💥تلنگر
نو به نو باید شدن
۱۸ سالم بود که عمهام متوجه شد شوهرش با یک زن دیگه رابطه داره. آبروریزی به پا کرد. بعد فهمید فقط رابطه نیست، عقد هم کرده و زن حامله است. عمه ی بیچاره من مدتی دعوا و جار و جنجال به پا کرد.
۲۰ سالم که بود از هم جدا شدند. عمهام ۵۶ ساله بود در آستانه بازنشستگی؛ با سه تا بچه ی نوجوان و جوان.
۲۲ سالم بود که عمهام بعد از بازنشستگی کلاس نقاشی ثبت نام کرد. نقاشیهایی که می کشید در حد بچههای دبستانی بود. در نظرم یک آدم داغون و شکستخورده بود. به قول فرنگی ها یک لوزر به تمام معنا که حالا سر پیری یادش اومده بود با یک مشت بچه کم سن و سال همشاگردی بشه و نقاشی یاد بگیره.
پدرم در نظرم قهرمان بود. یک سال اختلاف سنی داشتند. همه چیز زندگی پدرم مرتب و منظم بود. بچههاش درسخون بودند. کار و بارش منظم بود و کار و زندگی مرتبی داشت و کمکم آماده میشد برای بازنشستگی و استراحت.
در مقابل، عمهام همه چیز زندگیش روی هوا بود و حالا تازه رفته بود نقاشی یاد بگیره.
ده سال از اون زمان گذشت. ۳۲ ساله بودم. درسم تمام شده بود در شرکتی کار میکردم و داشتم زندگیم را کمکم میساختم. اتفاقی با خواهرم تلفنی حرف میزدم گفت الان گالری هستیم رفتیم خونه بهت زنگ میزنیم. پرسیدم گالری چی؟ گفت نقاشیهای عمه دیگه!
عمه؟ نقاشی؟
گفت آره دیگه الان خیلی وقته این کار رو میکنه. نقاشیهاش رو میفروشه یکی دو جا هم تدریس میکنه. خیلی معروف شده.
داشتم شاخ در می آوردم.
حالا بعد از چند سال که نگاه میکنم میبینم آدم لوزر من بودم که چنین دیدگاهی به زندگی داشتم و فکر میکردم از یه جایی به بعد پیر هستی و نمیشه چیز جدید یاد گرفت و زندگی را تغییر داد و بعضی کارها را باید از بچگی شروع کرد و گرنه دیگه خیلی دیره.
عمهام را که مقایسه میکنم با پدرم میبینم عمهام بعد از بازنشستگی، زندگی جدید برای خودش شروع کرد و آدم متفاوتی شد. پدرم یاد گرفت چطور با کامپیوتر ورق بازی کنه و سرخودش را با ورق بازی کردن و شکستن رکوردهای پیاپی خودش گرم کنه که چیز بدی هم نیست و قابل مقایسه با کار عمهام نیست.
عمهام تبدیل شده به الگوی خانواده. دو تا از خواهرهام بعد از لیسانس رشتههاشون رو عوض کردند و رفتند سراغ چیزی که دوست داشتند. یکیشون کامپیوتر را ول کرد رفت مترجمی زبان یاد گرفت که کتاب ترجمه کنه. دومی علوم سیاسی را ول کرد رفت سراغ معماری که از بچگی بهش علاقه داشت.
میخوام بگم زندگی مثل بازی والیبال میمونه؛ مثل فوتبال نیست که اگر نیمه اول خیلی عقب باشید، نیمه ی دوم کار خیلی سختی برای جبران دارید.
زندگی مثل والیبال میمونه. هر ست که تمام میشه، شروع ست جدید یک موقعیت تازه است و همه چیز از اول شروع میشه. مهم نیست تا حالا جلو بودی یا عقب. یه مسابقه ی جدیده.
فقط باید صبور بود و صبورانه حرکت کرد؛ آهسته و پیوسته، با هدف و برنامه. با امید به پیروزی و غلبه بر شکستها و ناکامیها.
دکتر زندی. روانشناس
@actorsgallery💖
💫دائم نگویید که می روم
👈 هر مردی احتیاج دارد که بداند تنها و تنها به خاطر خودش دوست داشته می شود و از پس راضی کردن همسرش بر می آید.
👈 این تصور به آنها احساس غرور و قدرت می دهد، پس این حس را از همسرتان نگیرید.
👈 زنانی که مدام همسرشان را از نبودشان می ترسانند، همان کسانی هستند که شریک زندگی شان را به نبود خود عادت می دهند.
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_شصت_پنج اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. بابام بادیدنم خیلی
#سرگذشت_شیرین
#رنگ_آرامش
#پارت_شصت_شش
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم.
فرداوقتی بابام ازخواب بیدارشدرفتم پیشش گفتم باابوالفضل حرف زدی؟گفت اره اون میگه مجبورشدم بااون زن ازدواج کنم وناخواسته ازش بچه دارشدم اوناازشیرین دورهستن کاری به این ندارن من قول میدم بیشترازگذشته به شیرین برسم وچیزی براش کم نذارم حتی قول دادکسی متوجه این موضوع نشه به باتعجب به بابام نگاه کردم گفتم خب توچی گفتی؟؟؟بابام یه نگاهی بهم کردهیچی نگفت اون روز واقعاازبرخوردبابام هیچی نفهمیدم وتصمیم گرفتم صبرکنم تاببینم قراره چکارکنن..ازقهرکردن من یک هفته ای گذشته بودوخانواده ابوالفضلم همه چی روفهمیده بودن وجالب اینجاست که هیچ کدومشون حتی بهم زنگ نزدن که کارپسرشون حداقل توجیج یاتوضیح بدن خب البته روشونم نمیشدزنگبزنن چون میدونستن من همه جوره پای زندگی پسرشون موندم این حقم نبوده..بعدازیک هفته ابوالفضل امدخونمون وقتی صداش شنیدم رفتم تواتاق حالم ازش بهم میخورد..یکساعتی که گذشت بابام صدام کردبه ناچاررفتم بیرون....
ادامه در پارت بعدی 👇
مدل #لباس
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
💘 همه #زخمها قابل دیدن نیستند.
● حتی اگر درد ناشی از زخم نفسگیر باشد،
●حتی اگر لحظه به لحظه زندگی فرد را تحت تأثیر قرار دهد،
●حتی اگر رنج ناشی از آن به نظر بیپایان برسد،
⬅️ دیدن آن برای دیگران ساده نیست.
آنکس که از درد فریاد میزند میگوید که زخمی دارد،
زخم اما شاید پنهان باشد، زخمی بر روانی رنجور.
🖤 زخمی که در اثر یک تجربه ناخوشایند یا مشاهده حادثهای در روان ما ایجاد میشود و برای مدت طولانی تمام زوایای زندگی ما را تحت تأثیر قرار میدهد. زخمی که برای اطرافیان قابل دیدن نیست.
‼️اگر از وجود چنین زخم های عمیقی رنج می بریم ،
بسیار مهم است که به خاطر داشته باشیم ،
《 این دردهای پنهان به رابطه ما با خودمان و دیگران آسیب می زنند، 》
👈بنابراین برای اینکه زندگی بهتری را تجربه کنیم حتما و حتما هرچه زودتر باید برای مداوای این #زخم_های روانی اقدام کنیم
🌸🍃🌷🍃🌸
♥️🍃
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﻌﻠﻢ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺍﺳﺖ!
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﺁﻣﻮﺯﺩ ﮐﻪ ﺷﺘﺎﺏ ﻧﮑﻦ،
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﺁﻣﻮﺯﺩ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﺮﺳﯽ،
ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭﯾﺎﻓﺘﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ،
ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻫﻢ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮﺩﻩﺍﯼ ﻣﻬﻢ ﻧﺒﻮﺩﻩ!!
ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﺍﺻﻼ ﻣﻬﻢ ﻧﺒﻮﺩﻩ!!
ﺷﺎﯾﺪ ﻣﻮﺟﺐ ﺍﻧﺪﻭﻫﺖ ﻧﯿﺰ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ!!
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﺁﻣﻮﺯﺩ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻫﻢ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﯽ ﺳﺨﺖ ﻧﯿﺴﺖ...
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﺁﻣﻮﺯﺩ ﻫﻤﻪ ﻟﺤﻈﺎﺕ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﯽ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ،
و ﺗﻮ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﯽ ﺗﺎﺑﯽ ﻣﯽﮐﺮﺩﯼ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﯽ..
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
♥️🍃
خسیس باش
چهار جاست که اگر خسیس باشی هیچ وقت پشیمون نمیشی
١. موقعی که داری به آدم ها اعتماد می کنی برای خرج کردن اعتمادت خسیس باش
۲. موقعی که داری احساست رو صرف آدم ها می کنی برای خرج کردن احساست خسیس باش
۳. اونجایی که داری آدم ها رو بزرگ می کنی بهشون احترام میزاری برای این احترام گذاشتن خسیس باش
۴. اونجایی که داری برای آدما وقت میذاری، هزینه میکنی، خسیس باش
اگر این چهار جا حسابگر باشی
و بدونی برای کی؟ چی؟ چقدر؟ داری هزینه پرداخت می کنی
هیچ وقت پشیمون نمیشی
✾•🌿🌺🌿•✾
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_شصت_شش اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. فرداوقتی بابام ازخوا
#سرگذشت_شیرین
#رنگ_آرامش
#پارت_شصت_هفت
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم.
یکساعتی که گذشت بابام صدام کردبه ناچاررفتم بیرون..ابوالفضل جلوی پام بلندشدبهم سلام کردمحلش ندادم کنارپدرم نشستم..ابوالفضل شروع کردبه معذرت خواهی کردن گفت میدونم اشتباه کردم ولی میگی الان چکارکنم؟دادزدم الان کاسه چه کنم چه کنم دست گرفتی!!اون موقع که بهم دروغ میگفتی میرفتی دنبال عشق حالت بایدفکرالانت میکردی من فقط طلاق میخوام
گفت طلاقت نمیدم چون دوستدارم هرکاری بگی میکنم اصلامنیژه اون بچه روبرای همیشه از زندگیم حذف میکنم،گفتم ببین من دیگه برنمیگردم بی خودی زورنزن به بابام نگاه کردگفت من همه چی بهتون گفتم حداقل شماتوجیحش کنید..بابام گفت ابوالفضل حاضره چنددنگ ازماشینش به نامت بزنه به نظرمن این موضوع خیلی کش نده الان کسی نمیدونه وقتی زیادپافشاری کنی همه میفهمن اونجوری بیشترابروریزی میشه ابوالفضلم قول داده مهریه اون زن بده گفتم بابامعلوم هست چی میگی؟!ازش بچه داره مگه به همین راحتیه من دیگه نمیخوام بااین مردزندگی کنم چرانمفهمید؟!...
ادامه در پارت بعدی 👇
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
#سیاست_های_زنانه
#دست_پر به خونه خانواده همسر برید
میتونی ازمربای که درست کردی برای اونها ببری
اینکارتاثیرزیادی درجلب محبت طرفین نسبت بهم داره
باعث میشه متوجه #علاقه شما بشن مثلا در دوران عقد میتونید برای مادرشوهرتون یه روسری بخرید و بگید مادرجون این رنگ روسری دیدم یه لحظه توی ذهنم چهره شمارو دیدم که چقدر این رنگ بهتون میاد یا مثلا برای پدرشوهرتون پیراهنی که با قیمت مناسب که توان خریدش را داشته باشید بخرید و بگید واااای پدرجان این رنگ پیراهن واقعا برازنده شماست
این رفتارها باعث میشه بیشتر نسبت به شما علاقمند بشند ☺️
#در_ضمن👌 جلوی جاری از خواهر شوهر بد گفتن و جلوی خواهر شوهر از جاری بد گفتن به هیچکس جز خودتون آسیب نمیزنه
درعین حال مهربون و محترمانه رفتارکنین و کاری هم به کار بقیه نداشته باشین
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#پندانه
✅مادر شوهر بعد از اتمام ماه عسل با تبسم به عروسش گفت : تو توانستی در عرض سی روز پسرم را ملتزم به خواندن نمازهایش کنی؛ کاری که من طی سی سال در انجام آن تلاش کردم و موفق نشدم ! و اشک در چشمانش جمع شد ... عروس جواب داد : مادر داستان سنگ و گنج را شنیده ای ؟ می گویند سنگ بزرگی راه رفت و آمد مردم را سد کرده بود، مردی تصمیم گرفت آن را بشکند و از سر راه بردارد، با پتکی سنگین نود و نه ضربه به پیکر سنگ وارد کرد و خسته شد. مردی از راه رسید و گفت : تو خسته شده ای، بگذار من کمکت کنم ...
💫مرد دوم تنها صدمین ضربه را وارد کرد و سنگ بزرگ شکست، اما ناگهان چیزی که انتظارش را نداشتند توجه هر دو را جلب کرد. طلای زیادی زیر سنگ بود ! مرد دوم که فقط یک ضربه زده بود گفت : من پیدایش کردم، کار من بود، پس مال من است! مرد گفت : چه می گویی من نود و نه ضربه زدم دیگر چیزی نمانده بود که تو آمدی ! مشاجره بالا گرفت و بالاخره دعوای خویش را نزد قاضی بردند و ماجرا را برای قاضی تعریف کردند. مرد اول گفت : باید مقداری از طلا را به من بدهد ، زیرا که من نود و نه ضربه زدم و سپس خسته شدم. و دومی گفت : همه ی طلا مال من است، خودم ضربه زدم و سنگ را شکستم.
💫قاضی گفت : مرد اول نود و نه جزء آن طلا از آن اوست، و تو که یک ضربه زدی یک جزء آن از آن توست. اگر او نود ونه ضربه را نمیزد، ضربه صدم نمی توانست به تنهایی سنگ را بشکند.و تو مادر جان سی سال در گوش فرزند خواندی که نماز بخواند بدون خستگی ... و اکنون من فقط ضربه آخر را زدم ! چه عروس خوش بیان و خوبی ، که نگذاشت مادر در خود بشکند و حق را تمام و کمال به صاحب حق داد. و نگفت : بله مادر من چنینم و چنانم، تو نتوانستی و من توانستم ...این گونه مادر نیز خوشحال شد که تلاشش بی ثمر نبوده است . اخلاق اصیل و زیبا از انسان اصیل و با اخلاق سرچشمه می گیرد. جای بسی تفکر و تأمل دارد، کسانی که تلاش دیگران را حق خود می دانند کم نیستند اما خداوند از مثقال ذره ها سوال خواهد كرد.
✅پیامبر اکرم (ص) فرمودند: "کامل ترین مؤمنان از نظر ایمان کسی است كه اخلاقش نیكوتر باشد و خوشرویی دوستی و محبت را پایدار می کند"
✾•🌿🌺🌿•✾
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
خیلی زیباست👌
"یخی که عاشق خورشید شد"
زمستان تمام شده و بهار آمده بود؛
تکه یخی کنار سنگی بزرگ جای خوبی برای خواب داشت؛
از میان شاخه های درخت، نوری را دید
با خوشحالی به خورشید نگاه کرد و با صدای بلند گفت: سلام خورشید...من تابحال دوستی نداشته ام با من دوست می شوی؟
خورشید گفت: سلام، اما…
یخ با نگرانی گفت: اما چه؟
خورشید گفت: تو نباید به من نگاه کنی،
باور کن من دوست خوبی برای تو نیستم
اگر من باشم، تو نیستی! می میری، میفهمی؟
یخ گفت: چه فایده که زندگی کنی و کسی را دوست نداشته باشی؟!
چه فایده که کسی را دوست داشته باشی ولی نگاهش نکنی؟!
روزها یخ به آفتاب نگاه کرد و کوچک و کوچک تر شد؛
یک روز خورشید بیدار شد و تکه یخ را ندید؛
از جای یخ، جوی کوچکی جاری شده بود
چند روز بعد از همان جا گلی زیبا به شکل خورشید رویید...
هر جا که خورشید می رفت گل هم با او می چرخید و به او نگاه می کرد،
گل آفتابگردان هنوز عاشق خورشید است