eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16هزار دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
✨﷽✨ ✍🏻میدونی آقا؟ خانم ها طبع لطیفی دارن. از صبح چشمشون به دره تا مردشون رو ببینن. 👈🏻غذا می پزن، بچه رو می خوابونن، به خودشون میرسن همه واسه اینه که شما کیف کنین، عاشقشون بشین و جذابیت زنانه ش رو شکوفا کنین. 😍 ❌حالا اینکه هر وقت از راه میاین بگین خسته این دل خانم رو میشکنه. ‼️از قدیم گفتن سر شکسته رو میشه درمون کرد، دل شکسته رو نه! ✅پس همیشه یه جمله رو اویزه گوشتون کنین: مشکلات را در جاکفشی بگذارید و با لبخند وارد شوید. ‌‌ ‌‌‌‌‌ ‌
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_هشتاد_پنج اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. حرفم تموم نشده بو
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. باسرصدای مانیکان ازخواب بیدارشده بودگریه میکرد..منیژه بخاطرضربه ای که به سرش خورده بودمنگ بودامدپاشه بره پسرش ساکت کنه ولی دوقدم که رفت پخش زمین شد،خیلی ترسیده بودم سریع زنگزدم به ابوالفضل گفتم هرجاهستی بیاخونه تاابوالفضل بیادزنگزدم به اورژانس بعدم نیکان بغل کردم بهش شیردادم تاساکت بشه اورژانس ابوالفضل باهم رسیدن باگریه ماجراروبراشون تعریف کردم منیژه روانتقال دادن بیمارستان ابوالفضلم باهاشون رفت ولی قبل رفتننش منوکلی تهدیدکردگفت برودعاکن بلایی‌سرش نیومده باشه وگرنه خودم میکشمت،اینم شانس من بدبخت بودبااینکه منیژه شروع کننده این دعوابودولی من مقصرشناخته شدم..نیکان پیش من اروم نمیشدمدام گریه میکردبهانه مادرش میگرفت..به ابوالفضل زنگزدم حال منیژه روبپرسم گفت فعلا بیهوشه کاراش کنم یه سرمیام خونه،نزدیک غروب ابوالفضل برگشت خونه گفت نیم ساعت پیش منیژه بهوش امده حال عمومیش خوبه ولی برای اینکه مطمئن بشن خطر رفع شده امشب نگهش داشتن..نیکان کنارابوالفضل اروم بودوهمین برای من کافی بود.... ادامه در پارت بعدی 👇
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃 📚 پسر جوان آن قدر عاشق دختر بود که گفت:تو نگران چی هستی؟ دختر جوان هم حرفش را زد:همون طور که خودت می‌دونی مادرت پیره و جز تو فرزندی نداره...باید شرط ضمن عقد بگذاریم که اگر زمین گیر شد،اونو به خونه ما نیاری و ببریش خانه سالمندان. پسر جوان آهی کشید و شرط دختر را پذیرفت... هنوز شش ماه از ازدواجشان نگذشته بود که زن جوان در یک تصادف اتومبیل قطع نخاع و ویلچر نشین شد. پسر جوان رو به مادرش گفت:بهتر نیست ببریمش آسایشگاه؟ مادر پیرش با عصبانیت گفت:مگه من مُردم که ببریش آسایشگاه؟خودم تا موقعی که زمین‌گیر نشدم ازش مراقبت می‌کنم. پسر جوان اشک ریخت و به زنش نگاه کرد. زن جوان انگار با نگاهش به او می‌گفت: شرط ضمن عقد رو باطل کن! ❤️قال امام صــادق علیه السلام: اگر دوست ‌دارى خداوند بر بيفزايد پدر و مادرت را خــوشحال ڪـــن. ‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌┅┄┅┄┅┄◜🔥🍷◞┄┅┄┅┄┅
💐🦋 بعضی ها عجیب خوبند ! من باور دارم که گاهی خدا، با بندگانش ما را در آغوش میگیرد ...! بعضی از آدم‌ها پر از مفهوم هستند پر از حس‌های خوبند‍‍ پر از حرف‌های نگفته‌اند چه هستند، هستند و چه نیستند، هستند یادشان خاطرشان حس‌های خوبشان ...! آدم‌ها بعضی‌هایشان سکوتشان هم پر از حرف هست پر از مرهم به هر زخم است ...
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_هشتاد_شش اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. باسرصدای مانیکان ا
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. حال خودمم خیلی خوب نبودرفتم تواتاقم که یه کم استراحت کنم،ولی نیم ساعت بعدش ابوالفضل امدپیشم گفت من میدونم منیژه مقصره بهت حسادت میکنه ولی توام یه کم عاقلانه رفتارکن اگربلایی سرمنیژه میومدمیخواستی چی جواب خانوادش بدی..گفتم این ماجرادرصورتی ختم بخیرمیشه که تومنوطلاق بدی اخماش توهم کردگفت این پنبه روازگوشت دربیارمن طلاقت نمیدم بیاازخرشیطون بیا‌پایین بذارخونه روبفروشم دوتاخونه جدابخرم اینجوری همدیگرونمیبینیددعواتون نمیشه گفتم درصورتی خونه روبهت میدم که طلاقم بدی..اون شب تادیروقت نتونستم بخوابم اگرابوالفضل میفهمیدخونه روفروختم خون به پامیکرد،نزدیک صبح باصدای زنگ درازخواب بیدارشدم وقتی ابوالفضل دربازکرددیدم..برادرومادرمنیژه پشت درهستن..مادرش تاواردخونه شدشروع کردبه فحاشی کردن باتهدید‌به ابوالفضل گفت به این زنیکه فلان فلان شده بگواگریه تارموازسردخترم کم بشه اتیشش میزنم بی کس کارگیراورده توشهرغریب،خیلی خودم کنترل کردم که ازاتاق نیام بیرون ازخجالتش دربیام برعکس مادرش برادرش ادم باشعوری بودهمش به مامانش تذکرمیدادبه کسی بی احترامی نکن...‌ ادامه در پارت بعدی 👇 ‌‌‌‌‌‌ ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
وقتی میخواید از همسرتون انتقاد کنید؛ یادتون باشه که بهش بگین هنوز هم دوستش دارین و فقط می خواین برخی رفتارهاش را باهاتون عوض کنه. اگر به او فرصت بحث در مورد رفتارهای آزاردهنده اش بدهید، می توانید عشق و علاقه متقابلتان را حفظ کنین. همسرم ممنون که هستی .... همیشه باش !!! ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌸🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃 عین بت پرستی... 🌸🍃🍃🍃
🚨عین بت پرستی... 📌 میهمانی می‌خواهد بگیرد، فکر می‌کند چهار رقم مربا است، هفت رقم ترشی است، بابا اینطور نیست، یک آبگوشت درست کنید همه بیایند بخورند. چرا صله رحم را گیر ترشی می‌کنید؟ چون ترشی ندارد، چون بشقاب‌ها رنگ گلهایش به هم نمی خورد من آبرویم می ریزد، عزت من این است که هشت تا بشقاب که داریم گلهایش همه ... 📌 بعضی‌ها آخر گیر در مخشان است. یک کسی دنبال اسب قهوه ای می گشت، گفتند چرا؟ گفت من لباسهایم قهوه ای است می خواهم اسبم و لباسم، خودم و خرم می خواهم شکلمان ... 📌 آخر بابا جان ... خیلی مردم روی میخ نشسته‌اند می‌گویند آخ، یعنی خودشان یک قیدهایی را برای خودشان درست می‌کنند، خودشان در قیدهای خودشان می مانند، [بعضی] آداب و رسوم عین بت پرستی است. قرآن می‌گوید بت پرست‌ها: «أَتَعْبُدُونَ مَا تَنْحِتُونَ» الصافات/۹۵ با دست خودت مجسمه ساخته ای، حالا پای مجسمه ای که خودت ساخته ای گریه می کنی؟ ما با دست خودمان آداب و رسومی را تراشیده ایم، حالا پای آداب و رسوم خودمان مانده ایم جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
💫دهقان و پیرمرد 🕊دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پیرمرد خوشحال شد و گوشه های دامن را گره زد و رفت! در راه با پرودرگار سخن می گفت: ( ای گشاینده گره های ناگشوده، عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای ) در همین حال ناگهان گره ای از گره هایش باز شد و گندمها به زمین ریخت! او با ناراحتی گفت: من تو را کی گفتم ای یار عزیز کاین گره بگشای و گندم را بریز! آن گره را چون نیارستی گشود این گره بگشودنت دیگر چه بود؟ نشست تا گندمها را از زمین جمع کند، در کمال ناباوری دید دانه ها روی ظرفی از طلا ریخته اند! ندا آمد که: ✨تو مبین اندر درختی یا به چاه ✨تو مرا بین که منم مفتاح
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_هشتاد_هفت اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. حال خودمم خیلی خو
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. برادرش ادم باشعوری بودهمش به مامانش تذکرمیدادبه کسی بی احترامی نکن..بدبیراه گفتنش که تموم شدپاشدبساط صبحانه رو روبه راه کردوبعدازخوردن صبحانه رفتن بیمارستان!!!تازه فهمیدم منیژه این همه پروی روازکی به ارث برده مادرش دست منیژه روازپشت بسته بود!!دیگه واقعاتحمل اون خونه شرایط موجودنداشتم تارفتن منم وسایلم جمع کردم رفتم خونه ی خواهرم که اون سرشهربود..وقتی رسیدم باناراحتی همه چی روبراش تعریف کردم ازش خواستم به بابام خبربده که زودتربرگردن،مامانم وقتی جریان فهمیدگفت هرجورشده بلیط میگیرم امروزبرمیگردیم..نزدیک ظهرابوالفضل بهم زنگزدولی جوابش ندادم پبام کجای؟امدم مغازه ام نبودی!!؟درجوابش نوشتم من دیگه کاری بهت ندارم دست ازسرم بردار..دیگه جوابم نداد،بااینکه خونه خواهرم امن بودبرام اماباصدای زنگ در یاتلفن استرس میگرفتم..اون روزخونه خواهرم موندم فرداش بابام مامانم برگشتن....و باز مثل همیشه بابام شروع کرد به سرزنش کردنم.... ادامه در پارت بعدی 👇 ‌‌‌‌‌
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌹در این شب زیبا از خـدای مهربان ✨براتون یک حـس قـشنگ 🌹یک شـادی بی دلیل ✨یک نـفس عطر خــدا 🌹دنیا دنیا آرزوهای خوب ✨و آرامـش خـواسـتـارم 🌹شبتون بـخیـر و زیبـا