eitaa logo
❤️هم دلی❤️
15.9هزار دنبال‌کننده
10.9هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃 همسرم از من خواست یک شب را با زن دیگری بگذرانم. 🍃 🍃🍃🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🍃🍃🌸🍃🌸🍃 👏🏻👌🏻😍همسرم از من خواست یک شب را با زن دیگری بگذرانم. دوستی تعریف میکرد: پس از سالها زندگی مشترک، همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت: گرچه تو را دوست دارم، ولی مطمئنم که این زن هم تو را دوست دارد و از بیرون رفتن با تو لذت خواهد برد. زنی که همسرم اصرار داشت آن شب را با او بگذرانم مادرم بود. مادرم از ۸ سال پیش یعنی بعد از فوت پدرم تنها شده بود ولی مشغله های زندگی من و داشتن ۳ بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی و نامنظم به او سر بزنم. آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید چه شده؟ اتفاقی افتاده؟! به او گفتم: نه، فقط بنظرم رسید بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما امشب را با هم باشیم. آن شب وقتی برای بردنش میرفتم کمی عصبی بودم. وقتی رسیدم دیدم که او هم کمی عصبی بود، کفش قرمزی پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود، موهایش را جمع کرده بود و لباسی را پوشیده بود که در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود. با چهره ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتی سوار ماشین میشد گفت با غرور و افتخار به دوستانم گفته‌ام امشب با پسرم برای گردش بیرون میروم و آنها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته اند. ما به رستورانی رفتیم که هر چند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گویی گنج بدست آورده. پس از اینکه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یاد آوری خاطرات گذشته به من نگاه میکند. به من گفت یادم می آید که وقتی تو کوچک بودی و با هم به رستوران میرفتیم من بودم که منوی رستوران را میخواندم و تو نگاه میکردی. من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسیده که تو نگاه کنی و بگذاری که من این کار را برای تو بکنم. هنگام صرف شام گپ وگفتی صمیمانه و شیرین داشتیم، هیچ چیز غیر عادی بین ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پیرامون وقایع جاری بود و آنقدر حرف زدیم که سینما را از دست دادیم. وقتی او را به خانه رساندم گفت که خیلی دلش میخواهد باز هم با من بیرون برود به شرط اینکه دفعه بعد او مرا مهمان کند و من هم قبول کردم. وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آیا شام بیرون با مادر خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خیلی بیشتر از آنچه که میتوانستم تصور کنم. چند روز بعد مادرم در اثر یک حمله قلبی شدید درگذشت ، بدون اینکه من بتوانم کاری کنم..... مدتی بعد پاکتی حاوی کپی یک رسید از رستورانی که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خوردیم بدستم رسید. یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود: نمیدانم که آیا در آنجا خواهم بود یا نه، ولی هزینه را برای ۲ نفر پرداخت کرده ام یکی برای تو و یکی برای همسرت. و تو هرگز نخواهی فهمید که آنشب برای من چه مقدار ارزش داشته است، بینهایت دوستت دارم پسرم. و در آن هنگام بود که دریافتم چقدر اهمیت دارد که بموقع به عزیزانمان بگوئیم که دوستشان داریم و برایشان وقت بگذاریم. زمانی که شایسته‌ی عزیزانتان است را به آنها اختصاص دهید ، زیرا هرگز نمیتوان این امور را به وقت دیگری واگذار نمود. همیشه امروز بهتر از فردا و فرداهای ناشناخته است. ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌استادی میگفت: صبح‌ها که دکمه‌های لباسم را می‌بندم به این فکر می‌کنم که چه کسی آنها را باز خواهد کرد؟ خودم یا مرده شور؟! دنیا همین قدر غیر قابل پیش بینی است به آنهائى که دوستشان دارید بی بهانه بگوئيد :"دوستت دارم." بگوئيد: در این دنیای شلوغ سنجاقشان کرده‌اید به دلتان. بگوئيد: گاهی فرصت با هم بودنمان کوتاه‌تر از عمر شکوفه‌هاست. بگوئيد: بودن‌ها را قدر بدانيم، نبودن‌ها همين نزديكى است.
✔️ شوهر خوب بودن یعنی خلق الگوهای ارتباطی بسیار خوب. گاهی این کار، سخت است. گاهی آنقدر خشمگین و عصبانی هستید که نمی‌خواهید هیچ ارتباطی برقرار کنید. 👈اما یک شوهر خوب سعی می‌کند این ارتباط را ایجاد کند. 👈 یک شوهر خوب، جستجو می‌کند تا بفهمد چرا به این نقطه از عصبانیت رسیده‌ و سپس یک راه حل پیدا می‌کند و موضوع را خاتمه یافته تلقی میکند. ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❌روش طعنه و کنایه زدن، روش محبوب بسیاری از افراد برای تغییر رفتارهای همسرشان است...! توجه داشته باشید که با این برخورد‌ها، احساس همسرتان نسبت به شما تغییر می‌کند و محبتش رو به سردی می‌رود. ✅بنابراین شما باید انتظاراتتان را شفاف برای همسرتان مطرح کنید و دلایل اشتباه بودن رفتار‌هایش از نظر خودتان را برای او توضیح دهید ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🔶 تریلی یا تراکتور خونه نباشیم. مامان تریلی یا مامان تراکتور می دانید کیست؟ 🔸مادری که عین تریلی و تراکتور فقط از صبح تا شب کار میکند، پخت و پز می کند، تمیز می کند، گرد گیری می کند، خرید می کند. اما 🔸در برابر فرزندانش، نه رابطه درست برقرار می کند نه حرف میزند، نه گوش شنوایی است، نه به احساسات فرزندان توجه می کند، حتی گاهی یادش میرود در روز لبخند بزند،فکر میکند زندگی فقط کار کردن است. 🔸برای خندیدن دنبال بهانه نباشیم، برای حرف زدن دنبال اتفاق خاصی نباشیم و.... یکی از علت های دوستی های افراطی فرزندان، این است که در خانه گوش شنوایی ندارند
💫حکایت های زیبا و آموزنده 💫 ـ🤍🌼🤍🌼🤍🌼 ـ🌼🤍🌼🤍🌼 “کلید در قفل اشتباه!” مردی به شهری جدید رفت. شب که شد، به هتل رفت و سعی کرد در اتاقش را باز کند. هرچه کلید را چرخاند، در باز نشد! مدیر هتل آمد و خندید: “دوست عزیز! درِ اتاق خودت را باز کن، نه اتاق کناری!” پند: بعضی قفل‌ها، با هیچ کلیدی باز نمی‌شوند… چون از اول، درِ اشتباهی را زده‌ای! 🔸 در شغل اشتباه، هرچقدر تلاش کنی، خوشحال نمی‌شوی. 🔸 در رابطه‌ی اشتباه، هرچقدر محبت کنی، کافی نخواهی بود. 🔸 در مسیر اشتباه، هرچقدر بدوی، به جایی نمی‌رسی. 📌 گاهی، مشکل از کلید نیست… از دری است که انتخاب کرده‌ای! ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
از فرداش مازیار همش سر راهم قرار میگرفت و حرف از دوست داشتن میزد سعی میکردم سر راهش قرار نگیرم ولی ب
پسر خان به ثانیه نکشیده دوباره سرشو انداخت پایین انقد این اتفاق سریع افتاد که کسی متوجه نگاهش حتی نشد شایدم من توهم زده بودم که به من نگاه کرد ولی نه قلبم دروغ نمیگفت تو راه برگشت هرچی حنا میگفت متوجه نمیشدم فکرم مشغول شده بود فردای اون روز زنعمو اینا اومدن سکینه بانو مونده بود پیش عمه فرشته تا تو کارای خرید جهزیه شیرین کمک دستش باشه سر سفره ناهار زنعمو همش از شهر تعریف میکرد و فخر میفروخت میگفت سوسن و سیمین کلی خاستگار شهری پیدا کردن و کلی خاطرخواه داشتن همش از نامزد شیرین ایراد میگرفت و از اینکه چه خانواده دست پایینی هستن میگفت خداروشکر خان بابا که اومد سر سفره دیگه ساکت شد وگرنه تا شب باید میشستیم به گوش دادن حرفاش شاید اگه قبلتر بود با تعریفای زنعمو دلم میگرفت که نرفتم مراسم شیرین ولی این بار ناراحت که نبودم راضی هم بودم از نرفتن اگه میرفتم هیچ وقت نمیتونستم برم سرچشمه و زنعمو بعد از ناهار سریع دستور داد کل عمارت و تمیز کنن که خواهرش داره میاد اومدن خواهرش واقعا حال منو گلی رو خر اب میکرد خودشو دختراش کم بودن خواهرشو لیلا هم اضافه میشدن بهشون میشدن یه تیم درست حسابی واسه اذ یت کردن من و گلی مثل اینکه از شهر با هم اومده بودن خواهرش رفته بود خونه پدرشون شبو اونجا باشه فرداش بیاد عمارت ما زنعمو دستور داده بود زیور چند نوع غذا درست کنه زیورم زیرلب همش غر میزد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
_در جمع کسی را نصیحت نکنیم _به هرچیزی نخندیم. به هر قیمتی جمع را نخندانیم! _بدون اجازه کسی از او فیلم و عکس نگیریم . _میزان درآمد و حقوق دیگران به ما ربطی ندارد . _اگر کسی عکسی به ما نشان داد عکس های قبلی و بعدیش را نبینیم . _تا در جمعی نشستی سریع 2 تا اصطلاحی که در یک کتاب خوانده ای را به رخ دیگران نکشی . _خودت را صاحب نظر ندانی تا رسیدی به کسی در مورد مدل مو و رنگ مو آرایشش و چاقی و لاغری او نظر دهی . _ لهجه دیگران را مسخره نکنیم . _تا از خونه کسی بیرون آمدیم و در را بستیم شروع نکنیم به بدگویی و غیبت از میزبان . _دوست‌هایت را مقابل جنس مخالف ضایع نکنی . _آشغال از ماشین بیرون نریزیم . _از چت خصوصی اسکرین نگیریم _به پشت صندلی جلویی فشار نیاوریم _از چشمی درب خانه مان رفت و آمد همسایه ها را چک نکنیم . _تا کسی برایمان کادو خرید سریع قیمت آن را در نیاوریم . _به خاطر 1 دقیقه پیاده روی دوبل پارک نکنیم . _رعایت نکردن قوانین رانندگی نشانه زرنگی ما نیست . رابطه زناشویی👩‍❤️‍👨 جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
پسر خان به ثانیه نکشیده دوباره سرشو انداخت پایین انقد این اتفاق سریع افتاد که کسی متوجه نگاهش حتی نش
بالاخره مهمونای محترم زنعمو از راه رسیدن و زنعمو دستور پهن کرده سفره رو داد خواهرش تا مادرمو دید گفت: ^ وا خاتون چقدر زشت شدی تو این مدت که ندیدمت خیلی پیر و شکسته شدی مادرم اما با متانت جواب داد _ روزگاره دیگه بچه ها بزرگ میشن ما پیر خواهر زنعمو گفت : _البته به ارث هم هست منو شوکت هرچی که میگذره جوون تر میشیم انگار تو فک نکنم خیلی بزرگ تر از ما باشیا ولی یکی نبینه فک میکنه جای مادرمونی بعد این حرف همشون زدن زیر خنده گلی که حرصی شده بود گفت : _مادر ما خیلی هم خوشگله همه میگن مادرم خوشگل ترین زن این روستاس زنعمو با تمسخر گفت: _ آره بچه ماشالله حرف و حدیث مادرت تو روستا زیاده عموت کلاشو بزاره بالاتر باورم نمیشد به راحتی داشتن ان گ بی عف تی میزدن به مادر من که پاشو از عمارت بیرون نمیزاشت اگرهم حرفی بود همین زنعمو و خواهرش درست کرده بودن که مادرمو جلو روستاییا خراب کنن  ناهارو با تیکه و کنایه های زنعمو و خواهرش خوردیم عمو و مراد ناهار نیومدن خان بابا هم ناهارو تو اتاقش خورد و پیش ما نیومد خیلی از خواهر زنعمو خوشش نمیومد بعد از ناهار  سیمین از زنعمو اجازه گرفت که با سوسن و لیلا برن تا خونه پدربزرگش و برگردن  بعد از رفتنشون گلی گفت: _ تو فکر نمیکنی اینا یکم مشکوکن؟ گفتم : _نه چطور _ آخه قبل رفتنشونم سیمین هی میرفت بیرون این موقع ها الانم که باز رفتن میگم نکنه ایناام میرن لب رودخونه واسه دیدن اون پسره ؟آخه اونم همین وقتا بود میومد اینو که گلی گفت حس کردم قلبم وایساد پر بیراهم نمیگفت سیمین همیشه همین وقتا از عمارت میزد بیرون دقیقا وقتی که اون پسره خان بالا میرسید کنار رودخونه ح. س کردم سرم داره گیج میره همونجا نشستم گلی نشست کنارم گفت چیشدی تو نکنه ؟   با غیظ گفتم ساکت شو گلی نه فقط ف شارم افتاد زنعمو نزاشت ناهار درست حسابی بخوریم که ولی واقعیت چیز دیگه ای بود دقیقا یکساعت بعد سیمین و سوسن و لیلا برگشتن اگه خونه پدربزرگش رفته بودن باید خیلی بیشتر از اینا طول میکشید تو این یکساعتی که نبودن من همونجوری لب حوض نشسته بودم و فکر میکردم فکر اینکه اونا اصن از کجا میدونن پسر خان بالا این ساعت از اونجا رد میشه قیافه سیمین دمغ بود وقتی که داشت میرفت خیلی شاد بود ولی الان که برگشته بود ناراحتیش کاملا مشخص بود همینجوری زل زده بودم بهش و داشتم به علت رفتارش فکر میکردم که د اد زد