🌱🕊
⭕️👈تلنگر
🌺🍃🍁🍃🍂🍃🍁🍃🍂
🍃
ﭼﻘـــــــﺪﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﺘﻦ ﺯﯾﺒﺎﺳﺖ
♦️ﻣﻦ ﻭ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﯾﻢ !
ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺣﺴﺎﺳﯽ ﺑﯿﻨﻤﺎﻥ ﻧﯿﺴﺖ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﻫﯿﭻ ﺣﺮﻓﯽ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﺯﻧﯿﻢ،
ﺳﺮﺩ ﻭ ﺑﯽ ﺭﻭﺡ ﻭ ﺷﺎﯾﺪ ﺟﺪﺍﯾﯽ ...
ﭼﻨﺪﯼ ﭘﯿﺶ در دنياي مجازي ﯾﮏ ﭘﯿﺎﻣﮏ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﻭ ﭘﺮ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺩﺍﺩﻡ ...
ﯾﮏ ﭘﺎﺳﺦ ﭘﺮ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﭘﯿﺎﻣﮏ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﺩﺍﺩ ..
ﮔﻔﺖ ﺗﻮ ﭼﻘﺪﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﯽ ....... ﻭ ﻣﻦ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ﭘﺎﺳﺨﺶ
ﺭﺍ ﺩﺍﺩﻡ ......
ﻭ ﺍﻭ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ﭘﺎﺳﺨﻢ ﺭﺍ ﺩﺍﺩ ....... ﻭ ﺑﺎﺯ ﻣﻦ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ....... ﻭ
ﺑﺎﺯ ﺍﻭ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ........
ﺍﺻﻼ ﻓﮑﺮ ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺣﺪ ﻣﺤﺒﺖ ﺍﻣﯿﺰ ﺑﻠﺪ ﺍﺳﺖ
ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﺪ .....
ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﻢ ﮐﻪ ﻣﻦ ﯾﺎﺩﻡ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ
ﺍﻧﺴﻮﯼ ﺧﻂ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺍﺳﺖ ...
ﺣﺎﻻ ﺍﯾﻦ ﺩﻭ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﻢ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ ...
ﺍﺭﺯﻭ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺑﺒﯿﻨﺪ ﻭ ﺑﺸﻨﺎﺳﺪ ﺣﺘﯽ ﮔﻔﺖ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻣﻦ ﺍﺯ
ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺟﺪﺍ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﮐﺎﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﻭ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ ...
ﻣﺎ ﺍﺩﻣﻬﺎﯼ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ ...
ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ
ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻢ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﯾﻢ
ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﺍﺯ ﻫﻢ ﻟﺒﺮﯾﺰ ﻣﯽﺷﻮﯾﻢ ...
ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﺩﻣﺎﻧﯿﻢ
ﻫﻤﺎﻧﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ !!!
عشق مراقبت میخواد
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🍃💠🍃💠🍃💠🍃💠🍃💠
💠🍃💠
🍃💠
💠
چقدر این داستان زیبا و عبرت انگیزه👌
🔹مردی داشت در جنگل قدم می زد که ناگهان صدای وحشتناکی که دایم داشت بیشتر می شد به گوشش رسید🍃.
🔹به پشت سرش که نگاه کرد دید شیر گرسنهایی با سرعت باورنکردنی دارد به سمتش میآید و بلافاصله مرد پا به فرار گذاشت و شیر داشت به او نزدیک و نزدیکتر میشد که ناگهان مرد چاهی را در مقابل خود دید که طنابی از بالا به داخل چاه آویزان بود🍃.
🔹سریع خود را به داخل چاه انداخت و از طناب آویزان شد.تا مقداری صدای نعرههای شیر کمتر شد و مرد نفسی تازه کرد متوجه شد که در درون چاه اژدهایی عریض و طویل با سری بزرگ برای بلعیدن وی لحظهشماری میکند🍃.
🔹مرد داشت به راهی برای نجات از دست شیر و اژدها فکر میکرد که متوجه شد دو موش سفید و سیاه دارند از پایین چاه از طناب بالا میآیند و همزمان دارند طناب را میخورند و میبلعند🍃.
🔹مرد که خیلی ترسیده بود با شتاب فراوان داشت طناب را تکان میداد تا موشها سقوط کنند اما فایدهایی نداشت و از شدت تکان دادن طناب داشت با دیوارهی چاه برخورد میکرد که ناگهان دید بدنش با چیز نرمی برخورد کرد🍃.
🔹خوب که نگاه کرد دید کندوی عسلی در دیوارهی چاه قرار دارد و دستش که آغشته به عسل بود را لیسید و از شیرینی عسل لذت برد و شروع کرد به خوردن عسل و شیر و اژدها و موشها را فراموش کرد که ناگهان از خواب پرید🍃.
🔹خواب ناراحتکنندهای ی بود و تصمیم گرفت تعبیر آن را بیابد نزد شخصی رفت که تعبیر خواب میکرد🍃
و آن شخص به او گفت تفسیر خوابت خیلی ساده است:👇👇
🦁شیری که دنبالت میکرد #ملک_الموت (عزراییل) بوده😱
😢چاهی که در آن اژدها بود همان قبرت است😳.
😢طنابی که به آن آویزان بودی همان #عمرت است😱
✨🔥و موش سفید و سیاهی که طناب را میخوردند همان #اعمال خوب و بدت هستند✨🔥
مردی که این خواب را دیده بود گفت پس جریان عسل چیست؟🍃
آن شخصی که خواب را تفسیر کرد گفت: عسل همان دنیاست که از لذت و شیرینی آن مرگ و حساب و کتاب را فراموش کردی🍃🔥.
عبرت ها چه فراوانند و #عبرت_پذیران چه
اندک ...
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🔷🔹🔹🔹🔹
📚داستان
👈در یک روز گرم تابستان، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا میکرد👈مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت تمساح پسر را با قدرت میکشید
👈 ولی عشق مادر آنقدر زیاد بود 👉که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید و به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد پسر را سریع به بیمارستان رساندند دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهدپسر پاهایش را بالازد و با ناراحتی زخمها را نشان داد سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت این زخمها را دوست دارم، اینها خراشهای عشق مادرم هستند👈گاهی مثل یک کودک قدرشناس، خراشهای عشق خداوند را به خودت نشان بده خواهی دید
چقدر دوست داشتنی هستند🌹👉
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_صد_هفت اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. به امیرگفتم صبح زودک
#سرگذشت_شیرین
#رنگ_آرامش
#پارت_صد_هشت
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم.
ابوالفضل گفت میکشمت ولی نمیذارم بااین نامردبه ریش من ساده بخندی..باید همون موقع که فهمیدن خونه رو فروختی بهت شک میکردم چون توتنهای عرضه این غلطاهارونداشتی،وقتی دیدم ابوالفضل خیلی اعصبانیه سربه سرش نذاشتم چون میدونستم تواعصبانیت هرکاری ازدستش برمیادانجام میده مخصوصا الان که چاقوهم دستش بود،به خودم مسلط شدم گفتم اروم باش من هیچ خیانتی بهت نکردم تورفتی زن گرفتی بچه دارشدی این همه منواذیت کردی چیزی بهت گفتم؟!پریدوسط حرفم گفت من یه غلطی کردم توچراتلافی کردی هاا!؟گوشیم زیرمیزکارم بوداروم برش داشتم طوری که متوجه نشه اول سایلنتش کردم بعدشماره امیرگرفتم وقتی امدپشت خط یه کم صدام بلندکردم گفتم ابوالفضل کاراحمقانه ای نکن هرچی بین مابوده تموم شده تودیگه الان زندگی خودت روداری به فکرپسرت باش لطفاازمغازه ام بروبیرون،باهمون اعصبانیش داد زد خفه شو، تو باید تاوان خیانتت رو پس بدی بعدازتو نوبته اون امیرنامرده..
ادامه در پارت بعدی 👇
ا ❀✿🌺❀✿🌺❀✿
ا 🌺❀✿🌺❀✿
ا ❀✿🌺❀✿
ا 🌺❀✿
ا ❀✿
ا 🌺
موهای سفیدی که لابلای موهایمان داریم ...
تاوان حرفهایست که نمیتوانیم بزنیم ولی به همه می گوییم ارثیست!
اگرعقل امروزم را داشتم کارهای دیروزم را نمیکردم ولی اگرکارهای دیروزم رانمی کردم عقل و تجربه امروزم را نداشتم!
ازآنچه برسرتان گذشته نهراسید حتی فرار هم نکنید
بلکه دوستش بدارید زیرا همان گذشته بود که امروز شما راساخته است...
فقیری سه عدد پرتقال خرید...
اولی رو پوست كند خراب بود
دومی رو پوست كند اونم خراب بود
بلند شد لامپ رو خاموش كرد و سومی رو خورد.
گاهی وقتا باید خودمون را به ندیدن و نفهمیدن بزنیم تا بتونیم زندگى كنیم...!
وقتى گرسنه اى، یه لقمه نون خوشبختیه..
وقتى تشنه اى، یه قطره آب خوشبختیه
وقتى خوابت میاد، یه چرت كوچیك خوشبختیه…
خوشبختى یه مشتى از لحظاته…
یه مشت از نقطه هاى ریز، كه وقتى كنار هم قرار مى گیرن، یه خط رو میسازن به اسم
"قدرخوشبختى هاتونو بدونید"..
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❀✿🌺❀✿🌺❀✿ا ❀✿🌺❀✿
انسان بودن
که جنسیت نمی شناسد
چه بسیار زن ها را دیده ام
که با اسلحه نجابت
به نبرد با سختی های زمانه پرداخته
و برای خویش قصری از جنس خوشبختی ساخته اند
و چه بسا مردانی را دیده ام
که با سلاح حیا
نام عشق را برازنده عشق نموده اند
از تبعیض بپرهیزیم
چرا باید مردان به حکم مرد بودن
بر بانوان اشراف داشته باشند
چرا باید از زنها استفاده ابزاری گردد
دوره بردگی جنسی تا کجا می تواند ادامه یابد
یادمان باشد
انسانها فارغ از هر رنگ و نژاد
در هر موضعی که باشند
قابل احترامند
و آنها که انسان ها را بخاطر پوشش
قضاوت می کنند
از ازادی بویی نبرده اند
که ازادی یعنی اجازه دادن به هر انسان
که بتواند انگونه که می خواهد طی طریق کند
بیاموزیم که زن ها را از زندان خانه
آزاد ساخته و پرو بال پروازشان را احیا نماییم
زندگی در کنار هم زیستن و برای هم زیستن است
دروغ ها و بغض ها و کینه ها و حسادت ها را دور بریزیم
انسان ها را از منظر خویش قضاوت نکنیم
از سرکشی در احوال دیگران بپرهیزیم
راهنما باشیم و راه گشا
دست گیر باشیم
نه دست و پاگیر
آدمی را آدمیت لازم است
#امیر_عباس_خالق_وردی💙🦋
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🤲خدایا…
یادم بده آن قدر مشغول عیبهاي خودم باشم که عیب هاي دیگران رانبینم…
یادم بده اگر کسی را بد دیدم قضاوتش نکنم، درکش کنم…
یادم بده بدی دیدم “ببخشم” ولی بدی نکنم!
چرا که نمی دانم بخشیده می شوم یا نه…
یادم بده اگر دلم شکست نفرین نکنم، دعا کنم، و اگر نتوانستم، سکوت کنم…
یادم بده اگر سخت بگیرم “سخت میبینم”…
یادم بده به قضاوت کسی ننشینم، چرا که در تاریکی همه ي شبیه هم هستیم…
یادم بده چشمانم را روی بدیها و تلخیها ببندم چرا که چشمان خوشگل، بیشک جذاب میبینند…
خدای همیشگی من!!
نمیدانم امروز هستم یا فردا…
تو از ازل مرا یافته اي و من هنوز در جستجوی توام…
یاریم کن لبخند خود را نثار تمام کسانی کنم که
دلم را شکستند، قضاوتم کردند، نادیدهام گرفتند…
یادم بده از آدمها خرده نگیرم…
اگر بد شدند بدی دیدند!
من مفید هستم و مفید می مانم…
چرا که مفید بودن هنر نیست،
مفید ماندن هنر نیست
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_صد_هشت اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. ابوالفضل گفت میکشمت
#سرگذشت_شیرین
#رنگ_آرامش
#پارت_صد_نه
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم.
بعدازتو نوبته اون امیرنامرده،البته قبلش من پول اون خونم روازت میگیرم..گفتم خونه روجای مهریه ام برداشتم پول اضافی ازت نگرفتم..قیچی تو دستش جابجا کرد گفت من به توهرزه اعتمادکردم خونم زدم به نامت ولی توازاعتمادم سواستفاده کردی…من هی الکی بحث کش میدادم تازمان بخرم،وخداروشکرموفقم شدم امیرباپلیس خودش به موقع رسوند..تمام مدارک موجودبه نفع من بود وباشکایت منوامیرابوالفضل بردن بازداشتگاه وبه خانوادش خبردادن..فرداش پدر ابوالفضل امدتهران برای اینکه باسند آزادش کنه ولی قبول نکردن گفتن درصورتی که مارضایت بدیم ازادش میکنن،به ناچارپدرش به پدرم زنگ میزنه شروع میکنه به التماس کردن که به شیرین بگیدرضایت بده ابوالفضل بایدبرگرده شیراز بچه اش مریضه ووو..بابام بهم زنگ زدگفت برورضایت بده ابوالفضل شرایط روحی خوبی نداره امده پول جورکنه برای عمل پسرش،گفتم پسرش چشه!؟گفت یه بیماری خونی داره که بایدهرچه زودترجراحی بشه هزینه عملشم زیاده..
ادامه در پارت بعدی 👇
🔴❤️اعتراف تکاندهنده معلم پیری که باعث شد شاگرد قدیمیاش زانو بزند و زار زار گریه کند... 🕰️😭
سالها پیش در کلاسی شلوغ، ساعت مچی گرانقیمت یکی از دانشآموزان ثروتمند گم شد. دانشآموز با گریه به معلم گفت: «آقا، ساعت من دزدیده شده!»
معلم رو به کلاس کرد و گفت: «هرکس ساعت را برداشته، لطفاً پس بدهد.» اما هیچکس تکان نخورد.
معلم که نمیخواست پای پلیس و ناظم به میان بیاید و آبروی کسی برود، فکری کرد و گفت:
«همه شما بلند شوید و رو به دیوار بایستید و چشمانتان را محکم ببندید. من جیبهای شما را یکییکی میگردم. تا وقتی نگویم، هیچکس نباید چشمانش را باز کند.»
دانشآموزان اطاعت کردند. در میان آنها، پسری فقیر بود که ساعت را برداشته بود. او از ترس میلرزید و عرق سردی بر پیشانیاش نشسته بود. او میدانست که تا چند لحظه دیگر، آبرویش جلوی همه میرود، از مدرسه اخراج میشود و دیگر نمیتواند سرش را بالا بگیرد.
معلم شروع به گشتن کرد... جیب اول، دوم، سوم... تا اینکه به پسرک فقیر رسید. دست معلم ساعت را در جیب او لمس کرد.
پسرک منتظر فریاد معلم بود، اما... معلم ساعت را برداشت و بدون هیچ مکثی به سراغ نفر بعدی رفت!
او تمام جیبهای دانشآموزان را تا نفر آخر گشت.
سپس گفت: «خب، چشمانتان را باز کنید. ساعت پیدا شد.» و ساعت را به صاحبش داد، بدون اینکه نامی از دزد ببرد.
آن روز گذشت و معلم هرگز، حتی با یک نگاه معنیدار، به روی آن پسر نیاورد که او دزد بوده است.
سی سال گذشت...
آن پسرک فقیر حالا مرد موفقی شده بود. روزی معلم پیرش را دید و با شوق نزد او رفت و گفت:
«استاد، مرا میشناسید؟ من همان شاگردی هستم که آن روز ساعت را دزدید و شما جیبش را گشتید اما رسوایش نکردید. شما زندگی مرا نجات دادید. اگر آن روز مرا معرفی میکردید، آیندهام تباه میشد. میخواستم بپرسم چطور توانستید آنقدر بزرگوار باشید و حتی بعد از آن ماجرا هم نگاهتان به من عوض نشد؟»
معلم پیر لبخند مهربانی زد، دست روی شانه مرد گذاشت و جملهای گفت که مرد را همانجا روی زمین میخکوب کرد:
«پسرم... راستش را بخواهی من اصلاً نمیدانستم ساعت را تو برداشتهای! چون من هم موقع گشتن جیبهایتان، چشمانم را بسته بودم...»
مرد به پای معلم افتاد و اشک ریخت. معلمی که نخواست حتی خودش چهره شاگردش را در حال خطا ببیند تا مبادا قضاوتش نسبت به او تغییر کند...
نتیجه اخلاقی:
پوشاندن عیب دیگران، هنر مردان خداست.
تربیت کردن فقط با "نصیحت" نیست، گاهی با "ندیدن" و "گذشتن" است. اگر خطای کسی را دیدی و آبرویش را نبردی، آن وقت ادعای انسانیت کن.
یک تلنگر زیبا:
بیائید امروز عهد ببندیم اگر رازی از کسی فهمیدیم یا لغزشی دیدیم، صندوقچه اسرار باشیم، نه بلندگوی رسوایی. شاید آن یک خطا، تمامِ حقیقتِ آن آدم نباشد.
اگر این داستانِ معلم بزرگوار، قلبت را لمس کرد، آن را به اشتراک بگذار تا یاد بگیریم چطور «ستار العیوب» باشیم..
❤️
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_صد_نه اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. بعدازتو نوبته اون امی
#سرگذشت_شیرین
#رنگ_آرامش
#پارت_صد_ده
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم.
خلاصه به اصرارپدرم رفتم رضایت دادم اماقبلش کلی تعهد ازش گرفتن..هرچند امیر اصلا راضی نبود ولی من قانعش کردم که این ماجراتموم بشه کش پیدانکنه..بعدازاین اتفاق امیربه مستاجرش فشار اورد ومجبورش کرد زودترازموعدبلندبشه،وبعدش مااسباب کشی کردیم رفتیم خونه ی امیر،بعد از جابجای خونه امیرمغازه ام روهم عوض کردکه خیالش راحت بشه چندماهی ازاین ماجراگذشت دیگه خبری ازابوافضل نشد!!!اینکه یهوبیخیالم شده بود یه کم برام عجیب بود..گذشت نایه شب خواهرم بهم زنگزدگفت بابا باغش فروخته..گفتم واا اگرپول لازم داشت چرابه مانگفته؟؟گفت پول لازم نداشته ماتازه فهمیدیم پول باغ داده به ابوالفضل به جای خونه تادیگه مزاحم زندگی توامیرنشه..وقتی خواهرم گفت بابام به ابوالفضل پول داد دوستداشتم خودم ازعصبانیت بکشم!! دادزدم چرابه این بیشرف باج دادگفت توبابارونمیشناسی برای حفظ ابروش هرکاری میکنه...ابوالفضل تهدیدش کرده اگر پول خونه روپس ندید ابروتون روتومحل میبرم به همه میگم شیرین وقتی زن من بوده بادوست سابقم ریخته روهم وخونم روفروخته وووو..
ادامه در پارت بعدی 👇