدم..بادمه یه شب سرساختن زمین باابوالفضل بحثم شدگفتم تواصلابه فکرزندگیمون نبستی الان که پول داری خب شروع کن من از این زیرزمین لعنتی خسته شدم اصلا پله های اینجا باعث سقط بچم شد..ابوالفضل گفت اه چقدرغرمیزنی اصلاایندفعه میرم سرویس تایک ماه نمیام!!من فکرکردم شوخی میکنه ااما واقعارفت تا۳۵روز نیومد!!!تومدتی که نبودبارهابه خانوادش شکایتش کردم امااونامیگفتن سرکاره داره برای پیشرفت زندگیتون تلاش میکنه اگرالاف بیکاربودخوب بود!!تحمل کردم تاابوالفضل برگشت البته سروضعش مثل کسی نبودکه تواین ۳۵روزسختی کشیده باشه!!خیلی ازدستش ناراحت بودم شروع کردم به غرزدن گفتم من ازاین زندگی خسته شدم تاکی بایدته این زیرزمین چشمبه راه بمونم که اقابرگرده
یک هفته بمونه دوباره بره،طلبکارانه گفت من هرکاری میکنم برای اسایش راحتی توگفتم اسایش کدوم پیشرفت اصلانمیخوام بری سفرماشین بفروش توهمین شهریه کاربرای خودت دست و پا کن..
ادامه در پارت بعدی 👇
مدل #لباس
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli