در کتابی خواندم:
وقتی مادرم برای همیشه چشمانش را
بست،تازه فهمیدم چقدر عاشقش بودم
دوستی برایم با بغض تعریف کرد:
وقتی در روز عروسیش دیدم چقدر زیبا
شده،
دیدم دیگر لبخند هایش برای من
نیست،تازه فهمیدم چقدر عاشقش بودم
از خیابانی میگذشتم مردی دیوانه دیدم
گفتم چرا دیوانه شدی؟
لبخندی درد مند زدو گفت:
وقتی که فهمیدم عاشقش هستم
دیدم برای من خودکشی کرده
مردی جوان اما کمر شکسته را در گورستان دیدم،بر سر قبری شیون
میکشید فریاد میزند
پرسیدم این قبر کیست؟
گفت:
پدرم بعد روز ها برایم زنگ زدو گفت بیا
به دیدنم باشه ای گفتم و تلفن را قطع
کردم
.
جلسه که تمام شد با دوستانم به
گردش رفتیم، چهار روز گذشته بود که به
دیدن پدرم رفتم
جنازه اش چهار روز بود در اتاق کودکی
هایم افتاده بود
مرد گریه کردو گریه کرد
ما آدم ها قدر همدیگر را نمیدانیم
ما همدیگر را فراموش می کنیم
ما آنقدر بد شدیم که به هم وقتی
اعتماد می کنیم که دیر است،
ما گاهی یادمان می رود زندگی
چقدر کوتاه است
یادمان می رود بگوییم (دوستت دارم)
امیدوارم بعد از خواندن این چند خاطره به عزیزانتان حتی شده با یک پیامک
بگویید چقدر دوستشان دارید،
تا دیر نشده...
#سرگذشت_واقعی
سرگذشت حیرت انگیز یک دختر
وقتی فهمیدم پسر مورد علاقه ام قصد دارد همسرش را طلاق بدهد به طور پنهانی به عقد موقت او در آمدم اما زمانی فهمیدم او یک معتاد شیشه ای خطرناک است که ...
به گزارش مشرق، دختر ۳۲ساله که به خاطر یک عشق خیابانی آینده اش را به تباهی کشانده بود درباره سرگذشت تلخ خود به کارشناس اجتماعی کلانتری طبرسی شمالی مشهد گفت: تک دختر یک خانواده هفت نفره بودم که چهار برادر بزرگ تر از خودم داشتم و به همین دلیل خانواده ام بیشتر به من توجه می کردند به طوری که پدرم سعی داشت مرا به جوانی باایمان و باکمالات شوهر بدهد به همین خاطر نیز همه خواستگارانم را به دلایل مختلفی رد می کرد.
آن زمان ۱۶سال بیشتر نداشتم و می خواستم هرچه زودتر ازدواج کنم تا این که روزی در مسیر مدرسه با یک فروشنده مواد غذایی آشنا شدم. من هر روز هنگام بازگشت ازمدرسه از فروشگاه "اتابک" لواشک می خریدم که این گونه به هم علاقهمند شدیم. رابطه پنهانی من و اتابک تا زمان برگزاری آزمون سراسری ادامه داشت.
❗️تاوان وحشتناک گناه:
در این مدت او به طور غیرمستقیم مرا خواستگاری کرد ولی پدرم اعتقاد داشت او جوانی خلافکار است و شهرت خوبی ندارد. با وجود این من به ارتباط پنهانی با او ادامه دادم تا این که بالاخره اتابک با یک دختر دیگر ازدواج کرد و از آن محله رفت. من هم دیگر نتوانستم ازدواج کنم چرا که ماجرای ارتباط من با اتابک لو رفته بود و دیگر کسی به خواستگاری ام نمی آمد.
خلاصه روزها به همین ترتیب سپری می شد تا این که دو سال قبل زمانی که برای خرید یک گوشی تلفن همراه به منطقه احمدآباد مشهد رفته بودم به طور اتفاقی اتابک را درون فروشگاه دیدم. ابتدا فکر می کردم مغازه گوشی فروشی متعلق به اتابک است ولی بعد فهمیدم او همه سرمایه اش را از دست داده و روزگار سختی دارد.
آن روز اتابک از اختلافات با همسرش سخن گفت و از من خواست به او کمک کنم تا از همسرش جدا شود ولی من به او گفتم به خاطر فرزندانش نباید همسرش را طلاق بدهد. با وجود این چند روز بعد اتابک به من پیام داد که همسرش به همراه فرزندانش از زندگی او بیرون رفته اند. من هم که هنوز به "اتابک" علاقه مند بودم دوباره ارتباطم را با او آغاز کردم و به طور مخفیانه و بدون رضایت خانواده ام به عقد موقت او درآمدم.
آن جا بود که فهمیدم اتابک خیلی به همسرش بدبین بوده و با شاگردی در موبایل فروشی به سختی هزینه های زندگی اش را تامین می کرده است. با وجود این تصمیم به همراهی با اتابک گرفتم تا تکلیف طلاق همسرش مشخص شود به همین دلیل صبح ها به بهانه رفتن به سرکارم نزد اتابک می رفتم و بعدازظهر به خانه باز می گشتم ولی طولی نکشید که متوجه شدم اتابک به مصرف مواد مخدر صنعتی از نوع شیشه اعتیاد دارد و همه دارایی اش را هزینه اعتیادش کرده است به طوری که دیگر نتوانسته حتی اجاره خانه اش را پرداخت کند.
دراین مدت همه پس اندازم را به اتابک دادم و تلاش کردم تا او اعتیادش را ترک کند اما او چند روز بعد دوباره به مصرف مواد روی می آورد هنگامی که دریافتم او عاشق مواد مخدر شده است مجبور شدم برای حفظ آبرویم جنینم را سقط کنم تا کسی در جریان ارتباط پنهانی من و اتابک قرار نگیرد. درهمین حال خواهر بزرگ اتابک از من خواست تا برای آخرین بار به او کمک کنم.
آن ها با خرید دارو اتابک را به باغ خودشان بردند و سعی کردند او را ترک بدهند ولی اتابک که در توهم به سر می برد، نه تنها با چاقو به خانواده خواهرش حمله ور شده بلکه خودش را نیز زخمی کرده بود تا با ایجاد رعب و وحشت باز هم شیشه مصرف کند. به همین خاطر من دیگر ارتباطم را به طور کامل با او قطع کردم ولی اتابک حالا مرا تهدید به افشای این رابطه می کند و مدام با مادرم تماس می گیرد. از سوی دیگر نه تنها از این رسوایی بزرگ می ترسم بلکه اگر پدرم در جریان رابطه پنهانی من با اتابک قرار بگیرد نمی دانم چه سرنوشتی در انتظارم خواهد بود و...
کسی داستان و سرگذشتش میخواد بفرستع بفرستع ب پی وی ادمین
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
💓♡💓♡💗♡💗♡💓♡💓♡
دنیا گلستان میشد اگر
یک مادر رهبر بود...!
خواهش میکنم نه فقط مادرها، بلکه پدرها و حتی فرزندانتان هم این متن رو تا آخر بخونید تا این حس قشنگ را درک کنید که
بهشت فقط جایگاه و منزل ابدی رهبرانی است که حس مادرانه نسبت به فرزندان آب و خاک شان را دارند!
ای کاش یک قانونی وجود داشت که در همه ی دنیا مادرها رهبر میشدند!
چون مادرها حواسشان به همهچیز هست.
به بچهها،
به بزرگترها،
به كوچك ترها
به مهمانها،
به همسایهها،
به رسم و رسوم، عیدها، عیدیها،
ماهیانهی رفتگر،
حتی دخل و خرج تا اخر ماه!
اگر مادرها رهبر بودند
آب در دل کسی تکان نمیخورد!
مادرها نمیگذارند
دلی بگیرد...
اگر بگیرد هم نازکِشی میکنند
که زود رفع و رجوع شود!
مادرها، از سهم خودشان میگذرند،
که کسی گرسنه نماند، گرسنه نخوابد.
مادرها مثل نخ تسبیحند.
همه را به هم وصل میکنند.
خوابشان از همه دیرتر است،
بیداریشان از همه زودتر.
مادرها از دعوا، خون و جنگ از مرگ بیزارند...
اگر یک قانونی بود
که مادرها در کل دنیا رهبر بودند،
نمیگذاشتند خون از دماغ کسی بیاید...
بالاخر مادر میفهمد داغ چیست؟
بچه ای یتیم شود یعنی چه؟
کشته شود یعنی چه؟
رهبرها که مادر باشند،
پولی کنار میگذارند،
برای جهیزیهی دخترها
دامادی پسرها،
نو کردن اثاث و پردهها.
نمیگذارند حیف شود
و برود پای هلههوله؟ تیر و ترقه؟
مادرها دنبال خوبی هستند...
دنبال پاکی...شادی...
مصاحبه های خبریشان برای امر خیر است
قراری اگر بگذارد برای امر خیر است.
بندی اگر ببندد برای رختهاست.
آتشی بهپا کند برای آش است.
نه جنگ!
آشی بپزد بهانه است
برای دورهمی.
چیزی ببافند از فکر بلندشان است.
برای روزهای سرد.
از رهبری مادرهاست که
گلدانها شادابند،
شیشهها براق،
خانه بوی زندگی میدهد.
نه بوي دعوا
همه چیز سر جای خودش است...
اگر قانون دنیا این بود که مادرها رهبر باشند،
کل دنیاگل دار میشد
قانونها عوض میشد
میشد از ایالت همسایه زردچوبه قرض گرفت
تعارفی برای کشور بغلی کوفته میبردند
به هم دلداری میدادند
پیراهن های رنگی تابستانه میبردند
تا فلان قاره از عزا دربیاید
زنگ میزدند به فلان خِطّه که ببینند چرا چند روز است صدای بچه هایشان نمی آید؟
دنیا پر از قابهای عکس بود
پر از عطر شمعدانی
قهرشان قهر نبود
آشتی شان همیشگی بود
اگه مادرها درهمه جا
همه کاره بودند
دنیا چقدر زيبا بود..
خدایا مادرهای مهربان را در پناه خودت محفوظ شان بدار تا رهبرانی تربیت کنند که تا قرنها انسانیت و مودت و صلح و دوستی را به مردم جهان به یادگار بگذارند نه جنگ و خونریزی و شقاوت را، رهبران مادر صفت، میراث دار رحمانیت و رحیمی الهی در تاریخ بشریت بوده و خواهند بود..!❤️
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
هنگامیکه از درون زلال باشی ،
خداوند به تو نوری می بخشد ، آنچنان که ندانی
و مردم تو را دوست ميدارند از جایی که ندانی
و نیاز هایت از جایی برآورده شود که ندانی چه شد.! این یعنی پاک نیتی..... و پاک نیت کسی است که برای همه ، بدون استثناء ، خیر بخواهد.
چون میداند ،
سعادت دیگران از خوشی او نمیکاهد.
و بی نیازی آنها از ثروت او کم نمیکند.
و سلامت آنها عافیت و آرامش او را سلب نخواهد کرد
از نیت های پاک خود محافظت کنید
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_صد_شش اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. نمیخواستم امیر وابوال
#سرگذشت_شیرین
#رنگ_آرامش
#پارت_صد_هفت
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم.
به امیرگفتم صبح زودکه میری منم بذارمغازه،صبحانه روباهم خوردیم باامیر رفتم مزون همیشه درقفل میکردم ولی اون روز یادم رفت..داشتم پایین لباس مجلسی اتومیزدم که سایه یه نفرپشت سرم دیدم وقتی برگشتم دیدم ابوالفضل دست به سینه پشت سرم وایستاده زول زده بهم،خیلی ترسیدم چندقدمی رفتم عقب گفتم تواینجاچه غلطی میکنی برو بیرون..گفت فکرکردی طلاق گرفتی خونم بالاکشیدی باعشق قدیمت ازدواج کردی دیگه ازشرمن خلاص شدی هرزه،گفتم اگرنری زنگ میزنم به پلیس قیچی رومیزبرداشت گفت کاربه اونجانمیرسه وقتی کشتمت خودم زنگ میزنم نعش کش که بیادجنازه ات روببره!!گفتم چی ازجونم میخوای چندسال عذابم دادی هربلای که دلت خواست به سرم اوردی دیگه چی میخوای؟گفت تووقتی زن من بودی بهم خیانت کردی بااین مثلا رفیقم ریختی سرهم خونه روبه این اشغال فروختی منوخرفرض کردی!!تو تهران خونه خریدی تمام اینکارهارپباکمک امیرانجام دادی ازاعتمادمن سواستفاده کردی تاوان خیانت چیه؟!
ادامه در پارت بعدی 👇
🌱🕊
⭕️👈تلنگر
🌺🍃🍁🍃🍂🍃🍁🍃🍂
🍃
ﭼﻘـــــــﺪﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﺘﻦ ﺯﯾﺒﺎﺳﺖ
♦️ﻣﻦ ﻭ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﯾﻢ !
ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺣﺴﺎﺳﯽ ﺑﯿﻨﻤﺎﻥ ﻧﯿﺴﺖ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﻫﯿﭻ ﺣﺮﻓﯽ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﺯﻧﯿﻢ،
ﺳﺮﺩ ﻭ ﺑﯽ ﺭﻭﺡ ﻭ ﺷﺎﯾﺪ ﺟﺪﺍﯾﯽ ...
ﭼﻨﺪﯼ ﭘﯿﺶ در دنياي مجازي ﯾﮏ ﭘﯿﺎﻣﮏ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﻭ ﭘﺮ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺩﺍﺩﻡ ...
ﯾﮏ ﭘﺎﺳﺦ ﭘﺮ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﭘﯿﺎﻣﮏ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﺩﺍﺩ ..
ﮔﻔﺖ ﺗﻮ ﭼﻘﺪﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﯽ ....... ﻭ ﻣﻦ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ﭘﺎﺳﺨﺶ
ﺭﺍ ﺩﺍﺩﻡ ......
ﻭ ﺍﻭ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ﭘﺎﺳﺨﻢ ﺭﺍ ﺩﺍﺩ ....... ﻭ ﺑﺎﺯ ﻣﻦ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ....... ﻭ
ﺑﺎﺯ ﺍﻭ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ........
ﺍﺻﻼ ﻓﮑﺮ ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺣﺪ ﻣﺤﺒﺖ ﺍﻣﯿﺰ ﺑﻠﺪ ﺍﺳﺖ
ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﺪ .....
ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﻢ ﮐﻪ ﻣﻦ ﯾﺎﺩﻡ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ
ﺍﻧﺴﻮﯼ ﺧﻂ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺍﺳﺖ ...
ﺣﺎﻻ ﺍﯾﻦ ﺩﻭ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﻢ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ ...
ﺍﺭﺯﻭ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺑﺒﯿﻨﺪ ﻭ ﺑﺸﻨﺎﺳﺪ ﺣﺘﯽ ﮔﻔﺖ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻣﻦ ﺍﺯ
ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺟﺪﺍ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﮐﺎﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﻭ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ ...
ﻣﺎ ﺍﺩﻣﻬﺎﯼ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ ...
ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ
ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻢ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﯾﻢ
ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﺍﺯ ﻫﻢ ﻟﺒﺮﯾﺰ ﻣﯽﺷﻮﯾﻢ ...
ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﺩﻣﺎﻧﯿﻢ
ﻫﻤﺎﻧﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ !!!
عشق مراقبت میخواد
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🍃💠🍃💠🍃💠🍃💠🍃💠
💠🍃💠
🍃💠
💠
چقدر این داستان زیبا و عبرت انگیزه👌
🔹مردی داشت در جنگل قدم می زد که ناگهان صدای وحشتناکی که دایم داشت بیشتر می شد به گوشش رسید🍃.
🔹به پشت سرش که نگاه کرد دید شیر گرسنهایی با سرعت باورنکردنی دارد به سمتش میآید و بلافاصله مرد پا به فرار گذاشت و شیر داشت به او نزدیک و نزدیکتر میشد که ناگهان مرد چاهی را در مقابل خود دید که طنابی از بالا به داخل چاه آویزان بود🍃.
🔹سریع خود را به داخل چاه انداخت و از طناب آویزان شد.تا مقداری صدای نعرههای شیر کمتر شد و مرد نفسی تازه کرد متوجه شد که در درون چاه اژدهایی عریض و طویل با سری بزرگ برای بلعیدن وی لحظهشماری میکند🍃.
🔹مرد داشت به راهی برای نجات از دست شیر و اژدها فکر میکرد که متوجه شد دو موش سفید و سیاه دارند از پایین چاه از طناب بالا میآیند و همزمان دارند طناب را میخورند و میبلعند🍃.
🔹مرد که خیلی ترسیده بود با شتاب فراوان داشت طناب را تکان میداد تا موشها سقوط کنند اما فایدهایی نداشت و از شدت تکان دادن طناب داشت با دیوارهی چاه برخورد میکرد که ناگهان دید بدنش با چیز نرمی برخورد کرد🍃.
🔹خوب که نگاه کرد دید کندوی عسلی در دیوارهی چاه قرار دارد و دستش که آغشته به عسل بود را لیسید و از شیرینی عسل لذت برد و شروع کرد به خوردن عسل و شیر و اژدها و موشها را فراموش کرد که ناگهان از خواب پرید🍃.
🔹خواب ناراحتکنندهای ی بود و تصمیم گرفت تعبیر آن را بیابد نزد شخصی رفت که تعبیر خواب میکرد🍃
و آن شخص به او گفت تفسیر خوابت خیلی ساده است:👇👇
🦁شیری که دنبالت میکرد #ملک_الموت (عزراییل) بوده😱
😢چاهی که در آن اژدها بود همان قبرت است😳.
😢طنابی که به آن آویزان بودی همان #عمرت است😱
✨🔥و موش سفید و سیاهی که طناب را میخوردند همان #اعمال خوب و بدت هستند✨🔥
مردی که این خواب را دیده بود گفت پس جریان عسل چیست؟🍃
آن شخصی که خواب را تفسیر کرد گفت: عسل همان دنیاست که از لذت و شیرینی آن مرگ و حساب و کتاب را فراموش کردی🍃🔥.
عبرت ها چه فراوانند و #عبرت_پذیران چه
اندک ...
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🔷🔹🔹🔹🔹
📚داستان
👈در یک روز گرم تابستان، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا میکرد👈مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت تمساح پسر را با قدرت میکشید
👈 ولی عشق مادر آنقدر زیاد بود 👉که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید و به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد پسر را سریع به بیمارستان رساندند دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهدپسر پاهایش را بالازد و با ناراحتی زخمها را نشان داد سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت این زخمها را دوست دارم، اینها خراشهای عشق مادرم هستند👈گاهی مثل یک کودک قدرشناس، خراشهای عشق خداوند را به خودت نشان بده خواهی دید
چقدر دوست داشتنی هستند🌹👉
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_صد_هفت اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. به امیرگفتم صبح زودک
#سرگذشت_شیرین
#رنگ_آرامش
#پارت_صد_هشت
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم.
ابوالفضل گفت میکشمت ولی نمیذارم بااین نامردبه ریش من ساده بخندی..باید همون موقع که فهمیدن خونه رو فروختی بهت شک میکردم چون توتنهای عرضه این غلطاهارونداشتی،وقتی دیدم ابوالفضل خیلی اعصبانیه سربه سرش نذاشتم چون میدونستم تواعصبانیت هرکاری ازدستش برمیادانجام میده مخصوصا الان که چاقوهم دستش بود،به خودم مسلط شدم گفتم اروم باش من هیچ خیانتی بهت نکردم تورفتی زن گرفتی بچه دارشدی این همه منواذیت کردی چیزی بهت گفتم؟!پریدوسط حرفم گفت من یه غلطی کردم توچراتلافی کردی هاا!؟گوشیم زیرمیزکارم بوداروم برش داشتم طوری که متوجه نشه اول سایلنتش کردم بعدشماره امیرگرفتم وقتی امدپشت خط یه کم صدام بلندکردم گفتم ابوالفضل کاراحمقانه ای نکن هرچی بین مابوده تموم شده تودیگه الان زندگی خودت روداری به فکرپسرت باش لطفاازمغازه ام بروبیرون،باهمون اعصبانیش داد زد خفه شو، تو باید تاوان خیانتت رو پس بدی بعدازتو نوبته اون امیرنامرده..
ادامه در پارت بعدی 👇