eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.1هزار دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
تلنگر مکالمه شوهر روستایی با تلفن ثابت بیمارستان وحکایتی واقعی و بسیار آموزنده : از لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می‌خواست او همان جا بماند. از حرف‌های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می‌خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه‌شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می‌شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی‌کرد: «گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می‌روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس‌ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می‌شود. به زودی برمی‌گردیم...» چند روز بعد، پزشکها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می‌کرد گفت: «اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه‌ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت، پرستاران زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی‌شناخت و وقتی همه چیز رو به راه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب‌های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی‌هوش بود. صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی‌توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می‌خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می‌خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می‌زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می‌شد. روزی در راهرو قدم می‌زدم. وقتی از کنار مرد می‌گذشتم، داشت می‌گفت: «گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می‌شود و ما برمی‌گردیم.» نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. همچنان با تعجب به مرد روستایی نگاه می کردم که متوجه من شد، مرد درحالی که اشاره می‌کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: «خواهش می‌کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلاً برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آینده‌مان نشود، وانمود می‌کنم که دارم با تلفن حرف می‌زنم.» در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن های با صدای بلند برای خانه نبود! بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی‌های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می‌کرد : ﻭ این ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻮﺩن است که زیباست
⚜️حکایت ⚜️ پدرم می گفت: " زن باید گسیوان بلند و چشمان درشت، داشته باشد. " ولی مادرم نه موی بلند داشت و نه چشمان درشت! مادرم معتقد بود: " یک مرد نباید زیبا باشد و زیبایی شایسته ی مردها نیست، مرد مناسب آن است که دست های زمخت و گونه هایی آفتاب سوخته داشته باشد. " ولی پدرم زیبا و جذاب بود، دست های زمخت و گونه های آفتاب سوخته هم نداشت! هیچ کدام از آن ها کنار هم خوشبخت نبودند، چون ذهنیتشان نسبت به جنس مخالف، با جنس مخالف زندگیشان، در یک تضاد کامل بود! چون هرگز نگفتند: " زن باید « عاشق »، باشد و مرد « لایق » این عشق . " " عشق " را، این واجب ترین را، سانسور کردند! من سال های سال در میان خرافه جنگیدم ؛ تا فهمیدم که: بدون " عشق " ؛ نه گیسوان بلندم زیبا خواهد بود و نه چشمان درشتم ... و نه این که مردی با دستان زمخت و چهره ای آفتاب سوخته، خوشبختی ام را تضمین می کند! و سال ها تمام تلاشم این بود که این مهم را به تمام دختران سرزمینم بیاموزم ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_چهل_شش اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. دوساعت بعدش ابوالفضل
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. بعدازاین ماجراخیلی بهم ریخته بودن با کوچکترین حرفی عصبی میشدم..بادمه یه شب سرساختن زمین باابوالفضل بحثم شدگفتم تواصلابه فکرزندگیمون نبستی الان که پول داری خب شروع کن من از این زیرزمین لعنتی خسته شدم اصلا پله های اینجا باعث سقط بچم شد..ابوالفضل گفت اه چقدرغرمیزنی اصلاایندفعه میرم سرویس تایک ماه نمیام!!من فکرکردم شوخی میکنه ااما واقعارفت تا۳۵روز نیومد!!!تومدتی که نبودبارهابه خانوادش شکایتش کردم امااونامیگفتن سرکاره داره برای پیشرفت زندگیتون تلاش میکنه اگرالاف بیکاربودخوب بود!!تحمل کردم تاابوالفضل برگشت البته سروضعش مثل کسی نبودکه تواین ۳۵روزسختی کشیده باشه!!خیلی ازدستش ناراحت بودم شروع کردم به غرزدن گفتم من ازاین زندگی خسته شدم تاکی بایدته این زیرزمین چشم‌به راه بمونم که اقابرگرده یک هفته بمونه دوباره بره،طلبکارانه گفت من هرکاری میکنم برای اسایش راحتی توگفتم اسایش کدوم پیشرفت اصلانمیخوام بری سفرماشین بفروش توهمین شهریه کاربرای خودت دست و پا کن.. ادامه در پارت بعدی 👇 ‌‌‌‌‌‌ مدل ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
تلنگر بخوانید قشنگه: مردی همسر و سه فرزندش را ترک کرد و در پی روزی خود و خانواده اش راهی سرزمینی دور شد... فرزندانش او را از صمیم قلب دوست داشتند و به او احترام می گذاشتند. مدتی بعد ، پدر نامه ی اولش را به آن ها فرستاد. بچه ها آن را باز نکردند تا آنچه در آن بود بخوانند ، بلکه یکی یکی آن را در دست گرفته و بوسیدند و گفتند : این نامه از طرف عزیزترین کس ماست. سپس بدون این که پاکت را باز کنند ، آن را در کیسه ی مخملی قرار دادند ... هر چند وقت یکبار نامه را از کیسه درآورده و غبار رویش را پاک کرده و دوباره در کیسه می گذاشتند... و با هر نامه ای که پدرشان می فرستاد همین کار را می کردند. سال ها گذشت. پدر بازگشت، ولی به جز یکی از پسرانش کسی باقی نمانده بود، از او پرسید : مادرت کجاست ؟ پسر گفت : سخت بیمار شد و چون پولی برای درمانش نداشتیم، حالش وخیم تر شد و مرد. پدر گفت : چرا ؟ مگر نامه ی اولم را باز نکردید ؟ برایتان در پاکت نامه پول زیادی فرستاده بودم! پسر گفت : نه ! پدر پرسید : برادرت کجاست ؟ پسر گفت : بعد از فوت مادر کسی نبود که با تجربه هایش او را نصیحت کند و راه درست را به او نشان دهد ، او هم با دوستان ناباب آشنا شد و با آنان رفت ! پدر تعجب کرد و گفت : چرا ؟ مگر نامه ای را که در آن از او خواستم از دوستان ناباب دوری گزیند و نشانه های راه خطا را برایش شرح دادم نخواندید؟ پسر گفت : نه ...! مرد گفت : خواهرت کجاست ؟ پسر گفت : با همان پسری که مدت ها خواستگارش بود ازدواج کرد الآن هم در زندگی با او اسیر ظلم و رنج است ! پدر با تأثر گفت : او هم نامه ی من را نخواند که در آن نوشته بودم این پسر آبرودار و خوش نامی نیست و دلایل منطقی ام را برایش توضیح داده بودم و اینکه من با این ازدواج مخالفم ؟ پسر گفت : نه ...! الان به چی دارید فکر میکنید؟ به اینکه مقصر خود فرزندان بودند که بجای خواندن نامه ، اونو میبوسیدن و به چشم میمالیدند و با احترام در کیسه مخملی نگهداریش میکردند؟ به چیز درستی فکر میکنید ، پس حالا میتوانید ادامه ی صحبت های منو خووووب درک کنید ادامه... به حال آن خانواده فکر کردم و این که چگونه به راحتی همه فرصتها را از دست داده بودند ، سپس چشمم به قرآن روی طاقچه افتاد که در قوطی مخملی زیبایی قرار داشت. وای بر من ...! رفتار من با كلام الله مثل رفتار آن بچه ها با نامه های پدرشان است! من هم قرآن را میبوسم روی چشمم میگذارم مورد احترام قرار میدهم می بندم و در کتابخانه ام می گذارم و آن را نمی خوانم و از آنچه در اوست ، سودی نمی برم، در حالی که تمام آنچه که در آن است روش رندگی من
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
مواظب زهره دل آدم‌ها باشید! شمالی‌ها هر وقت می‌خوان ماهی درست کنند، میگن: "مواظب باش زهره‌اش نترکه"، چون اگه زهره‌اش بترکه، ماهی تلخ می‌شه دیگه قابل خوردن نیست... الان به این نتیجه رسیدم آدما هم زهره دارن اگه یه روزی یه جایی دلشون بترکه، تلخ میشن اونقدر تلخ که دیگه بدرد زندگی کردن هم نمیخورن... مواظب دل اونایی که دوسشون دارید باشید که نتــــرکه...💔  ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
تلنگر در زمان قدیم ، مردی ازدواج کرد. در روز اول ازدواج ،جمع شدند جهت خوردن ناهار با خانواده شوهر... و مرد سهم بیشتری از غذا با احترام خاص به همسرش داد ، و به مادر خودش سهم ناچیزی از غذا را داد ؛بدون هیچ  احترامی... در این لحظه عروس که شخصیت اصیل و با حکمتی داشت، وقتی این صحنه را دید درخواست طلاق کرد. و گفت ؛ شاید  اصالت در ذات هست و نمی خواهم از تو فرزندی داشته باشم که بعدها فرزندانم رفتاری چون تو با مادرت، با من داشته باشند و مورد اهانت قرار بگیرم.. متاسفانه بعضی از زنان وقتی شوهرانشان آنها را ترجیح می دهند،فکر می کنند، بر مادر شوهر پیروز شدند. عروس با تدبیر همان روز طلاق گرفت. و با همسری که به مادر خودش احترام می گذاشت ازدواج کرد و بعد از سالها صاحب فرزندانی شد و در یک روز با فرزندانش عزم مسافرت کرد، با فرزندانی که  بزرگ شده بودند، و مادر را بسیار احترام می گذاشتند، در مسیر به کاروانی برخوردند، پیرمردی پابرهنه پشت سر کاروان راه می رفت، و هیچ کس به او اعتنایی نمی کرد. مادر به فرزندانش گفت آن پیرمرد را بیاورید وقتی او را آوردند. مادر، همسر سابقش را شناخت به او گفت: چرا هیچ کس اعتنایی و کمکت نمی کند؟ آنها کی هستند؟ گفت: فرزندانم هستند گفت : من رامی شناسی؟ پیرمرد گفت: نه زن با حکمت گفت: من همان همسر سابقت هستم و…. همانگونه که می کاری درو خواهی کرد.. به فرزندان من نگاه کن چقدر به من احترام می گذارند و حالا به خودت و فرزندانت نگاه کن، چون تو به مادرت اهانت کردی، و این جزای کارهای خودت هست، و زن با تدبیر به فرزندانش گفت: کمکش کنید برای خدا هر مرد و زنی خوب بیاد داشته باشد، فرزندان شما همانگونه با شما رفتار خواهند کرد ، که شما با پدر و مادر خود رفتارمی کنید.
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_چهل_هفت اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. بعدازاین ماجراخیلی
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. وقتی دیدم بحث کردن باهاش فایده نداره قهرکردم رفتم خونه پدرم،فکرمیکردم اگربه خانوادم بگم ازم دفاع میکنن ولی پدرمادرم گفتن اون مردبره چندماهم نیاداشکالی نداره کارش یه جوریه که همش توسفر..فرداش ابوالفضل امددنبالم گفت این سری ازسفربرگردم کارساخت زمین شروع میکنم که زودتربریم خونه ی خودمون،وتوام ازاون زیرزمین راحت بشی..خلاصه باکلی وعده وعیدمنو بردخونه..بهش گفتم ازبیکاری خسته شدم اجازه بده برم کلاس خیاطی اولش مخالفت کردولی بعدش برای اینکه ازشرغرهای من راحت بشه گفت برو مادرشوهرم وقتی فهمید گفت ، با خواهر شوهر کوچیکم بریم..ودوروزبعدش بامریم رفتیم اموزشگاه نزدیک خونمون ثبت نام کردیم..وباپس اندازخودم چرخ خیاطی خریدم سرگرم شده بودم ازاین بابت خوشحال بودم..ودوماه بعدش ابوالفضل ساخت زمین شروع کرد،ظاهراهمه چی خوب بود بعدازیک سال نیم خونم اماده شده،خدامیدونه باچه ذوقی اسباب کشی کردم.. ادامه در پارت بعدی 👇
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💇‍♂ اصلاح مو و صورت در تقویم روایی اسلامی آمده: ✂️ اصلاح سر و صورت در این روز موجب ایمنی از بلا می‌شود. به‌ویژه برای کسانی که به دنبال رفع گرفتاری و جذب انرژی مثبت هستند، روز بسیار مناسبی است. 💉 خون‌دادن، فصد و حجامت امروز یکی از روزهای توصیه‌شده برای: حجامت خون دادن فصد است و باعث سلامت جسم و سبکی بدن می‌شود. 😴 تعبیر خواب (شب جمعه) خوابی که در شب جمعه، یعنی شب پنجشنبه به جمعه دیده شود، مطابق آیه ۲۱ سوره انبیاء تفسیر می‌شود: «أمِ اتَّخَذوا آلِهَةً مِنَ الأرضِ هُم يُنشِرون…» معنای کلی این آیه چنین است: اگر میان خواب‌بیننده و شخصی کدورت یا ناراحتی باشد، از میان می‌رود. باعث رفع اختلاف‌ها و باز شدن گره‌ها می‌شود. بنابراین خواب‌های این شب معمولاً تعبیر مثبت دارند و نشانه آشتی، صلح یا رفع مانع است. 💅 ناخن گرفتن پنجشنبه یکی از بهترین روزها برای کوتاه کردن ناخن است. نتایج آن در روایات: رفع درد چشم افزایش سلامت بدن بهبودی سریع‌تر دردها 👚 دوخت و دوز اگر قصد بریدن یا دوختن لباس نو دارید، امروز زمان مناسبی است. گفته شده این کار در پنجشنبه باعث: افزایش دانش رشد فکری و گاهی برکت در زندگی می‌شود. 🕯 وقت استخاره پنجشنبه اوقات مناسب برای گرفتن استخاره: ⏰ از طلوع فجر تا طلوع آفتاب ⏰ بعد از ساعت ۱۲ ظهر تا زمان خواب (عشاء آخر) در این بازه‌ها، نتیجه استخاره روشن‌تر و دقیق‌تر خواهد بود. 🕌 ذکر روز پنجشنبه ذکر روز: لا اله الا الله الملک الحق المبین ذکر ویژه پس از نماز صبح: ۳۰۸ مرتبه یا رزاق اثر: افزایش رزق و روزی و باز شدن درهای برکت در زندگی. 🌿 انتساب روز پنجشنبه به کدام امام است؟ در روایات اسلامی، روز پنجشنبه متعلق است به: امام حسن عسکری علیه‌السلام توصیه شده اعمال نیک، صدقه، خیرات و ثواب امروز را به روح آن امام بزرگوار هدیه کنید تا اجر آن چند برابر گردد. 🌸 سخن پایانی – روزی سرشار از نور و برکت پنجشنبه ۲۰ آذر ۱۴۰۴ به‌واسطه ولادت حضرت زهرا (س) و قرارگیری قمر در برج سنبله، یکی از بهترین روزهای ماه برای آغاز فعالیت‌های مهم است. از ازدواج و معامله گرفته تا شروع کسب‌وکار، اصلاح مو، سفر و حتی دعا و حرز
مادر م الهی سایه ات همیشه مستدام باشه🙏❤ مادرم  تو بی منت عشق میدهی و تو بهترین تکیه گاهم هستی بمونی برام تا ابد🌹 میلاد باسعادت فاطمه الزهرا و روز زن برتمامی بانوان سرزمینم مبارک.....
✨﷽✨ ✍ اشتباه‌کردن ایرادی نداره، عذرخواهی‌نکردن ایراد داره تا سوار تاكسی شدم، راننده گفت: تو كه سواد نداری، چرا می‌نويسی، تو روزنامه هم چاپ می‌كنی؟ گفتم: شما از كجا می‌دونين من بی‌سوادم؟ گفت: اين چی بود هفته پيش نوشته بودی؟ گفتم: چی نوشتم؟ راننده تاكسی گفت: شعر صائب رو غلط نوشته بودی. اصل شعر اينه؛ يک عمر می‌توان سخن از زلف يار گفت/در بند اين نباش كه مضمون نمانده است. ولی تو به جای «مضمون» نوشته بودی «موضوع». به مسافرهای تاکسی نگاه كردم. يک آقای حدودا 60ساله، يک خانم حدودا 30ساله و پسر جوانی كه به نظر دانشجو می‌رسيد توی تاكسی بودند و هر سه داشتند به من بی‌سواد نگاه می‌كردند. حس خوبی نبود. خواستم از زير بار اين نگاه‌های سرزنش‌بار بيرون بيايم. گفتم: بله، تو خيلی از نسخه‌ها مضمونه ولی تو بعضی از نسخه‌ها هم موضوع ثبت شده. مرد 60ساله گفت: تو هيچ نسخه‌ای از ديوان‌های صائب موضوع نيومده. گفتم: مگه شما همه نسخه‌ها رو خوندين؟ مرد گفت: بله. گفتم: مگه می‌شه؟ شما چه‌كاره‌ايد؟ مرد گفت: استاد دانشگاه، رشته ادبيات فارسی. ‌ ‌با خودم فكر كردم چرا بايد سوار تاكسی‌ای شوم كه راننده‌اش صائب‌خوان باشد و مسافرش استاد ادبيات فارسی دانشگاه، آن هم دقيقا روزی كه هفته قبلش شعری از صائب را اشتباه نوشته بودم. چاره‌ای نبود. گفتم: ببخشيد، اشتباه كردم. راننده خنديد و گفت: اين شد. همه اشتباه می‌كنن، اشكالی هم نداره، به شرطی كه بعدش معذرت بخوان. با خودم فكر كردم كاش برای بقيه اشتباهات زندگی‌ام هم معذرت خواسته بودم. ولی ديدم خيلی وقت‌ها حتی نفهميدم كه اشتباه كرده‌ام. مثل همين هفته قبل و کسی هم نبود كه بگويد اشتباه کرده ام