💫حکایت های زیبا و آموزنده 💫
ـ🤍🌼🤍🌼🤍🌼
ـ🌼🤍🌼🤍🌼
داستانی که شاید شرح حال بعضی از ماهاباشد
ﺗﺎﺟﺮ ی ﻧﺰﺩﯾﮏ ﯾﮏ ﺭﻭﺳﺘﺎ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻗﺎﯾﻖ ﮐﻮﭼﮏ ﻣﺎﻫﯿﮕﯿﺮﻯ ﺍﺯ ﺑﻐﻠﺶ ﺭﺩ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺗﻮﺵ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﻣﺎﻫﻰ ﺑﻮﺩ
ﺍﺯ روستایی ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﻘﺪﺭ ﻃﻮﻝ ﮐﺸﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﭼﻨﺪﺗﺎ ﺭﻭ ﺑﮕﯿﺮﻯ؟
روستایی : ﻣﺪﺕ ﺧﯿﻠﻰ ﮐﻤﻰ !
تاجر : ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺻﺒﺮ ﻧﮑﺮﺩﻯ ﺗﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﺎﻫﻰ ﮔﯿﺮﺕ ﺑﯿﺎﺩ؟
روستایی : ﭼﻮﻥ ﻫﻤﯿﻦ ﺗﻌﺪﺍﺩ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﻯ ﺳﯿﺮ ﮐﺮﺩﻥ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩﺍﻡ ﮐﺎﻓﯿﻪ !
تاجر : ﺍﻣﺎ ﺑﻘﯿﻪ ﻭﻗﺘﺖ ﺭﻭ ﭼﯿﮑﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻰ؟
روستایی : استراحت می کنم ! می خوابم ! ﯾﮏ ﮐﻢ ﻣﺎﻫﯿﮕﯿﺮﻯ ﻣﯿﮑﻨﻢ ! باخانوادم سپری می کنم و . . . ﺧﻼﺻﻪ ﻣﺸﻐﻮﻟﻢ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻧﻮﻉ ﺯﻧﺪﮔﻰ !
تاجر : ﻣﻦ ﺗﻮﯼ شهر ﺩﺭﺱ ﺧﻮﻧﺪﻡ ﻭ ﻣﯿﺘﻮﻧﻢ ﮐﻤﮑﺖ ﮐﻨﻢ ! ﺗﻮ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﺎﻫﯿﮕﯿﺮﻯ ﺑﮑﻨﻰ ! ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﻣﯿﺘﻮﻧﻰ ﺑﺎ ﭘﻮﻟﺶ ﯾﮏ ﻗﺎﯾﻖ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﺑﺨﺮﻯ ! ﻭ ﺑﺎ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﺍﻭﻥ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﻗﺎﯾﻖ ﺩﯾﮕﻪ ﻫﻢ ﺑﻌﺪﺍ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﻣﯿﮑﻨﻰ ! ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﯾﮏ ﻋﺎﻟﻤﻪ ﻗﺎﯾﻖ ﺑﺮﺍﻯ ﻣﺎﻫﯿﮕﯿﺮﻯ ﺩﺍﺭﻯ !
روستایی : ﺧﺐ ! ﺑﻌﺪﺵ ﭼﻰ؟
تاجر : ﺑﺠﺎﻯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﺎﻫﻰﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻭﺍﺳﻄﻪ ﺑﻔﺮﻭﺷﻰ، ﺍﻭﻧﺎ ﺭﻭ ﻣﺴﺘﻘﯿﻤﺎ ﺑﻪ ﻣﺸﺘﺮی ها ﻣﯿﺪﻯ ﻭ ﺑﺮﺍﻯ ﺧﻮﺩﺕ ﮐﺎﺭ ﻭ ﺑﺎﺭ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﯿﮑﻨﻰ...
ﺑﻌﺪﺵ ﮐﺎﺭﺧﻮﻧﻪ ﺭﺍﻩ ﻣﯿﻨﺪﺍﺯﻯ ﻭ ﺑﻪ ﺗﻮﻟﯿﺪﺍﺗﺶ ﻧﻈﺎﺭﺕ ﻣﯿﮑﻨﻰ... ﺍﯾﻦ ﺩﻫﮑﺪﻩ ﮐﻮﭼﯿﮏ ﺭﻭ ﻫﻢ ﺗﺮﮎ ﻣﯿﮑﻨﻰ ﻭ ﻣﯿﺮﻯ شهر ! ﺑﻌﺪﺵ پایتخت ! ﺍﻭﻧﺠﺎﺱ ﮐﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﻫﺎﻯ ﻣﻬﻤﺘﺮ ﻫﻢ ﻣﯿﺰﻧﻰ...
روستایی : ﺍﻣﺎ ﺁﻗﺎ ! ﺍﯾﻨﮑﺎﺭ ﭼﻘﺪﺭ ﻃﻮﻝ ﻣﯿﮑﺸﻪ؟
تاجر : ﭘﺎﻧﺰﺩﻩ ﺗﺎ ﺑﯿﺴﺖ ﺳﺎﻝ !
روستایی : ﺍﻣﺎ ﺑﻌﺪﺵ ﭼﻰ ﺁﻗﺎ؟
تاجر : ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻗﺴﻤﺖ ﻫﻤﯿﻨﻪ ! ﻣﻮﻗﻊ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﮐﻪ ﮔﯿﺮ ﺍﻭﻣﺪ، ﻣﯿﺮﻯ ﻭ ﺳﻬﺎﻡ ﺷﺮﮐﺘﺖ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻗﯿﻤﺖ ﺧﯿﻠﻰ ﺑﺎﻻ ﻣﯿﻔﺮﻭﺷﻰ ! ﺍﯾﻨﮑﺎﺭ میلیاردها ﺑﺮﺍﺕ ﻋﺎﯾﺪﻯ ﺩﺍﺭﻩ !
روستایی : میلیاردها ؟؟؟ ﺧﺐ ﺑﻌﺪﺵ ﭼﻰ؟
تاجر : ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﺑﺎﺯﻧﺸﺴﺘﻪ ﻣﯿﺸﻰ ! ﻣﯿﺮﻯ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺩﻫﮑﺪﻩ ﺳﺎﺣﻠﻰ ﮐﻮﭼﯿﮏ ! ﺟﺎﯾﻰ ﮐﻪ ﻣﯿﺘﻮﻧﻰ ﺗﺎ ﺩﯾﺮﻭﻗﺖ ﺑﺨﻮﺍﺑﻰ ! ﯾﮏ ﮐﻢ ﻣﺎﻫﯿﮕﯿﺮﻯ ﮐﻨﻰ ! ﺑﺎ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻭ ﺯﻧﺖ ﺧﻮﺵ ﺑﺎﺷﻰ ! ﻭ...
روستایی ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ تاجر ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺧﺐ ﻣﻦ ﺍﻻﻧﻢ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﻫﻤﯿﻨﮑﺎﺭﻭ ﻣﯿﮑﻨﻢ !!!
ﺳﺮﮔﺸﺘﻪ ﭼﻮ ﭘﺮﮔﺎﺭ ﻫﻤﻪ ﻋﻤﺮ ﺩﻭﯾﺪﯾﻢ
ﺁﺧﺮ ﺑﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﻧﻘﻄﻪ ﮐﻪ بودیم رسیدیم
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_صد_دو اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. یکساعت بعدش جفتمون بر
#سرگذشت_شیرین
#رنگ_آرامش
#پارت_صد_سه
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم.
خلاصه بعدازاینکه کبودی سرصورتم خوب شدخودم راهی شهرمون شدم ولی ایندفعه به امیرچیزی نگفتم،وقتی رسیدم بهش زنگزدم..خیلی ازدستم عصبانی شدولی اهمیت ندادم گفتم دیگه نمیخوام بخاطرمن تودردسربیفتی،بعدازمدتهاخواهر و برادرهام رودیدم یه کم حالم بهترشد..بابام نسبت به گذشته تعصبش انگارکمترشده بودچون وقتی بهش گفتم امیرمیخوادبیادخواستگاریم هیچ جبهه بدی نگرفت برعکس خوشحالم شدالبته منم داستان رابطمون خیلی براشون باز نکردم فقط گفتم خیلی کمکم کرده،وقتی ازطرف خانوادم مطمئن شدم به امیرزنگزدم گفت توبمون من فرداشب باخانوادم میام..دل تو دلم نبودبااینکه دخترمجردی نبودم ویکبارتجربه خواستگاری عقدعروسی روداشتم ولی بازم دلشوره داشتم،صبح زودازخواب بیدارشدم باکمک مامانم خواهرم خونه روتمیزکردیم بابام رفت خریدچندمدل میوه شیرینی تنقلات خرید،وقتی کارام تموم شد دوش گرفتم رفتم ارایشگاه یه کم به خودم رسیدم ..امیرخانوادش ساعت۹شب رسیدن امیریه دسته گل بزرگ وشیرینی خریده بود،خیلی واردجزییات نمیشم ولی برخوردخانواده امیرانقدرخوب بودکه هرکس ما رو میدید فکرمیکردسالهاست همدیگرمیشناسیم....
ادامه در پارت بعدی 👇
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭐الهی آسمون دلتون نور بارون
⭐چراغ خونتون روشن
⭐فرداتون قشنگتر از هر روز
⭐آسوده بخوابید ڪه
⭐خدا مواظب همه چیز هست
🌹شبتون آرام و در پناه خداوند
📅 تقویم نجومی و اسلامی شنبه
✴️ شنبه | ۲۹ آذر ۱۴۰۴ | قوس
📆 ۲۹ جمادیالثانی ۱۴۴۷ هـ.ق
📆 ۲۰ دسامبر ۲۰۲۵ میلادی
🕌 مناسبتهای دینی و اسلامی
🏴 وفات حضرت امکلثوم علیهاالسلام (۶۱ هـ.ق)
🏴 وفات امامزاده حضرت سید محمد فرزند امام هادی علیهالسلام در سامرا (۲۵۲ هـ.ق)
🏴 شهادت ابراهیم بن مالک اشتر در سامرا (۷۱ هـ.ق)
🌙⭐️ احکام دینی و اسلامی
❇️ امروز برای انجام امور زیر مناسب است:
✅ فصد و خوندادن
✅ جابهجایی و نقلوانتقال
✅ خرید حیوان و چهارپایان
✅ بردن جهیزیه و حجلهآرایی
✅ دیدارها و مذاکرات سیاسی
🚘 احکام سفر
⚠️ مسافرت با صدقه انجام شود و بدون آن توصیه نمیگردد.
👶 احکام زایمان
✅ زایمان امروز مناسب است و نوزاد صالح، صبور و بردبار خواهد بود، انشاءالله.
🔭 احکام و اختیارات نجومی
🌓 قمر در برج جدی
از نظر نجومی، امروز برای امور زیر نیک و شایسته است:
✳️ انواع جراحیها
✳️ امور زراعی و کشاورزی
✳️ شراکت و فعالیتهای مشارکتی
✳️ برداشت محصولات کشاورزی
✳️ از شیر گرفتن کودک
✳️ آغاز درمان و معالجه
🟣 نوشتن ادعیه، حرز، حکاکی، نماز و بستن حرز
در این روز مستحب و پرفضیلت است.
👩❤️👨 احکام مباشرت و انعقاد نطفه
⚠️ مباشرت در امشب (شب یکشنبه)
در روایات آمده است که ممکن است فرزند چنین شبی
به خدمت ستمگران درآید؛ بنابراین احتیاط توصیه میشود.
💇♂️ اصلاح سر و صورت
❌ طبق روایات، اصلاح مو (سر و صورت) در این روز
موجب گوشهگیری و انزوا میشود.
💉 حجامت و خوندادن
🔴 فصد، زالو انداختن، خوندادن و حجامت
در این روز سبب نجات از بیماری و تقویت سلامت بدن میشود.
😴 تعبیر خواب
خوابی که شب یکشنبه دیده شود،
تعبیر آن بر اساس آیه ۳۰ سوره مبارکه روم است:
فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًا…
🔹 مفهوم آیه:
برای خواببیننده کاری مهم پیش میآید و گروهی تلاش میکنند او را از آن بازدارند،
اما گوش ندادن به آنان صحیح است و سرانجام به خیر ختم میشود، انشاءالله.
(مضمون خواب خود را با این معنا قیاس نمایید.)
💅 گرفتن ناخن
❌ شنبه برای گرفتن ناخن مناسب نیست
و طبق روایات ممکن است موجب بیماری در انگشتان دست شود.
👕👚 دوخت و دوز لباس
❌ بریدن و دوخت لباس نو در روز شنبه مناسب نیست
و در روایت آمده است که تا زمانی که آن لباس بر تن فرد باشد
ممکن است موجب بیماری و ناراحتی شود.
📌 (این حکم شامل خرید لباس یا پوشیدن آن نمیشود)
🙏🏻 وقت استخاره در روز شنبه
🕰️ از طلوع آفتاب تا ساعت ۱۰ صبح
🕰️ و از بعد از اذان ظهر تا ساعت ۱۶ عصر
📿 اذکار روز شنبه
🔹 ذکر روز:
🕊️ یا ربّ العالمین — ۱۰۰ مرتبه
🔹 ذکر بعد از نماز صبح:
✨ یا غنی — ۱۰۶۰ مرتبه
(موجب بینیازی، وسعت رزق و غنا)
💠 اعمال توصیهشده
📿 طبق روایات، روز شنبه منسوب به:
🌟 حضرت رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله
💖 سفارش شده است اعمال نیک و خیرات این روز
به پیشگاه نورانی آن حضرت اهداء گردد
تا ثواب دوچندان و برکات الهی نصیب انسان شود.
🌸 زندگیتان سرشار از ایمان، سلامتی و برکت الهی 🌸
⚜️حکایت ⚜️
عمرڪوتاہ مادر
آهستہ چند ضربہ بہ در حمام زدم و گفتم مادر جان چیزے لازم ندارید. مادر از زادگاہ خویش، براے دیدن فرزندانش آمدہ بود!! این بار مهمان خانہ من بود. دلم آشوب بود! درحمام را باز ڪردم. مادرم را دیدم ڪہ گیسوان درهم تنیدہ سپیدش را شانہ میڪشد نرم ڪنندہ را روے سرش خالے ڪردم... موهایش بہ نرمے شانہ شد... مادرم گفت خدا خیرت بدهد! این دیگر چہ بود. از خودم خجالت ڪشیدم سالها بود ڪہ نرم ڪنندہ موے سر در بازار آمدہ بود و طفلڪ مادرم سرش را بہ سختے شانہ میڪرد. بدون اینڪہ از او اجازہ بگیرم لیف را پُر از ڪف صابون ڪردم و بہ تن نحیفش ڪشیدم دردش آمدہ بود. میگفت ڪافیست دلم آشوب بود گوش بہ حرفش نمیدادم درست مثل وقتے ڪہ من بچہ بودم و مرا بہ حمام میبرد. درست مثل موقعے ڪہ مرا ڪیسہ میڪشید و من دردم مے آمد و او وعدہ سینما بہ من میداد ڪہ ساڪت شوم. درست مثل همان روزها... مادر پیرم را شستم حولہ سپیدے را بہ دور تن نحیفش ڪشیدم. مثل یڪ شاخہ گل روے تختم نشاندمش موهایش را با سشوار خشڪ ڪردم. لباسهایش را تنش ڪردم بہ زور یڪ ماتیڪ قرمز بہ روے لبهایش ڪشیدم... دلم آشوب بود.
هفتہ بعد مادرم پر زد اما لیف ماند...تار موهاے سپیدش در شانہ ماند...
دخترم گفت؛ مادر چرا صداے گریہ ات در حمام قطع نمیشود...
گفتم بخاطر اینڪہ، عمر لیف حتے این شانه، از عمرِ مادر من بیشتر بود...
✍ نسرین بهجتے
⚜️⚜️
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
⚜️حکایت ⚜️
“زهرِ سکوت”
زنی بود به نام مهتاب — آرام، متین و ساکت.
در محلهای قدیمی زندگی میکرد با همسری که بیشتر سایه بود تا شریک.
خانه همیشه تمیز بود، اما لبخند در آن سالهاست که گم شده بود.
روزی مردی تازهوارد به آن محله آمد؛ معلمِ مدرسهی سر کوچه.
مهتاب هر روز از پنجرهی آشپزخانه میدیدش که با بچهها مهربان است،
میخندد، و وقتی سلام میداد، صدایش بوی احترام داشت.
نه حرفی، نه قراری، فقط نگاهی که میان دو انسان خسته رد و بدل میشد
و هر بار، تپشِ دلی که باید پنهان میماند.
شبی باران میبارید. مردِ خانه دیرتر از همیشه آمد، با بوی خشم و شراب.
مهتاب در سکوت، ظرفهای شکسته را جمع کرد.
صبح، وقتی از خانه بیرون رفت تا نان بخرد، معلم را دید که زیر باران ایستاده بود.
فقط گفت:
«بعضی زخمها دوا نمیخوان، فقط گوش میخوان…»
اشک در چشمان مهتاب جمع شد، اما لبخند زد و گفت:
«من گوش نمیخوام… من باید بمانم. برای آبرو، برای سایهی دیواری که اسمش خونهست.»
روزها گذشت. معلم از آن محله رفت، بیخداحافظی.
و مهتاب هر روز با همان سکوت، چای دم میکرد و لبخند مصنوعیاش را به آینه پس میداد.
سالها بعد، وقتی مردش مُرد، مردم گفتند:
«زن خوبی بود، هیچوقت چیزی نگفت، هیچوقت لب به گله باز نکرد.»
اما کسی ندانست، شبِ آخر، در دفتر قدیمیاش نوشته بود:
«من آبرو را نگه داشتم، اما دلم را نه… و دل که بمیرد، انسان فقط سایه میشود.»
در بسیاری از خانهها، زنانی زندگی میکنند که
میخندند تا دیگران گریه نکنند،
سکوت میکنند تا آبرو بماند،
اما درونشان آرامآرام میپوسد.
و جامعه، به جای فهمیدن دردشان، فقط میگوید: «زن خوبیست.»
⚡️📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌸🍃🌸🍃
#سخنان_ناب
⭐️دخالت در زندگی دیگران "کنجاوی" نیست ، اسمش "فضولیه" .
⭐️تندگویی و قضاوت در مورد دیگران "انتقاد" نیست ، اسمش "توهین" است .
⭐️هر کار یا حرفی که در آخرش بگی "شوخی کردم" شوخی نیست جانم ، حمله به شخصیت اون فرد هست .
⭐️بازی با احساسات مردم "زرنگی" نیست اسمش "هرزگی" هست .
⭐️خراب کردن یه نفر توی "جمع" جوک نیست اسمش "کمبود" هست .
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_صد_سه اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. خلاصه بعدازاینکه کبود
#سرگذشت_شیرین
#رنگ_آرامش
#پارت_صد_چهار
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم.
همون شب خانواده هامون به توافق رسیدین.. قرار شد۲هفته بعدش عقدکنیم یه مهمونی خانوادگی بگیریم بریم سرخونه زندگیمون،خانواده امیر۲روزمهمون مابودن بعدرفتن..به پیشنهادخانواده امیرمراسم تهران برگزارمیشد..منوخواهرکوچیکم زودتررفتیم وچندروزبعدشم پدرومادرم امدن،امیرتوخریدعروسی برام سنگ تموم گذاشت گاهی دعواش میکردم میگفتم واجب نیست انقدرولخرجی کنی درجوابم میگفت یکبارعروسی میکنیم دوستدارم ازهمه چی بهترینش برات بخرم..خلاصه منوامیرعقدکردیم ویه شب بعدازعقدمون یه مهمونی دادیم زندگیمون رسماشروع کردیم..منو امیر احتیاج به جهیزیه نداشتیم چون خودمون همه ی وسایل داشتیم،امیر یه واحد اپارتمان داشت که اجاره داد بود خونش حدود ۱۵۰ متر بود قرار شد چندماهی توخونه ی من زندگیم کنیم تامستاجرش بره بعدش جابجا بشیم..خداروشکرزندگی خیلی خوبی کنارهم داشتیم همه چی خوب بودتابرای تعطیلات عیدرفتیم شهرستان،غیر از فامیل درجه یک کسی از ازدواج من خبرنداشت البته من خودم نمیخواستم فعلاکسی چیزی بدونه....
ادامه در پارت بعدی 👇
*💓*
╲\╭┓
╭🌺╯
┗╯\.
غیرت مردانه این نیست
که مدام گوشزد کنی
این را بکن، آن کار را نکن
این را بپوش، آن را نپوش...
این جا برو،آن جا نرو...
غیرت مردانه ات را زمانی نشان بده که وقتی میفهمی معشوقه ات غمگین است او را به حال خودش رها نکنی...
اجازه ندهی غصه بخورد...
او را آرام کنی...
در آغوش بگیری
غیرت مردانه یعنی اجازه ندهی اشک معشوقه ات از چشمانش سرازیر شود...
👤امیرعلی اسدی
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🍃💕🍃💕🍃💕🍃💕🍃
#چقدر این شعر زیباست👌
ﺭﻭﺯ ﺍﻭﻝ ﺑه ﻤﻦ ﺁﻣﻮﺧﺖ ﻣﻌﻠﻢ ” ﺁ ” ﺭﺍ
ﺧﻮﻥ ﺩﻝ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﺴﯽ ﺗﺎ ﮐﻪ ﻧﻮﺷﺘﻢ ” ﺑﺎ ” ﺭﺍ
ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩ را ؛ ﺑﻪ ﺑﺎﻻ ﻭ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺁﻭﺭﺩ
ﺗﺎ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺭﺍﺣﺘﺘﺮ ﺑﺨﺶ ﮐﻨﻢ ﺑﺎﺑﺎ ﺭﺍ
ﺯﻧﮓ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﻣﻦ ﺭﻧﮓ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ
ﺍﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺁﺑﯽ ﺑﮑﺸﻢ ﺩﺭﯾﺎ ﺭﺍ
ﺁﻧﻘﺪﺭ ﮔﻔﺖ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻫﺎﯼ ﺩﻡ ﺩﺳﺖ
ﺗﺎ ﺭﻋﺎﯾﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺩﺭ ﺍﻣﻼ ﺭﺍ
ﺑﺎﺯﮔﻮ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺩﻫﻘﺎﻥ ﻓﺪﺍﮐﺎﺭ ﮐﻪ ﺑﻮﺩ
ﺗﺎ ﮐﻪ ﺳﺮﻣﺸﻖ ﺩﻫﺪ ﺟﻤﻠﻪ ﯼ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺎ ﺭﺍ
ﺗﺎ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﮐﺴﺮ ﮐﻨﻢ ﺳﺎﯾﻪ ﯼ "جهل"
ﺑﺎ ﮐﻤﯽ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺁﻣﻮﺧﺖ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﻨﻬﺎ ﺭﺍ
ﮔﻔﺖ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﭘﻨﯿﺮ ﺍﺯ ﺩﻫﻦ ﺯﺍﻍ ﺭﺑﻮﺩ
ﺗﺎ ﮐﻪ ﯾﺎﺩﻡ ﻧﺮﻭﺩ "حقه ی" ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ
گفت ” ﺁ ” ﺑﺮ ﺳﺮ ﺧﻮﺩ ﻧﯿﺰ ﮐﻼﻫﯽ ﺩﺍﺭﺩ
"عشق" ﺑﺎ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﮐﻼﻩ ﻣﺎ ﺭﺍ
ﻣﺎ ﮐﻪ ﺁﻣﻮﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ که ﺑﺎﺑﺎ ﻧﺎﻥ ﺩﺍﺩ
ﭘﺲ ﻧﺪﯾﺪﯾﻢ ﭼﺮﺍ "خون دل" ﺑﺎﺑﺎ ﺭﺍ
ﺩﺭﺱ ﺩﻫﻘﺎﻥ ﻓﺪﺍﮐﺎﺭ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﺷﺪ ﻭ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺮد ﮐﻪ ﻣﺤﺘﺎﺝ ﮐﻨﺪ ﺩﺍﺭﺍ ﺭﺍ
ﺷﻮﻫﺮ ﺳﺎﺭﺍ "شیاد" ﺩﺭﺁﻣﺪ ﺍﺯ ﺁﺏ
ﮐﺮﺩ ﭼﻮﻥ ﺷﺎﻡ ﺳﯿﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺳﺎﺭﺍ ﺭﺍ
ﺑﻮﯼ "مرگ"ﺁﻣﺪ ﻭ ﮐﺒﺮﯼ ﺑﻪ ﻣﺮﺍﺩﺵ ﻧﺮﺳﯿﺪ
"سرطان" ﺭﻓﺖ ﮐﻪ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﮐﻨﺪ ﮐﺒﺮﯼ ﺭﺍ
ﮐﺎﺵ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻣﻌﻠﻢ ﻋﻮﺽ ﺭﻭﺑﻪ ﻭ ﺯﺍﻍ
ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ ﺑﻪ ﻣﺎ "زیرکی" ﻓﺮﺩﺍ ﺭﺍ
ﯾﺎ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺳﺮ ؛ ﺑﺎﺯﯼ ﻗﺎﯾﻢ ﻣﻮﺷﮏ
ﻣﺘﻮﻗﻒ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﺍﺯ ﺣﺮﮐﺖ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ
ﺍﻭ ﺑﻪ ﻣﺎ ﮔﺮﭼﻪ ﺍﻟﻔﺒﺎﯼ "محبت" ﺁﻣﻮﺧﺖ
ﻣﺎ ﻏﻠﻂ ﯾﺎﺩ ﮔﺮﻓﺘﯿﻢ ” ﺍﻟﻒ ” تا " یا" را
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli