❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_هفتاد_هشت اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. میخواستم دوستانه
#سرگذشت_شیرین
#رنگ_آرامش
#پارت_هفتاد_نه
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم.
بدون اینکه جوابش بدم درازکشیدم روتخت،وقتی رفتن به مامانم زنگزدم تلفن خونه روجواب ندادبه گوشی بابام زنگزدم گفت توراه مشهدیم گفتم چرابی خبررفتید!!؟ گفت مامانت یهویی هوس زیارت کردماهم صبح زودراه افتادیم گفتم کی میاید؟گفت چهارپنج روزه برمیگردیم،نمیخواستم سفرشون خراب کنم چیزی بهش نگفتم بایدصبرمیکردم تابرگردن..برای اینکه خونه نمونم رفتم مغازه خودم رومشغول کردم هواتاریک شده بودکه برگشتم خونه..دیدم منیژه داره اشپزی میکنه ابوالفضلم بانیکان بازی میکرد بدون اینکه محلشون بدم رفتم تواتاق،ازگشنگی داشتم میمردم ولی چون منیژه تو اشپزخونه بود نرفتم چیزی بخورم که باهاش چشم توچشم نشم..تااخرشب منتظرموندم وقتی مطمئن شدم رفتن بخوابن ازاتاق امدم بیرون،رو گاز چیزی نبود تو یخچال نگاه کردم اونجاهم غذای نبود یهورفتم شراغ سطل زباله دیدم اضافه غذای تویخچال ریخته توسطل یعنی چاقو بهم میزدی خونم نمیومد،یه کم نون پنبرخوردم رفتم تواتاق..دیگه کم کم داشت کاسه صبرم لبریزمیشد...فرداشم صبح زودازخونه زدم بیرون.....
ادامه در پارت بعدی 👇
📚 #داستان_کوتاه
✍پسربچه ای پرنده زيبايی داشت و به آن پرنده بسيار دلبسته بود.
حتی شبها هنگام خواب، قفس آن پرنده را كنار رختخوابش میگذاشت و میخوابید.
اطرافيانش كه از اين همه عشق و وابستگی او به پرنده باخبر شدند، از پسرک حسابی كار میكشیدند.
🔹هر وقت پسرک از كار خسته میشد و نمیخواست كاری را انجام دهد، او را تهديد میکردند كه الان پرندهاش را از قفس آزاد خواهند كرد و پسرک با التماس
میگفت : نه، كاری به پرندهام نداشته باشيد، هر كاری گفتيد انجام میدهم.
🔸تا اينکه یک روز صبح برادرش او را صدا زد كه برود از چشمه آب بياورد و او با سختی و كسالت گفت :
خستهام و خوابم مياد.
برادرش گفت :
الان پرندهات را از قفس رها میکنم، كه پسرک آرام و محكم گفت :
🔹خودم ديشب آزادش كردم رفت، حالا برو بذار راحت بخوابم، كه با آزادی او خودم هم آزاد شدم.
اين حكايت همه ما است.
تنها فرق ما، در نوع پرنده ای است كه به آن دلبستهایم.
🔸پرنده بسياری پولشان، بعضی قدرتشان، برخی موقعيتشان، پارهای زيبایی و جمالشان، عدهای مدرک و عنوان آكادمیک و خلاصه شيطان و نفس، هر كسی را به چيزی بستهاند و ترس از رها شدن از آن، سبب شده تا ديگران و گاهی نفس خودمان از ما بيگاری كشيده و ما را رها نكنند.
🚨#پرندهات را آزاد کن
🔸میدونی ﭼﺮﺍ ﻫﺮ ﭼﯽ ﻧﺴﻞ ﻣﯿﮕﺬﺭﻩ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﭘﺮﺭﻭ ﺗﺮ ﻣﯿﺸﻦ؟
ﭼﻮﻥ ﻗﻨﺪﺍﻕ ﻧﻤﯿﺸﻦ، ﺑﭽﻪ ﮐﻪ ﻗﻨﺪﺍﻕ ﺑﺸﻪ ﻭ ﺩﺳﺘﻮ ﭘﺎﺵ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ ﺍﺯ ﻫﻤﻮﻥ ﺍﻭﻝ ﻣﻌﻨﯽ ﺍﻃﺎﻋﺖ ﺭﻭ می فهمه 😂😂
ﻣﺎﺭﻭ قنداق ﻣﻴﻜﺮﺩﻥ ﺗﻮ 2 ﻣﺘﺮ ﭘﺎﺭﭼﻪ ﭼﻨﺎﻥ می پیچیدند ﮐﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻣﯿﺨﻮﺍﻥ ﭘﺴﺘﻤﻮﻥ ﮐﻨﻦ هاوایی ... ﻭﺍلله😕
الان بچه شیش ماهه تخت دو نفره داره، واسش موزیک لایت میذارن با نور کم تا بخوابه.
اونوقت زمان ما می ذاشتنمون رو پاهاشون به حالت سانترفیوژ ...😖
انقد تکونمون می دادن تا پلاسمای خونمون جدا می شد می رفتیم تو کما ... 😂😂
اينا رو بخونین و اگه لبخندی زدین به دیگرون هم هدیه کنین:
🔸بی سر و صدا وسايلتونو جمع کنيد، با صف بريد توو حياط، امروز معلم نداريد
یادش بخیر ...😌
✅یادتونه
توو نیمکت ها باید سه نفری می نشستیم بعد موقع امتحان باید نفر وسطی میرفت زیر میز 😐
✅یادتونه
نوک مداد قرمزای سوسمار که زبون میزدی خوشرنگ تر میشد😌
✅یادتونه
موقع امتحان باید کیف میذاشتیم بینمون که تقلب نکنیم😁
✅یادتونه
یه مدت از این مداد تراشای رومیزی مد شده بود هر کی از اونا داشت خیلی با کلاس بود😀
✅یادتونه
پاک کن های جوهری ک یه طرفش قرمز بود و یه طرفش آبی بعد با طرف آبیش میخواستیم خودکار رو پاک کنیم همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره میکردیم یا سیاه و کثیف می شد😣
✅یادتونه
گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون نقاشی میکشیدیم بعد تند برگ میزدیم می شد انیمیشن😌
✅یادتونه
زنگ تفریح که تموم می شد ناظم دیگه نمیذاشت آب بخوریم😣
✅یادتونه
تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا میکردیم تا خود خانه شوتش میکردیم😌
✅یادتونه
وقتی معلم می گفت برو گچ بیار انگار مشعل المپیک دستمون میدادن 😁
یادش ب خیر
یادت میاد؟ وقتی کوچیک بودیم...
؟ تلویزیون...
؟ با شام سبک...
؟با پنکه شماره 5...
مشقاتو مینوشتی خط خط از بالا به پایین
//////// \\\\\\\\\
||| \\\\\\\ //////
؟ اون وقتا زندگی شیرین بود و طعم دیگه ای داشت.
؟ یادت میاد؟؟؟
وقتی صدای هواپیما رو میشندیم...
می پریدیم تو حیات براش دست تکون میدادیم✈️...
می نشستیم به انتظارکلاس سوم تا با خودکار بنویسیم✏...
یادت میاد؟؟؟
؟ وقتی مامان می پرسید ساعت چنده میگفتیم بزرگه رو۱۲ و کوچکه رو4
؟یادت میاد؟؟؟
😍😍
وقتی نقاشی می کردی خورشیدو رو زاویه برگه می کشیدی... ✏؟؟؟ یاد ت میاد؟؟؟
فکرمیکردی قلب انسان این شکلیه❤
یادت میاد؟؟؟
😍😍😍
در یخچالو کم کم میبستی تا ببینی لامپش چه جور خاموش میشه.☺؟
? یادت میاد؟؟؟
اگه کسی بهت میگفت برو آب برام بیار اول خودت از سر لیوان میخوردی و دهنتو با دستت پاک میکردی... ☺؟؟؟
? بگذارش به اشتراک تا لبخند رولب همه جاری کنی.
اين متن آرامش خوبی به آدم میده.،
ای کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدیم؟
هر کجا خندیدی، هر کجا خنداندی
انجا خانه خوشبختى است
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
♥️🍃
هرگز نباید مسائل و اختلافهای خود را بدون اطلاع و توافق همسرمان با خانوادههای خود در میان بگذاریم ، زیرا :
بعد از مدتی با همسرمان آشتی میکنیم اما
خانوادهها همچنان تصور میکنند زندگی ما پر از بدبختی و مشکلات است و ممکن است دچار ناراحتی و دلتنگی شوند. و براساس اطلاعات معمولا ناقص، شروع به دادن راه کارها و راهحلهای اشتباه کنند.
ضمن اینکه ممکن است نظرشون نسبت به همسر ما عوض شود
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_هفتاد_نه اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. بدون اینکه جوابش ب
#سرگذشت_شیرین
#رنگ_آرامش
#پارت_هشتاد
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم.
فرداشم صبح زودازخونه زدم بیرون وتقریبااخرشب برگشتم فقط داشتم تحمل میکردم تاپدرومادرم ازمشهدبرگردن
روزچهارم ابوالفضل زودترازمن ازخونه رفت بیرون منم طبق معمول رفتم تواشپزخونه تاصبحانم بخوردم قبل ازبیدارشدن منیژه برم مغازه ولی همین که وارداشپزخونه شدم دراتاقشون بازشد منیژه بایه لباس افتضاح امدبیرون بااینکه دیدمش ولی یه جوری رفتارکردم که انگار ندیدمش..اما منیژه پروترازاین حرفهابود امدروصندلی ناهارخوری نشست بدون مقدمه گفت منو ابولفضل همدیگه روخیلی دوستداریم وباوجودنیکان رشته ی عشق ومحبتمون محکمترشده توام که نمیتونی این شرایط قبول کنی بهتره مهریه ات روببخشی بری دنبال زندگیت اینجوری حداقل ماباارامش زندگی میکنیم وجودت توزندگیم ارامشم روگرفته
برگشتم سمتش لبخندمسخره ای تحویلش دادم گفتم مثل اینکه یادت رفته کسی که جفت پاامدتوزندگی ماتواشغال بودی البته فکرنکنی الان خیلی ناراحتم نه برعکس واقعاخوشحالم چون ابوالفضل رفته دنبال لیاقتش منم ازخدامه از زندگیم بندازمش بیرون...
ادامه در پارت بعدی 👇
13.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 نزاریم محبتها و زحمتهای همسرمون برامون عادی بشه...
❤️
🌹همسرانه
شما همان مردی هستید که قرار است از همسرتان محافظت کنید و راحتی و آرامشش را فراهم کنید. پس اگر از او سوءاستفاده کنید، چه کلامی، چه فیزیکی، این بدرفتاری آسیب شدیدی به رابطه تان خواهد زد.
وقتی با هم بحث می کنید، هرگز صدایتان را بالا نبرید❌️ یا سر همسرتان فریاد نزنید. سرزنش کردن و طعنه زدن درباره ی مسائلی که نمیتوانید راجع به آنها به تصمیم مشترکی برسید، مطلقاً ممنوع است❌️❌️. توصیه ی آخر این که هیچ گاه نباید روی همسرتان دست بلند کنید.
برای اینکه یک شوهر رومانتیک باشید، محبتان را به همسرتان ابراز کنید، آتش عشق تان را همیشه گرم نگه دارید،🫶 گاهی ناز همسرتان را بکشید، او را در فعالیت مورد علاقه اش همراهی کنید و در زمان بیماری از او مراقبت کنید. همچنین اگر میخواهید شوهر جذابی برای همسرتان باشید، شوخ و بذله گو باشید، 🤠برای همسرتان تیپ بزنید و یک جنتلمن واقعی باشید.
برای اینکه یک مرد نمونه باشید، سعی کنید بهترین دوست همسرتان باشید، شنونده خوبی برای او باشید،👂 به عقاید و دیدگاه هایش احترام بگذارید و او را با تمام نقاط منفی و مثبتش بپذیرید. 👌در زندگی مشترک به او اعتماد داشته باشید، برای کسب مهارت های ارتباط موثر تلاش کنید و مردی فعال و مسئولیت پذیر باشید. آل او را حمایت کنید و در زندگی تکیه گاهش باشید،
اگر میخواهید مرد خوبی برای همسرتان باشید، پنهان کاری نکنید، دروغ نگویید و خیانت نکنید، خودخواه و خودرای نباشید و هرگز او را کلامی یا فیزیکی آزار ندهید
💫حکایت های زیبا و آموزنده 💫
🌻مردی با پدرش در سفر بود که
پدرش از دنیا رفت. از چوپانی در آن
حوالی پرسید:
«چه کسی بر مرده های شما نماز می خواند؟چوپان گفت: «ما شخص خاصی را برای این کار نداریم؛ خودم نماز آنها را می خوانم».
مرد گفت: «خوب لطف کن نماز پدر مرا
هم بخوان!»
چوپان مقابل جنازه ایستاد و چند جمله ای زمزمه کرد و گفت : «نمازش تمام شد!»
مرد که تعجب کرده بود گفت: این چه
نمازی بود؟
چوپان گفت: بهتر از این بلد نبودم
مرد از روی ناچاری پدر را دفن کرد و رفت.
شب هنگام، در عالم رؤیا پدرش را دید که روزگار خوبی دارد
🌻از پدر پرسید: «چه شد که این گونه
راحت و آسوده ای؟»
پدرش گفت: «هر چه دارم از دعای
آن چوپان دارم!»
مرد، فردای آن روز به سراغ چوپان رفت
و از او خواست
تا بگوید در کنار جنازۀ پدرش چه کرده
و چه دعایی خوانده؟
چوپان گفت: «وقتی کنار جنازه آمدم
و ارتباطی میان من و خداوند برقرار شد،
با خدا گفتم : « خدایا اگر این مرد، امشب مهمان من بود، یک گوسفند برایش
زمین می زدم،حالا این مرد، امشب
مهمان توست،
ببینم تو با او چگونه رفتار می کنی ؟
🌻به نام خدای آن چوپان ...
گاهی دعای یک دل صاف،
از صد نماز یک دل پرآشوب بهتر است